
تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ
بوی بیمارستان من رو خیلی اذیت میکنه، میبَردم خیلی دور. امیر تصادف کردهبود، میگفتن لگنش شکسته. دو سیر استخون بود، از شست پا تا کمرش رو گچ گرفتهبودن. فکر کنم یک ماهی توی بمبارونای صدام مجبور شد بیمارستان بخوابه. با پای آویزون به وزنه. من کجا بودم؟ آواره خونه فامیل. یک ماه هروقت رفتم بیمارستان نشستم توی سالن پایین چون ورود بچههای زیر دوازده سال به بخش بیماران ممنوع بود. من رو تو اون سن نمیشد به جای بچه دوازده ساله جازد. مینشستم پایین تا وقت ملاقات تموم شه، بقیه شاد و خندون برگردن و برام تعریف کنن داداشم چیا گفته، چه شکلی شده، چند روز دیگه برمیگرده خونه. اونموقع یکی از صدام متنفر بودم، یکی از نگهبان آسانسور بیمارستان که نمیذاشت من برم بالا. هر روشی بود برای رسیدن به اون طبقه لعنتی امتحان کردهبودم. همراه فامیل از راهپله میرفتم، لای چادرشون قایم میشدم، هربار میدید منو. یکبار خدابیامرز آقاجون گفت دنبال من بیا یواشکی میبرمت، میدونستم نمیشه. تازه آقاجون چادر هم نداشت. نمیدونم چیشد آقا آسانسوری سوار شدنم رو ندید. رفتم خودمو پشت سر همه قایم کردم، یادمه نیشم تا بناگوش باز بود که یههو یکی دستمو کشید، داد زد بیا بیرون دختر. آقاجون با خنده و شوخی گفت “حالا سوار شده بذار بیاد دیگه” مأمور گفت نه، بیرحم آسانسور رو نگه داشتهبود که من پیادهشم. همه آدمهای تو آسانسور التماس کردند، آقا آسانسوری گفت “نه، بالا ببینن منو دعوا میکنن” آقاجون گفت “زهرا اشکال نداره زود خوب میشه میاد خونه میبینیش” اوه من چرا الان دارم گریه میکنم؟ اونوقتم گریه کردم. یعنی پام رو که گذاشتم بیرون آسانسور بغض چند هفتهایم ترکید. همه خشکشون زد. قشنگ یادمه خودمو، با اون روسری سوراخ سوراخ مشکی با شلوارک قرمز که کمربندش سخت بود، ایستادهبودم جلو در آسانسور از این گریه هقهقیها میکردم. آدما هوار شدن سر نگهبان که ده دقیقه بذار بیاد داداشش رو ببینه زود برمیگرده. صدامی بود واسه خودش. بلاخره دلش سوخت، گفت باشه فقط ده دقیقهها.
منو با هقهق سوار آسانسور کردن بردن بالا. اون بالا پر از بچههای همسن من بود، آقاجون گفت اینا لابد مریضن. با لباسای گل منگولی داشتن تو راهرو بازی میکردن. اولین بار فکر کنم اونجا شاشیدم به قانون و عدالت و این چیزا. رفتیم تو اتاق همه خالهها و عمهها با دیدن من خوشحال شدن، تحویلم گرفتن، ولی خب با اونهمه تحقیر و زجر رسیدهبودم بالا، چهقدر میتونستم خوشحال باشم؟ امیر تا منو دید گفت “کجا بودی بیشرف؟” الان دارم حال میکنم با استقبالش، اونموقع که همه خندیدن لجم گرفت. تا صدسال بعدش تو مهمونیا خاطرهشون این بود که “فهمیدین امیر تا زهرا رو دید چی گفت؟ گفت بیشرف، هاهاها پسرهی فسقلی” عنا! به اونا چه ربطی داشت ما به هم چی میگیم؟ الکی باعث شدن من نسبت به بیشرف آلرژی پیدا کنم. تازه با دیدن حجم اسباببازیهایی که همه برای امیر کادو آوردهبودن غمم چند برابر شد. اصلن نمیدونستم اینا که فرت و فرت میرن ملاقات واسهش کادو میبرن. عمه یه هلکوپتر خریدهبود، امیر تو همون هفته اول پرهش رو شکستهبود. نشستهبودم کنارش میگفتم حداقل بگو وقتی نشکستهبود چیکار میکرد؟ پرواز میکرد؟ عوضی هی میگفت پرواز میکرد! الان تو عکسا نگاه میکنم معلومه الکی میگفت. چون اونوقتا هنوز هلیکوپتر پرواز کن نیومدهبود.
