
مهر ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۳۹ ق.ظ
“اگر هنوز زنده ای، دلیلـش این است که هنوز به جایی که باید باشی نرسیده ای.”
مکتوب
انگار که سرم در یک سرازیری،سرخوش و خندان قل می خورد، بدنم در آغوش گرمی آرام گرفته، دستم به سنگدوزی های لباس خوشبختی دیگران خوش می رقصد و دلم…راستی کسی خبر دارد دل من کجاست؟؟چند وقتی ست از دلم بی خبرم…ولی حس می کنم این اشکهای بی اختیار را او سبب می شود…
پ.ن.چقدر این روزها حرفهایم را می خورم…

مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۹:۰۷ ب.ظ
هیچ کس و هیچ چیز باعث نشد من از همصحبتی تو دست بکشم، حتی اگر آخرش بعض و دلتنگی باشد…تقصیر توست که رفتارهای عادی بقیه آزارم می دهد، برای آن بی پروا ناز کردنها…و حالا عاقبتش شده زود رنجیهای بی جهت امروز…
کلافه نه، خفه ام!
و دلم به شدت برای خودم می سوزد…

مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۳:۵۷ ب.ظ
سرم شلوغه خوب!!سه شنبه یه لباس عروس،۴شنبه و ۵شنبه هم دوتا لباس پاتختی سنگین!
دوروزه فهمیدم سیستم نظرخواهی نداشتن خیلی هم زجر آور نیست! زجر آور اینه که وبلاگ ها چند روز چند روزتلنبار بشن و مجبور بشی یه عالمه پست عقب مونده بخونی و نظراتت گیر کنه تو گلوت… به موقع از حال بقیه خبر دار نشی و…بعد الان نظرم اینه که جواب دادن به ایمیل ها خیلی سخت تره، خلاصه اش میشه همون اعتیاد وبلاگی و…
کلافه ام فقط،ولی دوست دارم اینطورکلافه بودن رو:) هیچ از این مدل نوشتنم خوشم نمیاد ولی مغزم جواب نمی ده، هنگه…

مهر ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۰۱ ب.ظ
تولدت مبارک پسرک همیشه سرزندۀ خانه،
خواستم آخرین نفر باشم که تولدت را تبریک می گوید!باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم تولدت مبارک.
بین خودمان بماند، از وقتی که رفتی هم تو برادر مهربان تری شدی هم من خواهری صبورتر…دیدی بالاخره آنروزآمد که ما هم عاشق هم بشویم؟همیشه فکر می کردم بعید است روزی که ما دعوا نکنیم !داد وفریاد و جیغ نباشد بینمان…حالا آن روزهای خوش آمده، که تو برادرانه دلتنگی های مرا گوش دهی من خواهرانه برایت قرآن بخوانم…چه فرقی می کند؟مهم این است که من حضورت را حس می کنم، نه در خواب که در بیداری می بینمت…
دلم فقط برای یک چیز خیلی تنگ شده، اینکه ساعت ۱۱ شب بشود ومن وتو کیبورد کامپیوتر را از دست هم بکشیم، بعد هی برای هم آف بگذاریم و فحش بدهیم، فردا صبحش من “رم” را ببرم دانشگاه که تلافی کنم… هیچ کس نفهمید چقدر تلخ بود اولین باری که بدون دعوا پای کامپیوتر نشستم و چقدر شیرین بود آن آف های آخرت ودعوتنامۀ اورکاتت در ساعات آخر…من آن شبها تازه بغضم ترکید…
بگذریم، امروز کیک خریدیم، به مناسبت سالگرد ازدواج پدر ومادر و به یاد بیست و سومین سال تولد تو…عکس گرفتیم و خندیدیم…قرار شد سال بعد عکست را روی کیک بکشیم،همه اجزای صورتت را تقسیم کردند دماغت افتاد به من!!می بینی؟؟ما هنوز همان دیوانه های سابقیم!!چه می گویم؟خودت که بودی امروز، دیشب مادر دیده بودت، خودم صبح با صدای خنده ات بیدار شدم…
خوب حالا کمی هم تو تعریف کن…آب وهوا چه طور است؟آنجا هم پاییز رسیده؟…

