
شهریور ۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۰ ب.ظ
پادرد داشتم. قسم خوردم کلاس و افه را کنار بگذارم و هرجور شده روی صندلی بنشینم. در بدترین شرایط، یعنی اگر چهارنفر از شش نفر روی یک ردیف دارای کون گنده باشند، باز صندلی جای هفت نفر را دارد. تمام سالهای سفر با مترو با نمونههای آماری مختلف این موضوع را تحقیق کردم. بنابراین رفتم جلوی یک ردیف ششتایی ایستادم و خواهش کردم جمعتر بنشینند تا من هم جا بشوم. در همان تحقیقات ثابت میکنم که بین این شش نفر حداقل یک آدم مهربان هست که کون بقیه را جمع و جور میکند. بهتر است آن یکی را شناسایی کنید و به هرکسی رو نیندازید… خستهتان نکنم، نشستم. مشغول مطالعه عادات نویسندگی از داستان همشهری شدم. دختر کناری کمی نوچنوچ کرد. داشت با موبایل حرف میزد وقتی نشستم. تلفنش که تمام شد مانتویش را با شدت از زیرم کشید. کلن ده سانتیمترمربع مانتویش زیرم ماندهبود. من به روی خودم نیاوردم. بعد شروع کرد تکان خوردن که مثلن جا تنگ است. من عادات نویسندگی را میخواندم، مثلن منظورش را نمیفهمم. کیفش را از کنارش برداشت و محکم گذاشت روی پایش. من؟ انگار نه انگار. فقط یک جای عادات نویسندگی نوشتهبود کوچکترین خشمتان را بنویسید( طبعن نقل به مضمون) سرم را بلند کردم نگاهش کردم که وقت نوشتن، تصویری از دختری که سر دو سانت جای اضافه برای کونش گهبازی درمیآورد، داشتهباشم. رحم کردم که بلند نشدم بروم. بر اساس همان تحقیقات مفصل مترویی، هر کس از روی صندلی بلند شود حتمن یکی دیگر جایش مینشیند و این قضیه مستقل از سایز کون آن دو نفر است. بنابراین با توجه به سایز نزدیکترین آدمی که روبه روی ما بود آن دختر به من مدیون است که جاخالی نکردم. وقتی رفت خانم سایز بزرگ نشست و من برایش جا باز کردم. شروع کرد تعریف کردن از دست نوهاش که شکسته و بد جوش خورده و فردا دوباره عمل دارد… گفتم “ایشالا فردا عملش خوب بشه.” رسیدیم. پیاده شدم و اتفاق خاصی هم نیفتاد.

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۳ ب.ظ
سولماز امروز هم زود رفت. این زود رفتنهایش حسابی کفرم را درمیآورد. درست در حالیکه من از خواب و خستگی مشغول لولیدنم میآید خداحافظی و دل من را آب میکند. هدیه صبحها دیر میآید. بین یازده و دوازده. وقتی میروم برای ناهار صدایش کنم میگوید “الان میام” ولی پیدایش نمیشود. والا من هم اگر یازده برسم سر کار دوازده گرسنه نمیشوم. صبح یک دختر قدبلند خیلی لاغر را توی دستشویی دیدم، زیر نور سفید دستشویی که به نظر مهربان و خوشبرخورد آمد. قبل از اینکه بپرسم کدام بخش کار میکند رفت تو و هرچه دست شستنم را طول دادم بیرون نیامد. گفتم شاید در غیاب سولماز و هدیه همصحبت خوبی باشد. عصر دوبارده دیدمش. در جواب سلامم سرش را تکان داد. شالش را یکجور نامرتبی سر کردهبود که خوشم نیامد. یقهی مانتویش از پشت کشیدهشدهبود، هلالی گردنش را دوست نداشتم. چند کلمه با آقای همکار حرف زد و دیدم صدایش هم جالب نیست. با این اوصاف دلیلی ندیدم طرح دوستی بریزم. شاید به این نتیجه برسم که سولماز با همهی تفاوتهایش با من، یک آدم خیلی خوب است. امروز یک خاطره از خانه مادرشوهرش تعریف کرد که من حسابی خندیدم. هرچند قسمت خندهدارش حرف خواهرشوهر سولماز بود ولی در هرحال انتخاب این خاطره از بین صدها خاطره بیمزه را میتوان هنر سولماز دانست. نباید به این راحتیها جا بزنم.

