تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ

تا جا دارد

عاشق نشو.

اگر شدی،

رد شو، عاشق نمان.

اگر ماندی،

ماندی.

از عشق فرار نکن.


۵ Comments



تیر ۴م, ۱۳۸۹ @ ۱:۱۸ ب.ظ

خدای عزیز اگر زبانم لال خواستی جان من را بگیری سعی کن یک روز مثل امروز باشد که من این نیش باز و دل خوش را هم با خود ببرم. متشکرم.

اصلاحیه: بی‌زحمت امروز را تا ساعت سه عصر در نظر بگیر.


Comments Off



بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۴ ب.ظ

Look,This is a nice moment. Let’s not ruin it by saying something stupid. Okay?





بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۱:۵۹ ق.ظ

آدمیزاد بعضی “دوستت دارم‌”‌ها را فقط می‌خواهد برای بایگانی در پرونده‌ی دلبری‌های خودش، می‌داند کاربرد ندارد، تعهد ندارد، حتی شاید رمق هم نداشته‌باشد، ولی خب… اگر برای‌تان ضرر جانی ندارد دریغ نکنید.





بهمن ۴م, ۱۳۸۸ @ ۷:۰۵ ب.ظ

منُ نگاه کن، بغض می‌دونی چیه؟


Comments Off



دی ۲۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۲۳ ق.ظ

تقصیر تو نیست، این نهایت بی‌شعوریِ من است. من دوستان‌ت را دوست ندارم، بهتر بگویم تو را وقتی با دوستان‌ت هستی دوست ندارم. تو را فقط کنار خودم دوست دارم و فکر می‌کنم توی اصلی همینی باشد که من چندسال پیش عاشق‌ش شدم، و هیچ‌کدام این آدم‌ها دوروبرش نبود. تو در شرایط جدید تغییر کردی، دنیا عوض شده، چند سال گذشته… من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. نمی‌توانم تحمل‌ت کنم و قسم می‌خورم دست خودم نیست.





دی ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۷:۳۲ ق.ظ

,I’m sure that It’s a long complicated answer but

?What is your problem


Comments Off



آذر ۹م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۱ ق.ظ

آدمِ سالم وقتی دل‌ش تنگ می‌شه حرف‌های سخت‌سخت نمی‌زنه، شروع نمی‌کنه به ایراد گرفتن از شخصیت و ذهنیت و ماهیت و هزار تا یتِ قلمبه‌ی دیگه. خیلی ساده می‌آد می‌گه دلم تنگ شده، ببینیم‌ همُ؟





مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۶ ق.ظ

قصه قصه‌ی عشق و دوستی نیست، آدم گاهی می‌خواهد خودش را محک بزند توی بی‌تفاوت بودن، توی عادی جلوه‌کردن، می‌خواهد ببیند چندروزه فراموش می‌کند. حالا اگر این محک‌زدن عشق به نظر برسد، اگر یکی را خیال‌زده کند که بعد از رفتن‌ هنوز امید بازگشت‌ش هست، باید از خیرِ هرچه محک گذشت. باید روی آورد به قانون از دل برود هر آن‌که از دیده برفت، باید از دیده برفت.






شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۲ ق.ظ

من نمی‌توانم توضیح دهم تا چه حد از ایرادهایی که از من می‌گیری، هرقدر به‌جا و منطقی، افسرده و خسته می‌شوم. نمی‌توانم بگویم که غم دارم و این حرف‌های تو و انتقادهای بقیه غم‌‌م را نه، توانم را کم می‌کند. حتی نمی‌توانم قانعت کنم که زنم، آدمم و از تمام بی‌تفاوتی‌ها و سردی‌های تو سرد می‌شوم. من فقط انتظار دارم از آدمی که به خیالش تمام من را شناخته، یک‌بار بارم را بگیرد. بگوید فکر نکن، حرف نزن، راحت باش من امشب برای تو بیدارم. می‌دانی؟ الان که توی ذهنم گشتم هیچ خاطره‌ی همراهی از تو یادم نیامد. بعد دلم ‌خواست جای این‌همه امرونهی و تذکروتلنگر یک‌بار دستت روی شانه‌ام باشد بگویی من هستم. مشکل این‌جاست که تو با همه‌ی این‌ها غریبه‌ای. شاید از تمام این حرف‌های من سؤال‌ت این باشد که “زن بودنت مگر تفاوتی در اصل قضیه ایجاد می‌کند؟” دقیقاً با همین لحن، همین‌قدر بی‌ربط. بعد من باید با همه‌ی دلشکستگی‌ام برای استفاده از “زن” در این متن دلیل بتراشم.

همه‌اش همین است؛ خودم را این‌طور زیرِ بار دوست ندارم، کاری اگر نمی‌کنی حرف هم نزن، دردم بیشتر می‌شود.


Comments Off