همون ده دقیقه دستم اومد اون بالا چه خوش میگذره به همه. مامان هنوزم میگه اون دوران گهترین دورهی زندگیش بوده. البته مامان نمیگه گُه من خودم فهمیدم. میگه بمبارون میشد همه شیشههای بیمارستان میلرزید، ما داشتیم از ترس میمردیم ولی مجبور بودیم سر جامون بمونیم. دوست ندارم یادم بیاد جنگ رو. چرا زندگی ما افتاد تو جنگ؟ همیشه به این فکر میکنم که خدا چهجوری میخواد صدام رو مجازات میکنه؟ آتیش بسشه؟ اَه زهرا ول کن جنگ رو…داشتم میرفتم امیر هزار بار تأکید کرد وقتی بیاد خونه همه این اسباببازیا واسه خودشه و نمیده من بازی کنم. تو همون وقت کم دنبال دعوا بودیم. بقیه هی گفتن نه شوخی میکنه، با هم بازی میکنین. من میخواستم همون موقع عروسکاش رو ببرم. یادمه هیچکدوم اسباببازیها سالم به خونه نرسید…
الان شکم برده نکنه هلیکوپتره واقعن پرواز میکرده. اینهمه سال یادم نبود ازش بپرسم؟ آقا آسانسوری میذاره من ده دقیقه دیگه برم بالا؟ نمیذاره میدونم.
Comments Off

خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۲ ب.ظ
: ببین حالا که اومدی اینجا میتونی یه آمپول بکمپلکس به من بزنی؟
- نه نمیتونم. ب کمپلکس واسه چی؟
: واسه تقویت. پریروز رو پلهبرقی افتادم زانوم داغون شد. دیروز جدول رو ندیدم پام پیچ خورد. به نظرم ضعیف شدم.
- به نظر من بکمپلکس لازم نداری، جلو پات رو نگاه کنی حله.
: مسخره، بدنم ضعیفه کلن. می خوام بکمپلکس بزنم فردا شاداب برم سر کار.
- ببین من یه بار به یه پیرزن آمپول زدم که بعدش تا یک ساعت نتونست از جاش بلند شه، یک دفعه هم استادم دوتا آمپول داد دستم. گفت یکی رو بزن اینور، یکی رو اونور. من پرسیدم اینور اونور یعنی چی؟ آمپول رو از دستم گرفت خودش زد. حالا اگه میخوای من آمپولت رو بزنم حرفی ندارم.
:واقعن تو این ده سال آمپول نزدی؟؟ خاک بر سرت! حداقل تو خونه تمرین میکردی با یکی.
- مامانم میگه بمیره هم حاضر نیست من بهش آمپول بزنم، هربار میره درمونگاه. میگه با پرتقال تمرین کنم.
: : )) به پرتقال آمپول زدی؟ جیغ نزد؟
- یهدفعه اون اولا به یه گلابی آمپول زدم اعتراضی نکرد.

اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۵۸ ب.ظ
یک روزی نمیدانم سال چندم دانشگاه بابای سمیه آمد دانشگاهِ ما. تابستان بود انگار. بندهخدا با شصتوخردهای سال معلوم بود خیلی پیاده راه آمده، صورتش از عرق خیس بود و مثل یک لبو سرخ شدهبود. مدام با یک دستمال، گردن و پیشانیِاش را پاک میکرد. یک بلوز هم پوشیدهبود که از سفیدی میدرخشید. سمیه ما را تکتک به بابایش معرفی کرد. ما یکییکی سلام کردیم و او با نفسنفس جوابمان را داد. صدایش را یادم نیست. فکر میکنم سمیه همهی ژن پرحرفیاش را از مادرش به ارث بردهباشد. راضیه پیشنهاد داد از بوفه نوشابه بگیریم برای بابای سمیه که خیلی راه آمده و تشنه است. آن زمان این نهایت امکانات پذیرایی ما بود. رفتیم بوفه نوشابه شیشهای گرفتیم و پنج نفری نشستیم روی پله دانشکده نوشابه خوردیم، چند جملهی بیمزه هم گفتیم که بابای سمیه خیلی خندید. تنها شباهت سمیه با او همین خندههای بیصدایش بود که پوست سفیدش را عین لبو میکرد. این تصویر سالهاست یادِ من مانده. هربار که سمیه از پدرش حرف میزند من یاد آدمِ ساده و کمرویی میافتم که خندهی خوبی داشت. خوشحالم برای این خاطره. ناراحتم برای اینکه فردا میرویم آن پیرمردِ سفید را بسپاریم به خاک.