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۷ ب.ظ
ناراحتم. دارم لواشک میخورم با پلاستیک رویش. همزمان به صدتا چیز فکر میکنم و حال ندارم هی لحظه به لحظه بکشم پایین پلاستیک را… هفته پیش دو روز یادم رفت با سولماز خداحافظی کنم. به این شکل که ساعت چهار و نیم رفتم توی اتاقش و گفتم “وقتی میخوای بری بیا دنبال من با هم بریم” ساعت پنج وسایلم را جمع کردم و تنها رفتم خانه. شعور که ندارم، تا وسط راه هم یادم نیامد. مطمئنم سولماز هیچوقت یادش نمیرود با من خداحافظی کند. شاید یک روزی زود برود و خداحافظی نکند ولی مطمئنم ار بیحواسی نیست. میفهمید چه میگویم؟ همیشه حواسش هست.
از یک راه دیگر بگویم شاید دستتان بیاید. من هنوز به نیمه مرداد نرسیده همه مرخصیهایم را گرفتم. استعلاجی، استحقاقی، استشواقی، استفراغی… تا آخر ماه حتی یک دقیقه هم نمیتوانم زودتر بروم خانه. از صبح که رئیس این را گفته نیشم باز است و هی به خودم افتخار میکنم. ظهر خیلی صمیمی رفتم توی اتاق سولماز. یکوری نشستم روی میزش و خوش و خندان تعریف کردم که من چهطور مرخصیهایم را تمام کردم. فکر میکنید عکسالعمل سولماز چه بود؟ پاهایم را انداختهبودم روی هم و با هیجان حساب میکردم چهقدر مانده به آخر ماه که سولماز با یک قیافهی فوق ناراحت گفت “آخییییی”. مات ماندم. از این بدتر میشد؟ به جای اینکه بگوید “خاک بر سرت” و قاه قاه بخندد فقط گفت “آخی” و من مجبور شدم ادامه ندهم. چه چیز حالگیرانهتر از اینکه دوست آدم وقتهایی که باید بگوید دیووونه یا خر خل بگوید آخی. بدتر آنکه نشود چنین آیندهای را با او تصور کرد. فکر میکنم با سولماز در همین فاز عزیزم و جانم و فدات شم باقی بمانیم.
لواشک از پلاستیک گذشته رسیده به کاغذ اسمش، باید رویکردم را عوض کنم. ناراحت نیستم.

مرداد ۵م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۰۰ ق.ظ
سولماز امروز زودتر رفت خانه. گفت از رئیسش اجازه گرفته، اول میرود دانشگاه و بعد آرایشگاه. من هم خیلی هوس آرایشگاه رفتن کردم، البته دانشگاه هم دوست دارم. از اتاق کناری سولماز یک دوست جدید همرشتهی خودم پیدا کردم که تازه آمده. ظهر دعوتش کردم برای ناهار بیاید اتاق ما، گفت بچههای طراحی جواب سلامش را نمیدهند، من گفتم لابد توی فکرند و اگر حواسشان باشد جواب میدهند. گفت فکر نمیکند مودی باشند و بیشتر بیادبند. هدیه- دوست جدیدم- به اندازهی سولماز تعارفی نیست. سولماز هربار که میروم توی اتاق از جایش بلند میشود و دست میدهد. وقتی هم میروم بیرون باز میگوید “قربونت” و دست میدهد. ولی هدیه زیاد ادبیات خرج نمیکند. میتوانم وقتهایی که سولماز نیست با او حرف بزنم. البته با او هم باید دنبال حرف مشترک بگردم. این عجیب نیست که من با کسی حرف مشترک ندارم؟
چند وقت پیش سولماز خودش از نامزد و مادرشوهرش تعریف کرد. گفت برای تولد مادرشوهرش گوشی خریده و یک دستهگل خیلی بزرگ. من صدسال برای تولد مادرشوهرم گوشی نمیخرم. چون اگر سال اول گوشی بخرم سالهای بعد نمیتوانم جمعش کنم. من با همان کمپوت و گل شروع میکنم که سال دهم به گوشی برسم. میدانم که اینها همه زر مفت است و سولماز هم لابد یک زمانی از این نقشهها کشیدهاست.
