
مرداد ۳۱م, ۱۳۸۶ @ ۹:۰۰ ب.ظ

مرداد ۳۱م, ۱۳۸۶ @ ۷:۲۲ ب.ظ
خوب یقه رو تا وصل کردن پشت یقه توضیح دادیم، این عکسه رو نمی دونم واسه چی گرفتم!عکس بعدی بعد از دوخت قسمت پشت یقه است.
برای اتو زدن میلیمترها مهم است،دقت کنید!اگر از ابتدای کار اتوکشی درست کرده باشید الان خطها مشخص است،سه جاف جلو را در قسمت بالا یک دوخت می زنید همرنگ پارچه تا یقه برنگردد.
یقه انگلیسی هیچوقت از مد نمی افتد،اگر یک کتی رو می خواهید در بلند مدت بپوشید یقه انگلیسی را انتخاب کنید.

مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۷:۱۷ ب.ظ
خسته شدم از بس از نظر خواهی و وبلاگ مردم فهمیدم کی به روزه!!آدرسها هم یادم نمی مونه که!آخر مجبور شدم از مواضعم پایین بیام و به لینکهای مسخره بلاگفا تن بدم،حالا برای کسانی که بلاگ رولینگشون فیلتر نیست دو لیست لینک می یاد،اَه اَه چه زشت!![]()

مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۱:۲۳ ق.ظ
دست خودم نیست ،معده ام ضعیف شده!حرف عشق و عاشقی که می شود، به اسهال و استفراغ می افتم…

مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۱ ق.ظ
پ.ن.۱.گل در بر و می در کف و معشوق به کام باشد یعنی همه چیز خوب و ردیف است،راستش هیچکدام از این خبرها نیست ولی نمی دانم چرا دلم غنج می رود!
پ.ن.۲.کتاب بیزینس داینامیکس استرمن، کتاب بسیار جامع و کاملی ست در مورد پویایی سیستمها!قطرش هم بسیار مناسب است برای گردن،امروز عصر یک ساعتی زیر سرم بود!
پ.ن.۳.از تبریکات صمیمانه تون ممنون،شرمنده شدم

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۹:۴۰ ب.ظ
8 ،۹ ساله که بودم در ذهنم حک شده بود که پدر و مادر باید از لحظه لحظه زندگی من باخبر باشند،ساعتها بعد از بازگشت از مدرسه به دنبال مادرم راه می رفتم و قصه می گفتم،لذت بخش بود!حتی یکبار که معلم ورق دفتر املایم را پاره کرد صبر کردم همه بچه ها بروند ورق را از سطل بیرون کشیدم و بردم به مادر نشان دادم!! با اینکه امکان نداشت مادر بفهمد!
۱۲ ،۱۳ ساله بودم که متوجه شدم یک چیزهایی را نمی توانم تعریف کنم! راه برگشت مدرسه،پرسه زدنها،اینکه از باغچه مردم گل می چیدیم و باغبان می افتاد دنبالمان…عروسک بازی رو ی تپه چمنی میان راه…اولین ناگفته هایم بودند!
کم کم گزارشهای روزانه کوتاه می شدند،منحصر به اتفاقات جالب کلاس،بدون نقش خودم،بدون اینکه حرفی از احساسات درونی ام به میان بیاید…پدرم شدیداً اعتقاد داشت خلوت یکدیگر را بر هم نزنیم،حتی تکه کاغذ جامانده روی میز من را کسی حق نداشت بخواند،هیچ کس سراغ وسائل خصوصی دیگری نمی رفت…اینها قوانین خانه ما بود،من آنوقت یاد گرفتم که لازم است هر کس ناگفته هایی داشته باشد، حریمی بسازد برای دلش…
ولی نفهمیدم چه کسی باز در ذهنم حک کرد که شوهرت محرم رازت خواهد بود و همه ناگفته های زندگی ات را می توانی به او بگویی!ساده و بی خیال برایت از همه چیز گفتم ،از احساسم در رابطه با همه چیز،از تمام فکرهایم…شاید تو برایم جا انداختی که حق داری بدانی،شاید خودم حماقت کردم…چون لذت بخش بود!
حالا می فهمم که به خاطر به زبان آوردن ناگفتنی ها محکوم شدم،لذت فاش کردن …بگذریم!
امروز می دانم اندیشه من، بدنم نیست که برای پدر و مادر نیمه پوشیده باشد برای شوهر عریان!!هیچ کس حق ندارد پرده بک.ارت ذهن و احساس انسان را پاره کند،هیچ کس آنقدر به انسان نزدیک نیست که عریانی ذهنت را به تماشا بنشیند،دستمالی کند و لذت ببرد…
هیچ کس ارزش اینهمه لذت را ندارد،حتی خود من…
پ.ن.۱.خوب! امسال هم فراموش کردی!!تعبیر می کنیم که عاشقانه دوستمان داری و دچار حواسپرتی عاشقانه شدی!
پ.ن.۲.جان عمه ام!
پ.ن.۳.
حرف هایی هست برای گفتن ،
که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرف هایی هست برای نگفتن ،
حرف هایی که هرگز سر به ” ابتذال گفتن ” فرود نمی آرند .
حرف هایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،
و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ،
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا ،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،
و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ،
کلماتی که پاره های « بودن » آدمی اند …
اینان هماره در جستجوی « مخاطب » خویشند …