پارسال همین روز بابای یاسمن مرد. از او هم زیاد خاطره داشتم. میخواهم کمی به خودم حق بدهم و دهم اردیبهشتها را دوست نداشتهباشم.

اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ @ ۲:۵۲ ب.ظ
صبح با کفش تقتقی رفتم مزون. چهقدر سخت بود خدا. هرچی شعر خواندم که حواسم پرت شود نشد. وقتی رسیدم دیدم پوست پشت پایم چسبیده به جورابم و جدا نمیشود. با آنهمه درد، تازه توی راه یک کرهی زمینِ کریستالی رومیزی هم خریدم. رسیدم مزون گذاشتم روی میز هی چرخاندمش. بعد دیدم حرکتش نرم نیست خواستم با دندان پیچش را شل کنم که احساس کردم دندانم ساییدهشد. مهین خانم گفت ” آخه پیچ رو کی با دندون باز میکنه عزیزِ من؟” راست هم میگفت. اینهمه شعر هست “پسته رو با دندون نشکن” حتمن باید برای پیچ هم شعر بگویند که تو عقلت برسد پیچ را با دندان باز نکنی؟ مهین خانم از وقتی مادرش فوت کرده هر روز میآید مزون، خانم یاری هم آمدهبود چون دیشب با یکی از اقوامش بگومگو کرده و امروز از ترس تلفن او زده بیرون. یعنی من خوشحالترینم آنجا. یک خانمی هست مریم خانم، دوختکار خفن است. امروز آمد زیپ مخفی دوختن را یادمان داد. البته من آن موقع داشتم با مجید سر کرهی زمینم دعوا میکردم. میگفت “نمیذارم ببری خونهتون” گفتم “پسر من اینو خریدم دو سه روز باهاش خوشگذرونی کنم، تو که میگی خودت کره داری” بعد حواسش رفت به نقاشی کشیدن من هم رفتم زیپ دوختن را یاد گرفتم. زیپ اولی که مریم خانم دوخت خراب بود چون هیچکس امتحانش نکردهبود. برای همین عوضش کرد. حالا بعدن سر فرصت با عکس یاد میدهم زیپ مخفی چهطور دوخته میشود. مهین خانم چندتا فوت خیاطی هم از مریم خانم پرسید. مثلن گفت “ساسون جلوی دامن بعضی وقتها باد میکنه، چهکار کنم؟” راه حلش این بود که باید سر ساسون خیلی خیلی تیز و باریک شود. یعنی یک مثلثِ خیلی متساویالساقین. با زاویه راس ده مثلن. من خیلی دوست ندارم مریم خانم بیاید مزون چون آنقدر سریع است که همهی ما را دستپاچه میکند و اعتماد به نفس برای کسی باقی نمیگذارد. اشرفالسادات خودش فهمیده و لباسها را میدهد ببرد خانه بدوزد.
با خانم یاری برگشتم خانه. سه ساعت و نیم کار! البته اشرفالسادات گفت فردا صبح باید بیایی. مامان زنگ زد که “ناهار بیا اینجا خالهها همه هستن” اول هیجانزده شدم گفتم “باشه” بعد یکدفعه یاد کفش تقتقی افتادم و گفتم “اول باید یه سر برم خونه، عصر میام” این شد که الان برگشتم خانه. یک ماهیتابه روی گاز بود. فکر کردم مامان چیزی پخته برایم، درش را برداشتم دیدم آبگوشت است. واقعن به مامان افتخار میکنم که توی ماهیتابه آبگوشت پخته. حالا کاش پختهبود. نیمپز خاموش کرده رفته. توی یخچال یک ظرف آش پیدا کردم دستپخت خاله و با همان خودم را سیر کردم. احتمالن اگر الان راه بیفتم باز به ناهارشان برسم. ساعت ناهارشان یکجوری است که یک ساعت بعدش ما شام میخوریم.
