
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخر هفته عروسی داریم اشرفالسادات گفته وقت ندارد برای من لباس بدوزد. دلم شکسته. خیلی خستهام. رفتم حمام و حال ندارم موهایم را خشک کنم. قطرههای آب میچکد روی لباسم. لباس خیس چسبیده به شانههایم. مارک لباس پشت گردنم را اذیت میکند. سه سال است میپوشمش، امسال یادش افتاده پشت گردنم را سیخسیخی کند. امروز اتفاقهای جدیدی افتاد. خیلی خندهدارتر از خواستگاری. دنبال یک نفر میگردم بخشی از ماجرا را بداند تا برایش تعریف کنم. حوصله فوتبال هم ندارم. کرهشمالی هفت تا گل خورده. هیچکس نیست دلداریشان بدهد. بازیکن هندوراس استپ که میکند انگار پاس داده. عرق میچکد از سر کچلش. آدم فکر میکند با این کشورها همدرد است. اصلن نمیدانم هندوراس کجاست ولی از طرز فوتبال بازی کردنش احساس میکنم همدردیم. فردا شاید نروم خیاطی. دلم هم میخواهد بروم هم نمیخواهد. تشنهام. از سر شب سهتا بستنی فالودهای میهن خوردم با آش دوغ با چایی. میخواهم کمی ژله بخورم و بخوابم… الان توی یخچال را نگاه کردم. ژلهای باقی نمانده. میخوابم.
Comments Off

دی ۸م, ۱۳۸۸ @ ۴:۳۶ ب.ظ
صبح یک خانومی زنگ زده به گوشیم میگه خانوم بهاری؟ میگم نه اشتباه گرفتید. نیم ساعت بعد باز زنگ میزنه من از طرف همایش فلان زنگ میزنم، شما خبرنگار نیستید؟ میگم نه من هیچ ربطی به خبرنگاری ندارم. عذرخواهی میکنه. یک ساعت بعد یکی با پیش شمارهی ششصد زنگ میزنه میگه الو، گوشی از تالار وحدت… یک خانم بعد از چند دقیقه میاد پشت خط، سلام خانم کوثری؟ نه اشتباه گرفتید. میگه من از مخابرات زنگ میزنم! میگم اِ؟ آره از گوشی شما شکایت شده، ظاهرن مزاحمت ایجاد کردید. میگم من مگه گفتم خانوم کوثریام؟ میگه نه خب شاید اشتباه ثبت شده تو سیستم ما. میشه آدرستون رو بدید میخوایم حکم دادگاه بفرستیم! خیلی مشنگه با احترام میگم خانوم آدرسم رو نمیدم خداحافظ. میگه متشکرم خداحافظ! پسرهمسایه تلفن بعدیه، جواب نمیدم، بلافاصله دو شمارهی مختلف با پیششمارهی سیصد زنگ میزنن که باز جواب نمیدم، مریم صبح یه اساماس زده تا الان ده باراومده، دخترعمو نوشته که کوبر بیباران فلان، تو قورباغهی منای. دخترعمه پرسیده چه خبر ازعاشورا؟ میرم تو دستشویی فین میکنم، پسرهمسایه اساماس میزنه خوبی؟ کلاس داری امروز؟ میخوام بنویسم تو روحت! باز میگم جواب ندم زودتر خلاص میشم. دو تا شمارهی ناشناس دیگه میافته رو گوشی. نزدیکه گوشی رو پرت کنم تو دیوار. اساماس دخترعمه دوبار دیگه میآد، چه خبر از عاشورا؟ چه خبر ازعاشورا؟ اونیکی دختر عمه زنگ زده با جیغ و داد میگه استادمون رو دیروز گرفتن. میگم خوندم. باز داره تعریف میکنه. کتاب زبانم رو میخواد، هوس کرده تافل امتحان بده، صدبار میگه کتابت رو میدی؟ کتابت رو میدی؟ میگم باشه، باشه، باشه… حالم خوب نیست. برم دستشویی فین کنم.
Comments Off

آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۳ ب.ظ
۱. نیاز دارم یکی ذهنم را مرتب کند، بفهمد درگیریام چیست، قانعم کند که چیز مهمی نیست. حرف بزند، بیشک و دودلی بگوید برو، نرو. گذشتهام را یادم نیاورد، نگوید کاش، حیف، چرا؟ همین قدمِ بعدی دستم را بگیرد، پایم را بگذارد روی پلهی بعد، توی دلم را خالی نکند، یک مثال خوب توی زندگیاش پیدا کند که شبیه وضعیت الان من است، اگر هم پیدا نکرد یکچیز الکی از خودش تعریف کند تا آرام شوم. بعداً میتواند بگوید فلان قسمتش را دروغ گفتم، الان به کمی آرامش نیاز دارم که در خودم پیدا نمیکنم.
۲. میدانم خودم تنها باید همهی اینها را بگذرانم، خواستم بنویسم حال امشبم را، یادم بماند امشبِ بیست و سوم آبان ماه خیلی زندگی به من سخت گرفته، خستهام، دلم گرفته، هرچند معنی همهی اینها را مدتهاست از یاد بردهام ولی حدس میزنم این جوری که الان هستم دلگرفتن یا دلتنگی باشد بابت چیزهایی که مدتهاست به زبان نیامده.
۳. نه اصلاً نیازی نیست به نفر دوم، همین الان که بخوابم اگر شد کمی توی بالش گریه میکنم، صبح همهچیز یادم رفته یا حداقل از سنگینیاش کم شده.
۴. این پست دوامی ندارد، از لحاظ حال وخیم نگارنده.
۵، ۶ و الیالاخر مقادیری آهِ بیاثر است روانه به هوای همین اطراف به خاطر رویاهایی که به حقیقت نپیوست، دامنگیرِ هیچکس نیست.

مهر ۶م, ۱۳۸۸ @ ۲:۵۵ ق.ظ
سه روز است فهمیدم پسورد اولین اکانت جیمیلم یادم رفته، هرچیزی که به ذهنم میرسید امتحان کردم، هر پسووردی که از ده سال پیش داشتم را توی آن بارِسفید نوشتم، نه یکبار، بلکه به خاطر آن کد سکیوریتیِ نکبت صدبار( بارِ اول با دو بارِ بعد فرق دارد). فایده نداشته، جواب سوال سکیوریتی را هم یادم نیست، معلوم نیست آنروزها چه مرگم بوده که جواب یک سوالِ بدیهی را اشتباه دادم. مشکل سوم اینکه سکندری ایمیلم را پارسال شیفت دیلیت کردم و این بندگان خدا هیچ راهی ندارند برای ریکاوری. حالم خوب نیست. “هی به مریم اساماس میزنم فلان پسورد فلان ایمیلم رو یادته؟ اون کلمه سخته سال اول دانشگاه اینه؟ پسورد بلاگرمون چی بود؟” امروز آفلاین گذاشته که به من شک کرده، شاید من خودم نباشم و یک نفر دیگر دارد به اسم من پسوردها را میگیرد. حق دارد اینهمه خنگی از من را باور نکند. احتمال دارد جایی فایلی یا یادداشتی محتوی پسوردهایم باشد ولی محدودهای که باید سرچ کنم شامل کمد و زیرزمین و کتابخانه و حاشیهی همه کتابهاست. کاش همهی اینها گوگل داشتند. گوگل کمد لباس مثلاً میزدی “ق” کشو باز میشد و همهی لباسهای قرمز را نشان میداد بعد میزدی لباس قرمزِ یقه قایقی ( یعنی ادونسد سرچ) کشو یکبار بسته و باز میشد و لباس حاضر بود. بعد برای کتابها سرچ پیشرفتهتر، توی گوگل کتابخانه میزدی “نامهی عاشقانهی فلانی به من” بعد آن کتابی که نامه بین ورقهایش زرد شدهبود خودش را از بین کتابها میکشید بیرون، مثل فیلمهای هری پاتر خاک خودش را میتکاند. اگر همه این تکنولوژیها بود من توی گوگلِ جلوی در اتاق مینوشتم پسورد اکانت جیمیل، بعد از توی کمدِ دفترهای خاطرات و کتابخانه چند نور چشمکزن روشن میشد و من دیگر اینجا ننشستهبودم به خیالبافی.
حقیقت ایناست که من یک سال پیش تلفن یک آدم هیجانانگیز را گم کردهام. حقیقتتر آنکه تلفنش را دورانداختم، یعنی وقتی تلفن جدیدش را برایم خواند گوشهی یک برگه فرمهای راهنمای تسویه حساب دانشگاه یادداشت کردم و همان لحظه از پنجره ماشین انداختم بیرون. شبش تلفن خانهاش را پاک کردم و فردایش خیلی خونسرد رفتم یک برگه راهنمای جدید گرفتم و تا همین الان هم خیالم نیست و جای خالیاش را حس نکردم. سهروز پیش نگران شدم که این چه دوست نگهداشتن است؟ کمِکم دو روز زندگیِ من را خوش کرده یا نه؟ بعد من عین گاو پاکش کردم؟ با این مثلاً نهیب به خودم آمدم و خواستم پیدایش کنم، حدس زدم تلفنی توی ایمیلها داشتهباشم و اینطور دچار مصیبت فراموشیفهمی شدم. یعنی دستم آمد تا چه حد حافظهام نسبت به یکچیزی که قرار است رمز و راز بماند مریض است. دوست ندارم بیشتر فکر کنم تا یادم بیاید شماره تلفن و تاریخ و ساعت و همه محاسبات سادهی عددی هم شامل این مرض میشوند و قیافهی آدمها و اسم بازیگرهای زن وقتی مدل مویشان را عوض میکنند و بازیگران مرد با سبیل… اوه اوه گفتن ندارد. حس میکنم از آن شبهاست که توانایی دارم تمام نارساییها و عقدههای زندگیام را بنویسم، ولی باید بخوابم. مادر تمام امروز سرش توی کتاب خواص گیاهان بود و همین سرشب یک لیوان دم کردهی اسطخودوس را به عنوان کشف جدیدش برای درمانِ بیخوابی به خوردم داد. نمیخواهم ناامیدش کنم، هرلحظه ممکن است برای نمونهبرداری بیدار شود و انرژی مضاعفم را ببیند، از طرفی فکر میکنم خاصیت مدر بودن اسطخودوس نادیده گرفتهشده و بعید میدانم تا صبح یکسره بخوابم. درهرحال شببه خیر، من در وضعیتِ گیجی اسطخودوس بیشتر حرف نمیزنم.

