
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۵۹ ب.ظ
رفتم خوش و خرم برای خودم شلوار خریدم. شلوار خریدن تنهایی سخت است. اگر کسی همراهت نباشد مجبوری به خاطر یک سایز و یک مدل هی بکشی بالا و برگردی سر رگال. ولی امروز تنهایی هم سختم نشد. صاحب مغازه خوشاخلاق بود. من وقتم را برای کاسب بداخلاق تلف نمیکنم. قیافه و اخمش آزارم بدهد من خریدار جنسش نیستم. توی مغازهای که صاحبش هر دقیقه بپرسد “چیزی مد نظرتونه؟” یا راه بیفتد پشت سرم درباره همهچیز توضیح بدهد، یک لحظه نمیایستم. خرید لباس یک فرایند آرامش بخش است. آدم باید خودش را توی تکتک لباسهایی که دوست دارد تصور کند. دست بکشد روی همه پارچهها، قدم بزند توی مغازه، خاطره یادش بیاید، رنگ و طرح لباسها را مسخره کند… آقای مغازهدار سایزم را پرسید گفتم “سیوشش.” یادم آمد ×××. گفتم “آقا یه سیوهشت هم بده، فکر کنم چاق شدم.” هفته پیش به مامان گفتم “من وقت ندارم، شلوارام گرمئه. اگر جایی شلوار پارچهای دیدی برام بگیر.” گفت “مامان جون شلوار رو که میدونی، آدم باید خودش بپوشه خودش پرو کنه. من بخرم یا تنگه یا گشاد.” امروز تا شلوارها را دید گفت ” ئه چه خوبن. واسه منم میگرفتی، سایزم رو که میدونی؟” جواب دادم “مامان جون شلوار که میدونی چهجوریه؟ باید خودت بپوشی…” میخندیم. هنوز دوست دارم تأیید مامان را بگیرم.

مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۷:۱۳ ب.ظ
صبح شنبه است. سعی میکنم به هفته بعد فکر کنم که قرار است دو مانتوی نو داشتهباشم و به سهشنبه که مامان و بابا میآیند و خوشحال خواهم بود. یک بازی جدید هم با این صندلی چرخدار زیرم اختراع کردم، که هی پایم را مثل تاب سواری عقب و جلو میبرم و صندلی در جهت عکس پایم جلو و عقب میرود. دارم به خودم خوش میگذرانم. از صبح هیچ کاری نداشتم و آقای رئیس هر ده دقیقه میگوید اووه چهقدر کار داریم. اینجا دو گروه آدم وجود دارد. آدمهایی که حرف میزنند و آدمهای که کار میکنند. باید بدانید که هیچ اشتراکی بین این دو گروه وجود ندارد. یعنی ْآدمهایی که حرف میزنند مطلقن کار نمیکنند و آدمهایی که کار میکنند لالهای روزگارند. من طبق معمول توی هیچ دستهای نیستم و هر روز دارم برای فرار از اینجا نقشه میکشم… باید مثبت فکر کنم. شب که بروم خانه میتوانم با ویندوز۷ جدید لپتاپم خوش بگذرانم و آفیس ۲۰۱۰ و فوتوشاپبازی کنم. اوه چه عالی، چه زندگیِ شیرین و خوشی.

