تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۴۱ ب.ظ

داشتن یک نفر که به آدم ایمان دارد وضع آدم را از زمین تا آسمان عوض می‌کند. لازم هم نیست که باورشان را جار بزنند. خود همان باور کافی است.

استفن کینگ- به نقل از داستان همشهری تیرماه


۴ Comments



اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ @ ۱:۱۳ ب.ظ

هرگز جز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم، نمی‌لرزیم. و هنگامی که دیگر خوشبختی‌مان به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ می‌شویم.

مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته


۲ Comments



اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹ @ ۹:۴۴ ق.ظ

چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده. مجبورم تند‌تند کتاب بخوانم وگرنه حق ندارم کتابِ جدید بخرم. جدی‌جدی قول دادم که اگر توی همین روزهای باقی‌مانده کتاب‌های نخوانده‌ام را کله‌پا نکنم از اطراف نمایشگاه هم رد نشوم. این گزارش کتاب‌‌خوانی‌ام است از روی سررسید. تازه شروع کردم کلیدر خواندن. یک ماه پیش هفت‌ جلدش را در قطع پالتویی‌ با ورق‌های نازک کاهی از شهرکتاب احمدقصیر خریدم، خیلی دوست دارم نرم‌نرم بخوانم‌ش. کلیدر اگر به نمایشگاه نرسید حساب نیست چون باید آرام خوانده‌شود. مطمئنم برای بقیه هم راه دررویی پیدا می‌کنم. خب گزارش:

سرزمین گوجه‌های سبز: این کتاب را بیشتر از یک ماه است که شروع کردم و هنوز به نیمه نرسیدم. کشش؟ اصلن ندارد. یک چیزی دارد که کشش نیست. نمی‌دانم چرا نوبل گرفته، به‌نظرم باید یک جایزه نوبلی بین سیاست و ادبیات می‌گرفت… الان از نیمه‌ی کتاب گذشتم. معلوم است که من از آن دسته کتاب‌خوان‌هایی هستم که هی ته کتاب را نگاه می‌کنند چه‌قدر مانده، تعداد صفحات را تقسیم بر دو می‌کنند که ببینند به نصف رسیدند. دوباره به سه تقسیم می‌کنند و دائم در حال ضرب و تقسیم‌اند. تقریبن صدوبیست صفحه را یک نفس خواندم، تازه سرنوشت ادگار، کورت، گئورک، راوی، ترزا و لولا برایم مهم شده. فکر می‌کنم همه آدم‌های دنیا وقتی مظلوم واقع می‌شوند یک چیزهایی بینشان مشترک می‌شود. همه‌شان یک نوع ترس را تجربه کرده‌اند. الان من همان‌قدر از خوانده شدنِ نامه‌ها و فکرهایم می‌ترسم که ادگار و کورت از لو رفتن کلبه و کتاب‌هایشان می‌ترسیدند. هان شاید همین باعث شد داستان را دوست داشته‌باشم. زمان خوبی بود برای خواندن این کتاب.

جنگل واژگون:  فکر کنم تا ابد با دیدن هر نویسنده و شاعری یاد ری‌فورد جنگل واژگون بیفتم. قصه‌ای که واقعیت داشتنش آدم را به وحشت می‌اندازد. وحشت از این‌که گذشته هرقدر هم که گذشته‌باشد اثرش هست، قوی و محو نشدنی. خداوند به همه‌ی ما رحم کند.

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد:  مطمئنم کلی تعبیر و تفسیر دارد این داستان. امید، انتظار، فلان، بیسار… منتها من حال ندارم بنویسم. بدم نیامد، خوشم هم نیامد. فکر کنم من کلن با مارکز لجم.

کلیسای جامع، وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم، می‌شود لطفا ساکت باشی؟ : کل داستان کوتاه‌های ریموند کارور. قصه‌های پرملاتِ چند صفحه‌ای که خوب حواس آدم را از زندگیِ خودش پرت می‌کند. از وقتی این‌ها را خواندم فهمیدم دلم نمی‌خواهد حالا حالاها مجموعه داستانِ فارسی بخوانم. با این حال کوتاهی داستان‌ها باعث می‌شود زودتر فراموششان کنم. مقدمه‌اش از همه‌ی داستان‌هایش بیشتر یادم مانده.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها: چهل پنجاه صفحه از کتاب را خوندم و ول کردم. خسته‌شدم بس‌که زمانش عقب و جلو ‌رفت. فکر کردم الان این‌همه ماجرای موازی دارم توی سرم و فقط باید داستانِ ساده و خطی بخوانم.





فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۸ ب.ظ

کمی بعد از ساعت هفت، ناقوس‌های برج کلیسا به صدا در آمدند تا درجه‌بندی فیلم‌ها توسط دستگاه سانسور اعلام شود. هرماهه، اجباراً دستورالعمل‌هایی در مورد طبقه‌بندی اخلاقی فیلم‌ها به پدر آنخل فرستاده می‌شد و او، با به کار انداختن ناقوس‌ها، مردم را از خوب و بد فیلمی که نمایش می‌دادند آگاه می‌کرد. زن صدای دوازده ضربه ناقوس را که شنید، گفت:

- نامناسب برای همه. حدود یک سال می‌شود که دیدن هیچ فیلمی برای مردم خوب نیست.

