خرداد ۳۱م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۲۰ ق.ظ

 

از روزی که قول یقه انگلیسی را دادم کت و یقه انگلیسی از مزون ریشه کن شد!!حالا مانده این کت خودمان که هرروز بغلش می کنیم می بریم،چهار تا کوک می زنیم بر می گردانیم!!رویم نمی شود کارهای خیاطی خودم را انجام دهم ،خجالت می کشم اصلا بگویم که دارم کت می دوزم!!(من از کودکی همینطور خاک بر سر بودم به خاطر کم روئی،تعارف که نداریم)خلاصه اینکه اول هفته تکه های یقه را برش زدم و عکس گرفتم،امروز لایی چسباندم و عکس گرفتم،البته پشت یقه را کوک زدم عکس هم گرفتم اشرف السادات گفتند غلط است بشکاف!!خلاصه اینکه تا آخر هفتۀ بعد اگر همسایه ها یاری کنند ما آموزش این یقه کذایی را خواهیم گذاشت و البته مصور!!در مورد روتوش عکسها با فتوشاپ هم شرمنده ام زحمتش با خودتان من اگر به این کارها هم بخواهم برسم باید خانه نشین شوم و وبلاگ بنویسم!

حالا می گویید خیاطها همه تنبل و بد قولند؟؟باور نمی کنید بعضی روزها سرم را که بلند می کنم می بینم ساعت ۲ بعد از ظهر است من هنوز ۴ تا حاشیه دوختم!!واقعیت این است که خیاطی اصلا پیش نمی رود ،مخصوصا اگر دست تنها باشی و خودت تنها یک لباس بدوزی!عامیانه اش می شود خل می شوی از بس که باید کوک بزنی ،بدوزی ،بشکافی!
نکته مهمی که من فهمیدم این است که خیاطهایی که تنها کار می کنند و کمک ندارند معمولا نمی توانند مقدار کار یک لباس را تخمین بزنند،شاید یک روز تمام برای لباسی وقت گذاشته اند و فقط یک کمر را به دامن وصل کرده باشند!!خوب این خیاط فردای آنروز دیگر حالش از آن لباس دیروز به هم می خورد و عمرا طرفش نمی رود،این اشتباه او نیست،خاصیت خیاطی ست،اعصاب خرد کن می شود!
حالا اگر دستیار داشته باشد لباسهایی که دلش را می زند را تقسیم می کند…هر روز شیفتها عوض می شودو اینگونه خیاطی قابل و تحمل و شیرین است!خیاط می داند هر لباس را کی تحویل می دهد،چون اگر لباسی بدقلقی هم کرد پاس داده می شود به نفر بعد!روی زمین نمی ماند!
این نکته را  در نظر داشته باشید یک خیاط  لزوما عاشق خیاطی نیست،مهلت بدهید،او همان کار چندش آوری را می کند که شما از فکرش هم بیزارید!!

 

 پ.ن.۱.حالا قصه نگویید ما یه خیاط داریم فلان و فلان،من نمایندۀ صنف نیستم خودم هم خیاط بدقول چاخان زیاد دیدم!یکی از کشفیاتم را گفتم،همین!
۲.نوشته هایم به دلم نمی چسبد!شاید نویسندگی ام تا چهل سال سوم به تاخیر بیفتد،منتظر می مانید،نه؟

۳.هرکس دیگری غیر از اشرف السادات استاد من بود،نه من خیاط بشو بودم نه او تحملم می کرد با این اخلاقیات ویژه ام!(همان گ*د اخلاقی)

۴.عادله جان با این مقدمه ای که از سرعت خیاطی ام گفتم الگو و طرح مانتوی سال آینده ات را اگر زنده ماندم …


