شهریور ۱۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ

ظهرها جمع می‌شویم اتاق سولماز برای ناهار. او همه‌ی داستان‌هایی که این مدت فکر می‌کردم فقط به من گفته را برای دیگران هم تعریف می‌کند. من سرم را می‌اندازم پایین و جوری وانمود می‌کنم که برایم تکراری است و مثلن خیلی بیشتر از بقیه از سولماز می‌دانم. دیروز بین حرف‌های سولماز متوجه حقیقتی شدم که احساس می‌کنم تمام داستان‌های آیین دوست‌یابی‌ام را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سولماز داشت از خانه‌شان حرف می‌زد. از این‌که آن شب زلزله تا صبح کنار مادرش بیدار بوده. وسط حرف‌هایش اسم یکی را می‌گفت که من نمی‌شناختم. یادم بود که سولماز خواهر ندارد و مادرش را هم به اسم صدا نمی‌زند ولی نمی‌خواستم باور کنم. حرف‌هایش که تمام شد پرسیدم توی خانه سولماز نیستی، نه؟ یادتان هست همه تازگی‌ دوستی‌ام با سولماز به خاطر اسم‌ش بود؟ با فکر این‌که سولمازها باید دماغ کشیده داشته‌باشند… آن‌وقت بعد از دوماه فهمیدم سولماز اصلن سولماز نیست.


۴ Comments



مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱:۵۳ ق.ظ

قبل از کنکور ارشد، یک‌سال بعد از قبولی‌اش، به عبارتی می‌شود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جدایی‌اش بود و نمی‌دانست چه‌کار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچ‌کس نبود. این هیچ‌کس را که می‌نویسم باور نمی‌کنید چه‌قدر خالی‌ است. فکر می‌کنید هیچ‌کس یعنی آدم نتواند با بقیه درددل کند چون کسی درکش نمی‌کند؟ نه. هیچ‌کس جدای این لوس‌بازی‌ها، یعنی کسی از قصه‌ی او خبر نداشت و حالا که آن قصه به آخر رسیده‌بود باز کسی خبر نداشت. یعنی به کسی بگویی ما جدا شدیم و او فکر کند شوخی می‌کنی. مثل الان نبود که بعد از یک دوستی آبکی یک برک‌آپ آبکی‌تر صدتا دوست و برنامه هست برای فراموشی. جدا شده می‌نشست توی خانه درس می‌خواند، درس دانشگاه، و سعی می‌کرد چیزی یادش نیاید. خیلی سخت بود. ظاهرش را حفظ می‌کرد در حالی‌که اتفاق بزرگی افتاده‌بود. آتشفشان خاموش بود. یک روز فکر کرد باید برود بیرون، سینما، گردش و آدم‌های دیگر را ببیند. آتشفشان، از توی اینترنت آدرس یک نمایشگاه سفال پیدا کرد. با خودش گفت یک نمایشگاه سفال حتمن حالم را بهتر می‌کند. زنگ زد به باخبرترین دوستی که داشت. گفت همه‌چیز تمام شده و حالا می‌خواهم برود نمایشگاه سفال. آدم با خبر کنکور داشت. گفت نمی‌تواند بیاید. گفت با بقیه دوست‌هایش قرار درس خواندن دارد و بعد از کنکور می‌آید. آتشفشانِ جدا شده یک روز صبح شال و کلاه کرد، رفت خیابان مظفر لعنتی، آن سفال‌های لعنتی را ببیند. آن‌جا سعی کرد همه حواسش به سفال‌ها باشد. نمایشگاه مسخره‌ای بود یا آتشفشان زیاد توی خانه مانده‌بود. چند تا سالن را که رد کرد دید در توانش نیست این‌قدر تنهایی. اشک‌هایش آمدند. او مجبور شد سفال‌ها را رها کند. برگشت خانه و وبلاگ‌نویس شد.


