
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹ @ ۹:۴۴ ق.ظ
چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده. مجبورم تندتند کتاب بخوانم وگرنه حق ندارم کتابِ جدید بخرم. جدیجدی قول دادم که اگر توی همین روزهای باقیمانده کتابهای نخواندهام را کلهپا نکنم از اطراف نمایشگاه هم رد نشوم. این گزارش کتابخوانیام است از روی سررسید. تازه شروع کردم کلیدر خواندن. یک ماه پیش هفت جلدش را در قطع پالتویی با ورقهای نازک کاهی از شهرکتاب احمدقصیر خریدم، خیلی دوست دارم نرمنرم بخوانمش. کلیدر اگر به نمایشگاه نرسید حساب نیست چون باید آرام خواندهشود. مطمئنم برای بقیه هم راه دررویی پیدا میکنم. خب گزارش:
سرزمین گوجههای سبز: این کتاب را بیشتر از یک ماه است که شروع کردم و هنوز به نیمه نرسیدم. کشش؟ اصلن ندارد. یک چیزی دارد که کشش نیست. نمیدانم چرا نوبل گرفته، بهنظرم باید یک جایزه نوبلی بین سیاست و ادبیات میگرفت… الان از نیمهی کتاب گذشتم. معلوم است که من از آن دسته کتابخوانهایی هستم که هی ته کتاب را نگاه میکنند چهقدر مانده، تعداد صفحات را تقسیم بر دو میکنند که ببینند به نصف رسیدند. دوباره به سه تقسیم میکنند و دائم در حال ضرب و تقسیماند. تقریبن صدوبیست صفحه را یک نفس خواندم، تازه سرنوشت ادگار، کورت، گئورک، راوی، ترزا و لولا برایم مهم شده. فکر میکنم همه آدمهای دنیا وقتی مظلوم واقع میشوند یک چیزهایی بینشان مشترک میشود. همهشان یک نوع ترس را تجربه کردهاند. الان من همانقدر از خوانده شدنِ نامهها و فکرهایم میترسم که ادگار و کورت از لو رفتن کلبه و کتابهایشان میترسیدند. هان شاید همین باعث شد داستان را دوست داشتهباشم. زمان خوبی بود برای خواندن این کتاب.
جنگل واژگون: فکر کنم تا ابد با دیدن هر نویسنده و شاعری یاد ریفورد جنگل واژگون بیفتم. قصهای که واقعیت داشتنش آدم را به وحشت میاندازد. وحشت از اینکه گذشته هرقدر هم که گذشتهباشد اثرش هست، قوی و محو نشدنی. خداوند به همهی ما رحم کند.
کسی به سرهنگ نامه نمینویسد: مطمئنم کلی تعبیر و تفسیر دارد این داستان. امید، انتظار، فلان، بیسار… منتها من حال ندارم بنویسم. بدم نیامد، خوشم هم نیامد. فکر کنم من کلن با مارکز لجم.
کلیسای جامع، وقتی از عشق حرف میزنیم از چه حرف میزنیم، میشود لطفا ساکت باشی؟ : کل داستان کوتاههای ریموند کارور. قصههای پرملاتِ چند صفحهای که خوب حواس آدم را از زندگیِ خودش پرت میکند. از وقتی اینها را خواندم فهمیدم دلم نمیخواهد حالا حالاها مجموعه داستانِ فارسی بخوانم. با این حال کوتاهی داستانها باعث میشود زودتر فراموششان کنم. مقدمهاش از همهی داستانهایش بیشتر یادم مانده.
همنوایی شبانه ارکستر چوبها: چهل پنجاه صفحه از کتاب را خوندم و ول کردم. خستهشدم بسکه زمانش عقب و جلو رفت. فکر کردم الان اینهمه ماجرای موازی دارم توی سرم و فقط باید داستانِ ساده و خطی بخوانم.

فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ
در حلقهی رندان خوب نبود دیروز. نه که کم خندیده باشیم ولی به چیزهای خوبی نخندیدیم. تنها بخش قابل تحملش شاعران دعوتی از مشهد بودند که با لهجه مشهدی شعر میخواندند. بقیه آمدند بالای سن یک سری شعر ایرج میرزایی خواندند و بقیه سالن هم قارقار خندیدند و کف زدند. حتی سوت هم زدند. به قول آقای سجادی جو خیلی استادیوم آزادی شده بود. از همه بدتر شعر اروتیکیِ استاد احمد بود و آن آقایی که آمد از چشم و ابروی یک دختر ب.سیجی شعر گفت. همه هم کلی دست زدند که یعنی ما خیلی جنب.ش سب.زیم که به ابرو و سیبیلِ دختر ب.سیجی میخندیم. . از کی تا حالا این چیزها شده موضوع برای خندیدن؟ شما دماغ کسی بزرگ باشد مسخره میکنید؟ پایش شل باشد چی؟ آخر جلسه آقای— گفت بعد از کودتای بیستوهشت مرداد فضا همین فضا بود منتها شعرهای طنز رفت به سمت شعر اروتیکی امیدوارم اینبار حواسمان باشد.

فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ @ ۲:۲۱ ب.ظ
خدا رحم کرد که نیم ساعت دیر رسیدم. سیستم سخنرانی اینطور بود که خانم نیازکار(؟) یک ویژگی از شعر سعدی را عنوان میکرد سپس برای آن ویژگی از غزلها مثال میآورد. تا آنجا که فهمیدم ویژگیها را دستهبندی هم نکردهبود. ده کیلو ویژگی گفت صدکیلو شعر خواند. مثلن گفت “یکی دیگر از ویژگیهای غزل سعدی بازی واژگانیست، مثال:
ضرورت است که روزی به کوه رفته ز دستت چنان بگرید سعدی که آب در کمر آید
حالا این آب در کمر آید دو معنی میتواند داشتهباشد. یکی آنکه در کمرکش کوه فلان، یکی گریهی سعدی فلان.” من از دبیرستان از اینکه معلم ادبیات شعرها را معنی میکرد متنفر بودم. از این جملهها که با “منظور شاعر در این شعر…” شروع میشود. هیچوقت نفهمیدم چرا باید نظر معلم را به عنوان معنی زیر شعر بنویسم وقتی زبانِ من و شعر یکیست؟
خوشبختانه وقت یاری نکرد خانم نیازکار تمام ظرافتهای شعر سعدی را تشریح کنند. تمام طول سخنرانی حرکات ژانگولر آقای فیلمبرار من را از خواب نجات داد، فیلمبرداری از روی شانهی حضار، از روی سر، تصویر یک تماشاچیِ در فکر فرورفته با سخنران در یک شات(؟)… روی گزارش جلسهی دوم حساب نکنید، حتی چای و شیرینی هم ندادند.

اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ
یک. عیار چهارده فیلمِ بدی نیست. هم آخرِ داستان معلوم است، هم میدانی که این آقا آخر از ترس خودش را به کشتن میدهد. چیزِ هیجانانگیز یا آزاردهندهای ندارد.
دو. یک نمایشگاه عکس بود( هست هنوز) من هفت هشت دقیقهای عکسهایش را تماشا کردم و هی از عکاس پرسیدم، “این چیه؟ اون چیه؟” نور را از زوایای مختلف تابانده بود به ظرفهای شیشهای، تهِ لیوان، کاسه، بشقاب… واضحترینش عکسِ یک قاشق ماستی از نزدیک بود. بقیه را محال بود حدس بزنی، چیزهایی شبیه کهکشان یا باکتریها زیر میکروسکوپ… من چندتا دیگر نمایش عکس از این دست بروم به تناقضهای اساسی میرسم. به نظرم عکس داستان اگر ندارد حداقل باید باعث خیالپروری و آرزو شود. هیچکدام از اینها نیست یک “وه، اوه، به” را که باید به دنبال داشتهباشد.
سه. چند روز است که به همه میگویم احساس میکنم اشتباه زندگی کردهام، اشتباه آدمها را دوست گرفتهام. دوست داشتهام. خواستم بنویسم امروز صبح از یکی از اشتباهاتم، که زیاد هم طول کشیدهبود، دست کشیدم و الان خیلی احساس آزادیِ خوبی دارم.