گابریل گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد.





فروردین ۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۶ ب.ظ

ماه اکتبر شروع شده‌بود و گذراندنِ صبح به نظر دشوار می‌رسید… حتی برای آدمی چون او، که بارها از چنین صبح‌هایی جان سالم به‌دربرده‌بود.

گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد

سال نو شروع شده‌‌است و گذراندنِ تعطیلات به نظر دشوار می‌رسد… حتی برای آدمی چون من، که بارها از دیدوبازدیدهایش جانِ سالم به‌دربرده‌ام.

خیاط‌باشی





اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۲:۰۵ ب.ظ

هر کسی در هرچنگه‌ی ابر، دوستی داشت

هم از آن‌ روست جهان، در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می‌گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه‌ی چیزهای جدی‌تر باش.

یک شعری در کتابِ سرزمین گوجه‌های سبزِ هرتا مولر.





بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۴ ب.ظ

لولا از جنوب کشور آمده‌بود. بوی ولایتی فلاکت‌زده را می‌داد. نمی‌دانم از کدام اسباب صورتش بیشتر می‌شد این را فهمید. شاید از گونه‌ی استخوانی‌اش، یا حالت دور دهانش، و یا نگاه بی‌پروا و خیره‌اش. گفتن این چیزها درباره‌ی اوضاع یک ولایت و یا اسبابِ یک صورت، کار ساده‌ای نیست. در همه‌ی ولایت‌ها و صورت‌ها فقر وجود داشت اما ولایت لولا، همان جایی که نشانه‌ی آن را می‌شد در استخوان گونه یا دور دهانش و یا نگاه خیره‌اش دید، فقر بیشتری حاکم بود. بیشتر برهوت بود تا چشم‌انداز آبادی.

هرتا مولر- سرزمین گوجه‌های سبز- ترجمه غلامحسین میرزا صالح

*اسباب صورت یک‌جوری نچسب نیست؟






بهمن ۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۲۴ ب.ظ

شخصیت مادام بواری یادم می‌ماند، یک زنِ پرآرزوی راضی‌نشو. واقعاً داستان شهرهای بزرگ و عشق‌های آن‌چنانی از توی کتاب‌ها و عکس‌ها  هم می‌تواند زنی را این‌قدر غرق در خیال و آرزو کند؟ صفحه‌های آخر مادام بواری دربه‌در به دنبال پول به خانه‌ی این و آن می‌رود. وارد خانه‌ی سردفتر  که می‌شود با خود می‌گوید “این شد اتاق ناهارخوری که من هم باید نظیرش را داشته‌باشم.” قله‌ی داستان برای من این جمله بود. شاد شدم که مادام بواری در آن بیچارگیِ محض هنوز خواسته‌هایش را دور نریخته. من می‌فهمم مادام بواری چرا بی‌ملاحظه خرج می‌کرد، چرا خیانت می‌کرد، چرا یک روزهایی مهربان بود، یک‌روزهایی از صدای شوهرش متنفر می‌شد. من آن یک لحظه تنفرش از همه‌چیز را خوب می‌فهمم و نمی‌توانم سرزنش‌ش کنم که چرا این‌قدر زیاد ‌خواست و برعکس فکر می‌کنم؛ اوه یک زن می‌تواند بی‌اراده، با سبک‌ترین هوس‌هایش یک شهر را به بازی بگیرد، زن بودن فوق‌العاده است. هنوز معتقدم شخصیت مادام‌بواری و شارل و بقیه توی کمتر از ششصد و پنجاه صفحه هم درمی‌آمد ولی باز راضی‌ام از وقتی که گذاشتم.

نخستین عشق ایوان تورگینف، با این‌که یک‌روز بیشتر وقتم را نگرفت و آسان خوانده‌شد ولی واقعاً چیز مهمی نداشت. بیشتر احساس کردم خلاصه‌ی کتاب می‌خوانم. آن سه نفرِ اول داستان قضیه‌شان چه بود؟ اگر قرار بود راوی اول شخص باشد و آن سه‌نفر آخرِ داستان نیست شوند، چه لزومی داشت آن مقدمه‌ی مضحک؟

نیمه‌کاره‌ها؛ مجموعه داستان سفر از پیراندلو ارزش خواندن دارد. داستان‌ها واقعاً داستان‌اند. یک ماجرایی اتفاق افتاده و روایت شده، از بی‌داستانی و توصیف خسته نمی‌شوی. دوتای اول را من خیلی دوست داشتم. گربه روی شیروانی داغ (چه‌قدر دیر، نه؟) همین اول کار احساس می‌کنم ترجمه‌اش خوب نیست، ریز هم نوشته.