۴ Comments



مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۳ ب.ظ

سولماز امروز هم زود رفت. این زود رفتن‌هایش حسابی کفرم را درمی‌آورد. درست در حالی‌که من از خواب و خستگی مشغول لولیدنم می‌آید خداحافظی و دل من را آب می‌کند. هدیه صبح‌ها دیر می‏آید. بین یازده و دوازده. وقتی می‌روم برای ناهار صدایش کنم می‌گوید “الان میام” ولی پیدایش نمی‌شود. والا من هم اگر یازده برسم سر کار دوازده گرسنه نمی‌شوم. صبح یک دختر قدبلند خیلی لاغر را توی دستشویی دیدم، زیر نور سفید دستشویی که به نظر مهربان و خوش‌برخورد آمد. قبل از این‏که بپرسم کدام بخش کار می‏کند رفت تو و هرچه دست شستنم را طول دادم بیرون نیامد. گفتم شاید در غیاب سولماز و هدیه هم‏صحبت خوبی باشد. عصر دوبارده دیدم‌ش. در جواب سلامم سرش را تکان داد. شالش را یک‏جور نامرتبی سر کرده‏بود که خوشم نیامد. یقه‏ی مانتویش از پشت کشیده‏شده‏بود، هلالی گردنش را دوست نداشتم. چند کلمه با آقای همکار حرف زد و دیدم صدایش هم جالب نیست. با این اوصاف دلیلی ندیدم طرح دوستی بریزم. شاید به این نتیجه برسم که سولماز با همه‌ی تفاوت‌هایش با من، یک آدم خیلی خوب است. امروز یک خاطره از خانه مادرشوهرش تعریف کرد که من حسابی خندیدم. هرچند قسمت خنده‌دارش حرف خواهرشوهر سولماز بود ولی در هرحال انتخاب این خاطره از بین صدها خاطره بیمزه را می‌توان هنر سولماز دانست. نباید به این راحتی‌ها جا بزنم.





مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۷ ب.ظ

ناراحتم. دارم لواشک می‌خورم با پلاستیک روی‌ش. همزمان به صدتا چیز فکر می‌کنم و حال ندارم هی لحظه به لحظه بکشم پایین پلاستیک را… هفته پیش دو روز یادم رفت با سولماز خداحافظی کنم. به این شکل که ساعت چهار و نیم رفتم توی اتاقش و گفتم “وقتی می‌خوای بری بیا دنبال من با هم بریم” ساعت پنج وسایلم را جمع کردم و تنها رفتم خانه. شعور که ندارم، تا وسط راه  هم یادم نیامد. مطمئنم سولماز هیچ‌وقت یادش نمی‌رود با من خداحافظی کند. شاید یک روزی زود برود و خداحافظی نکند ولی مطمئنم ار بی‌حواسی نیست. می‌فهمید چه می‌گویم؟ همیشه حواسش هست.

از یک راه دیگر بگویم شاید دستتان بیاید. من هنوز به نیمه مرداد نرسیده همه مرخصی‌هایم را گرفتم. استعلاجی، استحقاقی، استشواقی، استفراغی… تا آخر ماه حتی یک دقیقه هم نمی‌توانم زودتر بروم خانه. از صبح که رئیس این را گفته نیشم باز است و هی به خودم افتخار می‌کنم. ظهر خیلی صمیمی رفتم توی اتاق سولماز. یک‌وری نشستم روی میزش و خوش و خندان تعریف کردم که من چه‌طور مرخصی‌هایم را تمام کردم. فکر می‌کنید عکس‌العمل سولماز چه بود؟ پاهایم را انداخته‌بودم روی هم و با هیجان حساب می‌کردم چه‌قدر مانده به آخر ماه که سولماز با یک قیافه‌ی فوق ناراحت گفت “آخییییی”. مات ماندم. از این بدتر می‌شد؟ به جای این‌که بگوید “خاک بر سرت” و قاه قاه بخندد فقط گفت “آخی” و من مجبور شدم ادامه ندهم. چه چیز حال‌گیرانه‌تر از این‌که دوست آدم وقت‌هایی که باید بگوید دیووونه یا خر خل بگوید آخی. بدتر آن‌که نشود چنین آینده‌ای را با او تصور کرد. فکر می‌کنم با سولماز در همین فاز عزیزم و جانم و فدات شم باقی بمانیم.