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۲۹ ق.ظ
هی دخترک!یادت باشد با این بارگاه و منصبی که برای خودت دست و پا کرده ای،
در این روزهای سخت،
در سقوط آزاد از نقطه اوج عشق،
میان آسمان و زمین معلق،
بر سر این هزار راهه اعتقادی،
که صبح را نمی دانی با چادر از خانه بیرون بروی یا مینی ژوپ!
روی این لبه تیغ،
که بی خوابیهای شبانه ات را نمی دانی به می خوارگی طی کنی یا راز و نیاز…
با این مغز ورم کرده،
خواستم یادت بیاندازم هدفت بی خیالی نبود،
رهایی از تفکر و غمهایت نبود،
یادت بیاید که تومی خواستی به بهانه این خیاط خانه کوچک،نویسنده ای بزرگ شوی!
نویسنده ای متفکر که با قدرت رشته افکار دیگران را به دست گیرد و آنقدر در تفکرات و اثراتش غرق شود …
مسیری ویژه،با پایانی منحصر به فرد!
آرزوهایت قربانی شادیهای زودگذر نشود دخترک…
پ.ن.حداقل فایده سالگشتها این است که یک نگاهی به any to_do list ت بیندازی!

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۵:۲۲ ب.ظ
این غروب، غروب من است، غروب کوچکی از این هستی بی پایان و هولناک که می توانم در آن احساس کنم از دنیای بیهودگی به خانه باز نمی گردم. آخر امروز در این غروب کوچک ،از کوه بزرگ برگشته ام. همین حالا،یعنی چند لحظه پیش .هنوز ته مانده سرمای بیرون* ،در اطراف تنم ، احساس می شود. همچون گرمای آتش که شعاعی از اطراف خود را گرم می کند.
جایی رفته بودم و از جایی می آیم که روزگاری پر از عارفان و نی شبانان و موسیقی خدایان و سواران اساطیری و قهرمانان بی نام و گمنام و پیامبران بود،کوه را می گویم اما امروز جز منظره ای در بلندیها و چشم اندازها و هدفی برای فتح کوه نوردان مجهز معنای دیگری ندارد.
حالا کوه ،فقط کوه است،توده ای بزرگ از انواع سنگهایی که زمین شناسان برای هر یک از آنها نامی گذاشته اند.توده ای بزرگ از انواع خاک و گیاه با شکلهای شگفت انگیز ،غرور آفرین و گاه ترسناک.
…
بزرگوارا وقتی به درون طبیعت می روم ،این احساس در من بیدار می شوم که چقدر فقیرم و در این فقر بزرگ ناگهان در می یابم که ثروت بزرگی با من است و این احساس در من بیشتر و بیشتر می شودکه هیچ سرمایه ای ندارم،جز نگاه کردن،نگاه کردن،نگاه کردن…

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۳۳ ق.ظ
هوس کردم داد بزنم و حرفهایم را به کرسی بنشانم!
بعدش آرام گوشه ای کچ می کنم زیر لب فحش می دهم.دست یافته ای که اینقدر به خاطرش حرص خورده ام ،چه لذتی دارد؟…آدم بزرگ که شدی دیگر اجازه نمی دهند برای یک آب نبات پایت را به زمین بکوبی،شبها از تاریکی بترسی،گریه کنی…بزرگ که شدی باید قورت قورت دردهایت راسر بکشی مبادا باعث آبرو ریزی شوند…
پ.ن.گیر دادم به این!

مرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۳۸ ق.ظ
: پفک می خوای مامانی؟
- نه!!
: بستنی چی؟همه مدلهاشو داره ها!
- نه![]()
: چرا گریه می کنی خوب؟بگو چی می خوای برات بخرم!
- من زایمان بدون درد با حضور شوهر می خوام!!همین الااااااااااان!!![]()
:
