آذر ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۲۶ ق.ظ

 

وبلاگی  محلی ست برای بیان احساست آنی ام، سیلی از کلمات که تحت تأثیر شادی یا غم جاری می شوند! هیچ وقت از روی یک پست نمی توان فهمید من امروز خوبم یا بد!! گاهی با ذوق و شوق یک پست زیبا می نویسم بعد همه نظر می دهند واااای چقدر غمگینی!!تعجب می کنم!!من حالم بسیار خوب است، شاد و سرحال! نوشته هایم صرفاً تمرین است برای نویسندگی…گاهاً بی ربط به حس و حالم…سعی کنید درک کنید وبلاگ چیست، چرا می نویسیم؟من روزمره گی هایم را نمی نویسم، این عصارۀ احساس را قضاوت نکنید.

پ.ن.مربوط!


Comments



آذر ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۳:۱۴ ب.ظ

 

چهل روز نماز، نذر سلامتی ات! بابت آن حضور دست و پاشکسته ات در زندگی ام…بهای لطف و مهربانی پنهانت…

نه نه!چهل روز نماز نذر سلامتی ات، برای دل خودم…فقط برای دل خودم! خواهش می کنم خوب شو!

 

 

پ.ن.فکرهایم!


Comments



آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۳:۴۷ ب.ظ

 

پُرم از ثبت موقت و عدم نمایش…آن درد اصلی بالا نمی آید لاکردار…





آذر ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۲۴ ق.ظ

 

خوب امشب قرار بر این است که بخوابیم، بعد از… چند روز شد راستی؟ وضعیت پ ن خوب است، یک نسخه اش را دادیم خدمت استاد که زحمت بکشند مطالعه کنند، به مرور هم کثافت کاریهای آخرش را انجام می دهیم (بی تربیت شدم امشب خودم می دونم!)

کلاً حرف خاصی ندارم، الان کلی وبلاگ خواندم،کلی پست تاریخ گذشته!هان راستی به خاطر نظرات پست تولد هم ممنون، خیلی انرژی مثبت داشت، لطف داشتید، ما لایق نبودیم و از این صحبتها…(من یه کم تعارفم ضعیفه!)

 

پ.ن.منگم!!معلومه،نه؟؟

 





آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۷ ب.ظ

 

به خیالش من دارم عاشقش می شم! نمی دونه من  لوله هامو بستم…





آذر ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۴۳ ق.ظ

 

 

 بساط پهن کرده ام کنار وبلاگستان، شوق دارم که هر روز بیایم اینجا و بنویسم، کنار بساطم بنشینم، دستهایم را زیر چانه ام بگذارم وزیبایی آدمها را تماشا کنم…نه به کسی بگویم بیشتر بمان، نه به کسی بگویم زودتربرو…که اگر قرار باشد همۀ آدمها جاهایی که باید بمانند، بمانند و وقت رفتن بروند،نه من نویسنده می شوم نه حتی این شعرها و نوشته ها به کار کسی می آید…

قسم خورده ام دست کسی را نگیرم کنار بساطم اسیرش کنم…فقط تماشا باشد و لبخند، نه اصرار نه جارزدنی، صبر کردن را تمرین کنم…شاید هم یک روز همه چیزرا فروختم و از اینجا رفتم…

اگر بگویم از خود کنونی ام راضی ام دروغ گفتم، راستش را بخواهید یکسال پیش از خود قبلی ام پرتم کردند بیرون، افتادم آنجا، بعد هم خودم را کشیدم اینجا…حالا چند ماهی است سرپا شده ام، خیلی شبها صورتکم را در می آورم، اسمم را به بعضی ها گفته ام… اسم خیلی ها را به ذهن سپردم…

پیچیده تر از آن است که خودم هم بفهمم، اما بالاخره باور کردم خورشیدی بالای سرم هست که لحظه به لحظه نور و گرما به پایم می ریزد، همه چیز بی آنکه من بفهمم پیش می رود،…یکسال است که با آهنگی از آسمان می رقصم…

 

خلاصه اینکه خیاط خانه ام یکساله شده، حالا که می آیید کامنت می گذارید مبارک است و تعارفات معمول! دوست دارم چند دقیقه ای فکر کنید، بدون تعارفات معمول بنویسید چرا این خانه را می خوانید؟ دوست دارم بدانم… بی زحمت یکبار هم به دلتان سربزنید ببینید از نوشته های من و من غمی به دل دارید؟این غیر از آن الگوها و مدل لباسهایی ست که گاهاً خواستید و من از پسش بر نیامدم…

 

 

پ.ن.۱.همراه با سیستم پاسخگویی به کامنت! نظرات خصوصی رو هم کپی می کنم، جای ریسک نیست;)

 پ.ن.۲. یه آهنگه که باید از رو گوشیم بریزم رو کامپیوتربعد آپلود کنم بــــــعد بذارم اینجا!از قضا نه اسم خواننده ش رو می دونم نه اسم آهنگ رو…الان ۱۰ دقیقه بیشتر سهمیه ندارم،پس باشه واسه بعد!

 





آذر ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۵۸ ق.ظ

 

بعضی ها نمی دونن لباس شب یعنی چی!!اینهمه پول می دن یه لباس سنگین می دوزن بعد nجا تنشون می کنن، خوار و زار که شد تازه میارن می گن بی زحمت اینو یه سایز گشاد کنید!!

