
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۶ ب.ظ
“این ترک نیست به رخسارهی ما”،
آینه گفت.
- “چین پیری است…”
تو گفتی
“… که به سیمای شماست!”
بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید:
- “از غم تست شیاری که به پیشانیِ ماست!”
روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید
چشم گریان تو بر چهرهی دیوار افتاد
پاره سنگی چو دل از سینهی او بیرون جست
پیش پای تو فروآمد و از کار افتاد.
-” آه دیوار…”
تو گفتی
“چه شد آن سایهی من…
… که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش؟”
-” نیست افسوس!”
سر از شرم به پایین انداخت،
خندهی بیسبب ماه نخندانیدش…
روی گرداندی و، تصویر تو در آب نشست:
-” برکه جان! کیست؟”
تو پرسیدی و او هیچ نگفت.
-” میشناسی تو مرا؟”
باز تو پرسیدی و، ماه…
… رفت و ابر آمد و تصویر ترا پاک نهفت!
اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید
اشک گرمی که در او شادی و غم پنهان بود
“آب” و “آیینه” و “دیوار” ترا میجستند
دل من نیز به سودای تو سرگردان بود
همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت
همه را خواندی و تصویر من از دل راندی
پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی
چون گل ماه که پرپر کندش پنجهی موج
غنچهی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست
دل من، آینهای بود و پر از نقش تو بود
دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود، شکست!
نادر نادرپور

اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۱ ب.ظ
: بیا بریم دشت.
: کدوم دشت؟
: بیا بریم کوه.
- کدوم کوه؟
: بیا بریم باغ.
- کدوم باغ؟
: بیا بریم چاه.
- بریم.

فروردین ۱۲م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۴۱ ق.ظ
گفت برای چه کسی زندگی می کنی؟
گفتم برای چشمان تو
نوال در یک ترانهای به زبان خودش

اسفند ۸م, ۱۳۸۸ @ ۳:۰۶ ق.ظ
زاندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
کامنت دریافتی:
جانا شرابت میدهم ، خوشتر ز آبت میدهم
پیش از صحابت میدهم ، بی دردسر کج راه شو
از آب سیرابت کنم ، مست از می نابت کنم
مستانه در خوابت کنم… ای ساربان گمراه شو
خواهش نمیخواهم ز تو، قدری بیا حرفم شنو
کجراه شو، گمراه شو، لیکن نمان! همراه شو.

بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۵ ب.ظ
در دلم آرام تصور مکن
وز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی
ور گنه از توست غرامت بیار
بر سرپا عذر نباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
سعدی

دی ۴م, ۱۳۸۸ @ ۱:۱۲ ب.ظ
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد
من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند؟
میتونم اصلن؟

آذر ۱م, ۱۳۸۸ @ ۸:۳۶ ب.ظ
…
ای دل قرار تو چه شد؟
وان کار و بار تو چه شد؟
خوابت که میبندد چنین اندر صبح و در مسا؟
دل گفت حسن روی او
وان نرگس جادوی او
وان سنبل ابروی او
وان لعل شیرین ماجرا.
ای عشق
پیش هرکسی
نام و لقب داری بسی
من دوش نام دیگرت کردم که
دردِ بیدوا.
ای رونق جانم ز تو
چون چرخ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا.
دیگر نخواهم زد نفس، این بیت وامیگوی و بس
بگداخت جانم زین هوس، ارفق بنا یا ربّنا
مولوی

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۲۶ ب.ظ
که دیر مست شود هر که می خورد به دوام

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۸ ب.ظ
هنوز نمیدانم
اگر ببوسمت
تو میروی جهنم
یا من؟
محمدمهدی نجفی-دو جفت چشم پابرهنه

اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
با توانای معربد نکنی بازی به
چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند
اگر او با تو نسازد تو در او سازی به
جز غم یار مخور تا غم کارت بخورد
تو که با مصلحت خویش نپردازی به
سپر صبر تحمل نکند تیر فراق
با کمان ابرو اگر جنگ نیاغازی به
سعدی- فالم