شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ

نشسته‌بود جلوی تختم روی زمین. جمله‌جمله و پراکنده تعریف می‌کرد. تلفن‌شان یک ساعتی طول کشیده‌بود، همه را با هم نمی‌توانست یادش بیاورد. من بعد هر جمله‌اش می‌پرسیدم “اینم گفت؟” او سرش را تکان می‌داد، می‌پرسیدم “واقعن گفت؟ تو هیچی نگفتی؟” آه می‌کشید و باز ادامه می‌داد. یک جایی دیدم چانه‌اش لرزید، دیدم بغضش ترکید. گفت “من برای بچه‌هام آرزو نداشتم؟” داغ زد به دلم. آسمان پایین آمده، زندگی سختم شده از دیروز. به چشم دیدی دل کسی بشکند؟


۱ Comment



مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ @ ۱:۵۳ ق.ظ

قبل از کنکور ارشد، یک‌سال بعد از قبولی‌اش، به عبارتی می‌شود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جدایی‌اش بود و نمی‌دانست چه‌کار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچ‌کس نبود. این هیچ‌کس را که می‌نویسم باور نمی‌کنید چه‌قدر خالی‌ است. فکر می‌کنید هیچ‌کس یعنی آدم نتواند با بقیه درددل کند چون کسی درکش نمی‌کند؟ نه. هیچ‌کس جدای این لوس‌بازی‌ها، یعنی کسی از قصه‌ی او خبر نداشت و حالا که آن قصه به آخر رسیده‌بود باز کسی خبر نداشت. یعنی به کسی بگویی ما جدا شدیم و او فکر کند شوخی می‌کنی. مثل الان نبود که بعد از یک دوستی آبکی یک برک‌آپ آبکی‌تر صدتا دوست و برنامه هست برای فراموشی. جدا شده می‌نشست توی خانه درس می‌خواند، درس دانشگاه، و سعی می‌کرد چیزی یادش نیاید. خیلی سخت بود. ظاهرش را حفظ می‌کرد در حالی‌که اتفاق بزرگی افتاده‌بود. آتشفشان خاموش بود. یک روز فکر کرد باید برود بیرون، سینما، گردش و آدم‌های دیگر را ببیند. آتشفشان، از توی اینترنت آدرس یک نمایشگاه سفال پیدا کرد. با خودش گفت یک نمایشگاه سفال حتمن حالم را بهتر می‌کند. زنگ زد به باخبرترین دوستی که داشت. گفت همه‌چیز تمام شده و حالا می‌خواهم برود نمایشگاه سفال. آدم با خبر کنکور داشت. گفت نمی‌تواند بیاید. گفت با بقیه دوست‌هایش قرار درس خواندن دارد و بعد از کنکور می‌آید. آتشفشانِ جدا شده یک روز صبح شال و کلاه کرد، رفت خیابان مظفر لعنتی، آن سفال‌های لعنتی را ببیند. آن‌جا سعی کرد همه حواسش به سفال‌ها باشد. نمایشگاه مسخره‌ای بود یا آتشفشان زیاد توی خانه مانده‌بود. چند تا سالن را که رد کرد دید در توانش نیست این‌قدر تنهایی. اشک‌هایش آمدند. او مجبور شد سفال‌ها را رها کند. برگشت خانه و وبلاگ‌نویس شد.


۴ Comments



مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ

مریم گفت من هی منتظرم تو یه چیزی بنویسی برینی به‌ش. گفتم اتفاقن واسه همین دارم خیاطی می‌نویسم که جلو خودمو بگیرم. بابام گفته به شخصیت آدم‌ها توهین نکن. من خیلی نمی‌فهمم شخصیت آدم‌ها کجاشونه. وقتی می‌بینم یکی کاری رو با اعتماد به نفس و افتخار تکرار می‌کنه می‌گم خب این احتمالن شخصیتش اینه. نباس به‌ش توهین کنم. می‌بینم طرف خیلی تو روابطش با آدم‌ها حساسه. ادعاش می‌شه که روابط عمومی‌ش توپه. دیگه وقتی یه‌جا تو برخورد با یه دختر به شکل تابلویی گند زد، به روش نمی‌آرم. صدجا دیگه هم گند بزنه نمی‌گم. وقتی یکی ادعاش می‌شه که خوب شعر می‌گه. هی از من می‌پرسه کتاب شعرم رو به کدوم انتشارات بدم… خب من بیام بگم چی؟ بگم خیلی مزخرف می‌نویسی؟ حتمن دلیل داره. حتمن یکی هست ماهی یه بار از شعراش تعریف می‌کنه… مگه خود من نیستم؟ تازه همه این چیزا سلیقه‌ای‌ئه.