تیر ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۸ ق.ظ
۱. فیسبوک که آزاد شد اول از همه لینک اینجا را برمیدارم بسکه هی حرفهایم را به خاطر آدمهای من را اینطور ندیده، خوردم. بعد احتمالاً با خیال راحت بپردازم به مدل لباس، کش شلوار و تو.
۲. دوم اینکه من این مدل جدید گودر را دوست ندارم و اصلاً حال نمیکنم که فرندز شرد آیتمز شده فالورز. لایکش را هم دوست ندارم. دلم میخواست بالای سر هر پست فکر کنم، تصمیم بگیرم بین شِرکردن و نکردن( شِر).
۳. گاوی که منم میتواند همینجا، در همین لحظه یک قصه بسازد از رابطه بیرمقی که داریم. میتواند ثابت کند که تو این روزها از ناز و عشوه نداشتهی من هم سوءاستفاده کردی. این گاو کلمه به کلمه حرفهای تو را حفظ است و توی ذهنش چنان داستانی ساخته که هرکسی را فراری میدهد. عوض شاخبهشاخ شدن یک مشت علف بریز جلویش بلکه فراموش کند.
۴. دوست داشتم همه کارهایت با قصد و غرض بود. از قصد دیر میآمدی که من دلم شور بیفتد. زنگ نمیزدی که دلتنگ شوم، حرف نمیزدی که شک کنم، اخم میکردی که بترسم. نه اینطور که توی ترافیک بمانی، گوشیات گم شود، حرفی نداشتهباشی و اخمت از تیزی آفتاب باشد. دوست داشتم دلیل همهچیز حتی آن ترافیک من باشم. بعد یک روزی که زبانم باز شد به شکایت لبخند بزنی که “حواسم بود، خواستم عاشقتر بشی”. نپرسی “کِی؟ کجا؟ اشتباه میکنی! عمدی در کار نبوده…” من دوست دارم عمدی در کار باشد.
۵. * سپر پیشت بیندازم…

اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۴ ب.ظ
دیشب خواب میدیدم یه نوشته تو وبلاگ حسین نوروزی میخونم با این مفهموم که آدمها وقتی میخوان به هم وصل بشن مثل دو تا خط میمونن اینطوری ـــــــ—– بعد مسلماً توی یک سطح نیستن٬ یکی باید خودش رو بکشه بالا٬ اونیکی کوتاه بیاد. خلاصه اینکه واسه یکی شدن٬ خطها باید از جاشون تکون بخورن٬ وگرنه سخته اون وصل٬ ناجوره. تو خواب این خطها هی بالا پایین رفتن تا آخر چسبیدن به هم٬ اصلاً هم معلوم نشد از کجا٬ یکی شدن رفتن پی کارشون.

اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۲ ق.ظ
۱. با نسل جدید نشستیم مسابقه واترپلو تماشا کردیم بین تیمهای نفت و گاز گچساران و ایران توسعه کرج! کوارتر سه و چهار. سخت بود. من تا آخرش نفهمیدم کی کجا گل میزنه. لختن خب! تو اون شالاپ شولوپ آدم از رنگ کلاه که نمیفهمه کی کدوم تیمه. خودم رو نباختم ولی فهمید .از بس که پرسیدم «مطمئنی دروازهها رو عوض نکردن؟؟»
۲. مذاکرات مالی زیاد شده. گوشی٬ لبتاپ٬ کامپیوتر٬ ماشین و… خب من مجبور شدم یک تب جدید باز کنم برای وایرلس. یک مقدمه کوتاه در مورد اینکه چی هست و چرا من باید اینترنت وایرلس داشتهباشم و هدایت نرم اذهان عمومی و… سرش را آورده نزدیک میگه “ببین٬ تو آب گلآلود گه نخور.” دوسش دارم اینقدر تیزه.
۳. با خودمام. نرو دنبال غصه که ببینی کجای دلت نشسته٬ کجاها رو داغون کرده. وقت بده به اون درده که بره سرجاش. هی نگاش نکن٬ اندازه ش نگیر… یک روزی که رسوب کرد تو بندبند تنت٬ خووب مینویسیش. سارا شما هم گوش کن.

اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۵۲ ب.ظ
۱. افتادم به خواندن کتابهای مانده از پارسال تا با وجدان راحت بروم نمایشگاه. این چند روز زندگی در پیش رو٬ اسفار کاتبان٬ مرگبازی و ته مانده چند مجموعه داستان کوتاه دیگر را تمام کردم٬ غیر از پنچرگیری حامد حبیبی چیزی نمانده. چهار تا کتاب هست که در هر شرایط روحی روانی که امتحانشان کردم نتوانستم بخوانم. حوصله ندارم بهتر بنویسم. منظورم ایناست که هیچ کلمهای از کتاب گره نخورد به مغز یا دلم یا من به هیچ صفحهای آویزان نشدم٬ حس خوبی ندارم که ادامه بدهم… یکیشان استخوانهای دوستداشتنیست. من اصلاً با مرده و روح و این ماجراها میانهام خوب نیست٬ ترجمهاش افتضاح است٬ چند فصلی از نسخه اصلی را هم امتحان کردم ولی فایده نداشت. اتاق شماره ۶ چخوف٬ کتابخانه بابل و الف بورخس را میخواهم دیگر نبینم! این کتابها را حاضرم به نصف قیمت… نه به یک سوم قیمت تقدیم کنم به هر روشنفکر فرهیختهای که زبان این عزیزان را میفهمد.
۲. دخترعمه گیر دادند که ادشان کنیم به فیسبوک٬ گفتم من فامیل اد نمیکنم. دوستداشتنیست ولی به شکل خطرناکی ساده است. یک سال دبیرستان بود یا اوایل دانشگاه٬ شب خانه عمه ماندم٬ موقع خواب هی خاطره تعریف کردیم. یکدفعه پرسید «عاشق شدی تا حالا؟» گفتم «آره٬ زیاد» داد زد٬ داد زدن معمولی نه ها٬ با جیغ گفت «مـــــررررد؟؟؟» من دستپاچه گفتم «نه بابا٬ مرد چیه! آدم عاشق گل و درخت هم میتونه بشه» راضی شد نصفهشبی. صبحش دیدم گوشیام را گذاشته توی آشپزخانه برای جلوگیری از امواج مضر و… گفتم «دختر این گوشی من بسته به جونم٬ برمیداری خبر بده.» نمیفهمید که. میپرسید «چرا؟؟ این موقع که کسی زنگ نمیزنه!» این شد که تا الان فراتر از رنگ رژلب و کارایی موبر سینره بحث نکردیم.
۳. قرار بود به هذیاننویسی ادامه بدم. ایمیل بهار آفم کرد.

اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸ @ ۹:۱۰ ب.ظ
دوستِ حرفهای قشنگ٬ دوستِ حرفهای جدی٬ دوستِ بریم انقلاب کتاب نگاه کنیم٬ دوستِ بریم کفش بخریم٬ دوستِ پارک و قدم و حرفهای شاعرانه٬ دوستِ عکاسی٬ دوستِ کار و حرفهای شرکت٬ دوستِ غم مردم خوردن با هم٬ دوستِ کشف آدمهای قشنگ٬ دوستِ هی عاشق باشیم با هم٬ دوستِ تصمیم مهم بگیریم٬ نقشه بکشیم برای فرداها٬ دوستِ “هی پسر بیا این نوشته من رو بخون نظر تخصصی بده “(این یکی بدجور خالی مانده)٬ دوستِ بیا فقط نگاهت کنم٬ صدایت کنم… و یک عالم کتگوری دیگر که یادم نیست.
خب الان٬ من با همه پزی که دادم بابت دوستهایم٬ یک حرفی پیدا کردم( نه لزوماً غمانگیز) که آدمش نیست٬ دستهاش هم نیست انگار. خیلی هم سعی کردم که تقسیمش کنم بین چند نفر٬ یکطور بچپانمش٬ نشده. منطقم هم نمیآید که بگویم “خب دخترم یک حرفهایی هم برای خودت میماند.” فکر میکنم تا حالا هم هر حرفی که به خیالم تقسیم کردم با دوست٬ رسوبش برای خودم مانده… حالا که قرار شده یک حرف تمام و کمال برای خودم باشد٬ هیچکس نباشد که رقیقش کند٬ مسئولیتش را از دوشم بردارد… دلم خواسته سرم توی لاک خودم باشد٬ کار نکنم٬ زیاد بخوابم٬ ساعت چهار صبح روی زمین دراز بکشم رومن گاری بخوانم. دلم خواسته توی خانه بنشینم و هی رنگ لاکم را عوض کنم و چرت و پرت بنویسم. خواهش میکنم اینقدر نپرسید “چی کارا میکنی؟” من هیچکاری نمیکنم اینروزها٬ مثل مار بوآ چمباتمه زدم و لقمهام را هضم میکنم. عاشق نشدم٬ عشقم نرفته٬ هیچ اتفاق احساسی نیفتاده. بنده به جای آهو خر خوردم٬ گویا خر به نسبت آهو دیرهضم است.

فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۷:۲۸ ب.ظ
۱. ببین! بیا حرف بزنیم. من خستهام بس که منظورت را حدس زدم و شک… من آخر از این شک و تردید میمیرم.
۲. دیشب که نشستهبودم روی مبل اضافه آمده از خانهتکانی امسال٬ دلم خواست مهمانی امروز را نروم ( و نرفتم) بس که عصبانی بودم از روش کادو خریدن کارمندگونه دوستان. جاروی شارژی؟ آخر هیچکس برای دوستش جاروی شارژی کادو میخرد؟
۳. درباره آدمهای پرمدعایی حرف میزنم که خودشان را همین خودِ الان میبینند٬ مثلاً بگویی یادت هست دو سال پیش درباره فلان موضوع چه میگفتی میگویند: «من؟ من همیشه بر این باور بودم… .» این بعضیها بعضیهایشان وضعیت امیدوار کنندهتری دارند. حداقل نظرات کلیشان را به یاد میآورند. مثلاً میدانند دو سال پیش این مدل آدمها را دوست داشتند. Else: آرشیو موضوعیشان مثبت و منفی را هم نگه نمیدارد. همهچیز را با جایش فراموش کردهاند. این آدمهای آرشیو ندارِ پرمدعا گاهاً کتک لازم میشوند.
۴. ببین! شک دارم که حرف زدن حالم را بهتر کند٬ همین سکوت و ابهام بهتر است. میترسم حرفی بزنی که یادم نرود.
۵. آنهایی که همیشه حرف تو را با فونت درشت و بیروح روی یک صفحه طوسی با نور سبز میبینند و اینقدر اسکرول میکنند که اول و آخر جملهات گم میشود٬ کی میفهمند آن ناز و کرشمه حرفهایی را که روی صفحه سفید با قلم نازک نوشته میشود. انگار برای کسی که کامپیوتر ندیده هی دو نقطه ستاره بزنی٬ دلش میریزد؟؟ به نظر من این یازده دو صفر دارها هیچکدام حرف آدم را با اساماس نمیفهمند. با یازده دوصفریها فقط باید حرف زد.
۶. شرح دادن برای من سخت شده اینروزها. دوست داشتم تو شروع میکردی به دوباره چیدن همهچیز. نرمنرم سر حرف را باز میکردی٬ درباره همهچیزهایی که توی چشمم نوشته شده…شاید راحت میشدم از این سردرگمی. حالا که ساکتی مجبورم فرار کنم. مجبورم٬ نه راحت.