صبح جای سرم روی دستم را به سولماز نشان دادم و او چهرهاش را به حالت اوفف درآورد. اولین کسی بود که بعد از این دو روز برایش ناز کردم و میدانستم عکسالعمل خوبی نشان میدهد. پرسید چرا روی دستت؟ جواب دادم “آخه رگ ساعدم پاره شد دیگه رگ پیدا نکرد.” دوباره صورتش را در هم کشید و اظهار دلسوزی کرد. گفت که لازم است یک هفته مرخصی بگیرم چون چشمهایم هنوز خسته است. دلم میخواست سولماز به جای دوست رئیسم بود.

تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۹ ب.ظ
امروز فهمیدم بابای سولماز تازگیها فوت کرده، براش فاتحه بخونید.

تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۱۲ ق.ظ
گفتم سولماز اتاقش عوض شده؟ نزدیکتر شدیم. چهارشنبه خودم را خرکش کردم تا در اتاقش که بگویم ناهار را با هم بخوریم. خیلی سختم است حرفهای تعارفی زدن. به جای اینکه بگویم “قربونت برم چرا تنها نشستی بیا پیش ما با هم باشیم” گفتم”ناهار بیا اینور”. انگار که بزرگ خاندان امر کند کی کجای سفره بنشیند. سولماز بیچاره گفت “شما زیادید روم نمیشه.” عوض اینکه بیشتر تعارف کنم خوشحال شدم که دعوتم را رد کرد. واقعن بلد نبودم مهمانداری کنم. میآمد آنجا با هماتاقیها حرف میزد، یک دوست جدید پیدا میکرد و میرفت. بله من حسودم. از همان اول دوستی هم حسودم. وقتی هنوز هیچی به هیچی نیست. پریروز یکی از هم اتاقیها را دیدم که توی راهرو با سولماز حرف میزند. آخرش خیلی صمیمی گفت “مواظب خودت باش.” نمیدانم چهجور حرفهایی به مواظب خودت باش ختم میشود. با پسرها را میدانم. ولی از اینکه به یک دختری بگویم مواظب خودت باش، آنهم از روی دوستی حالم را بد میکند. عصر ساعت نزدیک شش، من یکوری نشستهبودم پشت میز و چشمم درد میکرد. کفشهایم را درآوردهبودم از گرما. سولماز آمد در حالی که کیفش روی دوشش بود، گفت “شما نمیخواید برید؟” فهمیدم منظورش منم. دستپاچه کفشهایم را پوشیدم و گفتم “چرا چرا” تا قبلش هی به بقیه میگفتم من تا کار فلان تمام نشود هستم. کیفم را برداشتم و زدم بیرون. ته راهرو یادم افتاد از هیچکس خداحافظی نکردم. داد زدم “خداحافظ همگی.” توی راه خیلی فکر کردم چه حرفی بزنم که خاص باشد، یا آخرش به مواظب خودت باش ختم شود. کمی با هم غر زدیم. خوشبختانه سر خیابان چند بچه دبیرستانی متلکبارانمان کردند و ما تا پایان مسیر درباره متلکهای زندگیمان حرف زدیم. موقع خداحافظی که دست دادیم، تازه برای اولین بار دیدم سولماز حلقه دارد. داشتم از فضولی میمردم که درباره زندگیِ خانوادگیاش بپرسم ولی خودم را کنترل کردم. از خودم متحیرم. محتاط شدم؟

تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ @ ۹:۵۸ ب.ظ
دوستم دماغ کوچک و جمعوجوری دارد. من تا حالا دوستی که دماغش را عمل کردهباشد نداشتم. نمیدانم لازم است قشنگی دماغش را به رویش بیاورم یا نه. میترسم حرفی بزنم و او مجبور شود در جواب بگوید “تو هم خوبی.” یا بگردد توی صورتِ من یک چیزی پیدا کند برای تعریف کردن. اگر دماغش خدادادی این شکلی باشد چه؟ بگویم “خدا چه خوب دماغی آفریده واسه تو” ؟ یا ” خدا چه وقتی گذاشته واسه دماغت”؟ آن هم وقتی که باید میگذاشت برای دماغ و صدجای دیگر من. بهتر است از همین اولِ دوستی حسادت را کنار بگذارم. هم سولماز خوشگل است، هم من. راستش اسمش بیشتر از هرچیز برایم تازگی دارد. چون تا حالا با هیچ سولمازی دوست نبودم. عوضش تا دلتان بخواهد مریم به تورم خورده. قبل از اینکه اسمش را بپرسم توی حدسهایم به سارا و ساناز فکر کردهبودم، ولی سولماز اصلن. برداشت من این بود که آدمی با اسم سولماز لازم است دماغ عقابی یا کشیده داشتهباشد. شاید هم داشته، کسی چه میداند. به چشم و ابرویش زیاد دقت نکردم. توی تاکسی کنار هم مینشینیم و عینک آفتابی میزنیم. توی اداره هنوز روبهرو نشدیم. چهارشنبه عصر رفتم تا در اتاقش ولی خجالت کشیدم در بزنم. نشستم از شیشهی پایینی نگاه کردم. اتاقهای اداره این شکلی است که شیشه بالا و پایین معمولی و شیشههای وسط درست همانجایی که بالاتنه و صورت آدمها را نشان میدهد مشجر است. چهارشنبه وقتی میرفتم هیچ پایی توی اتاق سولماز باقی نماندهبود. البته من هم نگفتهبودم منتظرم بماند.

تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۲۳ ق.ظ
دیروز از کار برگشتنی یک آدمِ جدید پیدا کردم. اصلن به قیافهاش نمیآمد حوصلهی دوستی داشتهباشد. اینجا که کار میکنم هیچکس حال دوستی با آدمهای جدید را ندارد. یکبار یکی از دخترهای همطبقه خودمان را توی ایستگاه دیدم. حتی سرش را برنگرداند لبخند بزند. یک ساعت قبلش با هم توی یک جلسه حرف زدهبودیم ولی هرچه رفتم کنارش ایستادم که مثلن با هم تاکسی بگیریم، انگار نه انگار. یکبار هم یکی از خانمهای طبقه سوم آمد توی تاکسی صاف نشست کنارم. من با هیجان گفتم “ئه سلام” و او با یک لبخندِ بزرگ جوابم را داد. تمام راه را صاف به خیابان زل زد. یک کلمه حرف هم نزدیم. من خیلی دلم پر بود از ساعت کار زیاد و میخواستم همراه یک نفر غر بزنم ولی اصلن بلد نبودم با آن لبخند بزرگِ ناصمیمی حرفهای خالهزنک را شروع کنم. آخر سر هم از راننده خداحافظی کرد ولی از من نه، گفتم لابد نشناخته منم. دیروز وقتی دوست جدیدم گفت “کجا کار میکنی؟” نردیک بود از خوشحالی پس بیفتم. مواظب بودم تمام نظراتم را یکجا برایش نگویم که روز اولی جا نزند. توی تاکسی با هم از ترافیک و گرما و کجا پیاده شویم بهتر است حرف زدیم. او یک جمله میگفت و من خیلی کوتاه درباره جملهی او اظهار نظر میکردم. نزدیک مقصد با خودم درگیر بودم کرایه را حساب کنم یا نه. مطمئن نبودم چه قدر صمیمی شدیم. آدمهایی هستند که با این کار معذب میشوند. داشتم دستدست میکردم که هزار تومانی را گرفت جلوی راننده و گفت دو نفر. فکر کردم یک تعارف مناسب یادم بیاید. مثلن بگویم “اوا تروخدا شما چرا؟ میذاشتی من حساب کنم…” به جایش گفتم “ئه چرا؟” نمیفهمم چرا ته هیجانم همین ئه گفتن است. دوستم در جواب ئهی من گفت “فرقی نداره، ما بازم با هم میآیم.” فهمیدم تصمیم ندارد فردا جواب سلامم را ندهد. وقت پیاده شدن اسمش را پرسیدم. ترسیدم گمش کنم. اول و دوم دبستان خیلی اتفاق میافتاد. زنگ تفریح با یکی دوست میشدم و با هم سیب میخوردیم. یک هفته کارم بود همه زنگ تفریحها جلوی شش تا کلاس اول یا دوم بایستم تا دوباره پیدایش کنم. فکر میکردم باید وفادار باشم به آن زنگ تفریح و آن سیب. با این همه وفاداریای که خرج کردم هیچکدام از دوستهایی که دوباره پیدا شدند من را یادشان نیامد. حتی یک همسایه داشتیم، اولینباری که رفتم دنبالش زنگ تفریح را با هم باشیم جلوی شصت نفر داد زد “من تورو نمیشناسم برو گمشو”…به هرحال… سولماز دوست جدید من است.

خرداد ۲۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۲۳ ب.ظ
به محض اینکه خواهرشوهر گفت میخواهد حین صحبت ما گوشش را بگیرد به خودم نهیب زدم “چندرغازبان تو رو قرآن یه چیزی بگو، همین مونده بشینی جلو یکی دیگه با پسره حرف بزنی، ازت خواهش میکنم یه زری بزن.” و از خواهرشوهر پرسیدم “یعنی شما قراره تو ماشین باشید وقتی ما حرف میزنیم؟” همین جمله کافی بود تا دوزاریاش بیفتد و پیشنهاد بدهد برویم پارک. تا پارک انتخابی بیست دقیقه با وسیله راه بود.
باقی مسیر تا پارک من تصمیم گرفتم شل کنم. تکیه دادم به صندلی و خوشحال بیرون را تماشا کردم. سعید و خواهرش دو نفری دربارهی همهچیز حرف زدند. از فرشید پسر نیر خانم گرفته تا وضعیت آزادی بیان در جامعه ایران. من انگار توی ماشین نبودم. نه آنها سعی کردند من را وارد بحثشان کنند نه من رغبتی نشان دادم. ساعت از هشت گذشتهبود و ما هنوز جایی قرار نگرفتهبودیم، چه برسد به حرف زدن. با هزار برو و بیا جای پارک پیدا کردیم. پیاده شدیم و سه نفری رفتیم توی پارک. همان دم در گفتم بنشینیم روی پلهای چمنی چیزی، سعید گفت “نه زشته”، خواهرش رفت صندلی خالی پیدا کند. میخواست یک آقایی که تنهایی یک نیمکت را اشغال کردهبود بلند کند تا ما دونفر آنجا بنشینیم. سهنفری میرفتیم جلو و خواهر سعید به آقای تنها میگفت “هی آقا اینا حرف مهم دارن بیزحمت برو یه جا دیگه بشین” سعید قبل از اینکه این مکالمه صورت بگیرد یک صندلی خالی یافت و نگذاشت که جلسه خواستگاری بیش از این خاطره شود. من و سعید به فاصله یک متر از هم روی صندلی نشستیم. مطمئنم آن شب یک نفر توی وبلاگش از طرز نشستن ما روی صندلی نوشته و مسخرهمان کرده. دقیقن مثل فیلمها. خواهر سعید یک روزنامه از کیفش بیرون آورد و نشست روی لبه باغچهی روبهروی ما. فکر کنم فاصله من تا خواهر سعید کمتر بود تا خود سعید. نشست و زل زد به ما. من هرجور بنویسم شما نمیتوانید تصور کنید چهقدر بهتزده بودم آن لحظه. پایم را انداختم روی هم و نگاهش کردم. از سعید قطع امید کردهبودم که بخواهد اعتراضی بکند. بعد از اینکه چند دقیقه با لبخند به هم خیره شدیم خواهرشوهر روزنامهاش را برداشت و گفت میرود کمی بالاتر مینشیند. من و سعید گفتیم “ئه ئه کجا میری، نرو ما راحتیم.” خواهرشوهر جواب داد “نه من اصلن روزنامه آوردم بخونم میرم اونطرف یه صندلی خالی شد” در اینجا کمی دلم سوخت برایش، شاید او هم هول شدهبود. صحبتهای ما که شروع شد هوا رسمن تاریک شدهبود. متأسفانه قبل از هر حرفی سعید و خواهرش تمام قصد ازدواج من را کشتهبودند. برای همین خیلی خسته و بیمیل حرف میزدم. به نظرم خیلی حرف زدیم ولی آخرش دیدم یک ساعت هم نشده.
سعید واقعن آدم خوبی بود. کارهای خوبی کردهبود در زندگیاش. درس خواندن را دوست داشت. کوه، پارک، خارج، همه چیزهای خوب را دوست داشت. روی هیچ مسئلهای گیر نبود و میخواست با هم چرخهای زندگی را فلان. من تقریبن چیزی از خودم نگفتم. در حد رنگ و آرزو خودم را تعریف کردم. از خانوادهام پرسید، زل زدم توی چشمهایش و با خیال راحت تمام ویژگیهای خودم و خانوادهام را گفتم. خیره نگاهم کرد و ادامه نداد. فکر کنم همانجا رایش را زدم. گفتم هرچه شنیدی بین خودمان میماند. به خواهرت نتیجه را بگو. گفت حتمن. هوش و شعورش هم خوب بود.
خواهر سعید هدفون گذاشتهبود توی گوشش و داشت ورزش میکرد. رفتیم دنبالش و راه افتادیم به سمت خانه. توی راه سعید پرسید “خانوم چندرغازیان نظرتون چیه درباره جلسه اول؟” من گفتم “بعدن میگم، باید فکر کنم”. ساعت ده رسیدم خانه. نه ذوق داشتم نه لحظهای دلم لرزیدهبود. یعنی بازی تمام.

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۷:۲۵ ب.ظ
داماد جدیجدی با رخش سفید آمد. یک آزرای نوی سفید که هنوز بوی کیسه میداد. خواهرشوهر از من پرسید “جلو میشینی؟” من تعارف کردم که نه شما بفرمایید بزرگترید. حقیقت اینکه با دیدن ماشین و سر و وضع داماد کمی از آتش درونم فروکش کردهبود. احوالپرسی و ببخشید دیر شدها که تمام شد خواهر پیشنهاد داد برویم کافیشاپ. از من پرسید “شما اینطرفا کافیشاپ بلدین؟” من گفتم نه. انتظار داشتم تمام دلیل انتخاب محل قرار حداقل یک کافیشاپ خوب باشد یا جایی آشنا. خواهرداماد گفت “خب سعید یه جا وایسا یهچیزی بگیریم گلوم خشک شده” من یک بستنی فروشی کنار خیابان را نشان دادم و خواهر داماد پیاده شد که برایمان بستنی بخرد. در را که بست سعی کردم مهربانانه از سعید بپرسم چرا اینجا قرار گذاشتید؟ فکر میکنید دلیلش چه بود؟ در این حد که “خب پیروزی شرقئه شما هم شرقاید گفتیم نزدیک خونهتون باشه.” دیگر تلاش نکردم توضیح بدهم که لزومن همهی کسانی که شرق تهران زندگی میکنند همسایه نیستند. چند دقیقهای ساکت بودیم و مردم خیابان را نگاه میکردیم. سعید گفت “خانوم چندرغازیان( مثلن فامیلی من) من حرف نمیزنم دلیلش اینه که لیدیز فِرست، منتظرم شما شروع کنید” من همینطور چشمم به بیرون گفتم “اون واسه در و راه و ایناس نه حرف زدن” الان که مینویسم میفهمم چه جواب هوشمندانه و خوشاخلاقی دادم، حق دارد من را نگیرد. گفت “نه من آخه اگه شروع کنم دیگه میرم بالا منبر ول کن نیستما” جواب دادم “من عوضش کم حرفم” حال نداشتم حرف بزنم، دلم میخواست او سوال بپرسد من جوابهای خندهدار و سربالا بدهم، صمیمی که شدیم بزنیم توی سر و کلهی هم، خودمان را مسخره کنیم که قرار است این شکلی ازدواج کنیم…
خواهرشوهر که آمد همانطور توی ماشین شروع کردیم بستنی خوردن. پرسید “خانوم چندرغازیان چیکار کنیم؟ پارک یا کافیشاپ؟” من بستنی خوران سرم را بردم بالا گفتم “واسه من فرقی نداره”. البته که فرق داشت ولی من باز داشتم نقش عروس مثبتِ راضی را بازی میکردم. بیشتر دلم میخواست زودتر ایستگاه مترویی جایی خواهر سعید را که حالا گلویش هم تر شدهبود پیاده کنیم بعد برویم هر قبرستانی که شد حرف بزنیم. خواهر سعید برگشت رو به من گفت” اصلن میخوای تو ماشین صحبت کنید حالا که دیر شده؟” با لبخند جواب دادم ” مشکلی نیست.” سرش را برگرداند طرف برادرش گفت “خوبه سعید، همینجا تو ماشین حرف بزنید” بعد ادامه داد “منم گوشام رو میگیرم.” من یک لحظه سرم را از توی کاسه بستنی کشیدم بیرون به خیال اینکه اشتباه شنیدم. منتظر شدم که سعید قاهقاه بخندد، خواهرش بگوید شوخی کرده، یا حداقل یکنفر از زیر صندلی بایبای کند “هی خانم چندرغازیان شما در برابر دوربین مخفی هستید، لبخند بزنید.” هیچکدام اینها اتفاق نیفتاد.