شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۵ ب.ظ

می‌پرسه روزه می‌گیری؟؟ با لحن “آخی سرطان داری؟؟” خفه که نمی‌شه. ادامه می‌ده اعتقاد هم داری؟ هرسال یک نفر هست این سوال رو از یکی دیگه بپرسه. حالا باز رفتارشون با روزه خوبه. نماز که واقعن ته اُملی‌ئه. نماز می‌خونی؟؟ لابد خیلی مثبتی. مذهبی‌ای نه؟ منم می‌خوندم ولی بعدش فهمیدم… باباجان من نمی‌خوام بدونم تو چی‌کاره بودی الان چی فکر می‌کنی. هروقت دلم خواست بدونم می‌پرسم. کارمونه ور بریم به اعتقادات هم. یکی نماز می‌خونه روزه نمی‌گیره، روزه می‌گیره نماز نمی‌خونه، عرق می‌خوره وایمیسه نماز، با دوست دخترش می‌خوابه می‌ره غسل می‌کنه. با حجاب فحش می‌ده به ا.ن، بی‌حجاب طرفدار انقلاب‌ئه. دوست داره. می‌فهمی؟ دوست داره این‌جوری مسلمون باشه. تو خدایی؟؟ چرا اینا تو ذهن ما جداجدا دیده‌نمی‌شه؟ چرا عجیبه برامون؟ آدما دوست دارن به یک چیزایی معتقد باشن در عین حال به همه نشون بدن که از قید یک سری اعتقادها آزادن. چرا می‌خندید به یکی که با لاک نماز می‌خونه؟ یعنی خیلی احکام بلدید یا از رو رساله زندگی کردن خیلی هنره؟ هرسال یکی هست که روضه بخونه روزه واسه کلیه‌ها ضرر داره. کل با سوادی‌ئه؟ یا خیرخواهی، که یکی از کاری که خوشش می‌آد دست بکشه؟ فکر می‌کنید کسی هست این چیزا رو تو تاکسی و صف شیر وگوشت نشنیده‌باشه؟ یا برعکس، کسی هست آوای کرکننده‌ی اسلام به گوشش نرسیده باشه، ندونه نماز با لاک فلان؟ مهم اینه که اون یارو انتخاب کرده چهارده ساعت آب و غذا نخوره، اون یکی هم عشقش می‌کشه هرجا هرشکلی هست بایسته به نماز. هوف… بیاید دست از سر هم برداریم بچه‌ها. خدا همین یکی بس‌ باشه، ما هم سیب‌مون رو بخوریم. بهتر نیست؟


۸ Comments



بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ @ ۵:۲۰ ب.ظ

اس‌ام‌اس‌هام از دیشب ویتینگ مونده، چت و ایمیل رو قطع کردن، رابطه‌‌ی ما هم که طبق معمول به گوز بنده. حواسم باشه حسابِ همه‌ی این روزهای نکبتی رو داشته‌باشم، پس‌فردا که برک آپ کردیم زیاد دنبال دلایل پیچیده‌ی عشقی و عاطفی نگردم.


۹ Comments



بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۱:۵۹ ق.ظ

آدمیزاد بعضی “دوستت دارم‌”‌ها را فقط می‌خواهد برای بایگانی در پرونده‌ی دلبری‌های خودش، می‌داند کاربرد ندارد، تعهد ندارد، حتی شاید رمق هم نداشته‌باشد، ولی خب… اگر برای‌تان ضرر جانی ندارد دریغ نکنید.





دی ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۰۸ ق.ظ

می‌گی دوستت دارم، زیاد به‌ت فکر می‌کنم، دلم تنگ می‌شه… جواب می‌ده اینجوری زیاد داشتم. یکی‌ بود تا سرحدِ مرگ عاشقم بود… بعد شانس بیاری نشینه ماجرای تک‌تک‌شون رو با آب‌وتاب تعریف کنه. ماجراها به کنار، اون لبخند پیروزمندانه‌ی کجی که روی لب‌ش جا خشک کرده تا کجاهات رو که نمی‌سوزونه. بعد هی به خودت سرکوفت می‌زنی دوست‌ش داری؟ خب لال شو نگو! نمی‌خواد به این روشهای روانشناسانه عمل کنی. الان دستورالعمل عوض شده؛ هیچ عشق و دوست‌داشتنی را ابراز نکنید، عاقبت ندارد، استثنا هم.





دی ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۲:۲۰ ق.ظ

یک نفر را پیدا کن بگوید این اداهای تو یعنی خواستن، من قول می‌دهم پای همه نتوانستن‌هایت بایستم.


Comments Off



مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۴:۳۱ ب.ظ

آدم گاهی وقت‌ها دچار حرف بی‌جا می‌شود در ابعاد وسیع. یک‌دفعه می‌بیند پر از حرف‌هایی‌ست که گوش که هیچ، جایی هم برای نوشتن‌شان نیست. بعد دلش نمی‌خواهد این‌جور وقت‌ها وبلاگش را آلوده کند به خشم، به غصه، به درد. بهتر است دوربین‌ش را بر‌دارد برود مزون از ژورنال‌ها و مدل لباس‌ها عکس بگیرد، یا اگر زخم‌ش آرام گرفت یک پست آموزش خیاطی بگذارد که یعنی چاره‌ای نیست، باید زندگی کرد، لباس عروس دوخت حتی روی لباس با سنگ‌های اطریشی طرح زد. یک‌وقتی هم دیدی نشست تمام کتاب‌های نخوانده‌ا‌ش را خواند، نوت‌های قشنگ‌ش را گذاشت توی وبلاگ یا گودر.

من سیلی خوردم. می‌خواهم  آب سرد بخورم و سکوت کنم. یک هفته، یک یا چند ماه نوشته‌هایم مخاطب برندارد. بنویسم مدل لباس برای عروس خانم‌های خوشگل، کت‌ودامن برای مادرزن‌های فلان و. از این دست جلف‌بازی‌ها. حتی تصمیم دارم خیلی دقیق فرق سردوز زدن حریر با پارچه‌های دیگر را شرح دهم.

سیلی خورده‌ی اشک توی چشمی که منم هرجمله‌اش را صدبار می‌خواند که زهرش را بگیرد، همین بهتر که یک‌دفعه پستش را تمام کند.





فروردین ۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۰۷ ق.ظ

اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم‌آواز شما در قفسی افتاده‌ست

به دلارام بگو ای نفس باد صبا

کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست.

سعدی





فروردین ۲م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۹ ق.ظ

بعضی عاشقانه‌ها نیاز دارند به اتمام حجت. باید آن “برو” ی آخر را شنید٬ آن “نباش”٬ آن “نه”٬… یعنی که همیشه عشق با ایما و اشاره رد نمی‌شود٬ با کم محلی و ناز و ادا گورش را گم نمی‌کند. این است که با همه زخمی که داری و غروری که نداری ترجیحت به عاشق ماندن است تا یک سیلی آزادت کند. پس تو که یک لنگه‌پا روی مرز رابطه لی‌لی می‌کنی٬ زودتر بزن. من یک عاشق خسته‌ام.