
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۱:۱۳ ب.ظ
بسا این پندار پیدا شود که سعادت و نیک بختی عبارت از دست یازی به درجات حسی و رسیدن به ریاست های خیالی است،ولی برای آنکس که تحقق و ثبات در امور و آگاهی به معارف دارد روشن است که لذات وخوشی های زودگذر،سعادت حقیقی نیست وموجب سرور عقل نمی باشد.چون به وضوح دیده می شود که غرق شدگان در این امور و فورورفتگان در این غرقاب،آرامشهای الهی و آسایش های روحی از اطرافشان رخت بر بسته و معارف ربوبی از نزول در آن دلها ابا داردو خالص و پاک کردن نیت و قصد الهی برایشان محال و غیر ممکن است…(اثبات جملۀ آخر که از فهم من خارج بود اگر خواستید می نویسم)
شکی نیست آخرین هدفی که برای هر یک از موجودات میسر است تا بدان دست یازد،عبارت است از کمالی است که آن موجود بدان اختصاص و انتساب داشته و با آن سازگاری داردو هر گاه که از آن فرود آمد،در واقع این امر نقصان در او محسوب می گردد.اگرچه نسبت به آنچه در رتبۀ وجود از او پایین تر است کمال باشد،پس کوچکترین جنبنده ای نیست جز آن که شأنش آن است تا به نهایت آنچه که در ذاتش مقرر شده برسد،اگرباز دارنده ای از سیر بازش ندارد.
اینها بخشهایی از مقدمۀ صدرالدین محمد شیرازی بر کتاب اسفار اربعه اش بود،و من اعتراف می کنم شیفته و دیوانۀ این نگارش بی نظیر هستم،متنی بدون وحی و حدیث…عقل محض!و لطافتش که سر چشمه گرفته از معنویات درونش است بدون آنکه بر منطقش تأثیر گذاشته باشد! ملاصدرا انگار می داند با این کتاب به کفر متهم می شود و بسیاری از اهل علم هم حرفش را نمی فهمند:
من در رمزهای این کتاب اشاره به گنجینه هایی از حقایق کرده ام که به معانی آنها جز آن کس که نفسش را با مجاهدت و کوشش های عقلی به رنج انداخته تا مطالب را ادراک کند راه نخواهد بردو در فصلهای آن آگاهی به اصولی داده ام که بر مقاصد ان اصول جز آنکس که کالبدش را در ریاضت های دینی انداخته تا مشرب و آبشخور را به ذوق بچشد،آگاهی نخواهد یافت.و اگر ای بینای نگرنده ،در این کتاب چیزی یافتی که مخالف اعتقاد و ذوق سلیم تو بود،آن را انکار مدار که برتر از هر داننده ای داننده ایست،چون هر کس هر چه می فهمد به مقدار علم و دانش خویش ادراک می کند…با اینهمه نپندارم که هر چه درآن اورده ام به غایت و نهایت امر رسیده ام،هرگز!…
وای مقدمه اش که فعلا مرا کشته…چقدر دلچسب است!آغاز نگارش را چنان با حس توصیف کرده:
من در دریای ژرف حکمت ،صدف های علمی یافتم که استوار بر ستونهایی از براهین محکم و پر از جواهر نکات گرانبها بود،…
بازهم از این کتاب می نویسم…به نام ملاصدرا نویسی ها؟؟

اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۴:۵۱ ب.ظ
چشم،حذف نمی کنیم!!صبح پریدم که درفت کنم این پست را،دیدم آقای پدر لبتاپ رو برده و کامپیوتر هم مودمش سوخته…الان هم که دیگر جرأت نمی کنم!!!حداقل یه چیزی بنویسم زودتر برود پایین…
جوابها:
یه خانومی گفت واسه مراسم خواستگاری لباس می خواهد:کی گفته ساتن خوب است؟؟؟یه کت دامن یا کت شلوار بدوزید به نظرم،با پارچه کرپ! و بعد هم رویش با ملیله و سنگ کار کنید…ساتن را هم بگذارید توی صندوق تا مراسمهای بعدی به عنوان آستری استفاده کنید…راستش ساتن به تنهایی برای لباس خوب نیست باید با حریر ترکیب شود،یا دامن برای یک تاپ با پارچه کار شده باشد!
فاطمه خانم هم پرسیده سفارشهای ما از چه نوعی ست!!چه لباسهایی مده و چه رنگی به چه پوستی میاد…والا سوال آخر رو توی گوگل سرچ کنید چون یادم میاد از این چیزها زیاد خوندم تو اینترنت!لباسهای مد کل ژورنالهای ۲۰۰۷ هست که من یه سری از عکسهاشون رو اینجا گذاشتم ولی دیگه حال ندارم یک به یک توضیح بدم،گاهی بعضی هاشو میگم…
ارادتمند همه شما![]()

اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۴۹ ق.ظ
پلکهایم را که بر هم می گذارم،
اشک که از بین مژه گانم می چکد،
آن لحظه ها،بی آنکه که کسی بفهمد،
به تو می اندیشم!
چه حسرتی بر دلمان ماند…
خودت را مجازات کردی به تنهایی ابدی،و من محکوم شدم به حبس در قلبی که از آنِ تو نیست!!چه سرنوشت سنگین و سختی برای دو عاشق بی گناه!!
گفتم گناه!تو که باور نداری بوسه های عاشقانه مان گناه بود؟؟دنیا بیش از لذت آن بوسه ها،آن نفسها ی گرم،آن خیره های پر تپش برای من و تو هدیه ای نداشت،هدیه اش هم همراه با حسرت بود، تکرار نشدن!
می دانی عزیز دلم،من داستان علی ومهتاب را باور دارم،من دیدم که خشت من و تو را باب جون از کنار هم برداشت،من باور دارم که دنیای دیگری هست تا من و تو دست هم را بگیریم،بی آنکه زمین و زمان زیر و رو شود…
حتما می دانی که من از عشق زیبا و مقدسم ذره ای دلگیر نیستم؟خاطره ات را در ذهنم نگه می دارم،تا یادم بماند سالهایی را که با هم روی ابرها زندگی کردیم…سالهای عاشقی…
خدا نگهدارت مهربان بزرگوار،دیدارمان به دنیایی غیر از این.
پ.ن.احتمالا حذفش کنم!

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱:۰۹ ق.ظ
سلام
در حال آپلود کردن عکسها هستم،عجب کار کوفتی ست!!تعریف از خود نباشد برای این پستهای تصویری خیلی زحمت می کشم،از عکس گرفتنش توی مزون جلوی همه با این صدای چیلیکی که گوشی عزیز از خودش در می آورد و نمی توانم خفه اش کنم تا ادیت عکس و تغییر سایزو نام و…یکی نیست بگوید دیگر ریسایزو ری نیم هم کاری دارد که تو منت می گذاری؟؟موبایلت را هم سایلنت کن!!!
یادم می آید یه جایی یه نفر یه چیزی خواست که فقط پوشیده بودنش یادم مونده!!این مدلها به نظرم خوبه!البته پوشیده بستگی داره آدم می خواد کجاشو بپوشونه!!عکس زیر رو می بینید؟یه پارچۀ کارشده برای بالا تنه استفاده شده که لازم نیست مدل لباس عروس و سفید هم باشه،خیلی راحت می تونید بالاتنه ها و دامن ها رو ترکیب کنید و هر مدلی رو دوست دارین دربیارید.
دو مدل پایین را من خیلی می پسندم:
این دو مدل را هم ببینید، شبیه مانتو ست!فقط زیادی بلند است،البته این روزها کاربرد دارد!!دومی یقه اش حریر است،جالب نیست؟
عکس زیاد دارم ولی حجم عکسها که زیادشود صفحه لود نمیشود،راستش خیلی هم راغب به این کار نیستم،پس فعلا همینها کافی ست!در جواب نرگس عزیزهم باید بگویم تا خرداد؟؟تا مرداد full!!شاید هم شهریور…
پ.ن.آهنگهای دل مرا این روزها از وبلاگ نوشین مهربان می توانید بشنوید… باز یکی مارا از اوج قلۀ شادی قلمان داد،هنوز به ته درۀ غم نرسیده ام اما!نمی رسم هم! یک سنگی،رودخانه ای،جویی…پیدا می کنم!

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۸:۳۷ ب.ظ
مجید که به مزون می آید خیلی خوشحال می شوم!از درو دیوار بالا می رود با چرخها بازی می کند همه چیز را زیر و رو می کند،امروز از پشت پرده خانمها یی که لباس پرو می کردند را دید می زد!!!دلم می خواهد ساعتها با او بازی کنم و به حرفهای شیرینش گوش بدهم!امروز شادم،یک عالمه عکس از ژورنال گرفتم که به زودی می گذارم.
پ.ن.مریم عزیز من لحظات با تو بودن را دوست دارم!با اینکه دوست خوبی برایم نبودی،با اینکه من دوست خوبی نیستم،با اینکه هیچ وقتی برای من نداری…با همۀ اینها عاشق روزهای با تو بودنم،نمی فهمم چرا!!غرورم اجازه نمی دهد بیش از این از تو بخواهم با هم باشیم…