توی راه که با خانم یاری برگشتم هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. نه اینبار، همیشه که با هم برمیگردیم اینطور است. تا پایمان را میگذاریم بیرون انگار همهی اشتراکاتمان از بین میرود. سکوت مطلق برقرار میشود. درست است که سی چهل سال از من بزرگتر است ولی توی مزون خیلی حرف میزنیم و میخندیم. تازه نظراتش هم همیشه به نظرِ من نزدیک است ولی توی راه انگار هم را نمیشناسیم. واقعن عذاب میکشم که ده دقیقه اینهمه سکوت میکنیم. تمام مسیر چشمم به در و دیوار است که چیزی پیدا کنم دربارهاش حرف بزنیم ولی کائنات هم همکاری نمیکنند. امروز تا پای آسانسور داشتیم سهنفری با مهین خانم به کفشهای تقتقی من میخندیدیم. همین که خداحافظی کردیم و در آسانسور بستهشد باز آن سکوت محض برقرار شد. احساس میکنم ما روباتیم و برنامهریزیمان جوری است که فقط توی فضای مزون با هم ارتباط برقرار میکنیم. بیرون که میآییم خاموش میشویم.

فروردین ۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۸ ق.ظ
دیشب داشتم سریال دو نفر و نصفی رو میدیدم و هارهار با خودم میخندیدم. ساعت بالای سرم بود حال نداشتم از جام بلند شم ببینم چنده. ساعت ما از اوناست که سر هر ساعتی به تعداد دنگ دونگ میکنه و نیم ساعتها رو فقط یک دنگِ خالی میزنه. یه دنگ زد، فکر کردم آخیش ساعت دوازده و نیمه. یککم فکر کردم یادم اومد دوازده داشتم تو یخچال دنبال خوراکی میگشتم پس میتونه یک هم باشه. نهایتن سقف فکرم رو گذاشتم یکونیم که وقتی بلند میشم زیاد جا نخورم. خیلی جدی با خودم توافق کردم این قسمت تموم شه برم بخوابم که صبح قبل از نه بیدار شم. ده دقیقه بعد همونطور که نیشم باز بود بلند شدم ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه به چهار بود. قشنگ داغون شدم. مثلن میخواستم صبح زود بیدار شم زنگ بزنم به راضیه. شب سمیه اساماس دادهبود “خونهای زنگ بزنم؟” داشتم فیلم میدیدم گفتم “صبح میزنگم.” فکر کردم میخواد دربارهی پایاننامه و دفاع سوال بپرسه. بلافاصله اساماس داد “به درَک یه خبر خیلی خوب داشتم. حالا تا صبح بمیر از فضولی.” به همه خبرهای خوب احتمالی فکر کردم. گفتم تهش اینه که زهره حاملهست ولی باز واسه اینکه تو ذوقش نخوره پرسیدم “چی؟ اولش رو بگو.” بدون ذرهای مقاومت گفت “راضیه رو گرفتن.” فکر کنید همین کلمهی گرفتن رو اگر محمد میگفت من فکر میکردم راضیه رفته زندون، حالا که سمیه گفته میدونم یعنی عروسی و شادی. چنین زبونِ شیرینیاه فارسی یا در چنین زمونهای زندگی میکنیم! خلاصه که خوشحال شدم، عاشقیِ راضی از حاملهگی زهره بهتره به نظرم. به سمیه گفتم خودم صبح زنگ میزنم راضیه. راضیه از اوناست که آدم رو به خاطر زیاد خوابیدن دعوا میکنه. میگه “تا الان خواب بودی؟؟؟؟” نمیفهمم چه فایدهای داره که مچ من رو اینجوری بگیره. من که همیشه میگم صبحها میخوابم. الان ساعت دوازده ظهره من هنوز به راضی زنگ نزدم. فقط اساماس دادم “کی گرفتت؟” جواب داد، جواب دادنی! فهمیدم عیدم بهش تبریک نگفتم، حالشم نپرسیدم. اونروز تو امامزاده داوود هم اساماس داد جوابش رو ندادم. اینجور آدمیه که توی یک اساماس همهی اینها رو به روت میآره. تلفن هم که میزنم یک نیم ساعتی همین بحثها رو داریم. خوشم میآد که بعد از ده سال کم نیاورده. الان باز براش نوشتم “اوکی عیدت مبارک، کی گرفتت؟” بیشتر غر نزد. حوصله کنم فردا پسفردا زنگ بزنم جزئیات رو بپرسم. آدما اینجور وقتها دوست دارن پرسیدهشن. (با تأکید بر آدما)

اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ
فعالیت اقتصادی هنوز ادامه دارد. عزیزِ دلم بیست قلب بزرگ و کوچک سفارش گرفته که دو روز وقت دارم همهاش را تحویل بدهم. خودش چند روز پیش خیلی کمک کرد، امروز گفت بلد نیست و فقط میتواند بگوید از هر رنگی چندتا بدوزم. روی یکی از قلبها مینویسم B، میگویم “این B اول چیه؟” جواب میدهد “بهنام” میگویم” هاه پس اول فامیلش رو نوشته، اسمش چیه؟” چند لحظه مثلِ خنگها نگاهم میکند و میگوید “اسمش هانیهست، فامیلش آقامیره، گیر نده” دوزاریام میافتد و گیر نمیدهم.
