
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۵ @ ۵:۲۲ ب.ظ
چقدر ….حرفهایم…….تنهایی…….بغض…ذهن….
قبل ترها این اطراف خدایی بود…هست هنوز؟

بهمن ۲۹م, ۱۳۸۵ @ ۶:۲۵ ب.ظ
سلام
امروز می خوام یه نکته بذارم به درد هنر درک نکنها هم بخورد!
الان چی تنتونه؟؟هر چی هست یه نگاه به درز لباستون بندازین،چند تا دوخت داره؟؟یکی درزه!یه دوختم سر پارچه شبیه زیگراگ هست به اسم ریشه گیری یا سردوزی!۹۹/۹۹ درصد پارچه ها برای دوخت باید ریشه گیری شوند،البته بعد از برش الگو و گاهی بعد از دوخت درزها!حالا این ریشه گیری به چه درد می خوره؟؟خوب وقتی پارچه رو می بریم سرش ریش می شه و بعد از استفاده هی ریش تر میشه یهو می بینین همش رفت!
چرخ خیاطی های معمولی همه ریشه گیری رو دارن ولی برای ریشه گیری یه چرخ مخصوص خفن هست!کار باهاش سخت نیست ولی احتیاط لازمه!چون قبل سوزن یه تیغ داره که پارچه رو صاف می کنه بعد سردوز می زنه!اینم چرخش:

همینطور که می بینین اگه نخ این چرخ در بره چون یه سوزن و دو تا تیغ داره بیچاره ای تا دوباره راهش بندازی،البته خیلی هم بد نیست من نمی دونم چرا ازش می ترسم!!
خوب حالا نکته به درد بخور اینکه مهمه وقتی ریشه گیری می کنیم دو تا سر پارچه رو جدا ریشه گیری کنیم یا با هم!دو سر جداتمیز تر هست و برای اتو کار مان آسان میشود ولی اگه دو تا درز با هم سردوزی شود وقتی می خوایم اتو کنیم قلمبه میشود زیر درز!!مفهومه؟؟اینم دو تا شکل:


حالا انتظار نداشته باشین همه تی شرت ها و شلوار لی ها هم اینطور باشند ها!اینها که اتو نمی خوان معمولا دو سر رو باهم دوختن!ولی یه لباس ۹۰ تو منی که می خرین این چیزها رو نگاه کنین!این نکات جزو خوش دوختی خوش پوشی خوش اتو بودن لباس هست!
هان این خط اتو رو هم دقت کنین یه هو وسط شلوار یه خط اضافه نباشد ،بعد درز هم اینطور دوتایی دوخته شده باشد دیگه اتو بردار نیست…
خوب کافیه.
پ.ن.الان یه دور متن خودم رو خوندم ،تند بود و بد اخلاق!نمی دونم چرا به تدریس که می رسم اینجوری میشم،به ایزابل هم که درس می دهم جمله دوم اتو ماتیک ولومم زیاد میشه!خلاصه ببخشید دست خودم نیست!

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۵ @ ۹:۳۵ ق.ظ
سلام
ادامه دامن دوزی رو می گم!اون دامن فونه (۱) یادتون هست؟جلوش دکمه داشت،همین پایین صفحه ست هنوز نرفته!پفتم که عین عین دامن تنگه ،همون الگوی دامن تنگ رو که کشیدی رو پارچه،پایین دامن دو تا سه سانت اضافه تر از ۲۵ سانت جلو می ری،این شکله، از خط پایین دامن(همون قد)به خط باسن وصل می کنی.هم جلوی دامن هم پشت. اگر خواستی مثل دامن این خانومه بشه همون۳ سانت کافیه چون جمعا ۱۲ سانت از دامن تنگ گشادتر میشه،اگر از این هم گشادتر خواستین باید فون (۲)رو یاد بدم .
بعد اینکه،دیدین دامن ها چند مدل چاک دارن؟چاک پشت دامن،جلوی دامن ،یه چاک یه طرفه جلو،پهلو… خوب حالا این دامن تنگه که دختره لباس آبیه پوشیده اگه گفتین چه طوریه؟؟فکر کردین قیچی زده جلوی دامن رو دو تا چاک داده؟؟؟؟نخیرم!!اون ساسونهای جلوی دامن رو که ما یه مثلث کشیدیم،واسا شکلشو پیدا کن بذارم، ایناش. اون خط وسط ساسون رو تا پایین برش زده،که چی؟؟که دوباره بدوزه به هم ولی پایینشو ندوزه بشه چاک!!بعد هر دو تا ساسون جلو را همینطور ببری دو چاک روی ران خواهی داشت!
دیگه همین! خوب تا الگو نکشید اشکالاتتون رو نمیشه،الان همه چی خوب و قابل فهم به نظر می یاد!

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۵ @ ۴:۱۲ ب.ظ
بیشتر از همه از آن ضربدره خوشم می آید که پستهارو حذف می کنه!!آنهم یک پست N خطی رو…

بهمن ۲۴م, ۱۳۸۵ @ ۸:۲۶ ب.ظ
جمله هایی که امروز مرا کشت:
سوبان:بیخیال ماندن میشوی! بیخیال رفتن نیز هم! خو میگیری به اینطور بیهیج و با هیچ زندهگی را خط خطی کردن …
من و مترسک: بازش کردیم وبه حرمتش نشستیم ، تو آن بالا و من این پایئن ، و من ، تنها من ، شروع کردم با حرص و ولع تمام سهم تو را از سفره ی دلمان خوردن
و بی نهایت خوشحالم که یک پیامبر دوباره نامه های عاشقانه اش را از سر گرفت.

بهمن ۲۴م, ۱۳۸۵ @ ۹:۱۰ ق.ظ
بخورید و بیاشامید ولی دور کمرتان از ۷۵ بیشتر نشود.

بهمن ۲۲م, ۱۳۸۵ @ ۶:۴۸ ب.ظ
می دانی،هر قدر هم که از همه چی بیزار شده باشم سرودهای انقلابی هنوز دلم را می لرزاند!ایران را دوست دارم،به انقلاب مردمش احترام می گذارم و هنوز به این عقیده نرسیدم که اینهمه مردم در سال ۵۷ اشتباه کردند،مردمی که خرد ترین متفکرشان خسرو گلسرخی بود با آن دادگاه با شکوهش که گفت من بر سر جان خود چانه نمی زنم!
انقلاب دوم ولی متفکرینش کسانی هستند که بی سوادیشان بیداد می کند و در هر حال منافع خودشان را فراموش نمی کنند…برای همین است که هیچ چیز عوض نمی شود …
***
هنوز هم مرا می بوسد،توی دلش می نشاند،ولی من هیچ نمی خندم،دلم دیگر نمی لرزد!!می دانم برای آرامش خودش است،به خیالش درد من هم آرام می شود با محبتش…
یادش بخیر عشق سالهای جوانی،چند روز پیش اتفاقا در شهر کوچکی تلفن خانه ای را دیدم که روزها از آنجا به تو زنگ می زدم و…چه هیجانی داشت.متشکرم از عشقت.

بهمن ۲۱م, ۱۳۸۵ @ ۱۲:۳۵ ب.ظ
قیافه من یه مشکلی داره!!نشده یه دربونی منو ببینه نپرسه آی خانوم کجا کجا؟؟ دانشگاه،بیمارستان،شرکتهاو اصولا هر جایی که درو دربون داره!من همیشه در حال بحث و جدل با این افراد بیخود هستم!از شغلهایی ست که همیشه دعا کردم خدا مشابهش را هم نصیبم نکند که یه جا بایستم و به بندگان خدا بند کنم و کارت بگیرم و…امروز هم یادم رفت برگه ملاقات را به دکتر بدهم و از آنجایی که دو دفعه رفتم به اتاقش و خداحافظی کردم روم نمی شد برگردم!!می گم خانوم من کارتمو نمی خوام ۴شنبه میام می گیرم میگه نــــــــــه!!یکی نیست بگه تو امضا نداشتی چرا وایسادی؟؟؟حالا مگه پاچه ما رو ول می کرد!!!هر چه مصاحبه ام با دکتر دلنشین و مفید بود این دو تا جانور ر*ن به اعصابم!!
آلرژی پیدا کردم به عزاداری و نوحه خوانی و روضه و…هر چه بیشتر گوش می دهم بیشتر حالم بد می شود!!دلم می خواد موسیقی گوش بدهم و به امام حسین فکر کنم،یا حدافل یک کتاب بخوانم،واقعا دلم نمی خواد برای واقعه عاشورا اشک بریزم،برای یک واقعیت با عظمت و پر از درس که هر روز می شود درسهایش را دوره کرد،گریه کنم که چه؟؟مرگشان هیچ برایم غم انگیز نیست…نمی فهمم معنی این روضه ها را….
فیلم دیشب( ۱۹۰۰)،قشنگ بود!کند بود ولی داستان زیبا و جالبی داشت،دلم یک فیلم آرام دیگر از همین نوع خواست.
دل خسته ام،یک چایی داغ شاید اعصابم را آرام کند

