
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۲ ب.ظ
: ببین حالا که اومدی اینجا میتونی یه آمپول بکمپلکس به من بزنی؟
- نه نمیتونم. ب کمپلکس واسه چی؟
: واسه تقویت. پریروز رو پلهبرقی افتادم زانوم داغون شد. دیروز جدول رو ندیدم پام پیچ خورد. به نظرم ضعیف شدم.
- به نظر من بکمپلکس لازم نداری، جلو پات رو نگاه کنی حله.
: مسخره، بدنم ضعیفه کلن. می خوام بکمپلکس بزنم فردا شاداب برم سر کار.
- ببین من یه بار به یه پیرزن آمپول زدم که بعدش تا یک ساعت نتونست از جاش بلند شه، یک دفعه هم استادم دوتا آمپول داد دستم. گفت یکی رو بزن اینور، یکی رو اونور. من پرسیدم اینور اونور یعنی چی؟ آمپول رو از دستم گرفت خودش زد. حالا اگه میخوای من آمپولت رو بزنم حرفی ندارم.
:واقعن تو این ده سال آمپول نزدی؟؟ خاک بر سرت! حداقل تو خونه تمرین میکردی با یکی.
- مامانم میگه بمیره هم حاضر نیست من بهش آمپول بزنم، هربار میره درمونگاه. میگه با پرتقال تمرین کنم.
: : )) به پرتقال آمپول زدی؟ جیغ نزد؟
- یهدفعه اون اولا به یه گلابی آمپول زدم اعتراضی نکرد.

اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ @ ۲:۴۴ ق.ظ
(مکالمه بعد از دیدن این لینک)
: دلم خواااست، بیا بریم یه ساز یاد بگیریم بابا تا پیر نشدیم
- بریم من پایهام، اینکه پایین بالا میکنه صدای شُرشُر میده آسونه
: راحت طلب! اونکه تقتق میزنه در کونِ کاسه که راحتتره
- اونم خوبه. میخوای یکیش رو من برم یکیش رو تو که با هم بتونیم گروه تشکیل بدیم. خرجم نداره، با قابلمه و لوله جاروبرقی هم میشه زد.
:خیلی بیشعوری کلن: ))
- : ))
: اصلن تنها میرم دف یاد میگیرم حالا که اینجوریه
- برو، دف با گردندرد خیلی جوره. منو بگو فکرِ توام میخوام درد نکشی
: گردنم الان خوبه
- بالاخره، تازه دف مسئولیت داره. بری توی گروه واقعن باید بزنی ولی این کاسه و شُرشُر رو نزنی هم کسی نمیفهمه.
: کسی نمیفهمه: ))
- والا
: یعنی اونی که این ساز رو میزنه بفهمه تو چی میگی خودش رو حلقآویز میکنه
- خودش میدونه حتمن

دی ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۴:۱۰ ب.ظ
: امتحانت خوب شد؟
- نه، یه غلط دارم.
: چه سوالی بود؟ بلد نبودی؟
- علامت کمان رو یه جا یادم رفته بذارم.
: علامت کمان نذاشتن یعنی هندسه بلد نیستی؟
- نوچ
: پس به تخمت هم نباشه.
- آخه معلممون فقط از این چیزا غلط میگیره کار نداره بلدیم یا نه.
: گه خورده معلمتون.
- مامااان؟؟

دی ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۱۱ ب.ظ
صبح چند دقیقه به ۹، داخلی، خیلی داخلی، مشغول محاسبه کمبود خوابهای هفته و تلاش برای دوباره خوابیدن. گوشیِ موبایل کنار تخت زنگ میخورد.
: سلام
- سلام، خواب بودی؟
: نه تقریبن بیدار شدهبودم.
- زهرا اون فالِ حافظ که هفتهی پیش گرفتی گفتی نمیدونی معنیش چیه، کدوم بود؟
: در این حد بیدار نیستما.
- زود باش بگو الان یه دیوان پیدا کردم دربارهی شعرها توضیح داده.
: بابا یادم نیست به قرآن.
- ورق گذاشتم برو ببین.
: ورق اگر گذاشتی من حتمن برداشتم. حالا من چشمهام باز شه خودم زنگ بزنم؟
- خب باشه، دیگه چه خبر؟
: تو تخت که خبری نیست، بیام بیرون زنگ میزنم اخبار رو میگم.
-باشه خداحافظ
: خداحافظ.

دی ۱۱م, ۱۳۸۸ @ ۹:۰۵ ب.ظ
- چته؟
: نمیدونم، هی تو خودم به تناقض میرسم. درگیرم.
- چی؟؟ به چی میرسی؟؟
: تناقض
- ( جیغ میزند) صدبار بهت گفتم با من مثل آدم حرف بزن، من وبلاگت نیستم توش فلسفه ببافی. میگم چته مثل آدم جواب بده!
: ( از شدت خنده روی زمین افتاده و سعی میکند بگوید خوبم)

آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۵۴ ب.ظ
: تو الان نگاه جنسی و شیءگونه به من داری.
- من اصلاً همین یه نگاه رو بلدم.