دی ۳۰م, ۱۳۸۵ @ ۱۰:۴۲ ب.ظ

مادر بزرگ و پدر بزرگ مهمان ما بودند،اخلاقشان پیر شده،ولی قصه هایشان شیرین است،مادر بزرگ من در محله زرتشت نشین بزرگ شده،خودشان هم اجدادشان زرتشتی بودند،با پدر بزرگ هم که حرف می زند به زبان زرتشتی(گوری) حرف می زند،امشب از مدرسه رفتنش می گفت که پاپی سگشان دم در مدرسه می نشسته تا برگردد،از گربه هایشان،از محله،…ما نمی فهمیدیم پدر و پسر خاله ترجمه می کردند…امروز روز خیلی خوبی بود…خدا ؟بله،حضور خدا را می پذیرم در این روزها…

امروز فکر می کردم،این دوستان پر مدعای من کاری به حال من ندارند،هر وقت حال خودشان بگیرد به من هم زنگی می زنند،از بداخلاقی ام شاکی می شوند و می رود تا چند ماه بعد…یکبار نشد یکیشان بیاید دنبال من برویم بیرون،سینما،پارک،قدم…خیلی دلم می خواهد قدم بزنم،در سکوت محض پا به پای کسی و در ذهنمان گفتگو کنیم………حسرت یک قدم زدن به دلم مانده!فکر کنم یکبار دیگر هم گفتم،پالتو ،موهایم،….

 


Comments



دی ۳۰م, ۱۳۸۵ @ ۲:۱۵ ب.ظ

من عاشق مهمانی ام،عزا و عروسی برایم فرق ندارد!!این روزها مهمان زیاد داریم و من کتابها و جزوه های TQM را کنارگذاشتم و …همین روزهاست که آذر نوش زنگ بزند که چقدر خواندی؟؟؟بیشتر از امتحان از آذر می ترسم،از بس که بازخواستم می کند!!خیاطی را هم جمع کردم تا بعد از دهه محرم،لباس ایزابل خیلی بزرگ شده،برای خودمم بزرگ است!!!لباس مادر را هم نبریدم ،خیلی اسلوموشن خیاطی میکنم!!

این روزها یه عالمه خبر عروسی شنیدیم،همه نزدیک محرم دستپاچه می شوند!!یازده ماه سال بیکارند همین یک هفته به تکاپو می افتند…

الگویش را پیدا نمی کنم،فردا می گذارم.


Comments



دی ۲۹م, ۱۳۸۵ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ

هر بار میرم آپ کنم،به جای اینکه بزنم عضو قدیمی ام،میزنم نیو بلاگر،بعد یه بلاگ جدید ایجاد می کنم و..تا آخراش که میرم یهو به ذهنم میخوره، چرا نرسیدم به پستها؟؟تازه می فهمم که دارم چیکار میکنم.. ساین اوت میکنم و میام بیرون. از خنگی که نیست؟

 





دی ۲۸م, ۱۳۸۵ @ ۳:۲۰ ب.ظ

به روز رسانی زود به زود یعنی حال طرف خوش نیست و می خواهد خودش را خوب و خوش و بی خیال نشان دهد!!من که اینطورم…

نکته:

زحمت بکشید موقع پرو که می آیید با همان تیپی بیایید که می خواهید به مجلس بروید،سوتین مناسب بپوشید،اگر قرار است گن بپوشید برای پرو هم بپوشید،از صبح صد جا رفتند عصر با یک ریخت آویزون میایند پرو!!!خب گند می زنید به همه زحمت خیاط!!!                                                                      چند وقت پیش یه خانومی آمد گفت من خیلی چاقم شلوار اندازه ام نیست!! هر چه می گوییم ما شلوار و اینها نمی دوزیم،نمی فهمد!!خلاصه اندازه اش را گرفتیمو…!چند وقت بعد اومده با یه عمل ساکشن!!!لاغر شده و شلوار دوخته ما بزرگش بود…ناچار دوباره اندازه گرفتیم و کمر را تنگ کردیم،دفعه سوم که آمد دور کمر برگشته بودبه همان اندازه های اول!!!یک نکبتی بود این شلوار،آخر سر هم اشرف السادات با پیک فرستاد در خانه شان!!!بعضی مشتری ها اعصاب برای آدم نمیگذارند،خداییش اشرف السادات خیلی صبور است!!