مریم گفت منتظره من یه چیزی بنویسم طرف رو بشورم بذارم کنار. آخه من بلدم. قدیما خودم خبر نداشتم بلدم. یک‌بار دبیرستان ضحی رفته‌بود رو اعصابم. موضوعش یادم نیست. یه جمله گفت من جواب دادم. باز یه جمله گفت من جواب دادم. به نظر خودم خیلی عادی بود. سه چهار تا جمله گفتیم بعد ضحی رفت بیرون از کلاس. همه ریختن سر من که “چته؟؟؟ چرا این‌جوری گفتی؟؟” من هی نگاشون کردم که مگه چی گفتم؟ اونا گفتن “له‌ش کردی، خیلی بد گفتی، خیلی…” من تا آخر سال هم هرچی فکر کردم نفهمیدم چی گفتم که خیلی بد بود. الانم نمی‌تونم بفهمم. یه چیزی می‌نویسم، فرداش دوستام زنگ می‌زنن چته؟ کی اذیتت کرده؟ چرا این‌همه پستت عصبانی بود؟ با کی بودی؟ من هی توضیح می‌دم با هیشکی بابا. از یه چیزی ایده گرفتم خوشم اومد اون‌طوری بنویسم. باور نمی‌کنن من وقتی دارم می‌رینم به کسی ریلکس باشم. فکر می‌کنن یه پست کثافت می‌نویسم یعنی خیلی عصبانی و داغونم. باید قسم بخورم که نیشم تا بناگوش باز بوده.

مریم گفت چرا هیچی نمی‌نویسی این‌همه احمق‌ئه طرف؟ بزن تو سرش! من هر روز وبلاگت رو چک می‌کنم تو برمی‌داری آموزش خیاطی می‌ذاری؟ گفتم آخه به نظر خودش عالی بوده. بردارم بنویسم این دو سه سال چه سوتی‌هایی داده؟ حرف‌ها و کارهاش رو بنویسم بقیه بخونن بخندن؟ تازه این جدا از همه احساسات و نظرات خودمه. اونا رو که بنویسم دیگه چی می‌مونه از شخصیتش؟ چیزی ندادم که… تازه بابام گفته به شخصیت آدم‌ها بند نکن. ایراد هم می‌خوای بگیری اشاره کن به یک مورد خاص در زمان خاص. نگو که تو همیشه همین عن بودی. نگو تو همیشه خراب می‌کنی. نگو صدبار تا حالا گند زدی. نگو همیشه … کسی رو له نکن.

من دارم نرم حرف می‌زنم نه؟ هنوز به‌ت نگفتم خیلی ابلهی. نمی‌خوام له‌ت کنم. می‌خوام فکر کنی عنه منم. تو آدم خوبه‌ای. ببین چه حرفای زشتی می‌زنم؟ آد‌م‌هایی که حرفی واسه گفتن ندارن حرفای بی‌تربیتی می‌زنن. من از اونام. تو خوبی، فرشته‌ای. مریم می‌گه پس‌فردا مدعی می‌شی من عاشق‌ت بودم. تو فکر کن بودم.

پست کثافته رو که نوشتم، جرقه داشت ولی مخاطب جدی نه. ایمیل زد “این کثافتو با من بودی؟” جواب دادم “برای تو بنویسم کامنت‌ها رو می‌بندم کسی نظر نده”. انگار پرسیده باشه” نظرت درباره من عوض شده؟” من گفته‌باشم “عزیزمی هنوز”. شاخصم اونه واسه له نکردن.


