
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ
.
من باید بینظم و پراکنده روی طبقهی دوم تور سر عروس، مروارید و سنگ بدوزم. با هر مرواریدی که میدوزم فکر میکنم “که چی؟ که چی من اینرو بدوزم رو این تور؟ کجای عکس پیداست؟ کی میبینه؟” مغزم نزدیک است سرریز کند از فکر. سوراخهای تور گشاد است، گرهی نخ توی سوراخها گیر نمیکند، مرواریدها از زیر دستم درمیروند. یاد دیروز افتادم ولی به روی خودم نمیآورم. این مرواریدهای نصفه خوب میخوابند روی پارچه، قِل هم نمیخورند نخ زیرشان پیدا شود. وسواس گرفتم که فاصلهها مساوی باشد، یک ساعت و نیم گذشته و تور هنوز جای خالی دارد. روی میز سیاه پهنش میکنم تا جاهای خالی را شناسایی کنم، میخواهم بگویم “که چی” ولی عین خر خوشم آمده، تور سفید و سنگهای براق حواسم را پرت میکند. عکس میگیرم از تور و از همهی لباسها، حواسم فقط به مرواریدهاست، به دیروز فکر نمیکنم، به هیچروزی. همهی حواسم به لبهی پایینی طبقهی دوم تورِ سرِ عروس است که از مروارید خالی نماند…