بر می گردم

خوب ادامه مطلب اینکه لباسهای شب را معمولا با کاپ سینه می دوزیم که دیگر نیازی به سوتین نباشد،خیلی زشت است بند سوتین از زیر لباس بیرون بیاید،حداقل اگر اصرار دارید از نوع بدون بندش تهیه کنید،خیلی ها با وجود اندام مناسب و لباس زیبا باز هم آویزان به نظر می رسند،برای این است که لباس را باید چندین بار بپوشید و تمام جزئیات را ست کنید…

خوب پوشیدن یک لباس زشت می تواند زشتی آن را از بین ببرد!

 





دی ۲۶م, ۱۳۸۵ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ

من از کل فیلمها و سریالها یکی یانگوم،بانوی دربار را می بینم،یکی پرستاران،زیر تیغ را می دانم بی نظیر است ولی طاقت ندارم اینهمه درد و رنج را،به قدر کافی غصه دارم،مصائب جناب پرستویی را تاب ندارم…

امشب “بن” عروسی را بهم زد،حلقه را به “براون” پس داد و قلب من از جا کنده شد…گفت اشتباه کردم!همین!!!براون خندید و سعی کرد عادی باشد….هر چه بیشتر بخندی دردت بیشتر می شود،معده ات بیشتر می سوزد،بغض می کنی…

تنهامه خدا!چی کار کنم





دی ۲۵م, ۱۳۸۵ @ ۶:۱۲ ب.ظ

قبول دارم ،زیادی پوشیده است ولی زیبا است،جلویش پنس ندارد…





دی ۲۵م, ۱۳۸۵ @ ۵:۵۸ ب.ظ

نمیدانم این استرس مرگبار که باعث شده تب کنم برای چیست!امتحان که استرس نمی آورد برای من…مزون نرفتم ،دلم برای اشرف السادات تنگ شده و برای پارچه های زیبا و مدلهایش…

میدانستید خیلی از رنگها در ایران وجود ندارد؟۸۰ درصد مدلهای ژورنال با رنگهای خودشان زیباست که آن رنگ را نمیتوانید در بازار پیداکنید!!رنگی بین صورتی و سفید،ملیــــــح!!!رنگهای بی اسم…ژورنال جدید که می آید اشرف السادات انگار شارژ می شود،ببین ببین این رنگ را ببین،خیلی ناز است…اعتراف می کنم من به اندازه او به ذوق نمی آیم!!(چه می گویی دختر تو مگر به ذوق هم می آیی؟؟)

ترد میل :دو نوع است موتوردار و بدون موتور،ظاهرا نوع بدون موتورش که با توان پای ما حرکت می کند برای زانو خوب نیست،ولی از موتوردارش بد نشنیدم!موتورهای دو اسب بخارش زیاد است ولی عمری اگر بخواهی و بچه دار باشی و…دو اسبه دوام نمی آورد،۴ اسبه هایش قوی و مناسب برای وزنهای ۱۰۰ به بالاست!اینها را من فهمیدم مغازه دارها همان دو اسبه ها را دارند و همان را تعریف می کنند،۴ اسبه ها قیمتش از ۱و ۳۰۰ به بالا بود ،خوب یادم نیست!! اما چرا ما نخریدیم؟؟ما مدلمان اینجوریست!فهمیدیم کتانی بخریم و تو خیابان بدویم هم کم خرج تر است هم تنبل نمی شویم….و در آخر من کلاس بدمینتون اسم نوشتم پدر هم صبحها ماشین بر نمی دارد…

من هم بی نهایت از آشنایی با شما خوشبختم خانم

می خواستم از حال بدم بگم،ناله کنم…بی خیال پاشو جمع کن خودتو برو سر درس!!بلغم!!!





دی ۲۴م, ۱۳۸۵ @ ۶:۰۳ ب.ظ

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست ،
مست مست
گفت : تورا فرصت تعلیم هست ؟
گفت : هست
گفت :
که ای خسته ترین رهنورد
سوخته و ساخته گرم وسرد
بر رخت از گردش ایام درد
چیست برازنده بالای مرد ؟

گفت : درد
گفت :
چه بود ای همه دانندگی
راست ترین راستی زندگی ؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود
ناگه ، از شاخه ای افتاد برگ

گفت : مرگ

 





دی ۲۳م, ۱۳۸۵ @ ۸:۵۸ ب.ظ

مسافر کوچولو :چه می کنی؟

میخواره: می میزنم!

