
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ @ ۹:۲۴ ب.ظ
صدای آهنگ نزدیک است اعصاب و همه چیزم را به گا دهد. تا دیروز صبح به صبح آهنگ کلاسیک پخش میشد توی اتاق که من مجبور بودم برای همرنگی با جماعت قیافه ام را طوری کنم انگار از دو سالگی صبحم با نوای موسیقی شروع می شود. امروز خانم همکار تصمیم گرفته زنگ گوشیاش را عوض کند و ما مجبوری همه موزیکهای تخمی و جیرجیر دار او را گوش کردیم. هی بین آهنگ ها رفت و آمد. هی انتخاب نکرد تا گفتم صدایش را کم کند. سعی کردم خیلی با لبخند و مهربانی بگویم. ظاهرن موفق نبودم چون تا عصر هرچه حرف زدم جوابم را نداد. تازه وقتی به طور کامل شرح دادم که این آهنگ گوشیتان توی فضا می پیچد و ما نمیتوانیم تمرکز کنیم گفت “ئه اذیت میکنه؟”. واقعن نمیدانست که اذیت میشویم. خیلیها اینطوریاند. چلق چلق توی صورتت آدامس میجوند نمیدانند آزاردهنده است. توی اتاق با داد تلفن حرف میزنند نمیفهمند ما کر میشویم. پایشان را لخلخ میکشند کف زمین انگار نه انگار. خود ما هم هرلحظه ممکن است در حال قدم زدن رو اعصاب یکی باشیم و نفهمیم. ریاضی اش می شود “به ازای هر نفر هر لحظه یک نفر وجود دارد که روی اعصابش راه برود”.
چند روز است از همه انرژیهای منفی فراریام. خیلیها را هاید کردم که نالهشان را نشنوم. خیلیها را هم هاید کردم که شادیشان را نبینم. بالاخره آدمهایی هستند که شادیشان دل من را بسوزاند. اگر کسی بگوید همچین حسی نسبت به هیچ کس ندارد من یکی باور نمی کنم. چنین آدم هایی به هر دلیلی توی زندگی همه هستند و نمی شود کاری کرد. از اعصاب خردیهای الکیام می گفتم. مثلن همین آقای اتاق بغلی هربار میرود دستشویی شلوارش را خیلی میکشد بالا. قشنگ معلوم است که الان از توالت آمده. میتوانم بهش تذکر بدهم؟ نه. فکر میکنم هیچکس دیگری هم نتواند برایش توضیح بدهد که وقتی از توالت میآیی شلوارت را بیشتر بالا نکش و کمربندت را سر جای قبلی ببند. اینطور حرفها را نمیشود بدون پیش آمدن دلخوری یا سوتفاهم به کسی بگویی. برای همین هربار که آقای اتاق بغلی از دستشویی برمیگردد من اعصابم خرد میشود. حالا شما خودتان تا آخرش را بخوانید چه حالی دارم.

مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۷:۱۳ ب.ظ
صبح شنبه است. سعی میکنم به هفته بعد فکر کنم که قرار است دو مانتوی نو داشتهباشم و به سهشنبه که مامان و بابا میآیند و خوشحال خواهم بود. یک بازی جدید هم با این صندلی چرخدار زیرم اختراع کردم، که هی پایم را مثل تاب سواری عقب و جلو میبرم و صندلی در جهت عکس پایم جلو و عقب میرود. دارم به خودم خوش میگذرانم. از صبح هیچ کاری نداشتم و آقای رئیس هر ده دقیقه میگوید اووه چهقدر کار داریم. اینجا دو گروه آدم وجود دارد. آدمهایی که حرف میزنند و آدمهای که کار میکنند. باید بدانید که هیچ اشتراکی بین این دو گروه وجود ندارد. یعنی ْآدمهایی که حرف میزنند مطلقن کار نمیکنند و آدمهایی که کار میکنند لالهای روزگارند. من طبق معمول توی هیچ دستهای نیستم و هر روز دارم برای فرار از اینجا نقشه میکشم… باید مثبت فکر کنم. شب که بروم خانه میتوانم با ویندوز۷ جدید لپتاپم خوش بگذرانم و آفیس ۲۰۱۰ و فوتوشاپبازی کنم. اوه چه عالی، چه زندگیِ شیرین و خوشی.

اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۹ ب.ظ
الان یک آقایی آمد توی اتاق با صدای خیلی نازک و نامفهوم اسم کسی را گفت که من نشنیدم. پرسیدم “کی؟” دوباره اسم را تکرار کرد، باز هم نشنیدم. خواستم دوباره بپرسم، مطمئنم هرکس دیگری هم بود دوباره میپرسید بعد جواب میداد. ولی من گفتم “اینجا نیستن.” او هم در را بست و رفت. نمیخواستم احساس کند صدایش بد است یا خوب حرف نمیزند. خودم همیشه از آدمهایی که اسم و فامیلم را اشتباه میشنوند یا بعد از هر جملهام صدبار میپرسند “چی؟؟” بدم آمده. وقتی فقط من توی اتاقم چه لزومی دارد بفهمم این بنده خدا چه گفته. ممکن است همان یکبار هم که پرسیدم “چی” آزردهاش کرده باشم. شاید وقتی در را بسته فکر کرده خوش به حال آنهایی که صدایشان بلند است. شاید گلویش را صاف کرده و توی اتاق بعدی سعی کرده صدایش را کلفت کند و حرف بزند. شاید از اینجا رفته توی اتاق خودش و به همکارش گفته خودت برو فلانی را صدا کن من نمیتوانم. بعد نشسته با خودش گفته این صدای نازک را از آقاجان به ارث بردم یا مادر؟ شاید خاطرهی آقاجان با صدای نازک تا آخر روز از جلوی چشمش نرود. اوه چه کار کردم من؟؟