
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۴:۴۴ ب.ظ
شاید این شعر از روزنوشتهای نیلوفر کمی از بی ذوقی من دربارۀ باران و این هوای لوس منعکس کند،و اینکه من اصلاً عاشق باران و پاییز نیستم و خدا خدا می کنم این ابرها زودتر از هم باز شوند و ذره ای نور از پنجره اتاق بریزد روی فرش…
تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد …
…
دل تنگی ها ،غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست…
…
من اصلاً ترجیح می دهم باران در ساعتهای خاص و از پیش برنامه ریزی شده ببارد…محلش هم از قبل تعیین کنند که ابرها بیخود بالای سر خانۀ ما جمع نشوند…
من حتی این هوای گرفته را دوست ندارم،
و حتی تر مامانمو می خوام![]()
پ.ن.بقیه شعر رو هم از منبعش بخونین، حوصله ندارم بنویسم!اصلاً همه حس و انرژی م رفته!از صبح مثل کرم حرکت می کنم…

آبان ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۲:۳۵ ق.ظ
به عقیدۀ بنده و چند تن دیگر از دوستان، خدا پسرها رو از ابتدا خر آفریده الی الابد، دخترها رو اما یه مدلی آفریده که دائم خر میشن…هی خر، آدم،خر ،آدم، خر،آدم…دیگه با خداست که لحظۀ مرگ در چه هیبتی باشن…خلاقیتشون اینه که این دوره هایی که آدمن رو طولانی تر کنن ولی اینکه در طول زندگی یه بار هم خر نشده باشن محاله!!
پ.ن. فکر کنم باید نظرات رو بعد از تأیید نمایش بدم![]()

آبان ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۹:۳۳ ب.ظ
همینطور بی مقدمه پارچه را چهار لا می کنیم، به عرض گشادی آستین به عرض دور آستین و نسبت دور سینه، ۲۰ تا ۲۷سانت به طول قد آستین + پایین می آییم،۵ یک مستطیل به دست می آید.
ترجمه اش می شود این شکل:

مقیاسهای دور سینه برای آستین:
- اگر دور سینه ۴۰ تا ۴۴ سانت باشد، پارچه را به اندازۀ ۲۰ سانت چهار لاتا می کنیم.
- اگر دور سینه ۴۵ تا ۴۹ سانت باشد، پارچه را با اندازۀ ۲۱ سانت چهارلا تا می کنیم.
- اگر دور سینه ۵۰ سانت باشد، پارچه را به اندازه ۲۲ سانت چهارلا تا می کنیم.
- برای دور سینه ۵۰ سانت به بالا یک سری ریاضی بازی ست که اگر کسی خواست برایش ایمیل می کنم، دور سینه بالاتر از ۵۹ بر گشادی آستین مؤثر نیست، یعنی آخرین حد گشادی آستین برا خانمهای چاق ۲۷ است.
از سمت چهار لای باز برای قوس آستین ۱۳ تا ۱۵ سانت پایین می رویم و قوس آستین را رسم می کنیم.
دور مچ +دو ازسمت راست علامت زده و از آنجا به زیر بغل وصل می کنیم.

این هم عکس بزرگ،
بعد ازبرش ۴ لا را باز می کنیم، الان دارم فکر می کنم چرا ۴ لا؟؟دولا هم برای یه آستین کافی بود!!آستین بعدی رو میشه از رو همین برید!کسی می دونه چرا؟
بعد از باز کردن از سمت راست آستین از نقطه زیر بغل ۱۰ تا ۱۲ سانت بالا می رویم، از همانجا قوس را ۲ تا ۴ سانت عقب می بریم(این همان گودی بیشتر جلوی حلقه آستین است،خط زیرین خط برش است.)
جواب اون چهارلا تا کردن رو نفهمیدم!اشکالی پیش نمیاد فقط دو تا آستین از پایین به هم چسبیده اند که جدا می کنیم…
اگر آستین نسبت به حلقه آستین تنگ باشد کمی از زیر آستین قیچی میکنیم(قوس را زیاد می کنیم)، گشاد هم باشد در قسمت سرشانه کمی چین خرد می دهیم(اصلشم همینه، همیشه بزرگتره!)
دوختش کاری نداره صاف می دوزین،معمولی!
پ.ن.۱.یه نفر پیام گذاشته لباس دنباله دار آموزش بدم!!؟؟چی هست؟دامنی که پشتش بلنده؟لباس سیندرلاست؟شنله؟
پ.ن.۲.یکی محض رضای خدا این الگوهارو بکشه تو دفترش دپرس شدم!!اصلاً کی بود گیر داده بود الگوی آستین رو یاد بدین؟؟
پ.ن.۳.آرام عزیز،اینجا دنیای واقعی ست، با آدمهای واقعی، با اتفاقات واقعی!من هم عروسک نیستم مجری برنامه تلویزیون هم نیستم، بقیه را نمی دانم ولی من عادت ندارم درتوهم دست و پا بزنم، لبخندم حک نشده، حرفی نداشته باشم نمی نویسم، خیلی جاها را می خوانم و نظری به ذهنم نمی رسد، با کسی رودر بایستی ندارم، عصبانی هم می شوم از نظرات بی فکرو کلیشه ای!…پس همان خداحافظ!