Comments



خرداد ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۵:۰۰ ب.ظ

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

پ.ن.۱شعرش از از افشین یداللهی ست،شنیدید حتما؟احتمالا دو روز دیگر نوشین می گذارد آهنگش را. ۲.این آقاهه نظر اولی اسمم رو مسخره کرد؟؟ ۳.من چند وقت است دارم آرشیوهای پاپتی را می خوانم تا بفهمم خانم هست یا آقا!لطف کنید اگر چند نفر شاهد عالغ باقل عادق دارید بیاورید من دست بکشم از وبلاگخوانی،از خودم نا امید شدم!! ۴.خدایی هیچوقت برام مهم نبود نویسنده وبلاگ کی هست نمی دونم چرا کلید کردم! ۵.کلاس بدمینتون را تا مهر نمی روم،دلم تنگ می شود!! ۶.چقدر حرف داشتم خوب شد خدا پی نوشت رو آفرید:)


Comments



خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۲:۳۵ ب.ظ

دوست دارم یادگاری بنویسم اینجا: امروزسالروز تنها شدن علی است!مظلومۀ علی امروز رفت به آسمان تا از آنجا مواظب گلش باشد،ظاهرش تلخ است،واقعیتش را نمی دانم…

مادر می گوید می خواهم بدانم آقای فاضل را کجا دفن میکنند؟می گویم احتمالا زیرِ زمین!!می گوید نه!!کجای حرم؟آخر اگر بخواهند کنار قبر بقیه مراجع دفن کنند که میرسند به وسط صحن،جا نیست دیگر…

نگرانیهای مادرم همیشه منحصر به فرد بوده است!





خرداد ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۲۷ ب.ظ

حال و هوای زنی را دارم که شوهرش را به خواستگاری می فرستد،کفش و جورابش را جفت می کند،بغض کرده، سنگین آه می کشد، لباس شوهرش را اتو می زند …در ذهنش به دنبال یک مقصر می گردد،تا نفرینش کند به خاطر این سرنوشت شوم!اما همه چیز به خودش ختم می شود…۷ سال از اشتباهش می گذرد،آن اشتباه خوشایند!!

با خودش کلنجار میرود ،هی زن، خیال برت ندارد ،وقتی چاره ای جز این نداری دیگر فداکاری وگذشت معنایی ندارد…نه اینکه بگویم تو باختی،نه!تو برنده شدی ،برندۀ چندین و چند سال مصرف رایگان غم و غصه!

مبارکت باشد!

ولی آیا تاوان آن اشتباه سادۀ تکراری اینهمه سنگین بود؟؟

پ.ن. ۱.از صبح هی این جملات را تکرار کردم تا الان بنویسم از دست نرود.۲.من هنوز اشتباهم را نپذیرفتم!۳.اینهمه کلمات را پس و پیش کردم،هنوز به دلم نمی چسبد!





خرداد ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۳:۵۱ ب.ظ

من از آن دسته آدمهایی بودم و کمی هم هستم که اعتقاد داشت زندگی در ایران اجازۀ رشد همۀابعاد  وجودی ام را به من نمی دهد؛و الان زمان آن رسیده که به کشوری دیگر حتی الامکان اروپا یا آمریکا مهاجرت کنم تا جهانی تازه را ببینم و…و این میل هر روز بیشتر می شدچرا که دردهایی داشتم و کمی هم دارم که می خواستم در دنیایی متفاوت فراموششان کنم،در هوای اینجا نفس نکشم…و باور دارم بهترین راه فراموشی برای من همین بود!
این تب مهاجرتم را خیلی بروز نداده ام ،گاهی به دوستان و اقوام تلنگری زده ام که چقدر دوست دارم به هلند بروم در باغهای گل غرق شوم یا به مصر بروم و مدتی در کنار فراعنه زندگی کنم،یا در مالزی ادامۀ تحصیل دهم یا …خلاصه اینکه تا کنون هر چه حساب کردم تا قم(فوقش تا کهک خلوتکدۀ ملا صدرا)استطاعت مهاجرت ندارم!!ولی خوب تصمیم رفتن و رؤیای زندگی جدید هیچ وقت مرا ترک نکرد.