دی ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۳:۵۰ ب.ظ

روزهای دبیرستان که هم‌کلاسی‌هایم داستان‌ کلاسیک می‌خواندند من چه مرگم بود که حالا بیفتم به فلاکت؟  فلوبر عزیز تو چرا صدبار همه‌چیز را شرح دادی؟ به من چه که علف کنار جاده‌ی ایونویل بلند است یا کوتاه. باد توی درختان فلان جا می‌پیچد؟ خب بپیچد. پایین دامن تابستانیِ خانم بواری چهار ردیف تور زرد دوخته شده که وقتی می‌نشیند پخش می‌شود روی زمین، شال رودوشی‌اش را از مغازه‌ی لورو پارچه‌فروش انتخاب کرد، وقتی خم می‌شود زیر میز انحنای فلان‌جای بالا تنه‌اش مشخص است… گور پدرش! به نظرت بعد از دویست صفحه معطلی هنوز مهم است خانم هر روز چه لباسی پوشیده‌اند؟ کاش زودتر می‌رفتی سر اصل مطلب، شهید شدم بس که منتظرم این هیبت بشکند.

چه کسی باور می‌کند رستمِ روح‌انگیز شریفیان عالی بود. من یک‌جای داستان گریه کردم، باور می‌کنید؟ رویا گفته‌بود کتاب یک جمله دارد که به خاطرش گریه می‌کنی، من گفتم محال است سر داستانی اشک بریزم. به نظرم داستان را یک زنِ هوشمند نوشته‌بود.

بقیه داستان‌ها همین‌طور آرام پیش می‌روند. ولی فهمیدم اگر دو داستان کلاسیک را با هم بخوانم زندگی‌ام از هیجان می‌افتد.





آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۹ ب.ظ

دیوانگی در بروکلینِ پل استر، آرام و بی‌آزار اتفاق افتاد. مطمئنم شخصیت‌ها و روش زندگی‌شان تا مدت‌ها توی ذهنم می‌ماند ولی نمی‌توانم خودم را راضی کنم که شاهکار بود. حالا اگر کسی بپرسد از نظر تو چه داستانی شاهکار است واقعاً نمی‌دانم ولی حس می‌کنم باید داستانی باشد که وسط‌ یا آخرش نفس عمیقی بکشم بگویم هوففف و نشود توضیح بدهم چرا هوف. نمایشنامه‌ی هنر از یاسمینا رضا را هم دوست داشتم ولی فکر نمی‌کنم بتوانم پای اجرای چنین نمایشی دوام بیاورم. صدسال تنهایی تمام شد، امیدوارم همین روزها کسی بپرسد “صدسال تنهایی رو خوندی؟” تا چندماه دیگر که چیزی یادم نمانده برای پزدادن. امیدوارم این‌همه خوزه و آئورلیانو توی ناخودآگاهم ترتیبی بدهند برای خوب نوشتن، نشد، خوب زندگی کردن. به فکر افتادم به شجره‌نامه‌ی آتش بدون دود هم نگاه کنم ببینم از آدم‌های آن هفت جلد چه‌قدر یادم هست.

کی کجا از قصه‌های قروقاطی تعریف کرده‌بود؟ من فقط خدا را شکر می‌کنم مغازه‌ای که رفتم سه جلدش را نداشت. امروز توی مترو احساس آدم اهل آفریقای جنوبی را داشتم که برای‌ش جوک اصفهانی و ترک و لر تعریف می‌کنند. بدتر از این حرف‌ها بود، خیلی بد. تا صفحه‌ی سی و پنج بیشتر دوام نیاوردم و قرار هم نیست ادامه‌اش بدهم. کتاب غیر داستانم مکتب در فرآیند تکامل است که واقعاً باید بگویم اوه اوه از این تاریخ تشیع، که چه بوده و چه به ما رسیده، هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر دلم می‌خواهد کتاب دینی یا تاریخ مدرسه‌‌مان این بود، بلکه دانش‌آموزان با آگاهی بیشتری لامذهب می‌شدند.

آداب بیقراری را ده صفحه مانده به آخر کتاب گم کردم و دیشب دوباره پیدا شد. فهمیدم کتاب اگر وسط خواندن گم بشود بیشتر دل‌م می‌خواهد بخوانم و باید بعضی کتاب‌های سخت را گم کنم. داستان‌ش را نفهمیدم، از اول داستان توی زمان و مکان‌ش گیج بودم آخر داستان هم به یک تناقض اساسی رسیدم. یک‌چیزهایی داشت که دوست داشتم و گاهی می توانستم بگویم “اوه دقیقاً.” کتاب چاق‌م مادام بواری است. کتاب لاغرِ فارسی چه‌کسی باور می‌کند رستم. کتاب لاغر خارجی  دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشت برای بار دوم.

پ.ن. جسارتاً نیایید این‌جا کتاب معرفی کنید، من تا ده‌سال بعد کتاب نخوانده دارم و هرجا که سر بچرخانم لیست پیشنهادی خرید کتاب. مهم‌تر از همه اعصاب ندارم برای کامنت‌های نصیحت‌دارِ مادربزرگ‌وار.