مهر ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۵۳ ب.ظ
خیلی هم مهم نیست،من زود به شرایط جدید عادت می کنم،خیلی زودتر از آنچه بقیه انتظار دارند…متأسفم که جز صداقت چیزی ندارم، صداقتی چندش آور و آزار دهنده…من که گفته بودم، همه چیز که خوب باشد یعنی یک جای کار می لنگد، گاهی یک خراش لازم است تا اینقدر بی پروا لبخند نزنی…

مهر ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۳۹ ق.ظ
بیشتر که فکر کردم فهمیدم این تئوری دایره وسیع دوستی های ناب را بگذارم پخته تر شود بعد مطرحش کنم.
این عکسها را امروز گرفتم برای کسانی که عکس هایم را دوست دارند، اینجا گلها و حاشیه پارچه را تمیز کاری کردم تا روی بند تاپ و پایین تاپ یا دامن دوخته شود:

یک دوستی در مورد الگوی پارچه های کار شده پرسیدند که چه طور ساسون می دوزیم روی این پارچه ها، همونطور که میبینید این تاپ اصلاً ساسون ندارد، ساسونها قبلاً روی الگو برش خوردند و ما ۷ تکه برای تاپ می بریم، و بعد هم آسر کشی و باقی قضایا…در قسمتهای جلوی لباس حواسمان هست گلهای پارچه را تکه پاره نکنیم،موقع برش دور گل را می بریم.
این عکس هم یک مدل از ژورنال ۲۰۰۵ که من هنوز از مدلهایش سیر نشده ام، این مدل را تقدیم می کنم به همه کسانی که این روزها به خاطر یک پست چاپ شده به من سر میزنند، اظهار لطف می کنند و من گاهی از جبران لطفشان عاجزم…و به همۀ کسانی که تازگیها از حرف من رنجیده اند یا قبلتر ها از من کینه ای به دل دارند یا بعد تر قرار است برنجند…ودر آخر به همۀ دوستان پستی، کلامی، قلبی، عاطفی و هر دسته بندی که هر کس می کند…الان فکر نکنید من حالم خوش نیست…خوبم!خودم هم می دانم با یک تیر دو هزار و یک نشانه رفته ام…ولی وقتی احساس می کنم کسی از من دلگیر است تمام نیروی مثبتم تحلیل می رود،به در ودیوار می کوبم از یادش ببرم، قبلاً وحشی تر بودم، حالا چند وقتی است رفتارم به قاعدۀ آدمیزاد شده…
یک ابتکار جدید هم می زنم، نظر خواهی را چند روزی غیر فعال می کنیم تا بسنجیم کم آوردن خود را!!خواهش می کنم اگر به یک روز نکشید مستقیماً به رویم نیاورید…
دیگه… الگوی آستین را می گذارم!باور کنید سخت است بی دلیل از یک الگوی آستین جلوی بقیه همکاران عکس بگیری یا بکشی…باید موقعیتش پیش بیاید…
همین.
و کمی بیشتر برای تو که الان ناز خوابیدی و دوست ندارم آرامشت را بر هم زنم، فقط متعجبم با اینکه خواب خونت اینهمه بالاست چه طور آن شب تا صبح را به حرفهای من گوش دادی و خوابت کجا رفته بودآیا؟…متحیرم از حضورت در زندگی ام در این روزهایی که برای خدا قیافه گرفته بودم…عجیب تر آنکه کمرنگ هم نمی شوی هر چه انتظار می کشم…ظاهراً قرار بر این است که غرورمان را زیر جفت پایمان له کنیم و از خدا به خاطر دوستی با تو در حضور همگان تشکر کنیم، پس خدایا شکرت با تمام وجود!

مهر ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱:۵۱ ب.ظ
باید بنویسم،نه؟ وقتش است! بسیار خوبم!سرحال و شاد،الان هم می خوام برم دوچرخه بازی…
خواستم بگویم من شدیداً به تئوری وسیع شدن دایرۀ دوستی معتقدم، با اینکه اصلاً به قیافه ام نمی آید!!! تئوریسینش هم خودمم،یه قضیه ریاضی در این مورد وجود داره که الان یادم نمیاد، تا شب پیداش می کنم، مینویسم…کلی هم در موردش حرف داشتم،کلی هم عکس از مزون گرفتم که بذارم اینجا….
می دونید بعضی کامنت ها همۀ ذوق و انرژی مثبت آدم رو می گیره…پاکش کردم،نه اینکه بی جنبه باشم ولی برداشت منفی بقیه نباید منو اذیت کنه،هوم؟؟
پس همه چی باشه واسه شب نوشت…