Comments Off



مرداد ۹م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۴ ب.ظ

کاری نکنم که نشود داستانش را این‏جا نوشت.





تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۲ ب.ظ

سه روز است انگشترم را عوض کردم، به نظر خودم فوق‌العاده‌ست. یک گل پنج‌پر با نگین براق. هرروز منتظرم یکی بگوید “اوه چه انگشتری! چه‌قدررر خوشگله، از کجا گرفتی؟؟” من در حالی که با ناز دستم را نگاه می‌کنم جواب بدهم “هوم خیلی دوسش دارم، تازه دوتا رنگ ازش خریدم…” هیچ‌کس عین خیالش نیست.

مردم صدتا صف طول و دارز توی ایستگاه تاکسی‌ها بستند، تابلوی ایستگاه‌ها را کندند. از یکی می‌پرسم این صف کجاست؟ جواب می‌دهد آزادی. کنارش می‌ایستم، نگاه می‌کنم به دور و بر، می‌گویم “اوه چه بدشانسی‌ای کاش صف بغلی بود” منظورم این است که صف ما خیلی دراز است و صف میدان صنعت کوتاه. انتظار دارم لبخند بزند. رویش را برمی‌گرداند. چند قدم که جلو می‌رویم، سر صف کرج دعوا می‌شود. یکی بی‌نوبت نشسته توی تاکسی و پیاده نمی‌شود. مأمور خط می‌رسد و سعی می‌کند دعوا را خاتمه دهد. در این میان نظم تاکسی‌ها به هم می‌خورد هیچ ماشینی برای آزادی نمی‌آید، توحیدی‌ها تندتند سوار می‌شوند. به دختر پشت سری می‌گویم “همه تاکسی‌ها دارن می‌رن تو خط توحید، احتمالن خلوته مسیرش” جواب نمی‌دهد. حواسش به دعواست. خانم محل‌نذار جلویی شروع می‌کند نوچ‌نوچ کردن. زود می‌گویم “هیشکی حواسش به صف آزادی نیس” دوست دارم در ادامه حرفم شروع کند به غر زدن، حرفی، خاطره‌ای… شاید دوست شدیم. شروع نمی‌کند.





تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ

بوی بیمارستان من رو خیلی اذیت می‌کنه، می‌بَردم خیلی دور. امیر تصادف کرده‌بود، می‌گفتن لگنش شکسته‌. دو سیر استخون بود، از شست پا تا کمرش رو گچ گرفته‌بودن. فکر کنم یک ماهی توی بمبارونای صدام  مجبور شد بیمارستان بخوابه. با پای آویزون به وزنه. من کجا بودم؟ آواره خونه فامیل. یک ماه هروقت رفتم بیمارستان ‌نشستم توی سالن پایین چون ورود بچه‌های زیر دوازده سال به بخش بیماران ممنوع بود. من رو تو اون سن نمی‌شد به جای بچه دوازده ساله جازد. می‌نشستم پایین تا وقت ملاقات تموم شه، بقیه شاد و خندون برگردن و برام تعریف کنن داداشم چیا گفته، چه شکلی شده، چند روز دیگه برمی‌گرده خونه. اون‌موقع یکی از صدام متنفر بودم، یکی از نگهبان آسانسور بیمارستان که نمی‌ذاشت من برم بالا. هر روشی بود برای رسیدن به اون طبقه لعنتی امتحان کرده‌بودم. همراه فامیل از راه‌پله می‌رفتم، لای چادرشون قایم می‌شدم، هربار می‌دید منو. یک‌بار خدابیامرز آقاجون گفت دنبال من بیا یواشکی می‌برمت، می‌دونستم نمی‌شه. تازه آقاجون چادر هم نداشت. نمی‌دونم چی‌شد آقا آسانسوری سوار شدنم رو ندید. رفتم خودمو پشت سر همه قایم کردم، یادمه نیشم تا بناگوش باز بود که یه‌هو  یکی دستمو کشید، داد زد بیا بیرون دختر. آقاجون با خنده و شوخی گفت “حالا سوار شده بذار بیاد دیگه” مأمور گفت نه، بی‌رحم آسانسور رو نگه داشته‌بود که من پیاده‌شم. همه آدم‌های تو آسانسور التماس کردند، آقا آسانسوری گفت “نه، بالا ببینن منو دعوا می‌کنن” آقاجون گفت “زهرا اشکال نداره زود خوب می‌شه میاد خونه می‌بینیش” اوه من چرا الان دارم گریه می‌کنم؟ اون‌وقتم گریه کردم. یعنی پام رو که گذاشتم بیرون آسانسور بغض چند هفته‌ایم ترکید. همه خشکشون زد. قشنگ یادمه خودمو، با اون روسری سوراخ سوراخ مشکی با شلوارک قرمز که کمربندش سخت بود، ایستاده‌بودم جلو در آسانسور از این گریه هق‌هقی‌ها می‌کردم. آدما هوار شدن سر نگهبان که ده دقیقه بذار بیاد داداشش رو ببینه زود برمی‌گرده. صدامی بود واسه خودش. بلاخره دلش سوخت، گفت باشه فقط ده دقیقه‌ها.

