مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ

مریم گفت من هی منتظرم تو یه چیزی بنویسی برینی به‌ش. گفتم اتفاقن واسه همین دارم خیاطی می‌نویسم که جلو خودمو بگیرم. بابام گفته به شخصیت آدم‌ها توهین نکن. من خیلی نمی‌فهمم شخصیت آدم‌ها کجاشونه. وقتی می‌بینم یکی کاری رو با اعتماد به نفس و افتخار تکرار می‌کنه می‌گم خب این احتمالن شخصیتش اینه. نباس به‌ش توهین کنم. می‌بینم طرف خیلی تو روابطش با آدم‌ها حساسه. ادعاش می‌شه که روابط عمومی‌ش توپه. دیگه وقتی یه‌جا تو برخورد با یه دختر به شکل تابلویی گند زد، به روش نمی‌آرم. صدجا دیگه هم گند بزنه نمی‌گم. وقتی یکی ادعاش می‌شه که خوب شعر می‌گه. هی از من می‌پرسه کتاب شعرم رو به کدوم انتشارات بدم… خب من بیام بگم چی؟ بگم خیلی مزخرف می‌نویسی؟ حتمن دلیل داره. حتمن یکی هست ماهی یه بار از شعراش تعریف می‌کنه… مگه خود من نیستم؟ تازه همه این چیزا سلیقه‌ای‌ئه.

مریم گفت منتظره من یه چیزی بنویسم طرف رو بشورم بذارم کنار. آخه من بلدم. قدیما خودم خبر نداشتم بلدم. یک‌بار دبیرستان ضحی رفته‌بود رو اعصابم. موضوعش یادم نیست. یه جمله گفت من جواب دادم. باز یه جمله گفت من جواب دادم. به نظر خودم خیلی عادی بود. سه چهار تا جمله گفتیم بعد ضحی رفت بیرون از کلاس. همه ریختن سر من که “چته؟؟؟ چرا این‌جوری گفتی؟؟” من هی نگاشون کردم که مگه چی گفتم؟ اونا گفتن “له‌ش کردی، خیلی بد گفتی، خیلی…” من تا آخر سال هم هرچی فکر کردم نفهمیدم چی گفتم که خیلی بد بود. الانم نمی‌تونم بفهمم. یه چیزی می‌نویسم، فرداش دوستام زنگ می‌زنن چته؟ کی اذیتت کرده؟ چرا این‌همه پستت عصبانی بود؟ با کی بودی؟ من هی توضیح می‌دم با هیشکی بابا. از یه چیزی ایده گرفتم خوشم اومد اون‌طوری بنویسم. باور نمی‌کنن من وقتی دارم می‌رینم به کسی ریلکس باشم. فکر می‌کنن یه پست کثافت می‌نویسم یعنی خیلی عصبانی و داغونم. باید قسم بخورم که نیشم تا بناگوش باز بوده.

مریم گفت چرا هیچی نمی‌نویسی این‌همه احمق‌ئه طرف؟ بزن تو سرش! من هر روز وبلاگت رو چک می‌کنم تو برمی‌داری آموزش خیاطی می‌ذاری؟ گفتم آخه به نظر خودش عالی بوده. بردارم بنویسم این دو سه سال چه سوتی‌هایی داده؟ حرف‌ها و کارهاش رو بنویسم بقیه بخونن بخندن؟ تازه این جدا از همه احساسات و نظرات خودمه. اونا رو که بنویسم دیگه چی می‌مونه از شخصیتش؟ چیزی ندادم که… تازه بابام گفته به شخصیت آدم‌ها بند نکن. ایراد هم می‌خوای بگیری اشاره کن به یک مورد خاص در زمان خاص. نگو که تو همیشه همین عن بودی. نگو تو همیشه خراب می‌کنی. نگو صدبار تا حالا گند زدی. نگو همیشه … کسی رو له نکن.

من دارم نرم حرف می‌زنم نه؟ هنوز به‌ت نگفتم خیلی ابلهی. نمی‌خوام له‌ت کنم. می‌خوام فکر کنی عنه منم. تو آدم خوبه‌ای. ببین چه حرفای زشتی می‌زنم؟ آد‌م‌هایی که حرفی واسه گفتن ندارن حرفای بی‌تربیتی می‌زنن. من از اونام. تو خوبی، فرشته‌ای. مریم می‌گه پس‌فردا مدعی می‌شی من عاشق‌ت بودم. تو فکر کن بودم.