اسفند ۷م, ۱۳۸۸ @ ۳:۵۸ ب.ظ
به دلیل تئاتر گالیله من یک ربع آخر جلسه را حضور نداشتم. خانم ملکمرزبان دیر آمد مثل دفعهی قبل، نیم ساعت ابتدایی شعر نخواند. گفت نمونهی آماریش شامل پنجاه شعر رندم است از غزلیات سعدی. بیست و سه شعر خطاب کامل به معشوق و در پانزده شعر هم قسمتی از غزل خطاب به معشوق است. در غزلیات سعدی معشوق در سطحی قرار دارد که ملزم به پاسخگویی نیست و شاید به دلیل نابرابری طرفین است که یکی سکوت میکند. به نظرِ من معشوق همهجا در همان سطح لعنتی قرار دارد. خانم ملکمرزبان میپرسد بیشتر از یکسوم غزلیات گفتگو با معشوق است، این ملالآور نیست؟ و خودش جواب میدهد تنوع و مضمون جذاب اشعار و اثبات پایداری در عشق با استراتژیهای مختلف رمزِ تکرار نبودن غزلیات سعدی است. من خودم چهار تا غزل بیشتر از سعدی را پشت هم نمیتوانم بخوانم. همهی دیوان با هم ملالآور است، تکتک حال میدهد. یک نکتهی خوب دیگر: خطاست اگر از یک دیالوگ هنرمندانه منطق عقلانیِ خودمان را برداشت کنیم. غرض بعضی عبارات اثبات هنر است و برداشت عقلانی جواب نمیدهد. مثال، غزلی که توی همه مصرعهایش “چشم” دارد. خانم ملکمرزبان خوب شعر میخواند. خیلیخوب. دلم میخواست صدایش را وقتی این شعر را میخواند ضبط کردهبودم.

بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۳ ب.ظ
خانم نسرین فقیه ملکمرزبان، اول جلسه به مدت نیم ساعت یا بیشتر فقط امکانات خواب من را فراهم آوردند. گفتوگو و گفتمان را تعریف کردند، فلان چیز را به n قسمت تقسیم کردند. n نکته قابل توجه فلان چیزِ دیگر را بیان کردند. بعد از نیم ساعت شروع کردند به شعر خواندن و من خوابم پرید. خانم ملکمرزبان شعرهایی از سعدی را که در آن مکالمه بین زن و مرد صورت گرفتهبود پیدا کردهبودند و بعد از خواندن ده دوازده شعر جمعبندی خوبی دربارهی زن در اشعار سعدی ارائه دادند. البته سعدی در شعری با شمردن ویژگیهای زنِ خوب تابلو کردهبود نظرش را و نمیشد اما و اگری آورد. مگر اینکه قبول کنیم شعر گفتن سعدی هم مثل وبلاگ نوشتنِ ماست. حجتی نیست که نظر و عملش همین باشد که گفته، یا همهی این قصهها را برای خوشامد دیگران گفته تا بیشتر لایک بگیرد. از بین شعرهایی که خوانده شد شعر هرآنکس که دندان دهد نان دهد، دختر حاتم و زن هندی را بیشتر دوست داشتم. به نظرم رسید خواندن موضوعی شعرها هم کار جالبی است.

بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۱ ق.ظ
رفتیم نمایشگاه. عکسهایش هیچکدام با آدم حرف نمیزدند. دریا بود، کشتی، موج، یکنفر آدم هم داشت. ولی تا وقتی عکاس قصهی سفرش را نگفت دیدن نداشت. از توی عکسها معلوم نبود این یک سفر سه ماهه برروی اقیانوس است، ایران تا چین. کشتیاش کم بود ، اثری از خورشید نبود، حتی دریا هم تمام و کمال نبود. بعد اسم نمایشگاه را گذاشتند “من و دریا”. سه ماه سفر بیوقفه روی آب را مگر میشود با ده تا عکس نشان داد.؟ قصه، چهارنفر همسفر، آرامش هم باید توی عکسها بیاید. حداقل آدم بتواند چند دقیقه روبهروی عکس بایستد، جملهای بگوید، چیزی کشف کند، حسی بگیرد،… وقتی نمیتوانید با عکس حرف بزنید نمایشگاه نزنید جانم، خاطره بنویسید.
در کنار نمایشگاه، عکسهای مرجان را توی موبایلش دیدم، شاهکار بودند. شاهکار! به خاطرِ یک تاپ جدید صدتا عکس از خودش گرفتهبود، با بازیِ نور و پنکه و… ایمان آوردم به خاص بودنش.

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۲:۲۶ ب.ظ
گزارش روز یکشنبه نوزده مهر، همایش گفتوگو با حافظ، من حالم خوب است و تصمیم دارم تا آخرین لحظه مقاومت کنم. بنابراین جایی مینشینم که فرار سخت باشد.