تیر ۹م, ۱۳۸۹ @ ۹:۰۰ ب.ظ
یک جور افسردگی مرموزی توی من هست امروز، دلم میخواهد به هرکس میرسم غر بزنم. الان رسیدم خانه و هیچکس نیست. طبق معمول یک سوسک کنار توالت مرده. اینکه آدم به طور متوسط روزی یکبار سوسک ببیند، غر ندارد؟ دارد. واقعن دارد. ما یک زمانی فکر میکردیم سوسکها در جایی از خانهی ما لانه دارند. کارمان بود چاهها را نفت بریزیم، دور تا دور خانه را با انواع سمهای کشنده سمپاشی کنیم، درز همهی درها را بپوشانیم. فایده نداشت. مادر حسرت به دلش ماند که مثل بقیه فامیل پز بدهد “سوسک؟؟ نه ما اصلن سوسک نداریم. فقط گاهی از این کوچولوهاش هست…” بعدها پی بردیم این ما هستیم که در گوشهای از لانهی سوسکها خانه داریم. مطمئنم که توی سقف و زیرزمین ما یک امپراطوری بزرگ از سوسکها هست. یک شهر، شاید هم یک کشور بزرگ. مثلن آمریکا. خانه ما حکم یک سوراخ وسط این کشور را دارد. آنها با خودشان میگویند “هی جو( اسم یکی از سوسکها) این آدمهای چندش یهجایی تو خونه ما لونه کردن، دارن تخمگذاری میکنن، باید نیست و نابودشون کنیم. باید یه کاری کنیم مثه سگ ازمون بترسن”
“هوم راس میگی جو، اونا صهیونیستن، اونا اومدن با زور سرزمینای ما رو اشغال کردن. نباید بذاریم آب خوش از گلوشون پایین بره، جنگ جنگ تا پیروزی”بعد جو با اینکه میداند مرگ در انتظارش است از لوله فاضلاب بیرون میآید و شروع میکند به دویدن توی پروپاچهی ما. ما جیغ میزنیم “سوسک سوسک سوسک.” مادر میگوید “وای اینا کی ریشهکن میشن؟ چرا هرچی میکشیمشون هنوز هستن؟” جو با دمپایی یا سم کشته میشود. الان مورچهها دارند جسد را منتقل میکنند. یک ساعت تمام که من نشستم اینجا هنوز ده سانت هم جو را جابهجا نکردند. خاکبرسرها هی از زیر بار جاخالی میدهند. درحالیکه اگر همه زیرش را بگیرند و یک یاعلی بگویند کاری ندارد. سهسوت سوسک را میبرند به خرابشدهشان. عقل ندارند که! ما هم بین این اسکلها شدیم اشرف مخلوقات.
پ.ن. . دودلم دکمهی پابلیش را بزنم یا نه. الان بابا زنگ زد یک خبر خیلی خوب داد و کل حس افسردگی مرموزم برطرف شد.
Comments Off

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۷:۰۳ ب.ظ
از صبح با هم بودیم. من ساعت نه بیدار شدم اون یازده. قرار بود این هفته لباسها رو اتو کنه. رفتم دیدم هر شلوار ده تا خط تا داره. اتو رو گرفتم گفتم نمیخواد برو آب بیار. اومد نشست روی تخت. گفتم برو ظرفها رو بشور. جواب داد دیروز ظرف شستم. گفتم منم صبح ظرف شستم دیگه تا آخر هفته نباید بشورم؟ لباسها رو هم نصفه گذاشتی. گفت خسته شدم. گفتم خسته شدی برو به کارهای خودت برس. نشین جلوی من بیکار. تکون نخورد. برداشت یه قلپ از لیوان آبی که واسه اتو آوردهبود خورد. داد زدم سرش.
ظهر رفتیم خونه مادر. دلم میخواست روز جمعهای تو خونه باشم. مادر زنگ زد باید بریم اونجا، چون خاله هوس آش کرده. آش خیلی مهمئه تو خاندان ما. هرکی آش میپزه بقیه باید برن خونهش. اگر نریم همه تا چند ماه بعد میگن اونروز خونه مادر آش پختیم شما نیومدید. گفتم میخوای اونجا بازی کنی، لباس راحت بپوش. رفتیم اونجا دو سه ساعت والیبال نشسته بازی کردیم. پام دوباره پیچ خورد. ناهار خوردیم، آش خوردیم. دیگه هیچکاری نداشتیم. زن و مرد نشستهبودن توی اتاق تعریف میکردن کی عروس شده کی زاییده که از زندگی عقبه کی برد کرده، صد نفر رو با هم مقایسه میکردن. من در مقایسه با همه عقبمونده بودم. بچهها داشتن اسم بازی میکردن. چهل تا اسم بینقطه، چهل تا اسم یک نقطه…تا سه نقطه که رسید زنگ زدم آژانس. حواسم بود که سیر از بازی باشه. نگه زود برگشتیم. مادر هرچی اصرار کرد بمون تا شب گفتم نه. گفتم عقده دارم تو روشنیِ روز خونه باشم. رسیدیم خونه باز دعوا کردیم. اینهمه بهش نگفتم لباس راحت بپوش؟ یه بلوز تنگ آستین پفی پوشیده، روش مانتو. هرچی اونجا گفتم مانتوت رو دربیار گوش نداد. میگم تو که میخواستی با مانتو باشی یه تاپ میپوشیدی. حالا این لباس رو خیس عرق کردی که چی؟ وایمیسه جواب میده. میگه لباس راحت نداشتم. لباسم تنگ بود محمد بهم میگه چاق. تو نگفتی بقیه هم هستن… هرچی میگم یه جوابی داره. الان رفته تو آشپزخونه داره کیک درست میکنه. از صدای همزن فهمیدم. برم تا دست گل جدید به آب نداده.