چندی پیش طی خواب عجیبی تصمیم گرفتیم برویم کلاس نجوم!!(اینجایش خالی بندی به نظر میرسد ) من هیچ علاقه ای به آسمان بالای سرم نداشتم،برایم مهم نبود دب اکبرو اصغر آن بالا به که چشمک می زنند،خورشید و ماه دور که می گردند…و نه دوستی داشتم که اصرار کند بیا با هم برویم کلاس نجوم!!
به هر ترتیب زد و ما کلاس نجوم آماتوری اسم نوشتیم و از آنجا که نجوم هم علم است تمام درسها را با دقت می خواندیم، فهمیدیم و حفظ کردیم…
گذشت! یکبار که قدم زنان از کلاس بر می گشتیم و به ستارگان و خورشید فکر می کردیم متوجه شدیم که دیگر تب نداریم!!چند روزی درون دل و جان و عقائدمان کنکاش کردیم تا عشق آنور آب را باز یابیم و رویا پردازی کنیم…دیدیم نیست!!!
من علاقه ای نداشتم بدانم که خورشید نزدیکترین ستاره به ماست و ستارۀ نزدیک بعدی قنطورس است با ۴ سال ونیم نوری فاصله!!حسش هم نبود طول و عرض سماوی را بفهمم(بعد و میل) و نمی دانستم چرا به نجوم روی آوردم و چرا آن خانم سیمین نصفه شب نام مرا به زور در کلاس نجوم نوشت…

اینها مقدمه بود برای اینکه بگویم،گاهی برای اینکه عقائدت رنگ تازه ای بگیرد،زاویه دیدت عوض شود و روی یک نگرش متعصبانه کلید نکنی،لازم است یک دورۀ طولانی به ظاهر بی ربط را طی کنی!لازم است ستاره ها را چپ و راست کنی تا بفهمی رشد انسان در همه ابعاد به طول و عرض جغرافیایی اش ربط ندارد!!
حالا شما بگویید من بدون آسمان هم این را می دانستم!!من هم سالها شعارم این بود ولی دلم نمی فهمید چرا!!
حالا هم نمی گویم می چسبم به ایران!تلاشهایم ادامه دارد برای رفتن ولی خوب دیگر مهم نیست باغ های گل هلند،اهرام مصر،جنگلهای وحشی سنگاپور و دانشگاهای آمریکا و کانادا را نبینم!دور دستها به شعاع میلیونها سال نوری از ما،اجرام ناشناختۀ آسمانی هستند که من با تلسکوپ هم نمی بینمشان،شاید سیاره ای پوشیده از گل پوشیده از جنگل باشد باهزار قمر در اطرافش…کسی چه می داند…این جهان آنقدر عظمت دارد که من با چند درجه جابجا شدن باز به هیچ حایش نمی رسم،پس بهتر است از قالب طول وعرضها ،مرزها بیرون بیایم روحم را پرورش دهم برای مهاجرت…

شاید فردا خیلی از دغدغه ها و دلخواسته هایم به همین سادگی از تب و تاب بیفتند بی آنکه خواسته باشم سرکوبشان کنم!
هرچه سنم بیشتر می شود احساس می کنم برای خدا (همان دوست جدیدم)دشوارتر است حقایق را به من بفهماند،لجوج تر می شوم و کم انعطافتر!فکرش را کنید چه سناریویی نوشته تا من دیدم عوض شود…مهربان است،نه؟

پ.ن. خیلی وقت بود که  راز این سناریو ی عجیب را فهمیده بودم،امروز خواستم بگویم که می دانم جزئی ترین فکرهایم هم برایت مهمند.معترفم که به لطف تو و آن آسمان با شکوهت من دیگر تب ندارم!برای تحمل رنجها سعی می کنم از کهکشان راه شیری به خودم نگاه کنم،و به این فکر کنم که همه چیز در حد نظریه است…قطعیتی در سال تولد و مرگ زمین وجود ندارد…ستارگان هم دورۀ پر نوری و کم نوری دارند،ستارگان هم می میرند…پس سخت نگیر بر خودت بانو!





خرداد ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۳:۲۰ ب.ظ

قبول ندارید دیشب سریال پرستاران فوق العاده سنگین بود؟؟؟اولش عروسی آخرش مرگ!!هی ایزابل می پرسید مرد؟؟؟؟میگفتم آره دیگه ،فیلمه…اما خودمان داشتیم خفه می شدیم از بغض!دیشب از غصۀ تنهایی سالیوان خابمان نبرد…

پ.ن.۱هنوز که نرفتم می گین سفر به خیرو اینا…۲ ۳ هفته دیگه!

