شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ @ ۹:۳۸ ب.ظ

 

من دارم می میرم انگار، فکر می کنم یک اتفاق بزرگی باید بیفتد،مثل مردن!شاید هم کوچکتر از مردن…شاید هم کوچک، مثل همان مردن! خلاصه دارم می میرم،حس می کنم مردنم نزدیک است…پدیدۀ  مردن دارد درون من اتفاق می افتد،مردنم را می شنوم، می بینم گاهی، کیفیتش را نه ولی نزدیک است…باید همین باشد!خودش است!چه قدر نزدیک شده،نفسش…بعضی روزها گم می شودولی هست…همه چیز متحول می شود! همۀ آنچه زمانی درونم ریشه داشته اند در اطرافم معلقند…ریشه هایم را ازجا کنده ام…مردن همین است!

چرا باید توضیح بدهم؟خودم می فهمم که دارم می میرم!حرفهایم، نگاهم، خوردنم، خوابم، لباسهایم…همه معلقند، من در حال مردنم…من اصلاً می خواهم مردنم در دستم باشد…آزادی می خواهم، بیش از این…همین است مردن…همین خفه شدنها…خودم می فهمم!

 

هی!! تو چرا این وسط زنگ زدی؟وسط مردن من!

 

پ.ن.اصلاً هم این نوشته ام غمگینانه نیست،اصلاً هم حرف مرگ نیست، حرف مردن است، هرکس هم دونقطه پرانتز باز بزند پاک می کنم!من کاملاً خوبم!!


Comments



شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ @ ۵:۳۴ ب.ظ

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 


Comments



شهریور ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۱۶ ب.ظ

 

: ببین دخترم درسته پسر خالته،محرمه، ولی دیگه شلوارتو برو تو اتاق عوض کن!

- هان؟؟چرا؟؟؟

 

 





شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۴۹ ق.ظ

 

هر روزn-k  نفر را ملاقات می کنم که همه شان به n-k+1 راه، به من می فهمانند که سردم، بی تفاوتم، ساکتم، نمی خندم، حتی گاهی یادم می رود ناراحت شوم…جمله هایی از این دست آنقدر برایم تکراری شده که اگر کسی برای اولین بار بخواهد تعریفم کند خودم یک کتاب کامل از این جملات در اختیارش می گذارم تا به زحمت نیفتد…

نمی دانم، نمی فهمم چه چیز باعث می شود که تو با آن لبخند احمقانه که همیشه به صورتت زار می زند با آن فک همیشه مشغولت، آدم خوبۀ دوستی ها باشی و من با این چشمهای بی حالت و لبهای به هم دوخته تهوع آور ونچسب!!

می دانی عزیز نامهربان من، آدمها این روزها به دنبال آسانترین رابطه هایند، همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند، حاضر و آماده…برای همین است که آخر پستهای طولانی نظر می دهند، وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن!…این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند، زیبایی هایش را بیرون بکشد، تلخی هایش را صبر کند…آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خواهند… هیچ کس حال و حوصلۀ پخت و پز ندارد…یک کنسرو می خواهندکه فقط درش را باز کنند، بعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزندو بگوید حق با توست…

من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم، دردهایشان را بچشم، شادیشان را حس کنم…ساعتها شاید پستهای طولانی و آشفته شان را می خوانم تا بفهمم چه حسی دارند…من آدمها را دوست دارم، نه به خاطر آنچه بروز می دهند، به خاطر آنچه هستند و نمی توانند فریاد بزنند…دوست دارم چشمهایشان را تماشا کنم ،غرق شوم در رازهایشان،احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم و بعد عاشقشان شوم…

با همه اینها، به تو هم اجازه می دهم مثل همۀ آن n-k نفر، ناتوانی ات رابا سختی من توجیه کنی، شخصیتم را لگدمال کنی و لذت ببری از اینکه همه با تو موافقند…من حرفی نمی زنم، حتی شاید یادم برود ناراحت شوم…

 

 

 پ.ن.۱.بزرگترین قاتل من برگشته که دوباره بنویسد.۲.آن قرآن جدیدی که پیدا کرده بودم، ترجمه اش را عوض کردند.ذوقم کور شد!

 





شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۳۹ ب.ظ

I feel completly at a loss, while these days events are nothing special…I strongly approve of unusuall forces which influence my behaviour,beliefs perhaps…

I feel a huge sense of relief but the only thing which worries me is the fact that there isn’t any cause to be worried about…

پ.ن. این روزها، واژه ها از صبح تا شب زیر دست و پایم می دوند، جیغ می کشند،می خندند…,ولی هر کارمی کنم یک لحظه اینجا به صف شوند راضی نمی شوند…مجبور شدم اینها را از انباری ذهنم بیرون بکشم،خاک گرفته اند ولی تا حدی توانستند حرف امروزم را بگویند…تا فردا خدا بزرگ است…

بعداً نوشت: ترجمه حرفهایم را پیدا کردم،فرنوش انگار با واژه هایش کنار آمده: لحظه‌های سحر و افطار به جای خود، اما یه چیزی هست که من رو تو این ماه به طرز عجیبی آروم می‌کنه. مثل مواقعی که با پوشیدن یه لباس موقر احساس می‌کنی باید موقر راه بری و آروم حرف بزنی با شروع این ماه بی‌هیچ اختیاری، از درون احساس آرامش و وقار می‌کنم. کاش این احساس رو برای همیشه می‌تونستم حفظ کنم.





شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۵۹ ق.ظ

 

من و این دوست به هم قول دادیم اسفند ماه عروسی مان را مشترک برگزار کنیم…با خوش بینی محض…چون این حق ماست در اصل به خودمان و  خدا فرصت دوباره داده ایم وعهد بستیم تا پایان این فرصت شاد باشیم

 

پ.ن.چه شب شیرین و به یاد ماندنی ای  شد امشب، اول اشک آخر قهقه…دوست دارم این شادیهای دخترانه ام را





شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ

 

By night when others soundly slept
And hath at once both ease and Rest, 
My waking eyes were open kept
And so to lie I found it best. 

I sought him whom my Soul did Love,
With tears I sought him earnestly. 
He bow’d his ear down from Above.
In vain I did not seek or cry. 

My hungry Soul he fill’d with Good;
He in his Bottle put my tears, 
My smarting wounds washt in his blood, 
And banisht thence my Doubts and fears. 

What to my Saviour shall I give 
Who freely hath done this for me?
I’ll serve him here whilst I shall live
And Love him to Eternity.

 





شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۴۲ ق.ظ

 

کانال سه، حدود ساعت دو، قرآن می ذاره، از اینا که هر روز یه جزء می خونن! نمی دونم خوانندش کیه،قشنگ که می خونه هیچی! یه ترجمه می نویسه پایینش، در حد خدا!!! دوروزه دارم می گردم،نه ترجمه قمشه ای بود نه فولادوند نه مکارم نه بهرام پور نه همدانی…یک ساعت میخکوب می نشینم جلوی تلویزیون با فاصله نیم متری و انگار تازه می فهمم طفلک خدا میخواسته چی بگه…

 

پ.ن.دوساعت بعد: از عاشق شدن بقیه می ترسم،مخصوصاً اگه شبیه خودم … چقدرحالم خوب نیست :( نه اصلاً نمی تونم خودمو بزنم به اون راه!حالم هیچ خوب نیست!یک خروار خاطره روی سرم آوار شده…

صبح اینجا رو تمیز می کنم…





شهریور ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱:۴۳ ب.ظ

 

یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا

یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی؟
چی شده تو بگو من چه کردم؟

دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسمم و صدا کن

گیر دادم به این!

 





شهریور ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۲:۱۰ ب.ظ

 

و چون به آنان گفته شود: همانگونه که مردم ایمان آوردند، شما هم ایمان بیاورید.

 می گویند: آیا همانگونه که کم خردان ایمان آورده اند، ایمان بیاوریم؟

 هشدارکه انان همان کم خردانند

 ولی نمی دانند.

 

یادم باشه دفعه بعد با احتیاط بیشتری به ایمان بعضی مردم پوزخند بزنم، کسی چه می داند شاید همه چیز وارونه باشد، مثل The Others! گفتم کمی به روش سریال صاحبدلان دقیق قرآن بخونم، این نیروی آهنرباییِ ماه رمضون آخرش تأ ثیر خودش رو می ذاره، چه بی تفاوت باشی چه خودتو خفه کنی با نماز روزه،…

الان یه آقایی داشت تو تی وی حرف می زد، حالم بهتر شداز حرفهاش، گفت یه ریشه انسان فراموشیه یه ریشه نوسان، آدمها هر لحظه در حال تغییرند، انسان یک روز شاد و خندان کیفش کوکه یه روز هم مثل مربای انبه به هم چسبیده…دقیقاً همینو گفت! راست می گه!نوسان با دوره تناوبهای مختلف! یه عالمه شعر هم از مولوی خوند که دیگه اساسی خوشم اومد ولی حال نداشتم برم بیرون ببینم کیه، می رفتم هم نمی شناختم البته….

من مثلاً امروز عهد کردم پای اینترنت نیام!این فصل سوم پروژه ام بدجور گره خورده…نمی دونم با مدلسازی محصول به محصول می شه الگویی برای سرمایه گذاری بدست آورد؟؟کلاً احساس می کنم این مدلسازی اصلاً به هیچ درد نمی خوره! من بدون اون هم نتیجه هام رو گرفتم!!چقدر این پایان نامه نوشتن پروسۀ …

یه آ هنگ بود جوونی هام گوش می دادم ولی الان هیچی از خواننده و اسمش یادم نیست:

 

I’m alive I can feel the blood rushing through my veins
And that’s all I need to know because I’m not looking for a change
Cuz I got friends and enemies
But it just don’t bother me
Cuz as long as I believe
I can breathe…

 

 

 

پ.ن. ببین نوشین!به ۲۴ ساعت نکشیده نگاهمو عوض کردم، عادت دارم به اینکار.

بعداً نوشت: پیدا کردم شعر رو