مسافرکوچولو:می میزنی که چی؟

میخواره: که فراموش کنم.

مسافر کوچولو: چی رو فراموش کنی؟

میخواره:سرشکستگی ام رو.

مسافر:سرشکستگی از چی؟

میخواره: از میخواره بودن!

نخند احمق!!خیلی دوره های زندگی تو و آدمهای اطرافت داره تو این دور باطل طی میشه!!یه کم عقب وایسی و نگاه کنی تازه می فهمی …

هی میرم تو بلاگر،لاگین می کنم،نفس عمیق می کشم،یه جمله می نویسم،سریع دیلیت می کنم،ساین اوت وفرار…حرفی ندارم برای گفتن،دلم تنگ نشده برای هیچ دوستی…دوستی نکرده ایم…آشنای دوربودیم…بی پروا بگویم حال هیچ کدامشان را ندارم…

طرح دامن پایین را می گذارم،الگویش را وقتی کشف کردم توضیح می دهم،ولی می دانید؟به نظر من خیاطی بی الگو وبی قید شیرینتر است،فقط باید شجاع باشی و اکسپرت!

امروز با شیوا رفتیم گشت و گذار ،یه آیس پک اسمارتیس هم خوردیم که حالم به هم خورد!!من اصلا اسمارتیس دوست ندارم نمی دونم چرا شیوا گفت منم گفتم هر چی تو بخوای…یادته گفتی هر چی تو بخری دوست دارم؟اونروز احساس کردم خوشبخت ترین مرد زمینم!(یه بخش از فیلم من)شاید به خاطر این خاطره به شیوا هم گفتم هر چی تو بخوای….دیوونه ام دیگه!!بگذریم!

این الگو: 

این هم یک شعر:

کره الاغ کدخدا     یورتمه میرفت تو کوچه ها

تنها روی سه پایه    نشسته بود تو سایه

من و دادشم و بابامو عموم    هفته ای دوبار می ریم حموم

نه جانم

برو خونتون ترو به خدا….

این تیکه هایی از شعر حسنی توی ده شلمرود بود که من براش می میرم!!

نکته روز: با زشت ترین پارچه ها هم می توان لباسهایی زیبا دوخت.





دی ۲۱م, ۱۳۸۵ @ ۷:۰۷ ب.ظ

نمی توانم که هر روز بروم مزون!!امتحان دارم،کلی درس و مقاله و پروژه نصفه روی دستم مانده!!

محرم و صفر ،سفارشها کم می شود،ما هم قبل از محرم بیشتر پارچه ها را برش می زنیم،نمی دانم چرا ولی مردم دوست ندارند روزهای عزا لباس بدوزند،اشرف السادات هم دوست ندارد روزهای عزا پارچه ببرد،من هم دوست ندارم…

دیروز کتابخانه درس خواندم،چند نفر بهم سلام کردند ولی من هر چه به ذهنم فشار اوردم نفهمیدم کجا دیدند مرا!!یک نفر هم بهم چشمک زد!!!بعد برگشت گفت ببخشید!!!!آخر سر هم که می رفتم یک دختری ضربه ای به پشتم نواخت!که سلام چرا اینجا نشستی؟؟؟این را دیگر تاب نیاوردم،با چشمانی گرد پرسیدم من شما را میشناسم؟؟با همین تشخص پرسیدم!جلوتر آمد خیره نگاهم کرد و گفت: چقـــــدر شبیه نفیسه ای!!!ببخشیـــــد!!بقیه هم آمدند و گفتند آره ه ه ه ،شالت هم همرنگ اوست!!و من تازه معنی سلامها و چشمک و نگاهها را فهمیدم!مرا بگو چقدر شالم را جلو کشیدم،پاچه شلوارم را پایین کشیدم…گفتم شاید ۶ ۷ ماهه اینجا نیامدم قانون آمده شال سرتان نباشد…کلی دلهره داشتم اینها که من را اینجور نگاه می کنند منتظرند مسئول کتابخانه بازخواستم کند…خلاصه موضوع این بود که من شبیه نفیسه بودم،همین!

امروز زمانبندی را تمام کردم،شنبه شاید سری به مزون زدم.از بلوزهایی که گفتم این یکی را خیلی دوست دارم و این دامن :