تلفنم از عصر زنگ میخورد. یک شمارهی ایرانسل بود. از پسرِ همسایه به بعد شمارههای ناشناس را جواب نمیدهم. اساماس آمد” تو چرا جواب نمیدی، بازشت خانم هستی داری پرچمش میکنی زشت داری” از هرطرف گوشی را گرفتم نفهمیدم یعنی چی. فکر کردم شاید یکی میخواهد من را بخنداند. اساماس زدم” این چه زبونی بود؟ تو کیای؟” بلافاصله جواب داد. با این پیشنهاد که تو بیا یک چیزی را بخور و خودتی “حالو”، از روی پیشنهادش حدس زدم دختر باشد. جواب دادم ” خانم یا آقای بیتربیت اشتباه گرفتی، شمارهت رو چک کن مزاحم نشو” ولکن نبود. منظور بدون فحشش از جملهی بعدی این بود که “تو جواب بده مزاحم نشم” پشتبندش دوبار دیگر زنگ زد. هرچه فکر کردم دیدم از پسش برنمیآیم و گوشی را خاموش کردم. الان که روشن کردم دیدم اساماس داده “انترِ زشت جواب بدوگرنه شیشههاتومیشکنم. بابالنگدراز خوب جمعه دیدمت خیلی زشتی هیچکس باورش نشد فکر کردم افغانی هستی همه تعجب کردن حق داردوست نداریدزداری بدترکیب چوب خشک”. خیالم راحت شد که هیچکدام از شرایطش را ندارم. خندیدم به حرفهایش ولی دلم هم سوخت. لابد جمعه یکی را با دوستش دیده، قلبش شکسته، دارد برای منِ اشتباهی خطونشان میکشد، معلوم نیست شیشههای خانهی کدام بدبختی را بشکند، آخرش هم دستش به هیچجا بند نیست.

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۷:۰۰ ب.ظ
صبح با مجید آدمکِ پارچهای درست کردیم. من روی پارچه یک مستطیل و یک بیضی کشیدم، مجید روی خطها قیچی کرد. گفت میخواهد سرِ آدمکش بیضی باشد، چشمهایش از سنگِ براق. سنگِ براقِ دانهای دویست تومان را تبدیل کردم به پولک آبیِ براق، به جای دماغ مروارید اشکی دوختم. دهانش را گفت با نخ قرمز بدوز. گفتم “مجید بخنده یا ناراحت باشه؟” گفت “بخنده بخنده” موهایش را با پارچه حریر دوختم، همان اول قیچی برداشت موهایش را کوتاه کرد. گفت “خیلی زشت شده، پسر باشه”. من که لباس خانم شریفی را به پرو اول میرساندم مجید نشستهبود روی میز جلوی من، پاتینگا و قاطینگا را با هیجان تعریف میکرد. اشرفالسادات چندبار گفت “مجید برو پیش خاله فاطمه ببین چیکار میکنه”. مجید گفت “خودت برو ببین چیکار میکنه من دارم فیلم تعریف میکنم”. من هم دربارهی فیلم سوال میپرسیدم هم کوک میزدم. یکجایی که داشتم نخ توی سوزن میکردم گفت “چرا عصبانی شدی؟” گفتم”عصبانی نشدم که خاله”
“اخم کردی آخه”
” اخم نیست، دارم دقت میکنم این نخه بره تو”. فیلم که تمام شد گوشیام را برداشت. گفتم “مجید گوشیِ من بازی کم دارهها”. گفت “خودم دیدم از این مدلا، بازیهاش کمه ولی باحاله”. مطمئنم که جای بازیها را بلد است. اشرفالسادات چندبار تذکر میدهد که گوشی موبایل برای بازی نیست. نه من نه مجید به روی خودمان نمیآوریم. مجید با هیجان ماشینبازی میکند و من فقط گاهی نگاهش میکنم که از لبهی میز نیفتد. یکربع بیست دقیقه بعد یک آبنبات چوبی از توی کیفم درمیآورم و میگویم “بیا اینو با موبایلم عوض کن، موبایلم خسته شده” قبول میکند. گوشی را از دستهای عرق کردهاش میگیرم. با شلوارم خشک میکنم و میگذارم توی کیفم.