منو با هق‌هق سوار آسانسور کردن بردن بالا. اون بالا پر از بچه‌های همسن من بود، آقاجون گفت اینا لابد مریضن. با لباسای گل‌ منگولی داشتن تو راهرو بازی می‌کردن. اولین بار فکر کنم اونجا شاشیدم به قانون و عدالت و این‌ چیزا. رفتیم تو اتاق همه خاله‌ها و عمه‌ها با دیدن من خوشحال شدن، تحویلم گرفتن، ولی خب با اون‌همه تحقیر و زجر رسیده‌بودم بالا، چه‌قدر می‌تونستم خوشحال باشم؟ امیر تا منو دید گفت “کجا بودی بی‌شرف؟” الان دارم حال می‌کنم با استقبالش، اون‌موقع که همه خندیدن لجم گرفت. تا صدسال بعدش تو مهمونیا خاطره‌شون این بود که “فهمیدین امیر تا زهرا رو دید چی گفت؟ گفت بی‌شرف، هاهاها پسره‌ی فسقلی” عنا! به اونا چه ربطی داشت ما به هم چی می‌گیم؟ الکی باعث شدن من نسبت به بی‌شرف آلرژی پیدا کنم. تازه با دیدن حجم اسباب‌بازی‌هایی که همه برای امیر کادو آورده‌بودن غمم چند برابر شد. اصلن نمی‌دونستم اینا که فرت و فرت می‌رن ملاقات واسه‌ش کادو می‌برن. عمه یه هلکوپتر خریده‌بود، امیر تو همون هفته اول پره‌ش رو شکسته‌بود. نشسته‌بودم کنارش می‌گفتم حداقل بگو وقتی نشکسته‌بود چی‌کار می‌کرد؟ پرواز می‌کرد؟ عوضی هی می‌گفت پرواز می‌کرد! الان تو عکسا نگاه می‌کنم معلومه الکی می‌گفت. چون اونوقتا هنوز هلی‌کوپتر پرواز کن نیومده‌بود.

همون ده دقیقه دستم اومد اون بالا چه  خوش می‌گذره به‌ همه. مامان هنوزم می‌گه اون دوران گه‌ترین دوره‌ی زندگی‌ش بوده. البته مامان نمی‌گه گُه من خودم فهمیدم. می‌گه بمبارون می‌شد همه شیشه‌های بیمارستان می‌لرزید، ما داشتیم از ترس می‌مردیم ولی مجبور بودیم سر جامون بمونیم. دوست ندارم یادم بیاد جنگ رو. چرا زندگی ما افتاد تو جنگ؟ همیشه به این فکر می‌کنم که خدا چه‌جوری می‌خواد صدام رو مجازات می‌کنه؟ آتیش بسشه؟  اَه زهرا ول کن جنگ رو…داشتم می‌رفتم امیر هزار بار تأکید کرد وقتی بیاد خونه همه این اسباب‌بازیا واسه خودشه و نمی‌ده من بازی کنم. تو همون وقت کم دنبال دعوا بودیم. بقیه هی گفتن نه شوخی می‌کنه، با هم بازی می‌کنین. من می‌خواستم همون موقع عروسکاش رو ببرم. یادمه هیچ‌کدوم اسباب‌بازی‌ها سالم به خونه نرسید…