پست کثافته رو که نوشتم، جرقه داشت ولی مخاطب جدی نه. ایمیل زد “این کثافتو با من بودی؟” جواب دادم “برای تو بنویسم کامنت‌ها رو می‌بندم کسی نظر نده”. انگار پرسیده باشه” نظرت درباره من عوض شده؟” من گفته‌باشم “عزیزمی هنوز”. شاخصم اونه واسه له نکردن.


Comments Off



تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۴۱ ب.ظ

داشتن یک نفر که به آدم ایمان دارد وضع آدم را از زمین تا آسمان عوض می‌کند. لازم هم نیست که باورشان را جار بزنند. خود همان باور کافی است.

استفن کینگ- به نقل از داستان همشهری تیرماه


۴ Comments



اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۳۰ ب.ظ

در این هفته یکی نامزد کرد، یکی داماد شد، یکی باباش مرد، یکی خودش مرد، یکی رفت زندون، با یکی رفتم خرید، با یکی رفتم ختم، با یکی رفتم شنا، با یکی امامزاده، با یکی آتلیه… هی خوشحال، ناراحت، خوشحال، ناراحت. کی اون پست رو نوشتم که حالم خوب نیست و بی‌سبد و فلان؟ یعنی از اون موقع یک‌ساعت نذاشتن من برم گوشه اتاق بتمرگم زانوی غم بغل کنم که مثلن افسرده‌ام. کل وقت آزادم تو هفته شنبه صبح تا ظهر بود اونم اسهال داشتم تا می‌اومدم ژست بگیرم باید می‌رفتم توالت. همین‌جوری پشت سر هم قصه و ماجرا داره اتفاق می‌افته من فرصت شادی و سوگواری برای هیچ‌کدوم ندارم. حالا اینا شادی و غم برای قصه‌ی بقیه‌ست، خودم چی؟ بابا یکی بیاد منو بغل کنه، سوپ بپزه برام. من قرار بود آشفته و غمگین باشم، چند روز غذا نخورم، تلفن جواب ندم، گریه کنم، لب به اینترنت نزنم. چرا عین خیال‌تون نیست؟؟





اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ

امروز سرِ کلاس همه را انداختم به جانِ هم، بعدش با معصومه دورِ خودمان چرخیدیم تا رسیدیم به نمایشگاه تجهیزات عکاسی. معصومه گفت” ننویسی‌ها، ننویسی اتوبوس اشتباه سوار شدیم، دلتا ایکس مون صفر شد.” من گفتم “نه‌بابا چی‌ش رو بنویسم آخه، آبرو دارم!” حالا از راه نرسیده نشستم که بنویسم، آبرو ندارم. از نمایشگاه آمدیم بیرون سن‌ایچ‌های مفتی تمام شده بود، روی پله‌ها نشستیم. چهارتا ورق گرفته‌بودیم همان‌ها را گذاشتیم زیرمان و ساکت به آهنگ‌هایی که پخش می‌شد گوش دادیم. من همان موقع توی فکر بودم که این روی پله ولو شدن‌ را بنویسم. خواستم مداد در بیاورم شعر آهنگ‌ها را یادداشت کنم ولی باز گفتم “نه‌بابا نمی‌نویسم اینا رو، اصلن چه‌جوری می‌خوام بنویسم؟” هوا خوب بود، می‌شد دورها را تماشا کرد. کم‌کم داشت گریه‌م می‌گرفت. یک ماهی هست گریه نکردم. به معصومه گفتم “می‌دونی من چهل سالگی کجام؟” این‌جا نمی‌نویسم ولی معصومه می‌تواند پیدایم کند. برایش دوست‌هایم را دسته‌بندی کردم. دوست‌ها، فامیل، همه. بعد با درماندگی گفتم “من جزو کدوم دسته‌ام معصومه؟” نگاهش نکردم که اشکم نریزد. ریمل زده‌بودم. همیشه روزهایی که حدس می‌زنم گریه کنم ریمل نمی‌زنم. اتفاقن آن روزها بیشتر می‌خندم، گریه یادم می‌رود. امروز فکر می‌کردم روز خنده و شادی باشد. از سرِ کلاس فقط داشتم گریه‌ قورت می‌دادم. معصومه گفت “تو جزو بی‌دسته‌هایی، منم هستم. اصلن اینایی که رو این پله نشستن همه بی‌دسته‌ان، نگاشون کن.” چند دقیقه‌ای ساکت آدم‌های روی پله را نگاه کردیم. معصومه گفت “سن‌ایچ جدید آوردن برو دوتا بگیر بیا.” من خیلی خجالت کشیدم که دوتا لیوان گرفتم. دلم می‌خواست برای مردمی که من را با دولیوان سن‌ایچ دیدند توضیح بدهم یکی‌ش برای معصومه است. آهنگ‌های نمایشگاه که غمگین شد بلند شدیم. خودمان را تکاندیم و راه افتادیم به سمت ولیعصر…





فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ

نمی‌تونم سرِپا بنویسم. خودم نه، کلمه‌هام سرپا نیستن. مثلن “نمی‌توانم” رو می‌نویسم “نمی‌تونم”، “را” رو می‌نویسم “رو”. این‌طوری هم زیاد به خودم فشار نمی‌آد هم کلمه‌ها می‌تونن درازکش منظورِ من رو برسونن. مثلن همین “برسونن” دراز کشیده‌ی ” برسانند” ئه. ئه، خودش درازکشیده‌ی اَست‌ئه. نه فقط دراز کشیده بلکه یک لیوان آب پرتقالِ خنک دستشه که ذره ذره می‌چشتش. کلمه‌ها حسابی داره به‌شون خوش می‌گذره.

از دیروز تعریف می‌کنم. مریم رو بردم آرایشگاه ناخن‌هاش رو مانیکور کنه. باهاش دم آرایشگاه قرار گذاشتم، هی اصرار کرد ناهار بیا خونه‌ی ما بعدش با هم بریم. گفتم نه مزون کار دارم. واقعن هم مزون بودم. همون دمِ در صدتا سوال جواب دادم. پرسید ناهار چی خوردی؟ صبح کی بیدار شدی؟ شب کی خوابیدی؟ داری چی می‌دوزی؟ چی یاد گرفتی؟… من دیشب‌ش تصمیم گرفته‌بودم دیر داد بزنم سر بقیه.

اینو دارم می‌نویسم که بفهمم تحملم کم شده یا حق دارم. هیچ‌کس نمی‌دونه من تو این یک ماه به چند تا سوال مریم درباره‌ی ناخن جواب دادم. می‌اومدم اینترنت می‌دیدم آف گذاشته “ناخنم چه‌قدر بشه برم مستطیلی‌ش کنم؟” اس‌ام‌اس می‌داد “یه‌‌ آگهی خدمات ناخن پیدا کردم تلفنش رو می‌فرستم تو زنگ بزن قیمت بپرس.” من همه اینا رو با صبر جواب می‌دادم. یک ماه تمام به مریم درباره‌ی ناخن مشاوره دادم. پرسید مانیکور پدیکور چیه، گفتم سرچ کن. گفت سرچ چیه؟ براش توضیح دادم. بالاخره هفته پیش گفتم خودم می‌برم‌ت آرایشگاه ناخن‌ت رو سوهان بکشه مستطیلی کنه لاک بزنه، طراحی کنه، هرکاری که بخوای… دلم می‌خواست تموم شه. توی آرایشگاه نشستم کنارش کتاب خوندم، جواب سوال‌هاش رو دادم، گفتم از این در بریم بیرون نفس راحت می‌کشم. رفتیم بیرون پرسید خب حالا چی می‌شه؟ گفتم “هیچی قشنگ شده، حالا همین‌ شکلی بلند می‌شه.” امروز اس‌ام‌اس داده “حالا ناخنم رو چه‌جوری کوتاه کنم؟” چندبار اس‌ام‌اس رو خوندم. گفتم “کوتاه کنی؟؟” جواب داد “آره دیگه، بذارم همین‌طوری بلند شه؟” وای خدایا می‌خواستم سرم رو بکوبم تو دیوار. نوشتم “مریم نمی‌دونم هرکار می‌خوای بکن.”

