شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ

نشسته‌بود جلوی تختم روی زمین. جمله‌جمله و پراکنده تعریف می‌کرد. تلفن‌شان یک ساعتی طول کشیده‌بود، همه را با هم نمی‌توانست یادش بیاورد. من بعد هر جمله‌اش می‌پرسیدم “اینم گفت؟” او سرش را تکان می‌داد، می‌پرسیدم “واقعن گفت؟ تو هیچی نگفتی؟” آه می‌کشید و باز ادامه می‌داد. یک جایی دیدم چانه‌اش لرزید، دیدم بغضش ترکید. گفت “من برای بچه‌هام آرزو نداشتم؟” داغ زد به دلم. آسمان پایین آمده، زندگی سختم شده از دیروز. به چشم دیدی دل کسی بشکند؟


۱ Comment



شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۵ ب.ظ

می‌پرسه روزه می‌گیری؟؟ با لحن “آخی سرطان داری؟؟” خفه که نمی‌شه. ادامه می‌ده اعتقاد هم داری؟ هرسال یک نفر هست این سوال رو از یکی دیگه بپرسه. حالا باز رفتارشون با روزه خوبه. نماز که واقعن ته اُملی‌ئه. نماز می‌خونی؟؟ لابد خیلی مثبتی. مذهبی‌ای نه؟ منم می‌خوندم ولی بعدش فهمیدم… باباجان من نمی‌خوام بدونم تو چی‌کاره بودی الان چی فکر می‌کنی. هروقت دلم خواست بدونم می‌پرسم. کارمونه ور بریم به اعتقادات هم. یکی نماز می‌خونه روزه نمی‌گیره، روزه می‌گیره نماز نمی‌خونه، عرق می‌خوره وایمیسه نماز، با دوست دخترش می‌خوابه می‌ره غسل می‌کنه. با حجاب فحش می‌ده به ا.ن، بی‌حجاب طرفدار انقلاب‌ئه. دوست داره. می‌فهمی؟ دوست داره این‌جوری مسلمون باشه. تو خدایی؟؟ چرا اینا تو ذهن ما جداجدا دیده‌نمی‌شه؟ چرا عجیبه برامون؟ آدما دوست دارن به یک چیزایی معتقد باشن در عین حال به همه نشون بدن که از قید یک سری اعتقادها آزادن. چرا می‌خندید به یکی که با لاک نماز می‌خونه؟ یعنی خیلی احکام بلدید یا از رو رساله زندگی کردن خیلی هنره؟ هرسال یکی هست که روضه بخونه روزه واسه کلیه‌ها ضرر داره. کل با سوادی‌ئه؟ یا خیرخواهی، که یکی از کاری که خوشش می‌آد دست بکشه؟ فکر می‌کنید کسی هست این چیزا رو تو تاکسی و صف شیر وگوشت نشنیده‌باشه؟ یا برعکس، کسی هست آوای کرکننده‌ی اسلام به گوشش نرسیده باشه، ندونه نماز با لاک فلان؟ مهم اینه که اون یارو انتخاب کرده چهارده ساعت آب و غذا نخوره، اون یکی هم عشقش می‌کشه هرجا هرشکلی هست بایسته به نماز. هوف… بیاید دست از سر هم برداریم بچه‌ها. خدا همین یکی بس‌ باشه، ما هم سیب‌مون رو بخوریم. بهتر نیست؟