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۷:۲۵ ب.ظ
داماد جدیجدی با رخش سفید آمد. یک آزرای نوی سفید که هنوز بوی کیسه میداد. خواهرشوهر از من پرسید “جلو میشینی؟” من تعارف کردم که نه شما بفرمایید بزرگترید. حقیقت اینکه با دیدن ماشین و سر و وضع داماد کمی از آتش درونم فروکش کردهبود. احوالپرسی و ببخشید دیر شدها که تمام شد خواهر پیشنهاد داد برویم کافیشاپ. از من پرسید “شما اینطرفا کافیشاپ بلدین؟” من گفتم نه. انتظار داشتم تمام دلیل انتخاب محل قرار حداقل یک کافیشاپ خوب باشد یا جایی آشنا. خواهرداماد گفت “خب سعید یه جا وایسا یهچیزی بگیریم گلوم خشک شده” من یک بستنی فروشی کنار خیابان را نشان دادم و خواهر داماد پیاده شد که برایمان بستنی بخرد. در را که بست سعی کردم مهربانانه از سعید بپرسم چرا اینجا قرار گذاشتید؟ فکر میکنید دلیلش چه بود؟ در این حد که “خب پیروزی شرقئه شما هم شرقاید گفتیم نزدیک خونهتون باشه.” دیگر تلاش نکردم توضیح بدهم که لزومن همهی کسانی که شرق تهران زندگی میکنند همسایه نیستند. چند دقیقهای ساکت بودیم و مردم خیابان را نگاه میکردیم. سعید گفت “خانوم چندرغازیان( مثلن فامیلی من) من حرف نمیزنم دلیلش اینه که لیدیز فِرست، منتظرم شما شروع کنید” من همینطور چشمم به بیرون گفتم “اون واسه در و راه و ایناس نه حرف زدن” الان که مینویسم میفهمم چه جواب هوشمندانه و خوشاخلاقی دادم، حق دارد من را نگیرد. گفت “نه من آخه اگه شروع کنم دیگه میرم بالا منبر ول کن نیستما” جواب دادم “من عوضش کم حرفم” حال نداشتم حرف بزنم، دلم میخواست او سوال بپرسد من جوابهای خندهدار و سربالا بدهم، صمیمی که شدیم بزنیم توی سر و کلهی هم، خودمان را مسخره کنیم که قرار است این شکلی ازدواج کنیم…
خواهرشوهر که آمد همانطور توی ماشین شروع کردیم بستنی خوردن. پرسید “خانوم چندرغازیان چیکار کنیم؟ پارک یا کافیشاپ؟” من بستنی خوران سرم را بردم بالا گفتم “واسه من فرقی نداره”. البته که فرق داشت ولی من باز داشتم نقش عروس مثبتِ راضی را بازی میکردم. بیشتر دلم میخواست زودتر ایستگاه مترویی جایی خواهر سعید را که حالا گلویش هم تر شدهبود پیاده کنیم بعد برویم هر قبرستانی که شد حرف بزنیم. خواهر سعید برگشت رو به من گفت” اصلن میخوای تو ماشین صحبت کنید حالا که دیر شده؟” با لبخند جواب دادم ” مشکلی نیست.” سرش را برگرداند طرف برادرش گفت “خوبه سعید، همینجا تو ماشین حرف بزنید” بعد ادامه داد “منم گوشام رو میگیرم.” من یک لحظه سرم را از توی کاسه بستنی کشیدم بیرون به خیال اینکه اشتباه شنیدم. منتظر شدم که سعید قاهقاه بخندد، خواهرش بگوید شوخی کرده، یا حداقل یکنفر از زیر صندلی بایبای کند “هی خانم چندرغازیان شما در برابر دوربین مخفی هستید، لبخند بزنید.” هیچکدام اینها اتفاق نیفتاد.

