اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ @ ۲:۵۲ ب.ظ

صبح با کفش تق‌تقی رفتم مزون. چه‌قدر سخت بود خدا. هرچی شعر خواندم که حواسم پرت شود نشد. وقتی رسیدم دیدم پوست پشت پایم چسبیده به جورابم و جدا نمی‌شود. با آن‌همه درد، تازه توی راه یک کره‌ی زمینِ کریستالی رومیزی هم خریدم. رسیدم مزون گذاشتم روی میز هی چرخاندم‌ش. بعد دیدم حرکتش نرم نیست خواستم با دندان پیچش را شل کنم که احساس کردم دندانم ساییده‌شد. مهین خانم گفت ” آخه پیچ رو کی با دندون باز می‌کنه عزیزِ من؟” راست هم می‌گفت. این‌همه شعر هست “پسته رو با دندون نشکن” حتمن باید برای پیچ هم شعر بگویند که تو عقل‌ت برسد پیچ را با دندان باز نکنی؟ مهین خانم از وقتی مادرش فوت کرده هر روز می‌آید مزون، خانم یاری هم آمده‌بود چون دیشب با یکی از اقوامش بگومگو کرده و امروز از ترس تلفن او زده بیرون. یعنی من خوشحال‌ترینم آن‌جا. یک خانمی هست مریم خانم، دوخت‌کار خفن است. امروز آمد زیپ مخفی دوختن را یادمان داد. البته من آن موقع داشتم با مجید سر کره‌ی زمینم دعوا می‌کردم. می‌گفت “نمی‌ذارم ببری خونه‌تون” گفتم “پسر من اینو خریدم دو سه روز باهاش خوش‌گذرونی کنم، تو که می‌گی خودت کره داری” بعد حواسش رفت به نقاشی کشیدن من هم رفتم زیپ دوختن را یاد گرفتم. زیپ اولی که مریم خانم دوخت خراب بود چون هیچ‌کس امتحانش نکرده‌بود. برای همین عوضش کرد. حالا بعدن سر فرصت با عکس یاد می‌دهم زیپ مخفی چه‌طور دوخته می‌شود. مهین خانم چندتا فوت خیاطی هم از مریم خانم پرسید. مثلن گفت “ساسون جلوی دامن بعضی وقت‌ها باد می‌کنه، چه‌کار کنم؟” راه حلش این بود که باید سر ساسون خیلی خیلی تیز و باریک شود. یعنی یک مثلثِ خیلی متساوی‌الساقین. با زاویه راس ده مثلن. من خیلی دوست ندارم مریم خانم بیاید مزون چون آن‌قدر سریع است که همه‌ی ما را دستپاچه می‌کند و اعتماد به نفس برای کسی باقی نمی‌گذارد. اشرف‌السادات خودش فهمیده و لباس‌ها را می‌دهد ببرد خانه بدوزد.

با خانم یاری برگشتم خانه. سه ساعت و نیم کار! البته اشرف‌السادات گفت فردا صبح باید بیایی. مامان زنگ زد که “ناهار بیا این‌جا خاله‌ها همه هستن” اول هیجان‌زده شدم گفتم “باشه” بعد یک‌دفعه یاد کفش تق‌تقی افتادم و گفتم “اول باید یه سر برم خونه، عصر میام” این شد که الان برگشتم خانه. یک ماهیتابه روی گاز بود. فکر کردم مامان چیزی پخته برایم، درش را برداشتم دیدم آبگوشت است. واقعن به مامان افتخار می‌کنم که توی ماهیتابه آبگوشت پخته. حالا کاش پخته‌بود. نیم‌پز خاموش کرده رفته. توی یخچال یک ظرف آش پیدا کردم دستپخت خاله و با همان خودم را سیر کردم. احتمالن اگر الان راه بیفتم باز به ناهارشان برسم. ساعت ناهارشان یک‌جوری است که یک ساعت بعدش ما شام می‌خوریم.

توی راه که با خانم یاری برگشتم هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. نه این‌بار، همیشه که با هم برمی‌گردیم این‌طور است. تا پایمان را می‌گذاریم بیرون انگار همه‌ی اشتراکات‌مان از بین می‌رود. سکوت مطلق برقرار می‌شود. درست است که سی چهل سال از من بزرگ‌تر است ولی توی مزون خیلی حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تازه نظراتش هم همیشه به نظرِ من نزدیک است ولی توی راه انگار هم را نمی‌شناسیم. واقعن عذاب می‌کشم که ده دقیقه این‌همه سکوت می‌کنیم. تمام مسیر چشمم به در و دیوار است که چیزی پیدا کنم درباره‌اش حرف بزنیم ولی کائنات هم هم‌کاری نمی‌کنند. امروز تا پای آسانسور داشتیم سه‌نفری با مهین خانم به کفش‌های تق‌تقی من می‌خندیدیم. همین که خداحافظی کردیم و در آسانسور بسته‌شد باز آن سکوت محض برقرار شد. احساس می‌کنم ما روباتیم و برنامه‌ریزی‌مان جوری است که فقط توی فضای مزون با هم ارتباط برقرار می‌کنیم. بیرون که می‌آییم خاموش می‌شویم.