۸ Comments



مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱:۵۳ ق.ظ

قبل از کنکور ارشد، یک‌سال بعد از قبولی‌اش، به عبارتی می‌شود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جدایی‌اش بود و نمی‌دانست چه‌کار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچ‌کس نبود. این هیچ‌کس را که می‌نویسم باور نمی‌کنید چه‌قدر خالی‌ است. فکر می‌کنید هیچ‌کس یعنی آدم نتواند با بقیه درددل کند چون کسی درکش نمی‌کند؟ نه. هیچ‌کس جدای این لوس‌بازی‌ها، یعنی کسی از قصه‌ی او خبر نداشت و حالا که آن قصه به آخر رسیده‌بود باز کسی خبر نداشت. یعنی به کسی بگویی ما جدا شدیم و او فکر کند شوخی می‌کنی. مثل الان نبود که بعد از یک دوستی آبکی یک برک‌آپ آبکی‌تر صدتا دوست و برنامه هست برای فراموشی. جدا شده می‌نشست توی خانه درس می‌خواند، درس دانشگاه، و سعی می‌کرد چیزی یادش نیاید. خیلی سخت بود. ظاهرش را حفظ می‌کرد در حالی‌که اتفاق بزرگی افتاده‌بود. آتشفشان خاموش بود. یک روز فکر کرد باید برود بیرون، سینما، گردش و آدم‌های دیگر را ببیند. آتشفشان، از توی اینترنت آدرس یک نمایشگاه سفال پیدا کرد. با خودش گفت یک نمایشگاه سفال حتمن حالم را بهتر می‌کند. زنگ زد به باخبرترین دوستی که داشت. گفت همه‌چیز تمام شده و حالا می‌خواهم برود نمایشگاه سفال. آدم با خبر کنکور داشت. گفت نمی‌تواند بیاید. گفت با بقیه دوست‌هایش قرار درس خواندن دارد و بعد از کنکور می‌آید. آتشفشانِ جدا شده یک روز صبح شال و کلاه کرد، رفت خیابان مظفر لعنتی، آن سفال‌های لعنتی را ببیند. آن‌جا سعی کرد همه حواسش به سفال‌ها باشد. نمایشگاه مسخره‌ای بود یا آتشفشان زیاد توی خانه مانده‌بود. چند تا سالن را که رد کرد دید در توانش نیست این‌قدر تنهایی. اشک‌هایش آمدند. او مجبور شد سفال‌ها را رها کند. برگشت خانه و وبلاگ‌نویس شد.





مرداد ۶م, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۷ ب.ظ

آی آقای راننده تاکسی، من اگر جای تو بودم دستم را می‌گذاشتم روی بوق که دختره بیاید بقیه پولش را بگیرد. فکر می‌کنی دختره از این‌ها بود که سیصد تومان برایش پول نیست؟ خیر آقای راننده تاکسی. دختره از آن‌هاست که سر بیست و پنج تومان کرایه اضافی هم با راننده‌ها دعوا می‌کند و به آدم‌هایی که کرایه اضافه می‌دهند و می‌گویند “بقیه‌ش باشه” فحش می‌دهد. تو نمی‌دانی آن لحظه دختره کجا بود. نمی‌دانی آقای راننده تاکسی… اگر می‌دانستی، اگر بوق می‌زدی، اگر حواسش را از آن‌همه دردی که توی دلش بود پرت می‌کردی، الان توی آن کوچه‌ی تاریک بغضش نترکیده‌بود. بله آقای تاکسی شما مقصرید. شما و همه‌ی راننده تاکسی‌هایی که بقیه پول آدم را نمی‌دهید و اجازه می‌دهید دختری توی غم غرق شود، مقصرید.





تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۲ ب.ظ

سه روز است انگشترم را عوض کردم، به نظر خودم فوق‌العاده‌ست. یک گل پنج‌پر با نگین براق. هرروز منتظرم یکی بگوید “اوه چه انگشتری! چه‌قدررر خوشگله، از کجا گرفتی؟؟” من در حالی که با ناز دستم را نگاه می‌کنم جواب بدهم “هوم خیلی دوسش دارم، تازه دوتا رنگ ازش خریدم…” هیچ‌کس عین خیالش نیست.

مردم صدتا صف طول و دارز توی ایستگاه تاکسی‌ها بستند، تابلوی ایستگاه‌ها را کندند. از یکی می‌پرسم این صف کجاست؟ جواب می‌دهد آزادی. کنارش می‌ایستم، نگاه می‌کنم به دور و بر، می‌گویم “اوه چه بدشانسی‌ای کاش صف بغلی بود” منظورم این است که صف ما خیلی دراز است و صف میدان صنعت کوتاه. انتظار دارم لبخند بزند. رویش را برمی‌گرداند. چند قدم که جلو می‌رویم، سر صف کرج دعوا می‌شود. یکی بی‌نوبت نشسته توی تاکسی و پیاده نمی‌شود. مأمور خط می‌رسد و سعی می‌کند دعوا را خاتمه دهد. در این میان نظم تاکسی‌ها به هم می‌خورد هیچ ماشینی برای آزادی نمی‌آید، توحیدی‌ها تندتند سوار می‌شوند. به دختر پشت سری می‌گویم “همه تاکسی‌ها دارن می‌رن تو خط توحید، احتمالن خلوته مسیرش” جواب نمی‌دهد. حواسش به دعواست. خانم محل‌نذار جلویی شروع می‌کند نوچ‌نوچ کردن. زود می‌گویم “هیشکی حواسش به صف آزادی نیس” دوست دارم در ادامه حرفم شروع کند به غر زدن، حرفی، خاطره‌ای… شاید دوست شدیم. شروع نمی‌کند.





تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ

بوی بیمارستان من رو خیلی اذیت می‌کنه، می‌بَردم خیلی دور. امیر تصادف کرده‌بود، می‌گفتن لگنش شکسته‌. دو سیر استخون بود، از شست پا تا کمرش رو گچ گرفته‌بودن. فکر کنم یک ماهی توی بمبارونای صدام  مجبور شد بیمارستان بخوابه. با پای آویزون به وزنه. من کجا بودم؟ آواره خونه فامیل. یک ماه هروقت رفتم بیمارستان ‌نشستم توی سالن پایین چون ورود بچه‌های زیر دوازده سال به بخش بیماران ممنوع بود. من رو تو اون سن نمی‌شد به جای بچه دوازده ساله جازد. می‌نشستم پایین تا وقت ملاقات تموم شه، بقیه شاد و خندون برگردن و برام تعریف کنن داداشم چیا گفته، چه شکلی شده، چند روز دیگه برمی‌گرده خونه. اون‌موقع یکی از صدام متنفر بودم، یکی از نگهبان آسانسور بیمارستان که نمی‌ذاشت من برم بالا. هر روشی بود برای رسیدن به اون طبقه لعنتی امتحان کرده‌بودم. همراه فامیل از راه‌پله می‌رفتم، لای چادرشون قایم می‌شدم، هربار می‌دید منو. یک‌بار خدابیامرز آقاجون گفت دنبال من بیا یواشکی می‌برمت، می‌دونستم نمی‌شه. تازه آقاجون چادر هم نداشت. نمی‌دونم چی‌شد آقا آسانسوری سوار شدنم رو ندید. رفتم خودمو پشت سر همه قایم کردم، یادمه نیشم تا بناگوش باز بود که یه‌هو  یکی دستمو کشید، داد زد بیا بیرون دختر. آقاجون با خنده و شوخی گفت “حالا سوار شده بذار بیاد دیگه” مأمور گفت نه، بی‌رحم آسانسور رو نگه داشته‌بود که من پیاده‌شم. همه آدم‌های تو آسانسور التماس کردند، آقا آسانسوری گفت “نه، بالا ببینن منو دعوا می‌کنن” آقاجون گفت “زهرا اشکال نداره زود خوب می‌شه میاد خونه می‌بینیش” اوه من چرا الان دارم گریه می‌کنم؟ اون‌وقتم گریه کردم. یعنی پام رو که گذاشتم بیرون آسانسور بغض چند هفته‌ایم ترکید. همه خشکشون زد. قشنگ یادمه خودمو، با اون روسری سوراخ سوراخ مشکی با شلوارک قرمز که کمربندش سخت بود، ایستاده‌بودم جلو در آسانسور از این گریه هق‌هقی‌ها می‌کردم. آدما هوار شدن سر نگهبان که ده دقیقه بذار بیاد داداشش رو ببینه زود برمی‌گرده. صدامی بود واسه خودش. بلاخره دلش سوخت، گفت باشه فقط ده دقیقه‌ها.