مهر ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۹:۳۵ ب.ظ
تحسینم می کنند، که چندین سال است رفتن امیر را تاب آوردم وبا کابوسها از پا نیفتادم…تحسینم می کنند به تحمل بی ضجه و شکایت…
نمی گویم تلخ نیست، کابوس ها هنوز مرا رنج می دهند، هنوز خاطرات آن لحظه ها نفسم را می گیرد…ولی من ویژگی های دیگری هم برای تحسین دارم، یعنی هیچ ارزش دیگری نداشتم که بعد از یکسال برایم بنویسی؟ حالا به این تحسینها دلم خوش نمی شود، فراموشت کرده ام…چند ماه ظاهرش است، سالهاست نمی شناسمت، نمی شناسی ام…

مهر ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ
این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را…گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب…شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم…می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم…حیف است!
دیروز حرف پدر سنگ بزرگی شد درون جیبم، امروز حرف مادر، سنگین شده ام…کنار رودخانه قدم می زنم تا آرام بگیرم، باید این سنگها را تک تک درون آب بیاندازم، غرقشان کنم قبل از اینکه سنگینی شان مرا به پایین بکشد…کمی سخت است کنار رودخانه کشتی هایت را که غرق شده اند به تماشا بنشینی و تلوپ تلوپ سنگ درون آب بیندازی، بعد هم سوت زنان از آنجا دور شوی و همه چیز را فراموش کنی…گرچه این رفتار اصلاً طبیعی نیست ولی از من بر می آید!
کتاب ویرجینیا وولف را می خوانم و گاهی اشکم سرازیر می شود، نمی فهمم چرا ولی دلم می خواهد سطر سطرش را اینجا بنویسم..
.”دنیا از مردم نمی خواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند، دنیا به اینها نیاز ندارد، برای دنیا اهمیت ندارد فلوبر کلمۀ مناسب را پیدا کند…”
“کدام ذهنیت برای خلاقیت مناسب تر است؟فکر کردم این حساسیت آنها]زنها[ بدبختی مضاعف است، زیرا ذهن هنرمند برای انجام اینکار عظیم، یعنی آزاد کردن کامل و تمام عیار اثری که در وجود اوست باید ملتهب و پر آشوب باشد، نباید هیچ مادۀ خارجی، هیچ ناخالصی در ان باشد…“
و جایی دیگر نمی دانم از زبان کدام زن شاعر گفته:” روح زندگی و زیبایی در آشپزخانه مشغول خرد کردن پیه!”
“با آنان صحبت می کنم و متوجه میشوم از شاد ترین مردم جهان چیزی کم ندارند مگر علم به اینکه چنین هستند.”
این جملات پرت و پلا ی انتخابی ام را خیلی دوست داشتم و این آخری” این هم شکستی دیگر، این رمان هم یک جایش می لنگد!”
خوب دلم می خواهد پست طولانی بنویسم، تازه چند روزی ست وقت کافی برای خواندن همه دوستانم نداشته ام، هر روزم کنار رودخانه می گذرد…
بگذار پستم را طولانی تر کنم، برای تو بنویسم زهرا…شک دارم هنوز، که حرفهای پیچ در پیچ مرا می فهمی یا نه!گفتم اینجارا بخوانی تا بفهمی من عادت ندارم ساده و خطی خودم را تعریف کنم، گفتم شاید از خواندن این پستهای هچل هفت، آنچه مشتاقی از من بدانی دستت بیاید، عکس العملت دلم می خواهد چشمانی گرد شده و دهانی باز باشد، تا اینکه دوباره بپرسی از خودت بگو…یا از آن دیالوگهای انگلیسی نچسبت … زهرا من به بزرگی تو شک ندارم، سن و سال تنها فاکتور بی اهمیت است برای کسانی که زبان عشق را می فهمند…

مهر ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱:۱۱ ق.ظ
I hate the way you convince me, the way you help me…you know?
you should know the fact that I have already suffered more than most adults suffer during a lifetime, in my age….I want to look a wicked person, I want more freedom, my mind need to be free…How can i make you understand?I want to experience every thing you did…
پ.ن.یک دومن شیره روی سرم سنگینی می کند…