الان شکم برده نکنه هلی‌کوپتره واقعن پرواز می‌کرده. این‌همه سال یادم نبود ازش بپرسم؟ آقا آسانسوری می‌ذاره من ده دقیقه دیگه برم بالا؟ نمی‌ذاره می‌دونم.


Comments Off



تیر ۲۵م, ۱۳۸۹ @ ۸:۲۰ ب.ظ


دارم هیچ‌کاری نمی‌کنم این چند روز، هفته، ماه شاید. هرکس هرجا بخواهد برود من وقت ندارم. کتاب؟ کلیدر هنوز همان جلد اول مانده، آن یارو تروخیوی سوربز نصفه، نمایشنامه‌ی کوفت و درد از بکت نصفه، یک کتاب تکراری از سلینجر نصفه. صبح‌ها هرساعتی بیدار شوم زودتر از نه نمی‌رسم سرکار. با تاکسی و اتوبوس و مترو هم فرقی ندارد. فرقش این است که توی مترو باید بایستم و نمی‌شود خوابید. بین راه یک بسته نان معمولی می‌خرم چون تا برسم همه‌ی صبحانه‌ام هضم شده. حالم از این چیزهایی که تعریف می‌کنم به هم می‌خورد. اما واقعیت همین است. روز را نمی‌فهمم چه‌طور می‌گذرد. هیچ‌وقت حس نکردم که حرکت عقربه‌ها کند است یا زمان نمی‌گذرد. همیشه عقربه‌ها از چیزی که من فکر می‌کنم جلوترند. عصرها مرده‌ام. دلم می‌خواهد فیلم ببینم. یک سریال نیست که تا آخرش دیده‌باشم. کی این‌طور شدم؟ دو تا پارچه خریدم برای مانتو، وقت ندارم بدوزم. حالم از این جمله وقت ندارم به هم می‌خورد. احساس می‌کنم من تنها کسی هستم که این را مدام تکرار می‌کنم. آرایشگاه؟ هر هفته می‌ماند برای هفته بعد. ویندوز  لپتاپم را می‌خواهم عوض کنم. کی؟ حتی نمی‌رسم تی‌شرت‌هایی که از پارسال خریدم را بپوشم. همه روزم را با همان تاپ زیر مانتو می‌گذرانم. کار، تاپ زیر مانتو، شب، دوش، تاپ زیر مانتوی روز بعد…نوشتن؟ سولماز و خواستگار و خیاطی و قصه‌های جو همه شماره‌ خوردند. چه کسی قرار است ادامه‌شان دهد نمی‌دانم. هر هفته پنجشنبه جمعه هم مجبورم بروم اردو، سفر، گردش و باز شنبه صبح دستپاچه لباس اتو کنم. بهانه‌ام این است که باید با آدم‌ها زندگی کرد. مثلن این‌طوری معاشرتم با مردم زیاد شده، خودم را گم کرده‌ام.





فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ

نمی‌تونم سرِپا بنویسم. خودم نه، کلمه‌هام سرپا نیستن. مثلن “نمی‌توانم” رو می‌نویسم “نمی‌تونم”، “را” رو می‌نویسم “رو”. این‌طوری هم زیاد به خودم فشار نمی‌آد هم کلمه‌ها می‌تونن درازکش منظورِ من رو برسونن. مثلن همین “برسونن” دراز کشیده‌ی ” برسانند” ئه. ئه، خودش درازکشیده‌ی اَست‌ئه. نه فقط دراز کشیده بلکه یک لیوان آب پرتقالِ خنک دستشه که ذره ذره می‌چشتش. کلمه‌ها حسابی داره به‌شون خوش می‌گذره.