الان فاطمه زنگ زد که فردا بیا مزون. نمی‌خواستم برم. می‌خواستم فردا صبح زود برم پیاده‌روی تو ولی‌عصر. تو مزون هم اعصابم خرد می‌شه. خانم کت دامن آبی باز کت‌دامنش رو آورد. گفت “تو خونه که پوشیدم حاج آقا گفت کوتاهه، بعد من رفتم اندازه گرفتم دیدم هفتاد و سه سانته در حالی‌که من به شما گفتم قد دامن هشتاد.” اشرف‌السادات گفت سه دفعه پرو کردید، جلو خودتون اندازه زدم. شونه‌هاش رو انداخت بالا، گفت من واسه خودم یادداشت کردم هشتاد سانت. اشرف‌السادات پول کت و دامن رو پس داد. گفت پارچه‌ش رو هم بعدن می‌خرم می‌فرستم براش.

مجید هر وقت می‌رسه گوشی‌م رو برمی‌داره بازی می‌کنه. من عین خیالم نیست. مامانش هزار بار می‌گه مجید با موبایل بازی نکن ضرر داره. مجید هم عین خیالش نیست. مامانش یک‌جوری ملتمسانه با چشم و ابرو به من می‌گه ازش بگیر. متنفرم از این کار. می‌پرسم “به چه بهانه‌ای؟” می‌گه “بگو می‌خوام زنگ بزنم” به مجید می‌گم می‌خوام زنگ بزنم، سریع می‌آد کنارم می‌ایسته می‌گه خب بزن. عین این درمونده‌ها الکی زنگ می‌زنم به مامان. بعدش هم یک اس‌ام‌اس می‌فرستم به نمی‌دونم کی. گوشی رو از دستم می‌قاپه. با ترس و لرز به مامانش نگاه می‌کنم، می‌گم مجید صبر نمی‌کنی جواب اس‌ام‌اس بیاد؟ می‌گه جوابش اومد به‌ت خبر می‌دم. دیگه چی می‌تونم بگم؟ کی از من انتظار داره سرِ مجید داد بزنم؟ یک ساعت بعدش داره با پارچه برای خودش کاردستی درست می‌کنه. می‌گه “این گربندره،  کی برام می‌دوزه؟” هیچ‌کس داوطلب نیست. می‌شینه با چسب پارچه‌ها رو می‌چسبونه. پارچه‌ها‌ی چسب خورده رو می‌ندازه گردنش می‌ایسته جلو آینه، ببینید همه ببینید گربندر درست کردم.

دارم با صدای بلند آهنگ گوش می‌دم که مثلن چیزی یادم نیاد. شاید هم فردا برم همون پیاده‌روی، تازه می‌خواستم یه عکس اوپی‌جی تو بیمارستان دی بگیرم. بابا اس‌ام‌اس داده که درباره‌ی موضوع حسن و قبح عقلی فکر کن بیا با هم بحث کنیم. گریه‌م گرفته. مامان گوشی موبایلش رو آورده که براش صدای کیبورد رو قطع کنم. سامسونگ نداشتم تا حالا، لمسی بلد نیستم. هی دستم می‌خوره همه‌چی بسته می‌شه. دلم می‌خواد داد بزنم ولی قول دادم. می‌گم مامان یادت نیست یه‌بار دیگه هم اینو ازم خواستی نتونستم؟ داد زدن شرف داره به این مدل حرف زدن، نه؟

دقیقن می‌دونم چمه. این چمه “چه بر من می‌رود” ایست لم داده کنار ساحل، این‌جا مثلن… خوش به حالِ چمه.





فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۸ ب.ظ

کمی بعد از ساعت هفت، ناقوس‌های برج کلیسا به صدا در آمدند تا درجه‌بندی فیلم‌ها توسط دستگاه سانسور اعلام شود. هرماهه، اجباراً دستورالعمل‌هایی در مورد طبقه‌بندی اخلاقی فیلم‌ها به پدر آنخل فرستاده می‌شد و او، با به کار انداختن ناقوس‌ها، مردم را از خوب و بد فیلمی که نمایش می‌دادند آگاه می‌کرد. زن صدای دوازده ضربه ناقوس را که شنید، گفت:

- نامناسب برای همه. حدود یک سال می‌شود که دیدن هیچ فیلمی برای مردم خوب نیست.

گابریل گارسیا مارکز- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد.