
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ
نشستهبود جلوی تختم روی زمین. جملهجمله و پراکنده تعریف میکرد. تلفنشان یک ساعتی طول کشیدهبود، همه را با هم نمیتوانست یادش بیاورد. من بعد هر جملهاش میپرسیدم “اینم گفت؟” او سرش را تکان میداد، میپرسیدم “واقعن گفت؟ تو هیچی نگفتی؟” آه میکشید و باز ادامه میداد. یک جایی دیدم چانهاش لرزید، دیدم بغضش ترکید. گفت “من برای بچههام آرزو نداشتم؟” داغ زد به دلم. آسمان پایین آمده، زندگی سختم شده از دیروز. به چشم دیدی دل کسی بشکند؟

مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱:۵۳ ق.ظ
قبل از کنکور ارشد، یکسال بعد از قبولیاش، به عبارتی میشود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جداییاش بود و نمیدانست چهکار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچکس نبود. این هیچکس را که مینویسم باور نمیکنید چهقدر خالی است. فکر میکنید هیچکس یعنی آدم نتواند با بقیه درددل کند چون کسی درکش نمیکند؟ نه. هیچکس جدای این لوسبازیها، یعنی کسی از قصهی او خبر نداشت و حالا که آن قصه به آخر رسیدهبود باز کسی خبر نداشت. یعنی به کسی بگویی ما جدا شدیم و او فکر کند شوخی میکنی. مثل الان نبود که بعد از یک دوستی آبکی یک برکآپ آبکیتر صدتا دوست و برنامه هست برای فراموشی. جدا شده مینشست توی خانه درس میخواند، درس دانشگاه، و سعی میکرد چیزی یادش نیاید. خیلی سخت بود. ظاهرش را حفظ میکرد در حالیکه اتفاق بزرگی افتادهبود. آتشفشان خاموش بود. یک روز فکر کرد باید برود بیرون، سینما، گردش و آدمهای دیگر را ببیند. آتشفشان، از توی اینترنت آدرس یک نمایشگاه سفال پیدا کرد. با خودش گفت یک نمایشگاه سفال حتمن حالم را بهتر میکند. زنگ زد به باخبرترین دوستی که داشت. گفت همهچیز تمام شده و حالا میخواهم برود نمایشگاه سفال. آدم با خبر کنکور داشت. گفت نمیتواند بیاید. گفت با بقیه دوستهایش قرار درس خواندن دارد و بعد از کنکور میآید. آتشفشانِ جدا شده یک روز صبح شال و کلاه کرد، رفت خیابان مظفر لعنتی، آن سفالهای لعنتی را ببیند. آنجا سعی کرد همه حواسش به سفالها باشد. نمایشگاه مسخرهای بود یا آتشفشان زیاد توی خانه ماندهبود. چند تا سالن را که رد کرد دید در توانش نیست اینقدر تنهایی. اشکهایش آمدند. او مجبور شد سفالها را رها کند. برگشت خانه و وبلاگنویس شد.

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ
مریم گفت من هی منتظرم تو یه چیزی بنویسی برینی بهش. گفتم اتفاقن واسه همین دارم خیاطی مینویسم که جلو خودمو بگیرم. بابام گفته به شخصیت آدمها توهین نکن. من خیلی نمیفهمم شخصیت آدمها کجاشونه. وقتی میبینم یکی کاری رو با اعتماد به نفس و افتخار تکرار میکنه میگم خب این احتمالن شخصیتش اینه. نباس بهش توهین کنم. میبینم طرف خیلی تو روابطش با آدمها حساسه. ادعاش میشه که روابط عمومیش توپه. دیگه وقتی یهجا تو برخورد با یه دختر به شکل تابلویی گند زد، به روش نمیآرم. صدجا دیگه هم گند بزنه نمیگم. وقتی یکی ادعاش میشه که خوب شعر میگه. هی از من میپرسه کتاب شعرم رو به کدوم انتشارات بدم… خب من بیام بگم چی؟ بگم خیلی مزخرف مینویسی؟ حتمن دلیل داره. حتمن یکی هست ماهی یه بار از شعراش تعریف میکنه… مگه خود من نیستم؟ تازه همه این چیزا سلیقهایئه.
مریم گفت منتظره من یه چیزی بنویسم طرف رو بشورم بذارم کنار. آخه من بلدم. قدیما خودم خبر نداشتم بلدم. یکبار دبیرستان ضحی رفتهبود رو اعصابم. موضوعش یادم نیست. یه جمله گفت من جواب دادم. باز یه جمله گفت من جواب دادم. به نظر خودم خیلی عادی بود. سه چهار تا جمله گفتیم بعد ضحی رفت بیرون از کلاس. همه ریختن سر من که “چته؟؟؟ چرا اینجوری گفتی؟؟” من هی نگاشون کردم که مگه چی گفتم؟ اونا گفتن “لهش کردی، خیلی بد گفتی، خیلی…” من تا آخر سال هم هرچی فکر کردم نفهمیدم چی گفتم که خیلی بد بود. الانم نمیتونم بفهمم. یه چیزی مینویسم، فرداش دوستام زنگ میزنن چته؟ کی اذیتت کرده؟ چرا اینهمه پستت عصبانی بود؟ با کی بودی؟ من هی توضیح میدم با هیشکی بابا. از یه چیزی ایده گرفتم خوشم اومد اونطوری بنویسم. باور نمیکنن من وقتی دارم میرینم به کسی ریلکس باشم. فکر میکنن یه پست کثافت مینویسم یعنی خیلی عصبانی و داغونم. باید قسم بخورم که نیشم تا بناگوش باز بوده.
مریم گفت چرا هیچی نمینویسی اینهمه احمقئه طرف؟ بزن تو سرش! من هر روز وبلاگت رو چک میکنم تو برمیداری آموزش خیاطی میذاری؟ گفتم آخه به نظر خودش عالی بوده. بردارم بنویسم این دو سه سال چه سوتیهایی داده؟ حرفها و کارهاش رو بنویسم بقیه بخونن بخندن؟ تازه این جدا از همه احساسات و نظرات خودمه. اونا رو که بنویسم دیگه چی میمونه از شخصیتش؟ چیزی ندادم که… تازه بابام گفته به شخصیت آدمها بند نکن. ایراد هم میخوای بگیری اشاره کن به یک مورد خاص در زمان خاص. نگو که تو همیشه همین عن بودی. نگو تو همیشه خراب میکنی. نگو صدبار تا حالا گند زدی. نگو همیشه … کسی رو له نکن.
من دارم نرم حرف میزنم نه؟ هنوز بهت نگفتم خیلی ابلهی. نمیخوام لهت کنم. میخوام فکر کنی عنه منم. تو آدم خوبهای. ببین چه حرفای زشتی میزنم؟ آدمهایی که حرفی واسه گفتن ندارن حرفای بیتربیتی میزنن. من از اونام. تو خوبی، فرشتهای. مریم میگه پسفردا مدعی میشی من عاشقت بودم. تو فکر کن بودم.
پست کثافته رو که نوشتم، جرقه داشت ولی مخاطب جدی نه. ایمیل زد “این کثافتو با من بودی؟” جواب دادم “برای تو بنویسم کامنتها رو میبندم کسی نظر نده”. انگار پرسیده باشه” نظرت درباره من عوض شده؟” من گفتهباشم “عزیزمی هنوز”. شاخصم اونه واسه له نکردن.
Comments Off

مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۴ ب.ظ
کاری نکنم که نشود داستانش را اینجا نوشت.

تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۲:۱۰ ق.ظ
شب خوبیئه. اتفاق خوبی افتاده. به یکی از آرزوهای بزرگ زندگیام رسیدم. باید بخندم. باید بخندم ولی دارم زار می زنم. با توام خدا. اینقدر زیر من تشک نرم پهن نکن بعد بزنم زمین. بگو چهکار کنم؟ از کدام کارم دست بکشم؟ امشب تسلیمترین آدم این چند سالهام. کمکم کن.
Comments Off

تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ
تا جا دارد
عاشق نشو.
اگر شدی،
رد شو، عاشق نمان.
اگر ماندی،
ماندی.
از عشق فرار نکن.

تیر ۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ
این هفتههایی که شنبه ندارد خیلی خوب است. انگار زودتر میگذرند. الان دوشنبه شده و من نفهمیدم. دوشنبهها روزی است که من به نیت استعفا میروم سر کار. میروم آنجا زنگ میزنم به مریمی معصومهای کسی و روضه میخوانم. آنها خوب گوش میدهند و آخرش چیزی میگویند در حد خفهشو، خودت رو لوس نکن و بهانه نگیر و… از سهشنبه شروع میکنم به لحظهشماری برای آخر هفته. صبحها از توی یک پارک رد میشوم و برای گلها روضه میخوانم. چند روز پیش داشتم داد میزدم “خوش به حالتون سر کار نمیرید، خوش به حالتون که بیخیال نشستید اینجا، منتظر پنجشنبه جمعه نیستید، خوشبه حالتون الاغا” یکدفعه یک آقایی که باغبان بود از وسط گلها آمد بیرون. حالا یواشتر غر میزنم. آها این را میخواستم بگویم. خیلی خوشحالم که توی بعضی گروههای دوستی نیستم. الان داشتم یک عکسهایی از دوستانم میدیدم و فهمیدم خوشحالم که زیاد با این آدمها دوست نیستم. دیروز راضیه زنگ زدهبود قرار بگذارد همدیگر را ببینیم. من گفتم جمعه این هفته آزادم. او گفت “من فقط این هفته شوهرم نیست. میمونه زهره و سمانه. شاید سمانه جمعه بخواد با شوهرش باشه…” داشت عقم میگرفت. گفتم “باشه به هرحال من روز خالیم جمعهس” میخواستم دیگر ادامه ندهد. بعد شروع کرد چیکار میکنی کجا کار میکنی. گفتم “نمیتونم زیاد حرف بزنم بعدن میگم.” گفت “راستی مبارکم باشه.” منظورش این بود که من عقدش را تبریک نگفتم. گفتهبودم. تلفنی نه ولی اساماس زدم همان شبش. شاکی بود که زنگ نزدم. من به روی خودم نیاوردم. فکر کردم اینها چرا من را اینقدر اذیت میکنند؟ ده سال شده که دوستیم هنوز نمیدانند من کم تلفنم؟ هرررربار که زنگ میزنند باید کلی نیش و کنایه بزنند که زندهای؟ زنگ نمیزنی، حال نمیپرسی؟ عقم میگیرد وقتی این جملهها را میشنوم. از “چه عجب” هم عقم میگیرد. مادر هروقت میرویم خانهاش میگوید چه عجب. خودش سالی یکبار میآید خانه ما، ما ماهی یکبار میرویم ولی رفتن ما همیشه چه عجب دارد. اصلن از همه آنهایی که میگویند چه عجب عقم میگیرد. از فردا باید این شبه جملهی نکبت را از زندگیام حذف کنم. دخترعمهها یک خوبیای که دارند وقتی جواب تلفن و اساماسشان را نمیدهم موقع دیدنی به رویم نمیآورند. تازگی یاد گرفتهاند. وقتی یکی غیب شدنم را به رویم میآورد عقم میگیرد، چه برسد به اینکه شاکی هم باشد. همین دیگر. آمدهبودم بنویسم خوشحالم تعداد دوستان صمیمیام زیاد نیست. چون توی همین چند گروه دوست هم که دارم زاییدم.
Comments Off

تیر ۷م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۱ ق.ظ
از وقتی رسیدم خانه نمیفهمم چه میخورم. شاید از خوشحالیِ اینکه خورشید هنوز توی آسمان است و من خانهام. اول یک بشقاب آش آبادانی خوردم که خیلی خوشمزه بود. یک بستنی سفید معمولی توی فریزر داشتیم و یک کیسه پر از انبه توی یخچال. فکر کردم اینها را با هم بریزم توی مخلوطکن و بستنی انبهای درست کنم. پروژه موفقی بود. یک کاسه بزرگ بستنی انبه درست کردم و نشستم جلوی فوتبال. تا نزدیکی ترکیدن خوردم. گفتم “انبه سنگینئه، بسَمه امشب.” نیم ساعت بعد خودم را دیدم که یک پتو دورم پیچیدم و دوباره میروم که ظرف بستنی را از فریزر دربیاورم. آلمان میبُرد. من بستنیِ سنگین میخوردم. دختر ایستادهبود جلوی ظرفشویی و تمرین میکرد مثل فوتبالیستها تف کند توی سینک وسطی. جیغ هم میزد که “شد شد.” گفت “اونا یهجوری تف میکنن انگار هسته آلبالوئه، من چرا نمیتونم؟” باید دعوایش میکردم که چرا توی ظرفشویی و روی ظرفها تمرین تفپرانی میکند؟ عوضش گفتم “تمرین کنی میتونی.” عاشق این کارش شدهبودم. چهطور به فکر خودم نرسیدهبود؟ من بعد از فوتبال دیدن تمرین میکردم شوت برگردان بزنم. توپ را با پشت پا بیندازم جلوی خودم، روپایی بزنم، هد بزنم… هیچوقت به فکرم نرسیدهبود تف هسته آلبالویی را تمرین کنم. همانطور سنگین و متفکر بستنی انبهام را خوردم. تمام اوقات فراغت امشبم بین تلویزیون و کامپیوتر و یخچال گذشت. الان دوغ درست کردم که گرمی انبه را جبران کند. وقتی میخواستم بروم گل آرژانتین را ببینم پایم گیر کرد به سیم هدفون و لیوان دوغ ریخت روی زمین. سرم هنوز منگ است. نمیدانم اینها که نوشتم چه ربطی به هم دارد. نمیتوانم آخرش را جمع کنم. بستنی انبه اثرش نرفته هنوز.
Comments Off

تیر ۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۴۸ ب.ظ
حرصیام از اینکه امروز روز پدر بود. از همه این نامگذاریها حرصیام. چه معنی دارد؟ یک پدری یک روز خاص بنشیند توی خانه چشم به راه که بچههایش بیایند دیدنش، شیرینی و گل و کادو بخرند. بعد اگر نیامدند ناراحت شود و دلش بشکند؟ یا انتظار داشتهباشد همه دلخوریها فراموش شود و وقتی چنین معجزهای اتفاق نیفتاد غمگین و افسرده آه بکشد؟ من امروز با بابا دعوا کردم. چرا باید به خاطر اینکه روز پدر بود عذاب وجدان مضاعف بگیرم؟ ما اختلاف داریم. از یک روزی که یادم نیست اختلافهای ما شروع شد و نمایی رشد کرد. یک وقتهایی هم واقعن به بابا افتخار میکنم، دلم تنگ میشود برایش. ولی محال است یک روز تمام را با احساس عشق به پدر و مادر بگذرانم. آن هم وقتی دقیقهای تنهایم نمیگذارند. نه من خودم را گول نمیزنم. ممکن است بگویید روزی حسرت این لحظات را میخورم که چرا مهربان نبودم و پدر و مادرم را به آرزوهایشان نرساندم. ربطی ندارد. هرکس هرکاری میکند یا نمیکند احتمال حسرت خوردنش در آینده هست. همه میدانند من سالها دختر خوب و ممتاز خانواده بودهام. بس است. به کمی بد بودن برای ادامهی حیاتم احتیاج دارم.
Comments Off

خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخر هفته عروسی داریم اشرفالسادات گفته وقت ندارد برای من لباس بدوزد. دلم شکسته. خیلی خستهام. رفتم حمام و حال ندارم موهایم را خشک کنم. قطرههای آب میچکد روی لباسم. لباس خیس چسبیده به شانههایم. مارک لباس پشت گردنم را اذیت میکند. سه سال است میپوشمش، امسال یادش افتاده پشت گردنم را سیخسیخی کند. امروز اتفاقهای جدیدی افتاد. خیلی خندهدارتر از خواستگاری. دنبال یک نفر میگردم بخشی از ماجرا را بداند تا برایش تعریف کنم. حوصله فوتبال هم ندارم. کرهشمالی هفت تا گل خورده. هیچکس نیست دلداریشان بدهد. بازیکن هندوراس استپ که میکند انگار پاس داده. عرق میچکد از سر کچلش. آدم فکر میکند با این کشورها همدرد است. اصلن نمیدانم هندوراس کجاست ولی از طرز فوتبال بازی کردنش احساس میکنم همدردیم. فردا شاید نروم خیاطی. دلم هم میخواهد بروم هم نمیخواهد. تشنهام. از سر شب سهتا بستنی فالودهای میهن خوردم با آش دوغ با چایی. میخواهم کمی ژله بخورم و بخوابم… الان توی یخچال را نگاه کردم. ژلهای باقی نمانده. میخوابم.
Comments Off