آبان ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۳:۰۰ ق.ظ
متن هم ندارد،
آدم نیست باشد، هیچ هجایی برای گفتن ندارد.
اصلا پیشتر بروم
ابزاری هم برای بیان ندارد
الّا هو !
بودنت،
یعنی عشق!
از نظرات آقای شنی مهی دربارۀ پست قبل برداشتم این متن رو، خیلی به جا بود برای خناق امشبم!
از این تعریف جدید هم واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم ،اصلاً دلم می خواهد به عقب برگردم، به اینجا سرک بکشم و دلم بخواهد قوی باشم، و دوباره دیوانگی کنم…و کنترل وفهمی از این نوع…
حالم عجیب خوب است، روزها بساط پهن می کنم برای نوشتن پایان نامه، نمی فهمم چطور یک کتاب می آید توی دستم، یا این هدفون خود به خود راهش را پیدا می کند به گوشم!آخر دست هم یک عالمه ورق سیاه شده به اسم داستان و احساس وهر چیز بی ربط به پروژه…گفتم چند روزیست حرف پروژه رو نزدم خیال برتان ندارد تمام شد!!به قوت خودش باقی ست!

آبان ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۲:۱۳ ق.ظ
نیستم…ن ی س ت م
با این فرشته سر شانه به تفاهم نرسیده ام، هنوز بالای سرم می چرخد، جایش را پیدا نکرده…هی داد می زنم یک جا بنشین! اینطور می چرخی دلم به هم می خورد…
کم مانده التماسش کنم،
چیزی نمانده،
به همان التماس!
دلم ولی چندروزیست که به هم خورده،
نظم و ترتیبش،
قاعده و قانونش،
یک چیزهایی سبز شده،خودرو….می فهمید که؟
به این فکر می کنم که همین اول راه سرش را بزنم یا…
تا تصمیم بگیرم اجازه می دهم زندگی کند،
گوشۀ دلم!
همه ش همین بود!!
عشق و عاشقی کجا بود برای منِ خیاط!
بعد.نوشت:این نظر رؤیا را اینجا می گذارم که حداقل این روزها چند بار بخوانم:
من همیشه یک حرفی را می زنم. اینجا دوباره می گویمش به شما. به جان خودمان بلد نیستیم لذت ببریم از زندگی مان … از آدمهای دور و نزدیکی که پیدا می شوند در زندگی مان … دست کم می گیریم شانس حضور همین معجزه های خدا را در آشوب و بلوای زندگی مان … بانو نترس … بپذیر سرخوشی این روزها را … بپذیر لطف همراهی آن فرشته را … اصلن اجازه بده به خودت تا دلت به هم بخورد از آن چرخش … التماسش کن حتا … می دانم بیشتر می چرخد در این صورت … من همین ناجوانمردی رابطه هایی از این دست را دوست دارم که آدم را به صلیب می کشد انگار … اصل حرف از جبران خلیل جبران است. می گوید: عشق همان طور که تاج برسرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد. حرف عشق نیست اصلن. می گویم عشق چرا که این طوری راحت تر حرف می زنم درباره اش. منظورم همین دوست داشتن است. همین خوبی زیاد آن فرشته و جذابیتش … جاذبه اش که تو را گرفته و گرفتار کرده است انگار … گرفتاری شرینی است بانو … عینش برای من هم هست. دختر که باشی، کلی فکر جور و ناجور می ریزد به ذهنت در این باره … خوب می فهمیم همدیگر را … اما، گاهی زندگی ما با حضور همین گیاه کوچک و سبز و خودروست که گلستان می شود … جان می گیرد … این را فراموش نکن فقط، او آمده تا کمک کند به تو برای گذر از این روزها … عابری است که باید از مسیر زندگی تو بگذرد … نسیم است تا دلت را تازه کند … رهگذری که نه برای ماندن که برای رفتن به تو رسیده است … همین … می توانی دوستش داشته باشی … به همین شرط ساده اما، یادت بماند که بسیاری فقط می آیند که بروند … برای بدرقه اش از همین الانِ شیرینِ بودنش کاسهء آب و کتاب قرآن را آماده کن و اشکهایت را … ولی برای هلاکت آن مهرگیاه عجله نکن بانو … هی توکل کن … توکل … توکل … تقدیر زندگی آدم ممکن است از هر صفحه ای برگردد و از هر سطری یا نقطه ای حتا … شاید هم برنگردد …

آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۴:۰۸ ب.ظ
در سن
نوزده،
بیست وسه،
شانزده،
بیست،
هجده،
…
در سال
شصت ویک،
شصت و چهار،
شصت،
شصت و شش،
…
دیشب گلزار شهدا بودم.
پ.ن.به گمانم بیش از حد معمول فرصت داشته ام برای خوب زندگی کردن، خوب مردن…

آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۳:۵۰ ب.ظ
تو فرشتۀ نجات منی،
چه فرقی می کند روی کدام شانه ام خانه کنی؟

آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۷:۳۱ ب.ظ
خدایا چی می شد این اسید معده رو کمی ضعیفتر می آفریدی؟ یا اصلاْ ما غذا هارو به صورت هضم شده میخوردیم؟؟یه چیزی غیر از اینی که الان هست،غذاها از پوست جذب میشد بهتر نبود؟؟
کلاْ میخوام بدونی چقدر واسه این سیستم معده و هضم غذا وقت گذاشتی؟؟آخرِ پروژه بوده، مثل ما ماست مالی کردی؟ یا اینکه حکمتی داره این سوزش همیشگی معدۀ ما؟
پ.ن. توجه کردید که ما هم گاهی مخاطب خاص داریم؟؟![]()
بعد نوشت: مخاطب خاص من،تو بلاگ رولینگ و پینگ می دونی چیه؟؟میشه منو پینگ کنی؟این بلاگ رولینگ هم شفا بدی؟

آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۹ ب.ظ
می دانی رویا، گاهی از اینهمه خوب بودن خودمان گریه ام می گیرد، از اینهمه صداقت و عشق که جاری می شود از ذهن و قلبمان، بی آنکه کسی بفهمد…هیچ فکر نمی کردم با این صداقت تا پای دار هم بروم، انگشت نما شوم وبعد بریده بریده و با تردید حکم تبرئه ام را بخوانند…حدس هم نمی زدم این صداقت و عشق همیشه جاری، آبرویم را هم با خود ببرد…
چقدر روزگار و مردمانش سخت می گیرند! تو بگو من تاکی صبر کنم و به اشتباهات دیگران لبخند بزنم؟تا کی از سخت گیریشان گریه ام نگیرد؟
بگو جایی هست که مردمانش کمی مهربانتر با من حرف بزنند؟؟لبخندشان چیزی غیر از کش آمدن لبهایشان باشد؟از چشمهایشان دلسوزی نخوانم؟…

آبان ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۴:۲۱ ب.ظ
شام مهتاب گوش می دهیم، اشک است که قطره قطره حیف می شود…
من همیشه حس میکردم که ظرفیتم برای غم بالاست، این وسطها انگار کسی به گوش خداهم رسانده، یک هفته شیرینمان نمیگذارد…حرف اصلیم این بود که حالم خوبه، شادو سرحال می نویسم و برای n امین بار خدارا به خاطر داشتن این خانه و دوستانش شکرمی گویم![]()
پ.ن.۱.زهرای این دو نفر دیگه نگو حرفهامو نمی فهمی،من تو هیچ فازومرحله ای نیستم به خدا!!۲.هگمتان عزیز سوالتون رو متوجه نشدم،دور حلقه آستین به دور بازو ربط نداره؟ نکته اینکه اندازه دور آستین و حلقه آستین همیشه اختلاف دارن(آستین بزرگتر است) که قبلاً درموردش توضیح دادم…۳.یه بار گفتم حالم خوبه،نه؟