۳ Comments



اسفند ۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۲۸ ب.ظ

خانم کت‌دامن آبی سه‌شنبه آمد. از راه نرسیده گفت “این کت خیلی می‌چسبه به تنم.” اشرف‌السادات گفت “پارچه‌ش خوب نیست. از این الکتریسیته‌ای‌هاست که پرز هم می‌گیره.” گفت “آها‌ آره. خب اگه بد بود چرا دوختید؟” اشرف‌السادات چپ‌چپ نگاهش کرد ولی جواب نداد. موقع پرو دخترش می‌رفت تهِ راهرو می‌ایستاد، صدا می‌زد “مامان بچرخ.” می‌آمد جلو می‌گفت “به نظرم پشت دامن چند میلی‌متر بلندتره” بعد دوتایی خم می‌شدند لبه‌ها را روی هم می‌گذاشتند، می‌دیدند مساوی‌ست. من دست‌به‌سینه لم داده‌بودم روی صندلی تماشایشان می‌کردم. اشرف‌السادات تلفن حرف می‌زد. یک‌ساعت بیشتر طول کشید پروشان. دامن هشت‌ترک با پارچه‌ی کرپ سفارش داده‌بود، می‌گفت “چرا جلوی دامن چین‌ خورده؟ می‌دونم باید چین بخوره‌ها ولی یک‌جوووری چین‌خورده. شما خودت می‌بینی؟” ما لبخند ‌زدیم که نه. اشرف‌السادات گفت “ایراد از دوخت نیست، ولی اگر دوست ندارید می‌تونم عرض ترک‌ها رو کم کنم.” چندبار دیگر جلوی آینه چرخید بعد دست‌هایش را یک شکلِ خنده‌داری به سمت جلو کشید “آخ ببینید آستین‌ش می‌کشه، اصلن راحت نیست” اشرف‌السادات گفت “آخه کُت‌ه، اون حرکتی که شما انجام دادید واسه خونه‌تکونی‌اه، این کُت‌ه تو مجلس می‌پوشن، حالا اگر دوست دارید آزادش می‌کنم” من نیشم تا بناگوش باز شده‌بود ولی حرص هم می‌خوردم.

امروز قرار نبود بیایند. طوبا با مکث در را باز کرد، گفت “پرو داشتیم؟” هرسه با دیدن‌ش خشک شدیم. هرچه گفتیم قرارمان دوشنبه بود گفت “من و دخترم گفتیم دوشنبه ولی شما خودتون گفتید شنبه.” اشرف‌السادات امکان ندارد به کسی که لباس عروس ندارد تاریخ زودتری از آن‌که خودش گفته پیش‌نهاد بدهد. روی همین اصل ما مطمئن بودیم خانم کت‌دامن آبی اشتباه می‌کند ولی بحث نکردیم. خانم کت‌دامن آبی همان دو لباسی را که سه‌شنبه نتوانسته‌بود ایراد بگیرد آورده‌بود. یکی زیپش خراب شده‌بود. چندبار گفت “نمی‌دونم چه زیپی زده‌بودین، همون دفعه اول در رفت” اشرف‌السادات گفت “زیپ که دیگه ایرانی آلمانی نداره، همه از دم چینی‌اه، حالا یکی تو صدتا خراب می‌شه…” حالم داشت به هم می‌خورد. خانم کت‌دامن آبی جلوی در ایستاده‌بود و با یک لبخند کج به ما می‌گفت “حتمن سرتون شلوغ بوده اشتباه کردید، ما مطمئنیم” احساس می‌کردم ازشان متنفرم. از آن‌ها و همه‌ی آدم‌های شبیه‌شان متنفرم. در را که بستند گفتم “من دوشنبه نمیام، لحنِ این خانومه دیوونه‌م می‌کنه، انگار اومده ممیزی” طوبا اضافه کرد” اعتمادبه نفسِ ا.نی داره” اشرف‌السادات گفت “ها آفرین! نمی‌خواستم به‌تون بگم طرفداره دوآتیشه‌‌ی ا.نه.” طوبا دامنِ تا نیمه شکافته را پرت کرد طرفِ من “اَه بیا کارامون عوض.”