سخنران اول آقای دارانی، موضوع: نامههای دیوانی
آقای داریانی ترکیباتی را از اشعار حافظ پیدا کردهاند که در نامههای دیوانی آن زمان مرسوم بودهاست، مثل ارباب حاجت، حسبةلله، خاطر عاطر، حدیث آرزومندی و… نمیدانم از این حرفها میخواهند به کجا برسند. شعر خواندن و معنا کردنشان من را یاد آندسته از معلمهای ادبیات میاندازد که منتظر بازنشستگیاند. تعریف و تمجیدش از حافظ ( فکر کنم نشود جوانب احترام را تا آخر گزارش رعایت کنم) اینطور است: “البته حافظ شاعر بزرگ و پرآوازهای بوده و هست ولی این شعر عربی را فلان جا ببینید؟ درست عین آنرا حافظ دارد با چند کلمه پس و پیش، یا در غزل مولوی داشتیم که صحت تو صحت جان جهان است ای قمر و حافظ هم گفته سلامت همه آفاق در سلامت توست” و یکعالم مثالهایی از این دست. واقعاً به این آدم چه باید گفت؟ آدمی که وقتش را گذاشته ثابت کند فلان غزل حافظ معنای عرفانی ندارد و در فلان مکان یا فلان زمان برای فلان کس گفتهشده، ترکیباتش کپی از نامهها و اشعار است، غزل زمینی را نباید به غزل آسمانی تفسیر کرد و… واقعاً حالم گرفتهشد. محمدخانی در آخر این بخش میگوید باید دید حافظ با این ترکیبات و مفاهیم بعضاً تکراری چهکرده که حافظ شده. تا حدی خشمم فروکش کرد با این توضیح.
سخنران دوم آقای حمیدیان، موضوع: نوعی ایهام در کل بیت.
یک حرفهایی از دارانی را تأیید کرد، که این غزل که برای شخص خاص سرودهشده را عرفانی تفسیر نکنید( آقا من هر پستی نوشتم با مخاطب یا بیمخاطب هرکس نسبت به حال خودش تفسیر کند، عرفانی هم شد، شد.) اصلاً اینکه حافظ یک شعری گفته برای عمهاش که میشود عرفانی تفسیر کرد هنر است. وگرنه اینهمه سال آدمها برای منظور خاص شعر گفتند و حرف زدند، با کدامشان میشود نیت کرد؟ فال گرفت، گریه کرد، دل داد، هان؟ کمی از حافظ تعریف کرد، البته با له کردن خواجو، گفت ایهام حافظ دلنشین و بهجاست ولی خواجو در ایهام حد را رعایت نکردهاست. شعر خواندنش مثل بابای مهران مدیری در مرد هزار چهره است. در آخر ایهام شعر “شرممان باد ز پشمینهی آلودهی خویش” را روکرد.
سخنران سوم آقای شهرستانی، موضوع: مدارا و مروت در شعر حافظ.
خدایا به من توان بده تا آخر جلسه بمانم. میفرمایند که وجوه شخصیتی حافظ را نمیتوان به عرفان محدود کرد، هنر حافظ این است که مفاهیم اجتماعی، اخلاقی، اجتماعی و… را به بیان تأثیرگذار فلان.
حدود پانزده دقیقه است که دربارهی مروت و مدارا در همهجا حرف میزند، نمیفهمم چرا. الان تازه شروع کرد شعر خواندن، احتمالاً اشعاری از حافظ که به این موضوع مرتبط است. درکِ این ربط از عهدهی من یکی خارج است. شعر خواندن؟ روی دو سخنران قبلی را سفید کرده از بد شعر خواندن. در معرفی آقای محمدخانی سمتهای آقای شهرستانی در چندسال گذشته را لیست کردند، من با آن سمتها موافقترم تا سخنرانی دربارهی حافظ. صدای پچپچ حاضرین بالا گرفته، چندین دانشجو را میبینم که ریسه میروند، فقط به یک گاف احتیاج است تا ازدحام، آنهم با غلط خواندن یکی از همان بیتهای بیربط بهدست میآید.
آقای سروستانی سخنران بعدی را با ارقام و آمار و اسامی طولانی معرفی میکنند، انگار عادت دارند.
سخنران چهارم آقای آغداشلو، موضوع: تصویرگران حافظ.