لواشک از پلاستیک گذشته رسیده به کاغذ اسم‌‌ش، باید رویکردم را عوض کنم. ناراحت نیستم.





مرداد ۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۰ ق.ظ

سولماز امروز زودتر رفت خانه. گفت از رئیسش اجازه گرفته، اول می‌رود دانشگاه و بعد آرایشگاه. من هم خیلی هوس آرایشگاه رفتن کردم، البته دانشگاه هم دوست دارم. از اتاق کناری سولماز یک دوست جدید هم‌رشته‌ی خودم پیدا کردم که تازه آمده. ظهر دعوتش کردم برای ناهار بیاید اتاق ما، گفت بچه‌های طراحی جواب سلام‌ش را نمی‌دهند، من گفتم لابد توی فکرند و اگر حواسشان باشد جواب می‌دهند. گفت فکر نمی‌کند مودی باشند و بیشتر بی‌ادبند. هدیه- دوست جدیدم- به اندازه‌ی سولماز تعارفی نیست. سولماز هربار که می‌روم توی اتاق از جایش بلند می‌شود و دست می‌دهد. وقتی هم می‌روم بیرون باز می‌گوید “قربونت” و دست می‌دهد. ولی هدیه زیاد ادبیات خرج نمی‌کند. می‌توانم وقت‌هایی که سولماز نیست با او حرف بزنم. البته با او هم باید دنبال حرف مشترک بگردم. این عجیب نیست که من با کسی حرف مشترک ندارم؟

چند وقت پیش سولماز خودش از نامزد و مادرشوهرش تعریف کرد. گفت برای تولد مادرشوهرش گوشی خریده و یک دسته‌گل خیلی بزرگ. من صدسال برای تولد مادرشوهرم گوشی نمی‌خرم. چون اگر سال اول گوشی بخرم سالهای بعد نمی‌توانم جمعش کنم. من با همان کمپوت و گل شروع می‌کنم که سال دهم به گوشی برسم. می‌دانم که این‌ها همه زر مفت است و سولماز هم لابد یک زمانی از این نقشه‌ها کشیده‌است.

صبح جای سرم روی دستم را به سولماز نشان دادم و او چهره‌اش را به حالت اوفف درآورد. اولین کسی بود که بعد از این دو روز برایش ناز کردم و می‌دانستم عکس‌العمل خوبی نشان می‌دهد. پرسید چرا روی دستت؟ جواب دادم “آخه رگ ساعدم پاره شد دیگه رگ پیدا نکرد.” دوباره صورتش را در هم کشید و اظهار دلسوزی کرد. گفت که لازم است یک هفته مرخصی بگیرم چون چشم‌هایم هنوز خسته است. دلم می‌خواست سولماز به جای دوست رئیس‌م بود.





تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۹ ب.ظ

امروز فهمیدم بابای سولماز تازگی‌ها فوت کرده، براش فاتحه بخونید.





تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۲ ق.ظ

گفتم سولماز اتاقش عوض شده؟ نزدیک‌تر شدیم. چهارشنبه خودم را خرکش کردم تا در اتاقش که بگویم ناهار را با هم بخوریم. خیلی سختم است حرف‌های تعارفی زدن. به جای این‌که بگویم “قربونت برم چرا تنها نشستی بیا پیش ما با هم باشیم” گفتم”ناهار بیا اینور”. انگار که بزرگ خاندان امر کند کی کجای سفره بنشیند. سولماز بیچاره گفت “شما زیادید روم نمی‌شه.” عوض این‌که بیشتر تعارف کنم خوشحال شدم که دعوتم را رد کرد. واقعن بلد نبودم مهمان‌داری کنم. می‌آمد آن‌جا با هم‌اتاقی‌ها حرف می‌زد، یک دوست جدید پیدا می‌کرد و می‌رفت. بله من حسودم. از همان اول دوستی هم حسودم. وقتی هنوز هیچی به هیچی نیست. پریروز یکی از هم اتاقی‌ها را دیدم که توی راهرو با سولماز حرف می‌زند. آخرش خیلی صمیمی گفت “مواظب خودت باش.” نمی‌دانم چه‌جور حرف‌هایی به مواظب خودت باش ختم می‌شود. با پسرها را می‌دانم. ولی از این‌که به یک دختری بگویم مواظب خودت باش، آن‌هم از روی دوستی حالم را بد می‌کند. عصر ساعت نزدیک شش، من یک‌وری نشسته‌بودم پشت میز و چشمم درد می‌کرد. کفش‌هایم را درآورده‌بودم از گرما. سولماز آمد در حالی که کیفش روی دوشش بود، گفت “شما نمی‌خواید برید؟” فهمیدم منظورش منم. دستپاچه کفش‌هایم را پوشیدم و گفتم “چرا چرا” تا قبلش هی به بقیه می‌گفتم من تا کار فلان تمام نشود هستم. کیفم را برداشتم و زدم بیرون. ته راهرو یادم افتاد از هیچ‌کس خداحافظی نکردم. داد زدم  “خداحافظ همگی.” توی راه خیلی فکر کردم چه حرفی بزنم که خاص باشد، یا آخرش به مواظب خودت باش ختم شود. کمی با هم غر زدیم. خوشبختانه سر خیابان چند بچه دبیرستانی متلک‌باران‌مان کردند و ما تا پایان مسیر درباره متلک‌های زندگی‌مان حرف زدیم. موقع خداحافظی که دست دادیم، تازه برای اولین بار دیدم سولماز حلقه دارد. داشتم از فضولی می‌مردم که درباره زندگیِ خانوادگی‌اش بپرسم ولی خودم را کنترل کردم. از خودم متحیرم. محتاط شدم؟





تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۸ ب.ظ

دوستم دماغ کوچک و جمع‌وجوری دارد. من تا حالا دوستی که دماغش را عمل کرده‌باشد نداشتم. نمی‌دانم لازم است قشنگی دماغش را به رویش بیاورم یا نه. می‌ترسم حرفی بزنم و او مجبور شود در جواب بگوید “تو هم خوبی.” یا بگردد توی صورتِ من یک چیزی پیدا کند برای تعریف کردن. اگر دماغش خدادادی این شکلی باشد چه؟ بگویم “خدا چه خوب دماغی آفریده واسه تو” ؟ یا ” خدا چه وقتی گذاشته واسه دماغت”؟ آن هم وقتی که باید می‌گذاشت برای دماغ و صدجای دیگر من. بهتر است از همین اولِ دوستی حسادت را کنار بگذارم. هم سولماز خوشگل است، هم من. راستش اسمش بیشتر از هرچیز برایم تازگی دارد. چون تا حالا با هیچ سولمازی دوست نبودم. عوضش تا دلتان بخواهد مریم به تورم خورده. قبل از این‌که اسمش را بپرسم توی حدس‌هایم به سارا و ساناز فکر کرده‌بودم، ولی سولماز اصلن. برداشت من این بود که آدمی با اسم سولماز لازم است دماغ عقابی یا کشیده داشته‌باشد. شاید هم داشته، کسی چه می‌داند. به چشم و ابرویش زیاد دقت نکردم. توی تاکسی کنار هم می‌نشینیم و عینک آفتابی می‌زنیم. توی اداره هنوز روبه‌رو نشدیم. چهارشنبه عصر رفتم تا در اتاقش ولی خجالت کشیدم در بزنم. نشستم از شیشه‌ی پایینی نگاه کردم. اتاق‌های اداره این شکلی است که شیشه بالا و پایین معمولی و شیشه‌های وسط درست همان‌جایی که بالاتنه و صورت آدم‌ها را نشان می‌دهد مشجر است. چهارشنبه وقتی می‌رفتم هیچ پایی توی اتاق سولماز باقی نمانده‌بود. البته من هم نگفته‌بودم منتظرم بماند.





تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۲۳ ق.ظ

دیروز از کار برگشتنی یک آدمِ جدید پیدا کردم. اصلن به قیافه‌اش نمی‌آمد حوصله‌ی دوستی داشته‌باشد. این‌جا که کار می‌کنم هیچ‌کس حال دوستی با آدم‌های جدید را ندارد. یک‌بار یکی از دخترهای هم‌طبقه خودمان را توی ایستگاه دیدم. حتی سرش را برنگرداند لبخند بزند. یک ساعت قبلش با هم توی یک جلسه حرف زده‌بودیم ولی هرچه رفتم کنارش ایستادم که مثلن با هم تاکسی بگیریم، انگار نه انگار.  یک‌بار هم یکی از خانم‌های طبقه سوم آمد توی تاکسی صاف نشست کنارم. من با هیجان گفتم “ئه سلام” و او با یک لبخندِ بزرگ جوابم را داد. تمام راه را صاف به خیابان زل زد. یک کلمه حرف هم نزدیم. من خیلی دلم پر بود از ساعت کار زیاد و می‌خواستم همراه یک نفر غر بزنم ولی اصلن بلد نبودم با آن لبخند بزرگِ ناصمیمی حرف‌های خاله‌زنک را شروع کنم. آخر سر هم از راننده خداحافظی کرد ولی از من نه، گفتم لابد نشناخته منم. دیروز وقتی دوست جدیدم گفت “کجا کار می‌کنی؟” نردیک بود از خوشحالی پس بیفتم. مواظب بودم تمام نظراتم را یک‌جا برایش نگویم که روز اولی جا نزند. توی تاکسی با هم از ترافیک و گرما و کجا پیاده شویم بهتر است حرف زدیم. او یک جمله می‌گفت و من خیلی کوتاه درباره جمله‌ی او اظهار نظر می‌کردم. نزدیک مقصد با خودم درگیر ‌بودم کرایه را حساب کنم یا نه. مطمئن نبودم چه قدر صمیمی شدیم. آدم‌هایی هستند که با این کار معذب می‌شوند. داشتم دست‌دست می‌کردم که هزار تومانی را گرفت جلوی راننده و گفت دو نفر. فکر کردم یک تعارف مناسب یادم بیاید. مثلن بگویم “اوا تروخدا شما چرا؟ می‌ذاشتی من حساب کنم…” به جایش گفتم “ئه چرا؟” نمی‌فهمم چرا ته هیجانم همین ئه گفتن است. دوستم در جواب ئه‌ی من گفت “فرقی نداره، ما بازم با هم می‌‌آیم.” فهمیدم تصمیم ندارد فردا جواب سلامم را ندهد. وقت پیاده شدن اسمش را پرسیدم. ترسیدم گم‌ش کنم. اول و دوم دبستان خیلی اتفاق می‌افتاد. زنگ تفریح با یکی دوست می‌شدم و با هم سیب می‌خوردیم. یک هفته کارم بود همه زنگ تفریح‌ها جلوی شش تا کلاس اول یا دوم بایستم تا دوباره پیدایش کنم. فکر می‌کردم باید وفادار باشم به آن زنگ تفریح و آن سیب. با این همه وفاداری‌‌ای که خرج کردم هیچ‌کدام از دوست‌هایی که دوباره پیدا شدند من را یادشان نیامد. حتی یک همسایه داشتیم، اولین‌باری که رفتم دنبالش زنگ تفریح را با هم باشیم جلوی شصت‌ نفر داد زد “من تورو نمی‌شناسم برو گمشو”…به هرحال… سولماز دوست جدید من است.