۳ Comments



اسفند ۲م, ۱۳۸۸ @ ۳:۲۲ ب.ظ

خانم کت دامن آبی من امروز آستر دامن شما را برعکس دوختم. فکر نکنید عجله داشتم و یا سرم شلوغ بود. اصلن! بلکه نشستم روی میز و با دقت و تمرکز شما را تصور کردم که گوشه‌ی دامن‌تان بالا رفته و درز آستر پیدا شده یا کسی دامن‌تان را پایین کشیده و درز آستر را دیده… و باز با همه‌ی این‌ بالاپایین‌کردن‌ها نتیجه گرفتم روی آستر باید به پشتِ دامن دوخته شود. سپس با اطمینان صد درصد آستر و کمر و دامن را دوختم. به پس‌دوزی که رسیدم یادم آمد؛ اوه احمق! پشتِ آستر به پشتِ دامن که یک قاعده‌ی دودوتا چهارتاست. فکر می‌کنید دلیل‌ش چه بود؟ بی‌دقتی؟ خنگی؟ نابلدی؟ خیر. دستِ من فقط با همکاریِ چشم بلد بود آستر را کجا و چه‌طور وصل کند. یعنی کافی بود بدونِ فکر در حالی‌که با آزی درباره‌ی مدل لباسِ عروسِ قدسی خانم حرف می‌زنم کار هم بکنم. کافی بود دقت نکنم. ولی من عقلم را انداختم وسط و گند زدم به دامن شما. راستش را بخواهید من این کار احمقانه را زیاد انجام می‌دهم. یعنی یک‌دفعه وسط یک کارِ چشم‌بسته‌انجام‌شو یا میلِ دل، دقت‌م می‌گیرد. برای یک دکمه دوختن، یک اتوی ساده هم فکر می‌کنم. حالا نگران نباشید، دامن درست شد. شما نمی‌فهمید که من اول آستر را برعکس دوختم.





بهمن ۱م, ۱۳۸۸ @ ۲:۵۹ ق.ظ

وقتی آستین لباس رو تنگ می‌کنید باید درز بیرونی را بشکافید. وقتی آستین تنگ می‌شود درزی که باید باقی بماند درز دوم از لبه‌ی آستین است. وقتی دوتا درز هست برای شکافتن باید یادتان بماند آستین را تنگ کردید یا گشاد. آستینی که تنگ شده درز اول‌ش اضافی است.  آستین را که تنگ می‌کنید درز کهنه شکافته می‌شود. نکات مربوط به گشاد کردن آستین را در پست بعد می‌نویسم. عزیزی که فرمودید در خرید لباس عروس راهنمایی‌تان کنم و بودجه‌تان ۳۰۰ یورو است،  چه فکری کردید وقتی این سوال را پرسیدید؟ من باید بنویسم کدام خیابان تهران لباس عروس سیصد یورویی می‌فروشند؟ یا کجای خارج؟





آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۸:۳۵ ب.ظ

۱. صبح(به وقت خودم) رفتم مزون، مثل حلزون کار کردم، مثل آدم‌هایی که مجبورند. یک خانمی دامن ساتن قرمزش را آورده‌بود که عوض کند. مدل دامن تا بالای زانو تنگ بود و پایین‌ش لوزی‌های قاطی‌پاتی، بالای دامن هم تور مشکی کار شده‌بود. کت هم داشت. خانم می‌خواست دامن‌ش تبدیل به دامن تنگ شود و ما هرچه روضه خواندیم “دامن را خراب نکن یکی دیگه بدوز” گوش نداد. نمی‌فهمید وقتی که یک‌نفر گذاشته برای دوختن آن تور و لوزی‌ها ارزش داشته… گفت مدل‌ش را دوست ندارد و می‌خواهد همه‌ی تورها و لوزی‌ها جدا شود. لابد با خودش گفته پول‌ش را می‌گیرند.

