فروردین ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۲:۰۰ ق.ظ

دلم برای رویه ها،سطح روشون،حجم حاصل از دورانشون و اون معادله های هچل هفتشون تنگ شده! شکل دمبل ،قلب ، پروانه و…  چه دوران خوشی بود سرو کله زدن با معادلۀ یه هذلولی!تشخیص بیضی و هذلولی سخت ترین کاردنیا بود…حالا حسرت همان سری هایی را می خورم که با هیــــچ آزمونی واگرایی و همگرایی اش معلوم نمیشد…

زندگی هر روز سخت تر می شود،هر ساعت؟هر لحظه؟


Comments



فروردین ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۳:۰۱ ب.ظ

یه پارچۀ هندیه قدیمی رو با اتو سوزوندم،اونم قسمت جلوی لباس که پنس و ساسون نداره!!

گرون نبود،یه ساسون اضافه هم پوشوندش ولی به شدت ناراحتم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم… این پست پایین را هم عوض کردم،نمی خوام ۴ نفر هم که میان اینجا دلگیر بشن…گریه ام میاد


Comments



فروردین ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۶:۴۰ ب.ظ

یه حسی دارم!این آقایون که میان اینجا انگار اومدن تو این مغازه های لباس زیر !!بی خیال بابا اون قدیمها یه پارچه می زدن “ورود آقایان اکیدا ممنوع” الان که دیگه تو پیاده رو ها هم شورت وسوتین میفروشن تازه  امکان پرو هم هست!!اخیاطی که دیگه زنونه مردونه نداره! 

حالا وحی نازل نشده که هر کی براتون کامنت گذاشت شما هم جبران کنید!!آدم دلش می سوزد این مردهای قیچی نشناس می آیند به زحمت کامنت می ذارن!!من هم که اینهمه وبلاگ جورواجور می خونم چون تمام وجودم خیاطی و هنر نیست،یه قسمت از روحم داره پایان نامه می نویسه اونم واسه صنعت فولاد…یه قسمتهای دیگۀ روحمم داره با هزارویک مشکل دنیای وحشی درون و بیرونم می جنگه!!حالا شما روحتون واحد خیاطی و هنر نداشت عیب نداره که!راحت باشید!

 جوابها:

خانم رینی دامن تنگ و کوتاه دیگه مدل نداره که همونیه که تو آرشیو هست!نوشین مهربان منم حسم به این لباس عروسه همین بود :)خانم فاطمه اینکه دختر ۱۳ تا ۱۶ سال چی بپوشه بستگی به فرهنگ خانواده ها داره!من اصولا برای دختر بچه ها کت دامن و کت شلوار رو نمی پسندم،مدلهایی که من دیدم معمولا تاپ دامن با یک کت کوتاه هست یا پیراهن با آستین پفی که با گل و حریر تزئین میشه!برای سن-۱۶ ۱۵ سال کت شلوار خوبه یقه اش دست خودتونه اگه میخواین زیرش بلوز بپوشه اصلا یقه نذارین یا انگلیسی باریکتر…لباس شب هم اگر می پوشند ماکسی نباشد یا فانتزی باشد که خیلی زنانه نشود…والا نظر خودتونه دیگه بیشتر از این ذهنم قد نمی ده!!





فروردین ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۲۳ ق.ظ

یه چندتا مدل می ذارم که با هزار زحمت از تو ژورنال های مزون عکس گرفتم!!اول دامن سرخپوستی برای عادله جان،این عکس خیلی واضح نیست ولی خوب میشه فهمید چه جوریاست!این عکس رو کلیک کنید این لباس بچه مدل رو واضح نشون می ده ،به دلخواه می تونید لوزی ها رو کوتاه و بلند ببرید:

دو مدل دامن خیلی ناز:

این یه مدل لباس عروس فوق العاده است که ما یه دونه ازش دوختیم،۱۵ متر حریر ارگانزا برد!!!!اگه مثل من نیم متر قد دارید به این مدل فکر نکنید،چون پاهاتون باید بلند باشه تا دامنش خودشو نشون بده!