منو با هق‌هق سوار آسانسور کردن بردن بالا. اون بالا پر از بچه‌های همسن من بود، آقاجون گفت اینا لابد مریضن. با لباسای گل‌ منگولی داشتن تو راهرو بازی می‌کردن. اولین بار فکر کنم اونجا شاشیدم به قانون و عدالت و این‌ چیزا. رفتیم تو اتاق همه خاله‌ها و عمه‌ها با دیدن من خوشحال شدن، تحویلم گرفتن، ولی خب با اون‌همه تحقیر و زجر رسیده‌بودم بالا، چه‌قدر می‌تونستم خوشحال باشم؟ امیر تا منو دید گفت “کجا بودی بی‌شرف؟” الان دارم حال می‌کنم با استقبالش، اون‌موقع که همه خندیدن لجم گرفت. تا صدسال بعدش تو مهمونیا خاطره‌شون این بود که “فهمیدین امیر تا زهرا رو دید چی گفت؟ گفت بی‌شرف، هاهاها پسره‌ی فسقلی” عنا! به اونا چه ربطی داشت ما به هم چی می‌گیم؟ الکی باعث شدن من نسبت به بی‌شرف آلرژی پیدا کنم. تازه با دیدن حجم اسباب‌بازی‌هایی که همه برای امیر کادو آورده‌بودن غمم چند برابر شد. اصلن نمی‌دونستم اینا که فرت و فرت می‌رن ملاقات واسه‌ش کادو می‌برن. عمه یه هلکوپتر خریده‌بود، امیر تو همون هفته اول پره‌ش رو شکسته‌بود. نشسته‌بودم کنارش می‌گفتم حداقل بگو وقتی نشکسته‌بود چی‌کار می‌کرد؟ پرواز می‌کرد؟ عوضی هی می‌گفت پرواز می‌کرد! الان تو عکسا نگاه می‌کنم معلومه الکی می‌گفت. چون اونوقتا هنوز هلی‌کوپتر پرواز کن نیومده‌بود.

همون ده دقیقه دستم اومد اون بالا چه  خوش می‌گذره به‌ همه. مامان هنوزم می‌گه اون دوران گه‌ترین دوره‌ی زندگی‌ش بوده. البته مامان نمی‌گه گُه من خودم فهمیدم. می‌گه بمبارون می‌شد همه شیشه‌های بیمارستان می‌لرزید، ما داشتیم از ترس می‌مردیم ولی مجبور بودیم سر جامون بمونیم. دوست ندارم یادم بیاد جنگ رو. چرا زندگی ما افتاد تو جنگ؟ همیشه به این فکر می‌کنم که خدا چه‌جوری می‌خواد صدام رو مجازات می‌کنه؟ آتیش بسشه؟  اَه زهرا ول کن جنگ رو…داشتم می‌رفتم امیر هزار بار تأکید کرد وقتی بیاد خونه همه این اسباب‌بازیا واسه خودشه و نمی‌ده من بازی کنم. تو همون وقت کم دنبال دعوا بودیم. بقیه هی گفتن نه شوخی می‌کنه، با هم بازی می‌کنین. من می‌خواستم همون موقع عروسکاش رو ببرم. یادمه هیچ‌کدوم اسباب‌بازی‌ها سالم به خونه نرسید…

الان شکم برده نکنه هلی‌کوپتره واقعن پرواز می‌کرده. این‌همه سال یادم نبود ازش بپرسم؟ آقا آسانسوری می‌ذاره من ده دقیقه دیگه برم بالا؟ نمی‌ذاره می‌دونم.