خرداد ۲۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۵۸ ب.ظ
خیلی مودبانه به خواهرشوهرم گفتم اینقدر نیا جلوی صدنفر آدم در گوش من پچپچ کن، ایمیل میزنم چه روزی آزادم. میآمد تنش را خم میکرد روی میز یکجور کجی صورتش را میگرفت جلوی صورت من و میپرسید چی شد؟ آن لحظه کسی نبود که به ما نگاه نکند. ایمیل زدم و روزهای آزادم را اعلام کردم و نوشتم درباره ی محل نظر خاصی ندارم. البته دروغ گفتم. خیلی جاها هست که دوست دارم بروم ولی حاضر نیستم دوست داشتنیهایم را الکیالکی لو بدهم. دیروز باز آمد زیر گوشم گفت “فردا خوبه؟” گفتم “خوبه” گفت “خودمم میام معرفیتون کنم.” یک کم نگاهش کردم. سریع اضافه کرد “بعدش میرم.” لبخند زدم. چند قدم نرفته برگشت، یواش گفت “احتمالن برادرم با وسیله بیاد” من فکرم رفت به اینکه وسیله چه چیزهایی میتواند باشد. حتی چه طعمهایی میتواند داشتهباشد. بله من آدمِ منحرفیام و دارم خودم را به عنوان یک عروس نایس جا میزنم.

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۴ ب.ظ
من فکر میکنم صبح توی کفش تقتقیام سوسک بود چون هم تنگ شدهبود هم چیزی جلوی پایم وول میخورد. ولی اشرفالسادات میگوید اگر این سوسک توی کفش تو بود اینهمه راه که آمدی له میشد و زنده بیرون نمیآمد. صبح که رسیدم همزمان با بیرون آوردن پا از کفش و صاف کردن دمپایی یک سوسک دیدم که چپه شد، حالا اینکه سوسک در کفشِ من بود یا زیر دمپاییام؟ نفهمیدم و باید آن دنیا که رفتیم بگویم خدا فیلمش را برگرداند تا معلوم شود. از صبح با لیلا یک آستین و یک کمر را چروک کردیم. با اتو و زامفیکس و لایی حریر. خیلی چیز خوبی از آب درآمد، منتها کار یک نفره نیست.
مامان امروز کارگر دارد و من باید بروم به کارگر دستور بدهم. مامان بلد نیست به کسی غیر از من و بابا دستور بدهد. وقتی میروم خانه خانم کارگر را میبینم که ایستاده روی صندلی و مامان نفسنفس زنان وسیلهها را میدهد دستش. خانم کارگر هر ده دقیقه یکبار میگوید “این قوطیها رو بندازم دور؟ این شمع نصفه رو چی؟ ظرفهای ماست رو چرا نگه داشتید؟” مامان با عصبانیت کاربرد همهچیز را برایش توضیح میدهد. چند دقیقه نگذشته خانم کارگر باز درِ ظرف چای را به مامان نشان میدهد “این چی؟ اینو بندازم بره؟”
از وقتی رسیدم مامان اصرار دارد نظر بدهم کابینت را چهطور بچیند. من هی طفره میروم و میگویم هرطور راحتتری. مثلن میپرسد ظرف ادویه را کجا بگذارد. من میگویم کنار گاز. یکدفعه داد میزند “کنار گاز؟ اینهمه کمد دارم بذارم کنار گاز؟ اونوقت هی روغن بپاشه…” تا ده دقیقه بعد من و مامان داریم سر جای ظرف ادویه بحث میکنیم. آخر سر میگویم “بذار تو کمد مامان جان، خونه خودته بذار هرجا دوست داری. تو که واسه همهچی فکر کردی نظر من رو میخوای چیکار؟” آدم نباید فکر کند هرجا نظرش را پرسیدند واقعن میخواهند آنرا به کار گیرند. خیلی وقتها فقط آن را میخواهند برای مقایسه.
ناهار خوردیم. من کمی از مدل لباسها برای مامان تعریف کردم تا حواسش از خرابکاریهای خانم کارگر پرت شود. خانم کارگر میپرسد آبمیوهگیری و چرخگوشت را کجا بگذارد؟ من شانههایم را بالا میاندازم. ده دقیقه بعد؟ مامان به زور نظر من را گرفته و میخواهد ثابت کند که آبمیوهگیری توی ویترینی از بالای کابینت بهتر است. اینکه من چهطور هربار گول میخورم و تن میدهم به این بحثها را نمیفهمم. این هم از آن چیزهایی است که باید بگویم خدا فیلمش را برگرداند عقب تا معلوم شود.