ظهر مادرش از خرید برگشته، با جیغ و داد سیدی را از مادرش میگیرد میآید به من نشان میدهد. “ببین این همون قاطینگا پاتینگاس که تعریف کردم، مامانم خرید” خودم را خیلی هیجانزده نشان میدهم” اِ، پس اون فیلمه که صبح تعریف کردی چی؟ دوتاست؟” همانطور که سیدی را بالای سرش تکان میدهد میگوید” نه اونا رو از خودم گفتم، این فیلم اصلیشه”.
عصر مجید با یک ماژیک و یک ورق آچهار مینشیند روبهروی من. بلند اعلام میکند “من بلیت میفروشم، بلیت دوبِیل، کیا میخوان عید برن دوبِیل؟” همه با خنده میگویند من، من. مجید شروع میکند به مربع کشیدن روی کاغذ، وسط هر مربع یک علامت عجیب میگذارد میگوید “این علامت یعنی بلیت دوبِیله، هرشهری یه علامتِ مخصوص داره” سرم را تکان میدهم یعنی فهمیدم، توی این فکرم که اینها را باید بنویسم. رو میکند به اشرفالسادات میگوید “واسه شما بلیت یزد درست میکنم”. همه غیر از مجید از خنده ریسه میروند. اشرفالسادات میگوید “نامرد همه برن دوبیِ من برم یزد؟ هیچجا دیگه هم نه، یزدِ بیابونی؟” مجید خیلی جدی فکر میکند” باشه برات بلیت مکه میکشم، مکه دوست داری؟” اشرفالسادات خوشحال جواب میدهد “آره مکه عالیه، دوبِی چیکار دارم من” میپرسد “برای دخترتون چه بلیتی بزنم؟” اشرفالسادات کمی فکر میکند میگوید “سارا رو میبرم مکه، ولی برای لیلا بزن آمریکا، برگشتش هم بزن هشت سال دیگه که نتونه هی زودزود بیاد خونهمون”. لیلا داد میزند “هشت سال؟ مجید نزن! هشت سال خیلیه دلت واسه خاله تنگ نمیشه؟” مجید کاغذش را هل میدهد به سمت من، “هشت چه شکلی بود؟” برایش یک هشت مینویسم. روی بلیت لیلا مینویسد هشت و میدهد دستش. برای من یک بلیت پاریس میکشد. علامت رویش را نشانم میدهد میگوید “ببین با دوبِیل فرق داره، چند روز بنویسم؟” میگویم “روز ننویس من برنمیگردم” اشرفالسادات یواش میگوید “غلط کردی.” میپرسم “مجید خودت چی؟ عید کجا میری؟” جواب میدهد “من؟ شاید خیلی ضایع باشه ولی واسه خودم بلیت شمال زدم.” اشرفالسادات میآید لپش را ماچ میکند. “شمال از همهجا بهتره، واسه مامان باباتم بزن” مجید سهتا مربع بزرگتر از کاغذش قیچی میکند” برای خودم و مامانم میزنم یازده روز چون ما اهل مسافرتیم. برای بابام میزنم یکروز، که تنبیه بشه ما رو اینقدر کم نبره مسافرت” من سرم را گذاشتم روی میز و میخندم بقیه هم دست از کار کشیدند دارند دربارهی بلیتها حرف میزنند. مجید مشتش را پر از بلیت کرده و به همه تعارف میکند. چهارتا بلیت دوبیل اضافه هم میدهد به من برای خانواده و دوستان. هنوز نصف ورق آچهارش مانده، میگوید “این یه بلیت آفریقاست، کی میخواد؟” اشرفالسادات میگوید “من، ولی تنها میترسم، همه بریم” مجید میگوید “نه نه فقط یکی” حوصله ندارد بیشتر بلیت نقاشی کند. من توی همهمه حرفها بلیتهایم را از روی میز جمع میکنم میریزم توی کیفم. مجید ساکت نگاهم میکند. سرش را جلو میآورد و میگوید “زهرا اینا بلیت واقعی نیستا، فقط واسه بازیه” سفت بغلش میکنم و میگویم “میدونم خاله میخوام رفتم خونه بلیتبازی کنم.”

اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۸ ق.ظ
آقاجان خیلی بداخلاق بود. خیلیخیلی بداخلاق. الکی کسی را بالا نمیبرد. فحشهای کدار میداد و عین خیالش نبود بقیه از خجالت قرمز میشوند. من و تو دوستش داشتیم و همیشه برگشتنی از خانهشان به فحشهایش میخندیدیم. بین همهی بچهها بابای تو را دوست داشت، بین همهی نوهها تو. چون زیاد بداخلاق بود این دوستداشتنش خیلی تابلو میشد. یکبار چندروز قبل از عید زنگ زدهبود برای شب سال تحویل شام دعوت کند. دعوت کردنش اینطوری بود که زنگ میزد “شب سال نو شام اینجایید” پشت تلفن پرسیدهبود علیرضا کجاست؟ بابا گفتهبود “بالای نردبون” آقاجان داد زدهبود “مگه بقیه مردن که این بچه بره بالای نردبون؟” فقط آقاجان به تو میگفت علیرضا. آقاجان با زنش هم خوب نبود، مادرجان همیشه یک بغض قورتداده داشت. احساساتی که میشد گریه میکرد. یادت هست ماشین خریدهبودی رفتی خانهی آقاجان که خبر ماشین خریدنت را بدهی؟ آقاجان از توی حیاط داد زدهبود “علیرضا خربزه رو از تو یخچال بیار بیا بشین اینجا” تو ذوق کردهبودی که میداند خربزه دوست داری. بعد بردهبودت بانک پانصدهزار تومان به اسم شیرینیِ ماشین دادهبود دستت. هیچکدام باورمان نمیشد، مادرت زنگ زد به آقاجان گفت “این چه کاری بود…” حرفش تمام نشده آقاجان گفت “شما دخالت نکن، دوست داشتم شیرینی بدم به نوهم”… وقتی زنگ زدی که “زهرا آقاجان توی دستای من مُرد” من گریه کردم، بیشتر برای غمِ تو. بهت گفتم من خبر داشتم آقاجان مرده؟ نمیدانم خواب دیدهبودم یا چی ولی منتظر بودم زنگ بزنی. نمیدانم چرا امروز یاد آقاجانِ بداخلاقِ تو افتادم. نمیدانم چرا میخواهم بدانم مادرجان زنده است یا مرده؟ نمیدانم چرا اینقدر بد نوشتم. شاید چون اینها همه خاطراتِ توست که من تعریف میکنم.

اسفند ۸م, ۱۳۸۸ @ ۹:۲۸ ب.ظ
خانم کتدامن آبی سهشنبه آمد. از راه نرسیده گفت “این کت خیلی میچسبه به تنم.” اشرفالسادات گفت “پارچهش خوب نیست. از این الکتریسیتهایهاست که پرز هم میگیره.” گفت “آها آره. خب اگه بد بود چرا دوختید؟” اشرفالسادات چپچپ نگاهش کرد ولی جواب نداد. موقع پرو دخترش میرفت تهِ راهرو میایستاد، صدا میزد “مامان بچرخ.” میآمد جلو میگفت “به نظرم پشت دامن چند میلیمتر بلندتره” بعد دوتایی خم میشدند لبهها را روی هم میگذاشتند، میدیدند مساویست. من دستبهسینه لم دادهبودم روی صندلی تماشایشان میکردم. اشرفالسادات تلفن حرف میزد. یکساعت بیشتر طول کشید پروشان. دامن هشتترک با پارچهی کرپ سفارش دادهبود، میگفت “چرا جلوی دامن چین خورده؟ میدونم باید چین بخورهها ولی یکجوووری چینخورده. شما خودت میبینی؟” ما لبخند زدیم که نه. اشرفالسادات گفت “ایراد از دوخت نیست، ولی اگر دوست ندارید میتونم عرض ترکها رو کم کنم.” چندبار دیگر جلوی آینه چرخید بعد دستهایش را یک شکلِ خندهداری به سمت جلو کشید “آخ ببینید آستینش میکشه، اصلن راحت نیست” اشرفالسادات گفت “آخه کُته، اون حرکتی که شما انجام دادید واسه خونهتکونیاه، این کُته تو مجلس میپوشن، حالا اگر دوست دارید آزادش میکنم” من نیشم تا بناگوش باز شدهبود ولی حرص هم میخوردم.