چندتا عکس دیگه هم دارم ولی حجمش زیاده یه فرصت دیگه می ذارم، این عکس هم یکی از کاریردهای بند و بندینکه!

لاله جان ما اصلا از نوار اریب استفاده نمی کنیم،تاپها ی مجلسی و لباس شبها که همه کامل آستر می شوند،کتها و بلوزها هم سه جاف از خود پارچه می دهیم!دوختش را یه بار امتحان کردم که خراب شد!اگر جایی بهش برخوردم حتما عکس می گیرم،سه جاف را هم باید تو یکی از آموزشها بگویم،ممنون که یاد آوری کردید.

 





فروردین ۲۰م, ۱۳۸۶ @ ۷:۰۹ ب.ظ

سلام

خواستم به یک نفر بگویم که شاید من یک ماه دیگربروم سفر،یعنی اگر خدای بالای سرم تصمیم بگیرد؟بخواهد ما یه سر برویم کربلا و برگردیم…از همین حرفها!خواستم به یک نفر زنگ بزنم هیچکس پیدا نشد،خواستم جایی بنویسم که امروز رفتم برای کارهای گذرنامه…خوب بعضی وقتها هیچ کس پیدا نمی شود…این بعضی وقتها گاهی ماهها طول می کشد…مهم نیست،هست؟مهم اینست که من خانه ای درختی برای خودم ساختم دور از چشم همه،اینجا دوستانی مجازی دارم،اعصاب خرد کن ترین هنر دنیا را یادشان می دهم و گاهی حرفهای بیهودۀ روزانه ام را می شنوند…زندگی شیرین است…

با همۀ نا شکری ها و کفر گویی های این ماههای تلخ حس می کنم ته دلم خوشحال است از این سفر ناخواسته،ذوق دارم که شاید به لطف آنهمه قدیس آن دیار، معجزه نه، تحولی رخ بدهد و من تازه ای از من متولد شود،پاک،بی رنگ تعلقی و بدون اعتیاد…اعتیاد اعتیاد است حتما که نباید دود و دم داشته باشد،به هزار چیز می توان معتاد شدو من هر روز یک راه برای ترک امتحان می کنم،خون بازی را که دیدم گفتم شاید خاله ای،خانه ای،سفری یا حتی یک دوست دلسوزبتواند آزادم کند،خانه و خاله و دوست دلسوز را پیدا نکردم،شاید،فقط شاید این سفر راهی باشد!!می گویم شاید برای اینکه چند وقتی ست زندگی با نشانه ها و ستاره ها را کنار گذاشته ام! به زودی یکسال می شود که با واقعیت دنیا زندگی می کنم نه با نشانه های ملکوت…خدا خودش با خبر است که من دیگر منتظر معجزه نیستم…

بگذریم.راستی یک چیز دیگر هم دلم می خواهد بگویم ،گوشی ام را ارتقا دادم،از ۷۶۱۰ به W710!نه اینکه بد باشد ولی پیر شده بود،دکمه هایش جا نمی رفت!حالا دلم نمی آید بفروشمش ،خداییش این دو سال هیچ کس به اندازه این گوشی همراه من نبود!!

همین دیگر،شرمنده وقت عزیزتان را گرفتیم،حالا بهترم…فردا دوباره خیاط می شوم!