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۱:۵۶ ق.ظ
تنها خوبی تابستان این است که لباسها را زودتر خشک می کند روزی صد بار نمی روی از روی بند جمعشان کنی که باران گرفت….و البته یک خوبی دیگر که هنوز در موردش شک دارم ،اینکه من وسطش دنیا آمدم، خواستم بگویم تابستان مثل هر سال دستپاچه دارد می آید!!
این روزهای شادی و هیجان همه اقوام من هر لحظه به این فکر می کنم که بدون تو می شود آیا؟؟نفسم حبس می شود هر وقت به این پاسخ می رسم که باید بشود…به قول ناناز عشق در حد آدامس لاویز هم کافیست…همان کتابهای لاو ایز چرند و پرند را می گوید…من به حد توانم وفادار بوده ام ،به باد هوا ، حباب روی آب،نقش تو در آب و خیال روی تو در کار گاه دیده…یادت می آید؟؟…نوبت تو بود که …
تمام ذهنم از این پر شده،روح بزرگ مرا می خواهند به بند کشند و من آنقدر گرم بازی ام که نمی فهمم…ترسم از این است که هیجان و شادی اطرافیان فریبم دهد…جای زخمهایم را فراموش کنم،جای غل و زنجیرها…می خواهم هنوز کودکی کنم آخر…
پ.ن.۱.رنگ غمُ به شعر شادم زده،دشت پر از گلایل غم زده…(به روش نوشین مهربان)
پ.ن.۲.فاطمه خانم یقه فرحی رو نمی دونم چه مدلیست،اسم دیگری نداره؟کلا خیلی حرفه ای حرف زدید نفهمیدم;)آستین باید بزرگتر باشد و لق بزند کیپ حلقه آستین نمیشود درز پهلو را تنظیم کنید،از همان سرشانه باید کمی چین خرد بخورد،برای چاقتر ها اینجا رو ببینید شاید جوابتان را بگیرید،بازهم در خدمتم.
پ.ن.۳.کتاب اسفاراربعه ملاصدرا،ترجمه در ۷ جلد از انتشارات مولی را گفتم

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۲۰ ق.ظ
چند نکته:
-
دامن تنگ ساسونهای پشتش مهم است،اگر بنا به دلائلی دامن تنگ شد می توانید ساسون جلو را باز کنید و ساسون پشت برای گودی کمر لازم است.
-
برای دامنها دوخت را از کمر شروع می کنیم(تنطیم از کمر است(و در آخر نا هماهنگی قسمت پشت و جلوی دامن را از لبۀ پایینی قیچی می کنیم.
-
برای دوخت سرشانه تنظیم از لب یقه صورت می گیرد،اضافات از حلقه آستین قیچی می شود. شیب سرشانه را در هنگام دوخت فراموش نکنید،که به سمت شانه پایین رفته است.
-
قبل از دوخت اصلی اضافه های پارچه در حلقه آستین و حتی کوتاه بلندی های پایین دامن و لباس را قیچی نکنید.
-
دور آستین همیشه از دور حلقه آستین بیشتر است،برای همین است که بالای آستین کمی چین ریز می خورد تا حرکت دست آسا ن باشد.
-
برای کمر دامن و سه جاف دکمه های جلوی لباس اگر پارچه کم آوردید از پارچۀ مشابه می توانید استفاده کنید،یا چند تکه را به هم بدوزید…
اینها نکته هایی بود که از دوخت لباس مادر فهمیدم،هزار بار هم که اینها را بخوانی تا در دوخت بهشان برنخوری یاد نمی گیری!می نویسم که برای لباس بعدی اینجا را بخوانم.
پ.ن.۱.بلاگفا اتصالی کرده!همش پیغام میده مشکلی در اجرای درخواست پیش آمده!!۲ .امروز می خواهم فقط کتاب بخوانم،۷ جلد کتاب ملاصدرا چند روز است به من چشمک می زنند،گلی هم باید به سر فولاد و زنجیره تامینش بگیرم!!

اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۶ @ ۵:۳۱ ب.ظ
روزهای اردیبهشت پارسال را یادت هست؟؟من هر روز می مردم و زنده میشدم…یادت هست چقدر عذاب کشیدم و تو یه لحظه هم نفهمیدی حال مرا؟؟امسال اردیبهشت زیبا ورؤیایی بود…
اینجا را آفریدم تا راحت باشم،دور از همه برای خودم بنویسم،اینجا مهم نیست اگر نقابم کنار برود و کسی اتفاقی اشکهایم را ببیند،مهم نیست کسی ببیند چشمهای قرمزم را…مهم منم!که از درد تنهایی به یک دنیای مجازی پناه آوردم و چیزی به نام کامنت دلم را شاد می کند…مهم منم که بعد از اینهمه سال تازه فهمیدم کسی را ندارم…
تصویر ذهنی تو یا هر کس دیگر از من، دیگر مهم نیست…راستش را بخواهی وقتی گفتی بانو تو همیشه برای من قوی بودی الان هم قوی باش، توی دلم به حرفت خندیدم،قوی بودن من فقط جسارت تو را بیشتر کرد و من حالا خسته ام از بس نقش قوی و مثبت داشتم…بعید می دانم بفهمی…معده ام درد گرفته!از صبح فقط کار کردم،نفهمیدم کی ظهر شد،ناهارپختم ،کدو ها را سرخ کردم،یخچال را مرتب کردم،لباس شستم…اینهمه کار کردم که فراموش کنم اما نشد….تو چه می فهمی زن بودن چه رنجی با خود به همراه می آورد!
خون بازی را دیده ای؟آنجا که باران بعد از اینکه مواد مخدر مصرف می کند رگش را می زند؟؟آن لحظه را خیلـــــــی خوب درک کردم!!انگار خودمم…انگار منم که بعد از هر بار …خوش به حالش که همه اعتیادش را می دیدند و راحت بود،از معده درد بالا نمی آورد حداقل!!
ذهنم متلاشی ست…مثل سالهای دبستان که کیف سنگینم را روی زمین می کشیدم،کیفی پر از کتابهای بیخود و نچسب،نمره های بالا و پایین،پر از خطوط در هم و برهم دفترها…زندگی ام را این روزها همینطور بر زمین می کشم تا به خانه برسم و رهایش کنم…
پ.ن.می بخشید اگر تراوشات ذهن گندیده ام خاطر شما را مکدرکرد،با کمی جوشانده دوباره خیاط می شوم!

اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۰۱ ق.ظ
فکرش را کردی اگر روی سرت ۳۲ تا دندان داشتی و توی دهنت هزاران شاخه مو ،چی می شد؟؟
پس خداراشکر کن که همه چیز سر جای خودش است!

اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۶ @ ۱:۴۷ ق.ظ
خوابمان نمیبرد گفتیم یک یقه مردانه آموزش بدهیم بلکه از نفس بیفتیم!
اول این تکه ها را می برید همین شکلی که می بینید،الگو هم دارد،ما یکی ازش داریم که سن و سال نمی شناسد،بی الگو هم میشه سخت نگیرید.
دو شکل می بینید،اون هلالی بالا پایۀ یقه است و پایینی خو د یقه که از اینجا به بعد میگم مستطیل گاز زده،دو تا هلال بریدیم و دو تا چی؟؟مستطیل گاز زده!!بعد همانطور که می بینید لایی چسباندیم (مشکیه)اگر به هر ۴ تا لایی بچسبانید یقه شکیل تر می ایستد.
شکل بعد نشان می دهد که ما این دو تا هلال را به هم دوختیم و اون دو تا م گاز زده را بهم:
همه دور تا دورش را نه ها!قسمت گاز زده را نمی دوزید،از هلال هم کوکهای سفید(کوکها رو با نخ قرمز زدند پیدا نیست)خوب بعد از این مستطیل گاز زده رو بر می گردونیم به رو!برای اینکار اول باید پارچه اضافی ها رو اینجوری قیچی کنید تا وقتی برمی گردونید بشه راحت اتو زد.بعد این مستطیل گاز زدۀ به رو شده رو به شکل زیر داخل هلال می ذاریم و می دوزیم به هم:
کار تمومه،پارچه اضافی های دور درز هلالی رو هم میبرید، چرت می زنید و هلالی رو هم به رو می کنید،حاصل یقه مردانه است:
همین!
پ.ن.۱.چرت و پرت نپرسید لطفا!فقط اسمش یقه مردانه است،زنانه مردانه ندارد.
پ.ن.۲. سوال این است که اپن این نیو ویندو را کجا فعال کنم در این بلاگفا تا عکسها بیرون باز شوند؟؟
پ.ن.۳.من امروز به نمایشگاه کتاب رفتم،مزایایش اینکه کمتر پیاده روی دارد و مصیبتش پرت و پلا بودن حروف الفبا و آنتن دهی وحشتناک!!راستی کتاب دستور زبان عشق قیصر هم هفتۀ بعد می آید،ترجمۀ اسفار ملاصدرا را انتشارات مولی آورده،۷ جلد!انتشارات آتلیه هنر غرفه نداشت انگار و آثار خط امیر خانی را خیلی دلم خواست بخرم ولی نشد،Lovely Boneرا به انگلیسی خریدم و سی دی آموزش زبان برای ایزابل…شاید دوباره رفتم…
پ.ن.۴.احساس می کنم یا شیطان دور و بر خانه است یا …حس خوبی ندارم این چند شب!!
پ.ن.۵. نفسم برید!خیلی سخته مصور آموزش دادن ولی بهتره نه؟