امروز قرار نبود بیایند. طوبا با مکث در را باز کرد، گفت “پرو داشتیم؟” هرسه با دیدنش خشک شدیم. هرچه گفتیم قرارمان دوشنبه بود گفت “من و دخترم گفتیم دوشنبه ولی شما خودتون گفتید شنبه.” اشرفالسادات امکان ندارد به کسی که لباس عروس ندارد تاریخ زودتری از آنکه خودش گفته پیشنهاد بدهد. روی همین اصل ما مطمئن بودیم خانم کتدامن آبی اشتباه میکند ولی بحث نکردیم. خانم کتدامن آبی همان دو لباسی را که سهشنبه نتوانستهبود ایراد بگیرد آوردهبود. یکی زیپش خراب شدهبود. چندبار گفت “نمیدونم چه زیپی زدهبودین، همون دفعه اول در رفت” اشرفالسادات گفت “زیپ که دیگه ایرانی آلمانی نداره، همه از دم چینیاه، حالا یکی تو صدتا خراب میشه…” حالم داشت به هم میخورد. خانم کتدامن آبی جلوی در ایستادهبود و با یک لبخند کج به ما میگفت “حتمن سرتون شلوغ بوده اشتباه کردید، ما مطمئنیم” احساس میکردم ازشان متنفرم. از آنها و همهی آدمهای شبیهشان متنفرم. در را که بستند گفتم “من دوشنبه نمیام، لحنِ این خانومه دیوونهم میکنه، انگار اومده ممیزی” طوبا اضافه کرد” اعتمادبه نفسِ ا.نی داره” اشرفالسادات گفت “ها آفرین! نمیخواستم بهتون بگم طرفداره دوآتیشهی ا.نه.” طوبا دامنِ تا نیمه شکافته را پرت کرد طرفِ من “اَه بیا کارامون عوض.”

اسفند ۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۲ ق.ظ
معصومه چرا ما دو بسته بیگودی ریز نخریدیم؟ سه تا بیگودی کجا جنگل روی سرِ من را مهار میکند؟ توجه داشتی امروز اصلن موتور خریدمان روشن نشد؟ من غیر از آن گردنبند چوبی سرِ خرید هیچچیز ذوقزده نشدم. تو هم که رفتی یکساعت توی پاساژهای ونک چرخیدم. چند تا مانتو پرو کردم ولی خوشم نیامد. مانتوی تو را همان قیمت توی یک مغازه دیدم. خیالت راحت بین مانتوهایی که دیدم مدل تو از همه قشنگتر بود. شهرکتاب هم رفتم. همان اول چشمم خورد به کتاب “اگر شبی از شبهای زمستان مسافری”. هی با خودم گفتم اوه چه اسمی، چه اسم سنگینی… بعد حس کردم آهنگی که پخش میشود هم خیلی سنگین است. بغضم در آستانه بود که زدم بیرون. توی تاکسی آقای کناردستی خودش را چسباندهبود به من. من و خانم کناردستی با تلفن حرف میزدیم. من پشت تلفن سعی میکردم سخت نگیرم. فکر نمیکردم به اینکه یکجای کار ایراد دارد. مقایسه نمیکردم. سعی میکردم نیمهپر لیوان را ببینم. اما چی؟ مطمئن بودم یکی توی لیوان شاشیدهاست. آقای کناردستی که نزدیکتر شد تلفن را قطع کردم. نمیتوانستم یک چشمم به نیمهی پر لیوانِ رابطهام باشد یک چشمم به دست و پای آقای کناردستی. برگشتم نگاهش کردم، توی این دنیا نبود. همان موقع زنگ زد به کسی و بلافاصله بعد از سلام گفت “ببین، من معذرت میخوام.” منمن هم نکرد. صدای زن پشت خط جیغجیغی بود یکنفس. آقای کناردست دوباره خیلی محترمانه گفت “راست میگی. ببخش منو” کمی مکث کرد. صدای زن آرامتر شدهبود. آقای کناردست گفت “اجازه بده من باز زنگ بزنم بیشتر حرف بزنیم.” صدای زن را دیگر نشنیدم. آخرش گفت “پس زنگ میزنم بهت.” و خداحافظی کرد. خیلی خوب بود معصومه. هیچ حرف اضافی نزد، توضیح هم نداد. اصلن یکطوری گفت “ببخش منو” که من هم هوس کردم کسی را ببخشم. حیف آن لحظه آنقدر اسم آمد توی ذهنم که نشد تصمیم بگیرم. ولی شک ندارم زنِ پشتِ خط مرد کناردستی را بخشیده.