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
ار نو برایت می نویسم
حال همۀ ما خوب است
اما
تو باور نکن…





فروردین ۱۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۲ ق.ظ

سطح شمارۀ یک:

درس امروز یه نکته ست،این بندهای باریک که برای تاپ دکلته،دکمه های پشت لباس و یه عالمه چیز استفاده می شه رو دیدید؟این پایینی ها مثلا:

 

دوختن این بندها و حتی بریدنشون نکته داره،اینطوری نیست که دراز دراز از کنار پارچه مستطیل ببری بعد بدوزی و… این بندها باید به شکل مستطیل بریده بشن ولی از قطر پارچه، مثلا یه تیکه  مستطیل ازپارچه مونده ،از قطرمستطیل بندها رومی بری،مهندسیش میشه طوری که تار و پود ضربدری باشند روی بند!مفهومه؟

مرحلۀ بعد دورشو می دوزی و یه طرفشو آزاد می ذاری که برگرده،بعد با یه میل قلاب بافی بر می گردونیش که مثل این کرمها میشه!بعد هم باید به شدت اتو بشه!اگر اینو راست راست از کنار پارچه می بریدین کرم نمی شد می شد حلزونی که اتو نمیشه و صد تا تاب می خورد!

بعد دوختنشم صاف صاف نیست باید یه کم هلالی بدوزیم دورشو، تا راحت برگرده!

سطح شمارۀ ۲:

 دامن سرخپوستی می دونید چیه؟این دامنهایی که لوزی لوزی از بالای کمر دوخته می شه ولی پاییناش آزاده،اسمشو از کتاب پیدا کردم ،مدلهای مختلفی داره،چند روز پیش ما یه مدلشو دوختیم که یه دامن تنگ معمولی تا باسن هست و از اونجا به بعد لوزی ها روی هم قرار می گیرند،یکی در میان حریر و پارچه…برای رقصیدن زیباست.عکسش رو بعدن می ذارم.

سطح شمارۀ ۳:

خوب یه کم دیدتون رو نسبت به لباسها حرفه ای تر کنید تا کی من انواع قیچی را توضیح بدم!!

پ.ن.خیلی تند گفتم!الان که خوندم فهمیدم.





فروردین ۱۳م, ۱۳۸۶ @ ۸:۵۲ ب.ظ

سیزده به در امسال هم به مشق نوشتن گذشت!!به سن و سال ربطی نداردانگار…





فروردین ۱۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۵۸ ق.ظ

“زنها زود پیر میشن،می دونی چرا؟چون عروسک بازیشون هم جدیه،از دو سالگی مادرند!مادر خواهرشون،مادر برادرشون،بعضی وقتها هم مادر پدرو مادرشون…”

باغهای کندلوس





فروردین ۸م, ۱۳۸۶ @ ۱:۱۷ ق.ظ

تا آخر تعطیلات مزون نمی روم!خیلی هنر کنم لباسهای نیمه تمام را کامل می کنم، فعلا آموزشی هم به ذهنم نمی رسد اینجا بگذارم!سؤال ها را جواب می دهم،خوبه؟کلی کتاب و مقاله نیمه خوانده دارم،وقت دارم ولی روحیه پژوهشم هنوز برنگشته!زحمتی اگر نیست،شمایی که هنوز بساط ایمان و نماز و دعایتان به راه است،من رو هم دعا کنید…

راستی در این دید و بازدیدها هوای دور کمرتان را هم داشته باشید!





فروردین ۶م, ۱۳۸۶ @ ۱:۰۰ ب.ظ

پست قبلم را حذف کردم!اول گفتم غلط کردم بعد حذفش کردم…دیشب از معده درد هلاک شدم یک سالی بود که اینطور درد نکشیده بودم،نفسم می سوخت!!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکــت آزردۀ گـــزند مباد

راستی جاسبی صندلی اش را داد به رفسنجانی؟پدر می گوید آخوند وقتی چیزی رو بگیره ول نمی کنه،ممکن بود دانشگاه از دست جاسبی در برود حالا خیالشان راحت شد!با پول ما و با خیال راحت هی آسفالتها را بکنید ،دوباره بریزید،برای کوه پیاده رو بسازید،وسط بیابان چمن بکارید …فک و فامیلتان را استاد کنید و حقوق بدهید…بعد جلوی مردم سخنرانی کنید که بودجه کم است…مرده شور…