Comments Off



فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۳ ب.ظ

معصومه هنوز سلام نکرده روی صندلی ننشسته گفت “اوا ابروهات چه خوب شده، کجا رفتی آرایشگاه؟” بعد تازه یادش افتاد “سلام، خوبی؟” گفتم “یه‌جا نزدیکِ خونه‌مون، دفعه اولم بود رفتم.”  نوبت برنامه‌ی موسیقی شد، معصومه شروع کرد فیلم گرفتن، یک‌دفعه گفت “می‌شه از تو هم فیلم بگیرم؟” گفتم “نه، چرا؟” گفت ” آخه ابروهات خیلی خوب شده” خندیدم. بعد از موسیقی شعرخوانی شروع شد. شعر طنز بود، همه می‌خندیدند. یک آقایی ردیف جلوییِ ما هربار می‌خواست بخندد برمی‌گشت ما را نگاه می‌کرد انگار می‌خواست ببیند اگر ما می‌خندیم او هم بخندد. به معصومه گفتم “دقت کردی این آقاهه هی اینوری می‌خنده؟” معصومه گفت “آره فکر کنم برمی‌گرده تو رو نگاه کنه آخه ابروهات خیلی خوب شده” گفتم “مص بی‌خیال شو، چته امروز؟” با خنده جواب داد “من که چیزیم نیست، تو ابروهات خیلی خوب شده.” از سالن رفتیم بیرون توی محوطه موهایش را تازه دیدم، گفتم “موهات رو خیلی قرمز کردی این‌بار، باید ابروتم…” بقیه‌ی حرفم را خوردم ولی کار از کار گذشته‌بود. گفت “آره موهام افتضاح شده، ابرومم خراب کرده بی‌عرضه. مداد کشیدم، ببین. ولی تو ابروت خیلی خوب شده” ابروهایش را نگاه کردم ولی نفهمیدم کجا مداد کشیده، خودش هم فهمید که نفهمیدم. گفتم رنگ موهایش را دوست دارم و خیلی قشنگ است و بقیه راه را بی‌ حرفِ ابرو رفتیم. انقلاب جدا شدیم. توی راه اس‌ام‌اس زد که “امروز خیلی خوب بودی، ابروهاتم خوب شده بود. همیشه این‌جوری باش.” صندلی جلوی تاکسی نشسته‌بودم. هوا تاریک بود، خیابان خلوت. اس‌ام‌اس معصومه را خواندم. از توی آینه به ابروهایم نگاه کردم، به سه مردی که صندلی عقب نشسته‌بودند. راننده پرسید “اشکال نداره از این کوچه برم؟ کسی تا میدون پیاده نمی‌شه؟” یکی از مردها گفت “نه برو” قفل در را نگاه کردم، باز بود. سعی کردم از توی آینه قیافه‌ی مردهای روی صندلی عقب را ببینم، نشد. راننده پیر بود ولی قدر سه تا مرد هیکل داشت. روسری‌ام را نرم‌نرم کشیدم جلو تا روی ابروهایم و سعی کردم توی آن تاریکی نیمه‌ی پرِ لیوان را ببینم.





اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۳۴ ب.ظ

عصری با مادر رفتیم نمایشگاه البسه‌ی بهاره، بنجل‌خانه‌ای که دومی ندارد. اعصاب نماند برایم بس که مادر با سرعت ده متر در ساعت حرکت کرد و گفت “ببین این لباسه رو، این کفشه رو، این تاپه رو…” آن‌هم دقیقن چیز‌هایی که سه برابر قیمت‌ش را به من بدهند نمی‌پوشم. نمایشگاهِ بهاره‌ی پارک ارم چند خیمه‌ی بزرگ از اجناس بی‌کیفیت یا از مدافتاده( نود درصد حداقل) است با اتاق پروهای پرده‌ای، مانکن‌های ناقص و مردمی که جلوی یک غرفه تی‌شرت سه تومانی از سروکول هم بالا می‌روند. دوست ندارم این‌جور جاها را، دلم نمی‌خواهد مردم را در این حالت حریصانه‌ی خرید توی غرفه‌های چادری بی‌در و پیکر ببینم. دوست دارم اگر قرار است نمایشگاه با تخفیف برگزار شود توی مغازه‌های شیک و خنک باشد. حداقل توی همان نمایشگاه بین‌المللی. متنفرم از این به اصطلاح ارزان‌فروشیِ خفت‌بار، از این‌همه تحقیرِ مردمی که شاید مجبورند ارزان‌تر بخرند یا مثلِ مادرِ من نذر کردند هرسال بروند نمایشگاه. هرکس از بیرون نگاه کند فکر می‌کند ما جنگ زده‌ایم یا از قحطی درآمدیم که خرید سال‌مان از همچین جایی است. آقا جان این‌جا تهران است، پایتخت ایران. این‌ها که می‌‌آیند خرید آدم‌ند، عزت و آبرو دارند، شخصیت دارند. حق‌شان نیست از جای درست حسابی خرید کنند؟ این‌همه برای هرچیزی توی صف نایستند؟ فرهنگ خریدِ مردم را به بادِ فنا دادید به‌خدا. چه‌کسی، کِی می‌خواهد تصویر خرید کردن را برای آدم‌هایی که آن‌جا بودند اصلاح کند؟





بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۷ ق.ظ

یک ژورنال انگلیسی زبان هست توی خیاط‌خانه‌ی ما که علاوه بر مدل‌ لباس، کیف و کفش، جواهرات و تمام بندوبساط عروس چند عروس و داماد واقعی را انتخاب کرده، داستان آشنایی‌شان را نوشته و بعد پرداخته به تک‌تک جزئیات مراسم و هرچیزی که بشود تبلیغ کرد. من یک‌روزی تمام این ژورنال را مطالعه(!) کردم و رسیدم به این‌که تقریباً هیچ عروس یا دامادی سنش زیر بیست و هفت نبود و همه بی‌ هیچ عجله‌ با هرکس که عشق‌شان کشیده‌بود ازدواج کرده‌بودند. مثلن امیلی نوشته” من و جان نُه سال دوست‌(bf,gf) بودیم، توی یک روز زمستونی روی پلِ فلان، جان از من خواستگاری کرد. اوه اون لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، واقعن سورپرایز شدم، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم…” فکر کنید. طرف نُه سال دوست‌دختر جان بوده بعد این‌طور بالا و پایین می‌پرد که باور نمی‌کردم جان به من پیشنهاد ازدواج بدهد. مقایسه کنید با خودمان. همان سلامِ اول دختر به این فکر می‌کند “می‌گیره منو؟” همزمان پسر فکر می‌کند”جوابش رو بدم؟ فکر نکنه می‌خوام بگیرمش”. نمی‌دانم ما چرا این‌طوری شدیم. همیشه فکر کردیم هرکس ازدواج کرده تخمِ دوزرده گذاشته، حالا این‌که ازدواجش کار می‌کند یا نه، کسی نمی‌پرسد. خوشبخت هست؟ خوشحال؟ کسی نمی‌پرسد… ولی کاش زودتر جمع کنیم بساطِ این دوستی‌های اعصاب‌خردکن را که آدم هی مجبور باشد سیاست خرج کند. از امیلی و جان یاد بگیریم. نُه سال دوست‌پسر دوست‌دختر بودن کم حرفی نیست. کدام دختری این‌جا بعد از یک سال دوسال توقعِ خواستگاری ندارد؟ کدام پسری توی دلش آشوب نیست که بی عقد و ازدواج از دستم نرود. بعد همین‌طور روی حساب توقع دختر و بیچارگیِ پسر ازدواج می‌کنند. این فاز دوستی چه چیزی از ما کم می‌کند وقتی این‌همه یادگرفتنی، این‌همه عشق و شادی دارد. چرا جان هم را به لب می‌رسانیم با حساب و کتاب‌های بی‌فایده؟ واقعاً چرا؟


Comments Off



بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۸ ب.ظ

وای چه مرگم شد؟ این آهنگ… نمی‌خواهم بنویسم “این آهنگ دستم را گرفت و برد به شش هفت سال پیش” چون در این حد رومانتیک اتفاق نیفتاد، بیشتر موهایم را کشید و با صورت پرتم کرد توی آن‌روزهایی که چیزی نمانده فراموش‌شان کنم. روزهایی که آهنگ‌ها و نامه‌های‌‌مان را هاید می‌کردیم با بی‌ربط‌ترین اسم‌ها. شب‌ به شب کارمان شده‌بود کشف‌کردن رابطه‌ها، دزدیدن پسوردها، سرک کشیدن به صفحه‌ی هم و صبح لبخندی از سر بدجنسی که “هی من می‌دونم چه‌کاره‌ای”.  چه دعواها و هارد فرمت کردن‌ها داشتیم سرِ چهارتا اسم و آی‌دی که از هم آتو گرفته‌بودیم… وای پسر من و تو چرا هیچ‌وقت صلح نکردیم؟

البته فرقی هم نکرد. خاطره که بخواهد آوار شود، خوش و ناخوش، هر دو آدم را خراب می‌کنند. من این آهنگ را از هزارتوی مخفیِ فولدرهای تو پیدا کرده‌بودم، ویدئوش هم بود، لحظه به لحظه‌اش را هنوز یادم هست. خوشحال بودم که سلیقه‌ی خودت یا دوست‌دخترت به من می‌خورد ولی نگفتم، همیشه یواشکی گوش دادم برای خودم. دارم فکر می‌کنم من و تو که آن‌قدرها خاطره‌ی شیرینِ تعریف‌کردنی نداشتیم، هرچه بود کتک‌کاری و دعوا بود، ده سال اول سرِ دوچرخه، ده سالِ بعد سرِ کامپیوتر. یک‌دفعه کجای زندگیِ من را کندی و بردی که با یک آهنگ این‌طور دیوانه می‌شوم؟


Comments Off