یکی از کمکاریِ تصویرگران در به تصویر نکشیدن دیوان حافظ میگوید، یکی از نبودن حامی و سفارشدهنده، یکی از تکراری بودن تصویرها میگوید یکی از عظمت غزلیات حافظ که به تصویر کشیدنش سخت است. میگوید بوستان و گلستان از حافظ آسانترند از طرفی نحوهی ارتباط تصویرگران با اشعار حافظ در گذشته خوب نبوده و… هم دلخور است هم دلش میخواهد تبرئه کند. الان متوجه شدم لیوان سخنرانها را عوض نمیکنند و آغداشلو با لیوان دهنیِ حمیدیان آب خورد. میگوید من شرح سودی و پنج جلد کتاب مرحوم هروی را خواندم ولی هیچکس به من نگفت چرا حافظ اینقدر خوب است؟ همهشان کلمه ترکیب معنی کردهبودند ولی باز خودش توجیه میکند. اوه اوه، مخلص کلام عالی بود، یعنی خوب جمع کرد و من از شدت خوب بودن نتوانستم بنویسم.
سخنران پنجم آقای عظیمی، موضوع: موسیقی اشعار حافظ.
لبتاپ جناب عظیمی شبیه لبتاپ خودم است. جریان مهندسیست، نرمافزاری تهیه کردند که موسیقی شعر را نمودار میکند. مثلاً این شعر “من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ” –> اَ اِ اَ آ، اَ اِ اَ آ و الی آخر. یعنی نرمافزار ویژگیهای صوتی پنهان در شعر را نشان میدهد. در آخر آهنگ اشعار حافظ با خواجو را مقایسه میکند و قبلش هم یادآوری میکند اینقدر نباید این همعصرهای حافظ را با حافظ مقایسه کنیم، اینکه حافظ غول بوده توی شعر و حتی توی انتخاب هجاها دقت کرده تقصیر سلمان و خواجو نیست. خوشم آمد.
سخنران ششم آقای دینانی، موضوع عشق و عقل از نظر حافظ.
موضوع را از آقای محمدخانی میپرسد، ورقی توی دستش نیست ولی خوب حرف میزند. آدم مجبور میشود گوش کند. میگوید نیچه دربارهی حافظ میگوید “حافظ تو اینقدر از میگفتی؟ چی میخوای ازش؟ تو خودت همان می هستی که عالم و آدم را مست کردی…” گفت آقای آغداشلو پرسیدند در حافظ چه هست که نمیشود گفت؟ یکی همین موسیقی، یکی آن تصویر، همهی اینها یکطرف، وای از عالم معنای حافظ. و این شعر حافظ که خودش را شرح میدهد: عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش—تا ندانی که به چندین هنر آراستهام.
هرچند سه سخنرانِ آخر خوب بودند ولی در کل گفتوگو با حافظ نبود، دلم همایش بهتری میخواست.

مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۸ ق.ظ
من شال سبز به سر، نوبر با لب و دندان نارنجی درحالیکه یک لحظه از پفک خوردن دست نمیکشد و صفدر ، شال سبز به سر، در حالیکه آلاسکای شاتوتی لیس میزند، در راه همایش گفتوگو باحافظ یکدیگر را میبینیم. برای پیدا کردن سه صندلی کنار هم سهبار دور سالن میچرخیم و برمیگردیم بیرون. آقای دوربین آشنای قدیمیِ نوبر است و اصرار دارد برویم داخل سالن تا برایمان صندلی بیاورند. آقای دوربین موفق میشود و ما به سالن اصلی راه پیدا میکنیم.
جلسه اینطور شروع شد که آقای محمدخانی از شهرکتاب و آقای سروستانی، بابت پیشنهاد روز حافظ تشکر کرد، سخنران بعد آقای فیروزان از آقای محمدخانی تشکر و با برهان خلف غیرانتفاعی بودن شهرکتاب را ثابت کرد. آقای سروستانی بعد از چند تشکر سریع به ارائه گزارشی از کارهای مرتبط با حافظ حاوی آمارواطلاعات و اسامی مشغول شدند، ما هرچه خودمان را با فال حافظ گرفتن، شعرخوانی و کتابخوانی سرگرم کردیم بیشتر تاب نیاورده و جلسه را ترک کردیم. غیر از سخنرانیهای خستهکنندهی ابتدایی، کمبود جا هم در فراری دادن ما موثر بود، به طوریکه صفدر هر ده دقیقه یکبار آقای پیرمردی را پیدا میکرد که جایش خوب نیست و بهخاطرش غصه میخورد. این در حالی بود که خودش کف زمین نشستهبود، من روی صندلی مبلی و نوبر روی صندلی تکیِ بیدسته. موقع بیرون رفتن صفدر یکی از همان پیرمردها را نشاند جای من و بالاخره آرام گرفت. الان دودلم ادامهی ماجرا را بنویسم یا نه؟
مینویسم.