۲. چند وقت پیش یک نفر از کرمان آمد این‌جا لباس دوخت، رفت‌وآمد و پرو و تحویل‌ش را تعریف نمی‌کنم. امروز زنگ زده که زیپ لباس‌ش در رفته و لباس را با هواپیما فرستاده تهران، دو ساعت بعد فامیل‌شان لباس را با آژانس آورد مزون، ما بعد از تعویض زیپ، لباس را با آژانس می‌فرستیم خانه‌ی فامیل‌شان، فامیل لباس را با هواپیما… همین باعث شد درود بفرستم بر همان ماجرای عوض کردن مدل دامن. اشرف‌السادات محال است اعتراضی کند یا سوالی بپرسد، من ولی دلم می‌خواست بپرسم شهرشان خیاط در حد عوض کردن زیپ نداشت؟ یا وقت و پول و فکر و زندگیِ شما چه‌قدر می‌ارزد؟ بعد این‌جور وقت‌ها می‌شود جاج نکرد؟

۳. احساس می‌کنم یکی از همین روزها تولد یکی از پسرخاله‌هاست. احتمالاً از تبریک آدمی مثل من تعجب خواهد کرد و من دوست ندارم آدم‌ها را حساس کنم به چیزهای عجیبی که یادم می‌آید. همین‌جا می‌نویسم که شاید یک‌روزی بفهمد به یادش بودم. سرم خیلی درد می‌کند، یکی از چشم‌هایم، مردمک‌ش، آمده پایین. انگار که خسته شده نشسته.

۴. دیروز تئاتر هم رفتم، جن‌گیر. خنده‌دار بود. یک‌جایی آقای جن به خانم صامتی؟ می‌گفت “مد.ارکش هست، بگم؟ بگم؟” سالن از سوت و کف ترکید.

۵. دارم فکر می‌کنم فقط اشرف‌السادات آدرس این‌جا را ندارد. طوری شده یک “گه خوردم” ساده می‌خواهم بنویسم صد نفر دوست و آشنا می‌آیند جلوی چشمم، شک می‌کنم بخورم یا نه.







آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ

.

من باید بی‌نظم و پراکنده روی طبقه‌ی دوم تور سر عروس، مروارید و سنگ بدوزم. با هر مرواریدی که می‌دوزم فکر می‌کنم “که چی؟ که چی من این‌رو بدوزم رو این تور؟ کجای عکس پیداست؟ کی می‌بینه؟”  مغزم نزدیک است سرریز کند از فکر. سوراخ‌های تور گشاد است، گره‌ی نخ توی سوراخ‌ها گیر نمی‌کند، مرواریدها از زیر دستم درمی‌روند. یاد دیروز افتادم ولی به روی خودم نمی‌آورم. این مرواریدهای نصفه خوب می‌خوابند روی پارچه، قِل‌ هم نمی‌خورند نخ زیرشان پیدا شود. وسواس گرفتم که فاصله‌‌ها مساوی باشد، یک ساعت و نیم گذشته و تور هنوز جای خالی دارد. روی میز سیاه پهن‌ش می‌کنم تا جاهای خالی را شناسایی کنم، می‌خواهم بگویم “که چی” ولی عین خر خوشم آمده، تور سفید و سنگ‌های براق حواسم را پرت می‌کند. عکس می‌گیرم از تور و از همه‌ی لباس‌ها، حواسم فقط به مرواریدهاست، به دیروز فکر نمی‌کنم، به هیچ‌روزی.  همه‌ی حواسم به لبه‌ی پایینی طبقه‌ی دوم تورِ سرِ عروس است که از مروارید خالی نماند…






شهریور ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۲۰ ب.ظ

جواب کامنت‌ها در نهایت مهربانی و لطافت،

به نپتون؛ نه نخ نایلون دست خودته خردخرد می‌ذاری لای پارچه. یه‌خرده چین هم طبیعیه با اتو درست می‌شه. مدل جدید می‌ذارم شما برو هر رنگی خواستی بدوز، مدلم همین‌طور، هرچی دوست داری انتخاب کن، رنگ پوست حالا شاید مهم باشه ولی سن و وضعیت تأهل فکر نمی‌کنم، یعنی من دسته‌بندی مدلهام فقط دوست دارم و دوست ندارم‌اه.

به گلناز؛ اگر با الگو می‌خوای شروع کنی که برو کلاس، اگر دستپاچه‌ای سریع یه‌چیزی بدوزی برو کتاب‌های خیاطی بدون الگو بخر. این‌که کجای آرشیوم کلیک کنی خیلی سؤال باحالی بود. متأسفانه نتونستم آرشیوم رو با دسته‌بندی منتقل کنم، برو این‌جا ببین چیز به درد بخوری پیدا می‌کنی یا نه.

به شیلا؛ الگوی آماده کلاً کمه، معمولاً مزون‌دارها سری کاملش( همه سایزها) رو دارن. حدس می‌زنم تو بازار پیدا بشه ولی احتمالاً تک‌تک نمی‌فروشن.