خرداد ۱م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۹ ب.ظ
سلام
من مجبورم یک مسئلهای را برای اولینبار و آخرینبار و خیلی با مهربانی و ملاطفت اینجا روشن کنم. دوستان به روشهای مختلف به من تذکر دادند که پسزمینهی وبلاگم طوسی است و نمیتوانند متنها را بخوانند. عرض به خدمتتان که پسزمینهی نوشتههای وبلاگِ من سفید است، سفید بوده و سفید خواهد بود. من اینجا را با فایرفاکس(۳.۶.۳) و اکسپلور هفت سالم و سفید میبینم. شما هم یا از همینها استفاده کنید یا یک راهی پیشنهاد بدهید که مشکل حل شود. هی نیایید بنویسید “آی کور شدم، آی زمینه وبلاگت فلان.” من سواد کامپیوترم آنقدر نیست که بفهمم چرا این بکگراند سفید توی مرورگرها یکیدرمیان لود نمیشود ولی آنقدر میفهمم که متن سیاه روی زمینه طوسی خوانده نمیشود. بعد اگر خواستید کمک کنید این را هم بگویید که چهطور سه تا فید وبلاگم را یکی کنم؟
با تشکر

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۳ ب.ظ
صبح نُه نشده از خواب بیدار شدم. نشستم هرچه از اول هفته توی ورق نوشتهبودم را تایپ کردم. گودرهای عقبمانده را خواندم. ورزش کردم، فیلم دیدم. باز گودر خواندم. هنوز ظهر نشدهبود. آب برنج را گذاشتم. سفره را پهن کردم. ناهار خوردم. ناخنهایم را لاک زدم. مایهی کیک آماده کردم. فر را روشن کردم. خانه را بوی نایلون سوخته برداشت. یادم آمد کیسهها و پاکتها را از توی فر بیرون نیاوردم. فر را خاموش کردم. سعی کردم نایلونها را جدا کنم. نشد. در و پنجرهها را باز کردم، هود را روشن کردم. فر که سرد شد سینیاش را در آوردم. نایلونها چسبیدهبودند کفِ سینی و نتوانستم همهشان را جدا کنم. فر را دوباره روشن کردم. کیک پختم. مقدار زیادی شیر و کیک خوردم و همزمان فیلم دیدم. با مریم حرف زدم. پرسید انگلیس چه خبر است؟ گفتم این هفته نرسیدم اخبار بخوانم. خاله آش ماش آوردهبود. آش ماش خوردم. رفتم حمام. دیروز یک تکه فلز کف حمام دیدم، فکر کردم در چاه است. امروز فهمیدم در چاه نیست و سردوشی است که افتاده. به زحمت جاسازیاش کردم. چندبار خورد توی سرم و آب مستقیم سرم را سوراخ کرد ولی بالاخره گیر کرد. آمدم بیرون چایی دم کردم. سعی کردم با چاقو سینی فر را تمیز کنم. نشد. الان میروم چایی بخورم و اگر حوصله داشتم کاسه کوزههای کیک پختنم را بشویم. جمعهی خوبی بود.

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ
یک جملهی خیلی خوبی الان از ذهنم پرید. شروع کردم از ده دقیقه قبل به یادآوری همهی حرفهایی که زدم، در و دیوار و آدمها را نگاه کردم ولی یادم نیامد. بدی اینجا این است که کیبورد در دسترسم نیست. شاید هم دارم بهانه میآورم. هیچکدام از چیزهایی که تا الان نوشتم پشت کامپیوتر اتفاق نیفتادهاند. میدانم دارم بهانه میآورم که زودتر خودم را از اینجا خلاص کنم. باید بگویم به درک که پرید. کیبورد نیست، ورق و خودکار که داری… هاه یادم آمد. زیر پایم صدای قلب میآید. میخواستم همین را بنویسم. الان که فکر میکنم میبینم جملهی چندان خوبی هم نبود. ولی خب حسش لذتبخش است که زیر پای آدم صدای قلب بیاید. یکی با ریتم قلب، چکش میزند به در، دیوار، زمین، نمیدانم. ولی با خوب ریتمی میزند. بزن آقاجان، من الان طوریام که با صدای موتورخانه هم دلگرم میشوم. تو چکشت را بزن، من فرض میکنم این صدای چکش نشانه است. در این حد.