تیر ۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ

این هفته‌هایی که شنبه ندارد خیلی خوب است. انگار زودتر می‌گذرند. الان دوشنبه شده و من نفهمیدم. دوشنبه‌ها روزی است که من به نیت استعفا می‌روم سر کار. می‌روم آن‌جا زنگ می‌زنم به مریمی معصومه‌ای کسی و روضه می‌خوانم. آن‌ها خوب گوش می‌دهند و آخرش چیزی می‌گویند در حد خفه‌شو، خودت رو لوس نکن و بهانه نگیر و… از سه‌شنبه شروع می‌کنم به لحظه‌شماری برای آخر هفته. صبح‌ها از توی یک پارک رد می‌شوم و برای گل‌ها روضه می‌خوانم. چند روز پیش داشتم داد می‌زدم “خوش‌ به حالتون سر کار نمی‌رید، خوش به حالتون که بی‌خیال نشستید این‌جا، منتظر پنجشنبه جمعه نیستید، خوش‌به حالتون الاغا” یکدفعه یک آقایی که باغبان بود از وسط گل‌ها آمد بیرون. حالا یواش‌تر غر می‌زنم. آها این را می‌خواستم بگویم. خیلی خوشحالم که توی بعضی گروه‌های دوستی نیستم. الان داشتم یک عکس‌هایی از دوستانم می‌دیدم و فهمیدم خوشحالم که زیاد با این آدم‌ها دوست نیستم. دیروز راضیه زنگ زده‌بود قرار بگذارد همدیگر را ببینیم. من گفتم جمعه این هفته آزادم. او گفت “من فقط این هفته شوهرم نیست. می‌مونه زهره و سمانه. شاید سمانه جمعه بخواد با شوهرش باشه…” داشت عقم می‌گرفت. گفتم “باشه به هرحال من روز خالی‌م جمعه‌س” می‌خواستم دیگر ادامه ندهد. بعد شروع کرد چی‌کار می‌کنی کجا کار می‌کنی. گفتم “نمی‌تونم زیاد حرف بزنم بعدن می‌گم.” گفت “راستی مبارکم باشه.” منظورش این بود که من عقدش را تبریک نگفتم. گفته‌بودم. تلفنی نه ولی اس‌ام‌اس زدم همان شبش. شاکی بود که زنگ نزدم. من به روی خودم نیاوردم. فکر کردم این‌ها چرا من را این‌قدر اذیت می‌کنند؟ ده سال شده که دوستیم هنوز نمی‌دانند من کم تلفنم؟ هرررربار که زنگ می‌زنند باید کلی نیش و کنایه بزنند که زنده‌ای؟ زنگ نمی‌زنی، حال نمی‌پرسی؟ عقم می‌گیرد وقتی این جمله‌ها را می‌شنوم. از “چه عجب” هم عقم می‌گیرد. مادر هروقت می‌رویم خانه‌اش می‌گوید چه عجب. خودش سالی یکبار می‌آید خانه ما، ما ماهی یک‌بار می‌رویم ولی رفتن ما همیشه چه عجب دارد. اصلن از همه آن‌هایی که می‌گویند چه عجب عقم می‌گیرد. از فردا باید این شبه جمله‌ی نکبت را از زندگی‌ام حذف کنم. دخترعمه‌ها یک خوبی‌ای که دارند وقتی جواب تلفن و اس‌ام‌اس‌شان را نمی‌دهم موقع دیدنی به رویم نمی‌آورند. تازگی یاد گرفته‌اند. وقتی یکی غیب شدنم را به رویم می‌آورد عقم می‌گیرد، چه برسد به این‌که شاکی هم باشد. همین دیگر. آمده‌بودم بنویسم خوشحالم تعداد دوستان صمیمی‌ام زیاد نیست. چون توی همین چند گروه دوست هم که دارم زاییدم.


Comments Off