پ.ن.۲.بعض چیزها در قالب حرف نمی آیند ولی وقتی یک نفر درباره اش می نویسد خیلی می چسبد هزار بار بخوانی اش…این حسی ست که این روزها با آدمهای زیادی تجربه اش می کنم ،فاصله،احترام و یک عشق ناب!

 





خرداد ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۵:۰۶ ب.ظ

سلام

همینطوری یهو به سرم زد چادر ملی یاد بدهم!چادر روپهن می کنیم به این شکل،دو لا.بقیه مراحل رو همونطور که انجام می دادم عکس گرفتم ولی حس کردم ممکنه مفهوم نباشه برای همین تو ورق رسم کردم!

اگه متن کنارش خوانا نیست اینه:چادر رو که دولا پهن کردید از لبه دولا ۱۲ سانت تا میزنید،صاف!بعد از سر چادر مثل فلش تا می زنید.

خوب عکس بالا بعد از تا زدن هست،از لبه تیز ۹۰ تا ۹۵ سانت پایین می آیید(یا نصف قد +۳۰)،۳۰ سانتی متر به طرف داخل برای دور مچ،و ۳۶ سانت برای قد آستین به سمت بالا،نقطه چینها محلهای برش است.

از قسمت اضافه اومده باید دو لوزی به قطر کوچک ۱۵،و ساق ۲۵ ببرید.اینها اسمش مرغک است:

خوب حالا می رسید به مرحله خفنش! احتمالا چادر بعد از برش به شکل زیر در می آید دو نقطه E,F را روی محلهایشان در شکل پایین می گذارید ومی دوزید:

راستش بعد از این مرحله باید بنشینید تمرکز کنید تا بفهمید چی رو به چی بدوزید!!این هم یه راهنمایی.

پ.ن.۱.اول باید از دختر عمۀ عزیزم تشکر کنم که این چادر پاره پوره و رنگی و سوراخ را در اختیار من گذاشت تا با آرامش و خیال راحت آموزش بدهم!

۲.یعنی من دیروز فهمیدم چقـــــدر کار خوبی کردم که این خیاط خونه رو برای خلوت خودم ساختم!!!باور نمی کنید چقدر خدابه من  لطف کرد در این مورد!(در بقیه موارد پوزم را زد!!)

۳.تاریخ سفرم تقریبا مشخص شد:)خوب اینهم خیلی باعث شادی ام شد!قبلا گفتم دلیلش چیست!

۴.خیلی حرف دارم انگار…





خرداد ۱۷م, ۱۳۸۶ @ ۱:۳۸ ق.ظ

امشب تمام ذوق ادبی ام را جمع کردم تا حالم را توصیف کنم،نتیجه این است:

غم پاچه ام را گرفته!





خرداد ۱۶م, ۱۳۸۶ @ ۸:۰۲ ب.ظ

گاهی 

خیلی گاهی

زیـــــــاد می شود

که به این نتیجه برسم

از این دنیا با همۀ زیبایی هایش

                                                سیرم!

سفر فوق العاده بود،بی نهایت خوش بودم این دو روز،خدا را شکر.





خرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۳۳ ق.ظ

کات!!خانم شما دیگر در این لوکیشن بازی ندارید،بفرمائید استراحت تا …اینجوری آدمها می میرند،فقط نقششان در لوکیشن دنیا تمام می شود…

پ.ن.۱من همچنان در مرخصی هستم،این چند روز هم میروم سفر،احساس بدی دارم از اینهمه بی خیالی و بیکاری!!به خدا یک چمدان کتاب می برم فقط چرخم را نمی برم…

۲.شما هم بروید سفر معلوم نیست شنبه بنزین مفت باشد…دیگر باید خودمان را جمع و جور کنیم،دوران گشـ* ایرانیان تمام می شود این هفته…سلام اتوبوس و قطار ،خداحافظ اتوبونهای خلوتِ نیمه شب،جاده های سبز،…خیالتان راحت ما دیگر هر هفته سرتان خراب نمیشویم به گند بکشیمتان…ما تازه فهمیدیم بنزین خیلی ارزش دارد!!