از دیروز تعریف می‌کنم. مریم رو بردم آرایشگاه ناخن‌هاش رو مانیکور کنه. باهاش دم آرایشگاه قرار گذاشتم، هی اصرار کرد ناهار بیا خونه‌ی ما بعدش با هم بریم. گفتم نه مزون کار دارم. واقعن هم مزون بودم. همون دمِ در صدتا سوال جواب دادم. پرسید ناهار چی خوردی؟ صبح کی بیدار شدی؟ شب کی خوابیدی؟ داری چی می‌دوزی؟ چی یاد گرفتی؟… من دیشب‌ش تصمیم گرفته‌بودم دیر داد بزنم سر بقیه.

اینو دارم می‌نویسم که بفهمم تحملم کم شده یا حق دارم. هیچ‌کس نمی‌دونه من تو این یک ماه به چند تا سوال مریم درباره‌ی ناخن جواب دادم. می‌اومدم اینترنت می‌دیدم آف گذاشته “ناخنم چه‌قدر بشه برم مستطیلی‌ش کنم؟” اس‌ام‌اس می‌داد “یه‌‌ آگهی خدمات ناخن پیدا کردم تلفنش رو می‌فرستم تو زنگ بزن قیمت بپرس.” من همه اینا رو با صبر جواب می‌دادم. یک ماه تمام به مریم درباره‌ی ناخن مشاوره دادم. پرسید مانیکور پدیکور چیه، گفتم سرچ کن. گفت سرچ چیه؟ براش توضیح دادم. بالاخره هفته پیش گفتم خودم می‌برم‌ت آرایشگاه ناخن‌ت رو سوهان بکشه مستطیلی کنه لاک بزنه، طراحی کنه، هرکاری که بخوای… دلم می‌خواست تموم شه. توی آرایشگاه نشستم کنارش کتاب خوندم، جواب سوال‌هاش رو دادم، گفتم از این در بریم بیرون نفس راحت می‌کشم. رفتیم بیرون پرسید خب حالا چی می‌شه؟ گفتم “هیچی قشنگ شده، حالا همین‌ شکلی بلند می‌شه.” امروز اس‌ام‌اس داده “حالا ناخنم رو چه‌جوری کوتاه کنم؟” چندبار اس‌ام‌اس رو خوندم. گفتم “کوتاه کنی؟؟” جواب داد “آره دیگه، بذارم همین‌طوری بلند شه؟” وای خدایا می‌خواستم سرم رو بکوبم تو دیوار. نوشتم “مریم نمی‌دونم هرکار می‌خوای بکن.”

الان فاطمه زنگ زد که فردا بیا مزون. نمی‌خواستم برم. می‌خواستم فردا صبح زود برم پیاده‌روی تو ولی‌عصر. تو مزون هم اعصابم خرد می‌شه. خانم کت دامن آبی باز کت‌دامنش رو آورد. گفت “تو خونه که پوشیدم حاج آقا گفت کوتاهه، بعد من رفتم اندازه گرفتم دیدم هفتاد و سه سانته در حالی‌که من به شما گفتم قد دامن هشتاد.” اشرف‌السادات گفت سه دفعه پرو کردید، جلو خودتون اندازه زدم. شونه‌هاش رو انداخت بالا، گفت من واسه خودم یادداشت کردم هشتاد سانت. اشرف‌السادات پول کت و دامن رو پس داد. گفت پارچه‌ش رو هم بعدن می‌خرم می‌فرستم براش.