نوبر وقتی شنید جلسه تا ساعت هفت طول میکشد شروع کرد به جیغجیغ که “ما حومهایم، من ساعت ده میرسم خونه، خسته میشم…” منتها جلوی سینما زمان و مکان را از یاد بردهبود و هرچه میگفتم “بریم بیپولی” میگفت “ته بریم تردید، بیست دقیقه بیشتره اصلاً هم مهم نیست که دیر شروع میشه” . صفدر زحمت کشید سرش را توی گیشه کرد، نُه تومان تقدیم کرد و سه بلیط خرید و تا من آمدم لب باز کنم که مگه نیمبها نیست؟ خانم گیشه فرمودند که اینجا فقط سهشنبهها نیمبهاست. صفدر گفت “ما نمیخوایم” ولی خانم گیشه ابرو بالا انداخت که پس نمیگیریم. من بحثکنان “چرا اولش نگفتید؟ فکر کردید ما واسه چی الان اومدیم سینما؟” که دیدم صفدر و نوبر روی پلهها دم گرفتند “بلیط تردید، خانمها آقایان بلیط تردید، خیاط هم داریم همین الان براتون اندازه میکنه.” اینطور شد که ما همان جلوی گیشه نشستیم و با تکتک آدمهایی که میخواستند بلیط بخرند بحث میکردیم که تردید از بیپولی قشنگتر است، تردید ببینید، تردید نصف قیمت… ما سه نفر پی بردهبودیم که لذت فروش این بلیطها از تماشای فیلم بیشتر است. در این حین صفدر دوست دوستش را دید و سرشان به حرف زدن گرم شد. خانم گیشه هم بالاخره پذیرفت که خودش بلیطها را برایمان بفروشد تا با همهی مردم توی صف کنفرانس تشکیل ندهیم. ما چهار نفر با خیال راحت روی پلهها نشستیم تا بلیطمان فروختهشود و صفدر برود با پولش کتاب بخرد. دوستِ دوستِ صفدر که آمد فهمیدیم هرسه میشناسیمش و او کسی نبود جز رمضان. بعد از کلی خوشحالی و اِ و اَ جمع پنج نفرهای روی پلههای سینما آزادی تشکیل شد که از هردری حرف میزد و غیبت میکرد. بالاخره خانم گیشه خبر داد که بلیطهای تردید فروش رفت و نه تومان پول را به صفدر پس داد. ما سهنفر بعد از صدبار خداحافظی با آن دو نفر جدا شدیم. از دو چهارراه رد شدیم، من به خاطرههای کثیفِ رستورانی گوش میکردم، نوبر از هستهی خرمای پیدا شده توی ساندویچ کباب ترکی میگفت و صفدر از موی توی سالاد و من تأکید میکردم که فردا هیچکدامتان را نمیبرم همایش. صفدر گفت:”تروخدا ما رو ببر خاله” ، نوبر هم قاهقاه خندید و گفت “نمیآآآآیم”. در آخر من، صفدر و نوبر سرِ عباسآباد خداحافظی کردیم و رفتیم پیِ باقیِ کارهای معقول و معمولِ روزانهمان.

مهر ۹م, ۱۳۸۸ @ ۹:۱۲ ب.ظ
یکی دیگر از راههای خوشحال ماندن این است که هیچ ارتباطی بین کارهای آدم نباشد و بعد از شش ساعت خیاطی طاقتفرسا اصرار داشتهباشد که نسبت میان عقل و عشق از منظر سعدی را بداند. از همان اول جلسه هم عزادار نوشتن گزارشش باشد، در حالیکه نه کسی از او گزارش خواسته نه اصلاً شنیدههایش به درد میخورد. در هرحال، نوتهای جلسهی آخر را دوست ندارم بنویسم. خلاصهی کلام اینکه : عقل با چندین شرف که دارد نه راه است، بلکه چراغ راه است.
* گفت معذورست و فرمانیش نیست