بهمن ۲۰م, ۱۳۸۵ @ ۱۲:۳۳ ب.ظ
دامن بعدی این است ،مثل مثل دامن تنگ است فقط یک کمی فرق دارد…فون شماره ۱ همین است.


بهمن ۱۹م, ۱۳۸۵ @ ۲:۳۱ ب.ظ
کمر دامن را نگفتم!یک نوار به پهنای ۶ و طول کمرتان از پارچه ببرید،لایی چسب بچسبانید و از وسط تا کرده اتو بزنید،میدانید دامن برای اینکه خوش فرم باشد لازم است آستر داشته باشد،پس اگر می خواهید دامنتان حالت رسمی تری پیدا کند آسترش را هم به همان روش خودش ببرید فقط کوتاه تر.درزها را که دیگر می دانید چه طور وصل کنید؟؟
یه چیزی بگویم به قول همه پی نوشت:اینقدر نگویید حالمان از خیاطی به هم می خورد و هیچ وقت حوصله اش را نداشتیم!!هیچ کدامتان به اندازه من از خیاطی متنفر نبودید و هیچ کدام هم به اندازه من بی استعداد نبودید،دفتر خیاطی دوره راهنمایی و کلاس خیاطی را یادتان هست؟؟همیشه توی دستشویی قایم می شدم تا مجبور نباشم جلوی معلم کوک بزنم!از بس که نخهایم گره می خورد و مانتوو شلوارو.. و دفتر را به هم میدوختم!!الان هم یادم می آید تنم می لرزد…آخر سر هم نمره کارگاهم صفر شد،چون برگه نمره ها را از لای ورق الگوهای روی میز معلم پیدا کرده بودم و دور از چشم معلم برای خودم و دوستهام مثبت گذاشتم،و به همین اکتفا نکردم و برای چند تا از آنهایی که بدم میآمد منفی گذاشتم و جریان لو رفت …و تا پارسال هم همین بود…
می دانید؟زندگی هم به اندازه همین وصله کردن های خیاطی اعصاب خرد کن است،هزار بار پیش می آید که با دقت و ذوق درزها ی یک تصمیم را چرخ می کنی و وقتی لباسش را پرو می کنی می فهمی همه چیز را سر و ته دوختی!!دیوانه کننده است!!
بعضی وقتها یک درز را ۳ ۴ بار می شکافم و حق با شماست به مرز جنون می رسیم از اینهمه اشتباه،ولی باید تمرین کنیم که صبر کنیم و ادامه بدهیم،استاد خیاط من شاید چندین بار گلهای روی دامن عروس را بشکافد که تمیزتر بدوز و من باید عادت کنم که از کوره در نروم،خدا هم گاهی همین چیزها را از آدم می خواهد،نه؟می توانیم بگوییم این ظالمانه است؟؟اگر آدم توانایی کار کاملتر را دارد باید انجام بدهد،به همان دلیل که مشتریها لباس تمیز و کامل می خواهند خدا هم بنده های کامل می خواهد…
شما را نمی دانم ولی من در زندگی ام رویاهای زیادی دوختم و شکافتم،بد قلقی یک دامن از خراب شدن اون رویاهای زیبا تلختر نیست،مطمئنم…خیاطی شاید یک روش برای تمرین صبر باشد،نه پدر؟؟