مجید هر وقت می‌رسه گوشی‌م رو برمی‌داره بازی می‌کنه. من عین خیالم نیست. مامانش هزار بار می‌گه مجید با موبایل بازی نکن ضرر داره. مجید هم عین خیالش نیست. مامانش یک‌جوری ملتمسانه با چشم و ابرو به من می‌گه ازش بگیر. متنفرم از این کار. می‌پرسم “به چه بهانه‌ای؟” می‌گه “بگو می‌خوام زنگ بزنم” به مجید می‌گم می‌خوام زنگ بزنم، سریع می‌آد کنارم می‌ایسته می‌گه خب بزن. عین این درمونده‌ها الکی زنگ می‌زنم به مامان. بعدش هم یک اس‌ام‌اس می‌فرستم به نمی‌دونم کی. گوشی رو از دستم می‌قاپه. با ترس و لرز به مامانش نگاه می‌کنم، می‌گم مجید صبر نمی‌کنی جواب اس‌ام‌اس بیاد؟ می‌گه جوابش اومد به‌ت خبر می‌دم. دیگه چی می‌تونم بگم؟ کی از من انتظار داره سرِ مجید داد بزنم؟ یک ساعت بعدش داره با پارچه برای خودش کاردستی درست می‌کنه. می‌گه “این گربندره،  کی برام می‌دوزه؟” هیچ‌کس داوطلب نیست. می‌شینه با چسب پارچه‌ها رو می‌چسبونه. پارچه‌ها‌ی چسب خورده رو می‌ندازه گردنش می‌ایسته جلو آینه، ببینید همه ببینید گربندر درست کردم.

دارم با صدای بلند آهنگ گوش می‌دم که مثلن چیزی یادم نیاد. شاید هم فردا برم همون پیاده‌روی، تازه می‌خواستم یه عکس اوپی‌جی تو بیمارستان دی بگیرم. بابا اس‌ام‌اس داده که درباره‌ی موضوع حسن و قبح عقلی فکر کن بیا با هم بحث کنیم. گریه‌م گرفته. مامان گوشی موبایلش رو آورده که براش صدای کیبورد رو قطع کنم. سامسونگ نداشتم تا حالا، لمسی بلد نیستم. هی دستم می‌خوره همه‌چی بسته می‌شه. دلم می‌خواد داد بزنم ولی قول دادم. می‌گم مامان یادت نیست یه‌بار دیگه هم اینو ازم خواستی نتونستم؟ داد زدن شرف داره به این مدل حرف زدن، نه؟

دقیقن می‌دونم چمه. این چمه “چه بر من می‌رود” ایست لم داده کنار ساحل، این‌جا مثلن… خوش به حالِ چمه.





اسفند ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۰۵ ب.ظ

شاید امسال لازم نباشد موقع سال تحویل توی دلم همه را ببخشم و تا آخرِ سال درد بکشم. امسال می‌خواهم مثل یک انسانِ واقعی از کسانی که آزارم دادند متنفر باشم. می‌خواهم فحش بدهم، یاد خیلی‌ها بیفتم و بگویم “برو به جهنم”. چرا باید برای همه آرزوی خوشبختی و خوشحالی کنم؟ پیغمبرم من؟ دردِ این‌همه‌ زخم‌های هنوز تازه را نگه دارم که مثلن سال نو شده؟ توی دلِ من دیگر جایی برای مخفی کردنِ نفرت نمانده، برای عشق هم. بخشیدن دلِ بزرگ می‌خواهد، من دلم بزرگ یا کوچک پر شده. تحول، نو شدن، شستنِ کینه‌ها، خانه‌تکانیِ دل، آشتی… این‌ها همه حرف مفت است. یک چیزهایی زدودنی نیست، من هم از کسی انتظاری ندارم.





اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۸ ق.ظ

یکی این‌‌ها می‌گویند “من هیچ‌وقت دروغ نمی‌گم.” و منظورشان از دورغ جواب مستقیمِ دروغ است. مثل همکلاسیِ من که همیشه ادعا می‌کرد خودکارِ من دست‌ش نیست چون توی جامدادی‌اش بود. این دسته بزرگترین دروغ‌ها را در لفافه می‌گویند. دوم آن‌ها که ادعا می‌کنند بزرگترین کابوس‌شان شکستنِ دل آدم‌هاست و به خیال خوشان خیلی مواظب‌ند. این دسته کمرت را می‌شکنند، آن‌چنان که تا مدت‌ها نمی‌توانی سرپا بایستی. از این دو دسته یا باید دوری گزید یا به - رفت. بحث و توضیح منطقی دردی را دوا نمی‌کند.