به فائزه؛ چرخکاری تمیز تمرین می‌خواد فقط. دوختن و شکافتن هم که بخش نکبت‌بار و اعصاب‌خردکنِ خیاطیه، گریزی ازش نیست. می‌تونی خودت بدوزی وقتی فهمیدی غلطه بدی نوه‌عمه‌ت بشکافه که دردش کم شه، دفعه بعد دخترخاله‌بابات می‌شکافه و همین‌طور تقسیم کار می‌شه تا کسی اذیت نشه.






شهریور ۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۳ ب.ظ

پارچه حریر خیلی نازه برای همین با چرخ ریشه‌گیری سردوز نمی‌زنن. حریر رو باید با چرخ معمولی ژورش زد، یعنی لبه‌ش رو دوبار تا زد و با از اینا: /\/\/\ دوخت. بعضی مدل لباس‌ها هست که دامن حریر پیچ‌پیچ می‌خوره، دیدید؟ اونا رو نخ نایلون گذاشتن بعد پارچه رو تا زدن و دوختن. الان یه مدل لباس هم می‌ذارم واسه بیشتر خیاطی شدنِ پست ولی ربطی به این چیزایی که گفتم نداره.






مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۴۹ ب.ظ

حدس می‌زدم شروع دوباره سخت باشد ولی نه این‌طور که خودم نفهمم موضوع آموزش چیست. عکس‌ها یک کت با یقه آرشال را نشان می‌دهد. (نشان می‌دهد؟) پارچه ساتن به عنوان آستر استفاده شده و پارچه رویی دانتر است. این کت انگار که سه کت باشد. دانتر، ساتن و لایی. برای خوش‌فرم بودن کت و راحتی دوخت مجبورید پشت ساتن را لایی بچسبانید( غیر از یقه). بعد دامنش لایی لازم ندارد چون ساده است، فقط به اندازه یک حاشیه از پارچه دانتر پایین دامن دوخته یا با زامبیکس چسبانده‌می‌شود. یقه آرشال هم یک یقه نکبتی‌ست مثل همان یقه انگلیسی.

عکس‌ها به ترتیب:

سه لایه: تور دانتر، ساتن، لایی

چسباندن لایی با اتو؛ اتو را روی پارچه نکشید.

آسترکشی

دوخت درزهای پشت کت

دوخت درزهای جلوی کت؛ دو زائده بالا یقه کت است که بعداً یقه می‌شود.

دوخت یقه؛ وصل کردن دوسر زائده به وسط یقه پشت کت.

دوخت یقه و سرشانه‌ها

آستین

آماده برای پرو اول

سجاف

عکس کلی با دامن را اگر خیلی دل‌تان خواست ایمیل می‌زنم.

پ.ن.۱. یه‌چیزی از عصر مونده تو گلوم نمی‌ذاره همه‌چیزهایی که می‌دونم رو یادم بیارم. دلم می‌خواد داد بزنم “تو روحت” دلیل هم دارم براش. پ.ن.۲. من نمی‌دونم اسم پارچه دانته‌ست یا دانتر، زامبیکس درسته یا زامفیکس. شاید یک‌وقتی از یک پارچه فروش یا خراز پرسیدم، نوشتم.





اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۴ ق.ظ

خب.
از روی عکس معلومه پارچه رو تا می‌زنیم. مهمه که الگوی جلو و پشت رو چه‌طور قرار بدیم تا پارچه حیف نشه٬ قد مانتو هم از قد این الگو بلندتره. من باشم یه نیم‌ساعتی الگوها رو بالا پایین می‌کنم بعد می‌برم.

می‌بینید الگوی آماده چه خوبه واسه خیاطی تنبلی؟ مثلاً نوشته سایز ۳۶ دور سینه۸۸ دور باسن ۹۶.  فقط کافیه دورش خط بکشید و ببرید. الگوی جلوی مانتو با فاصله ازدولای باز پارچه‌ست. این یعنی جا برای سه‌جاف و دکمه.

فقط این‌که ساسون‌ها رو علامت بزنید و قد مانتو رو هم حواستون باشه٬ چون این الگوها بالاتنه‌ست. می‌مونه آستین که اونم الگوش هست. لایی چسبوندن و یه یقه مردانه ساده.

مشخصه چه‌قدر زحمت کشیدم واسه نوشتن این پست؟ همین دوخط توضیح به درد نخور کشت منو. بیشتر از آموزش خیاطی فکر کنم تبلیغ کردم واسه الگو آماده٬ نه؟ ولی جدی اگه کسی با این پست هوس کرد مانتو بدوزه بهم بگه٬ خوشحال می‌شم احتمالاً.