<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.7.1" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>خیاط باشی</title>
	<link>http://khayatbashi.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Sep 2010 20:33:41 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	
	<item>
		<title>آیین دوستیابی ۸ یا درباره اِلی</title>
		<description>ظهرها جمع می‌شویم اتاق سولماز برای ناهار. او همه‌ی داستان‌هایی که این مدت فکر می‌کردم فقط به من گفته را برای دیگران هم تعریف می‌کند. من سرم را می‌اندازم پایین و جوری وانمود می‌کنم که برایم تکراری است و مثلن خیلی بیشتر از بقیه از سولماز می‌دانم. دیروز بین حرف‌های ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3910</link>
			</item>
	<item>
		<title>اینش سزا نبود&#8230;</title>
		<description>نشسته‌بود جلوی تختم روی زمین. جمله‌جمله و پراکنده تعریف می‌کرد. تلفن‌شان یک ساعتی طول کشیده‌بود، همه را با هم نمی‌توانست یادش بیاورد. من بعد هر جمله‌اش می‌پرسیدم "اینم گفت؟" او سرش را تکان می‌داد، می‌پرسیدم "واقعن گفت؟ تو هیچی نگفتی؟" آه می‌کشید و باز ادامه می‌داد. یک جایی دیدم چانه‌اش ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3904</link>
			</item>
	<item>
		<title>واعظان عزیز</title>
		<description>می‌پرسه روزه می‌گیری؟؟ با لحن "آخی سرطان داری؟؟" خفه که نمی‌شه. ادامه می‌ده اعتقاد هم داری؟ هرسال یک نفر هست این سوال رو از یکی دیگه بپرسه. حالا باز رفتارشون با روزه خوبه. نماز که واقعن ته اُملی‌ئه. نماز می‌خونی؟؟ لابد خیلی مثبتی. مذهبی‌ای نه؟ منم می‌خوندم ولی بعدش فهمیدم... ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3899</link>
			</item>
	<item>
		<title>عادات نویسندگی ۱</title>
		<description>پادرد داشتم. قسم خوردم کلاس و افه را کنار بگذارم و هرجور شده روی صندلی بنشینم. در بدترین شرایط، یعنی اگر چهارنفر از شش نفر روی یک ردیف دارای کون گنده باشند، باز صندلی جای هفت نفر را دارد. تمام سال‌های سفر با مترو با نمونه‌های آماری مختلف این موضوع ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3894</link>
			</item>
	<item>
		<title>مرخصی</title>
		<description>باید کمی به خودم برسم. </description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3890</link>
			</item>
	<item>
		<title>داستان سفال</title>
		<description>قبل از کنکور ارشد، یک‌سال بعد از قبولی‌اش، به عبارتی می‌شود دی یا بهمن هشتاد و چهار، که خیلی هم دور نیست. روزهای اول جدایی‌اش بود و نمی‌دانست چه‌کار کند. اصلن تنهایی زندگی کردن را بلد نبود. هیچ‌کس نبود. این هیچ‌کس را که می‌نویسم باور نمی‌کنید چه‌قدر خالی‌ است. فکر ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3885</link>
			</item>
	<item>
		<title>من به یک شلوار خوشحالم</title>
		<description>رفتم خوش و خرم برای خودم شلوار خریدم. شلوار خریدن تنهایی سخت است. اگر کسی همراه‌ت نباشد مجبوری به خاطر یک سایز و یک مدل هی بکشی بالا و برگردی سر رگال. ولی امروز تنهایی هم سختم نشد. صاحب مغازه خوش‌اخلاق بود. من وقتم را برای کاسب بد‌اخلاق تلف نمی‌کنم. ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3874</link>
			</item>
	<item>
		<title>آیین دوست‌یابی( ۷)</title>
		<description>سولماز امروز هم زود رفت. اين زود رفتن‌هايش حسابي كفرم را درمي‌آورد. درست در حالي‌كه من از خواب و خستگي مشغول لوليدنم می‌آید خداحافظی و دل من را آب می‌کند. هديه صبح‌ها دیر می‏آید. بین يازده و دوازده. وقتي مي‌روم براي ناهار صدايش كنم مي‌گويد "الان ميام" ولي پيدايش نمي‌شود. ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3868</link>
			</item>
	<item>
		<title>آیین دوست‌یابی( ۶)</title>
		<description>ناراحتم. دارم لواشک می‌خورم با پلاستیک روی‌ش. همزمان به صدتا چیز فکر می‌کنم و حال ندارم هی لحظه به لحظه بکشم پایین پلاستیک را... هفته پیش دو روز یادم رفت با سولماز خداحافظی کنم. به اين شكل كه ساعت چهار و نيم رفتم توي اتاقش و گفتم "وقتي مي‌خواي بري ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3861</link>
			</item>
	<item>
		<title>گو تو خوش باش&#8230;</title>
		<description>مریم گفت من هی منتظرم تو یه چیزی بنویسی برینی به‌ش. گفتم اتفاقن واسه همین دارم خیاطی می‌نویسم که جلو خودمو بگیرم. بابام گفته به شخصیت آدم‌ها توهین نکن. من خیلی نمی‌فهمم شخصیت آدم‌ها کجاشونه. وقتی می‌بینم یکی کاری رو با اعتماد به نفس و افتخار تکرار می‌کنه می‌گم خب ...</description>
		<link>http://khayatbashi.ir/?p=3853</link>
			</item>
</channel>
</rss>