امروز یه لباس رو قرار بود گشاد کنیم، باور کنید از بوی عرقش هیچکس حاضر نبود درزهاشو بشکافه!!!آخر سر همه درو پنجره ها رو باز کردیم!!!یکی نیست بگه بابا یه بار اینو بشور حداقل!! تازه به نظر من وقتی یه لباس رو چند بار بپوشی دیگه از ریخت می افته، مخصوصاً اگه پارچۀ کارشده یا تور باشه…حساب کت ودامن وپارچه های دیگه جداست…

 یه نفر که آدم شلخته و شلوغیه تو مهمونی ها نباید یه دامن ماکسیِ کله قندی بپوشه!!چون با لگد پدر اون پارچه کارشده رو در می آره…

یا لباس مناسب شخصیتت بپوش، یا وقتی یه لباس ناز و ظریف می پوشی گوش به فرمان لباست باش!!<-----نکتۀ روز

 

***

بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که “گور پدرش” تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود…به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود… بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید…

 

***

پراکنده نویسی شد!بند اول را تصمیم نداشتم بنویسم!بعد یادم آمد یک نفر هست که شاید این قصه را دوست داشته باشد، بند دوم را هم می گوید “می دانم” ولی فکر نمی کنم تا کنون تجربه کرده باشد، بند سوم را نوشتم که بفهمد با همۀ خوفم باز من کله شق و لجبازم!!وبا سماجت تمام! حالش را می پرسم!

 

***

دیشب خواب می دیدم پارامترTime to expend با Time to invest جابه جا شده ، همۀ نمودارها به هم ریخته…من خودم یکی از نمودارها بودم یا متغیر…دقیقاً یادم نیست ولی نقش مهمی داشتم!

 

***

 

پ.ن.آقا یا خانوم چندتا نقطه و گاهاً یه نقطه!!خوشم نمیاد از این لوس بازیها، یه اسم واسه خودت پیدا کن، لحنتم عوض کن!!

 





آذر ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ

 

شرممان بود که چرا در آن نوار ضبط شدۀ سه سالگی، وقتی مادرمان پرسیدند خدا چندتاست؟ما گفتیم دو تا! تا همین چند سال پیش که فهمیدیم خدا بیشتر از این حرفهاست خجالت زده بودیم…

چند شب پیش بحث شستن کعبه با گلاب ایران بود، محض مزاح گفتیم خدا هر شب از راه می رسد، با جورابهایش که از صبح پایش بوده راه می رود توی خانه… برای همین است که  هرسال باید کعبه را با گلاب شست…

با اخم و عصبانیت رو کرده به ما:” خدا پا نداره!!خدا یه نوع جنّه!! نمی فهمید؟؟؟”

ما:

 

من مانده ام با اینهمه خرج و مخارج مدرسۀ غیر انتفاعی و جشن تکلیف و آزادیهای این روزها*…خدا دوتا باشد پا هم داشته باشد باز می شود جلویش خم و راست شد!فکرش را بکن….جنّ!!!!

 

 

 

*:آخه زمان ما جوراب رنگی و کفش سفید گناه کبیره بود!

 





آذر ۲۱م, ۱۳۸۶ @ ۲:۰۱ ق.ظ

 

آدمها هر چه بیشتر تورا می شناسند کمتر برایشان مهم می شود حال تو واقعاً خوب باشد، نمی فهمم چرا؟…به همان خوبی؟ و خوبم راضی می شوند…

بعضی وقتها دلم لک می زند یک نفر بپرسد، دلگیری؟ناراحت شدی؟یا حداقل بپرسد چیزی شده؟…بعد من فریاد بزنم بله بله!من ناراحتم…غمگینم…دلم از همه گرفته…ناراحتم از حرفهای تو، از نگاههای او، از اینکه هر بار می خندم او فکر می کند من احمقم، از اینکه هر بار زنگ می زنم تو احساس کنی من بیکارم، از اینکه هر چه نگرانم می گذارند به حساب پر حرفی زنانه، کودکی، کنجکاوی …از اینکه هیچ کس باور نمی کند من هم برای همۀ حرفهایم فکر می کنم، من هم آدمم، درد دارم،از  ….از همه چیز خسته …

 

جیغ بزنم همۀ اینها را، صدایم همینطور وسط کار ببرد، بعد با صدای بلند گریه کنم، مثل فیلمها!بدوم توی اتاق، سرم را رو بالش فشار بدهم و آنقدر هق هق کنم تا خوابم ببرد…

فرصتش پیش نمی آید، نه کسی بهانه دستم می دهد، نه من نای داد زدن دارم…

 

 

پ.ن.گفته بودم سیب زمینی ام؟؟حالا نظرم عوض شد!احساس می کنم یک مجسمۀ سنگیِ بی خاصیتم!

پ.ن.ممنون میشم کسی به خودش نگیره این پست رو!حال و حوصله ندارم هی بگم نه منظورم تو نبودی، یا خوبم، یا هرچی…

 





آذر ۲۰م, ۱۳۸۶ @ ۵:۰۶ ب.ظ

 

قبل ترها آرایشگاه ها سالن نبود، یک تابلوی کوچک بود، یک آرایشگر، همان یک نفر صورتت را بند می انداخت، ابروهایت را بر می داشت، ناخنت را مانیکور می کرد،مش، آرایش…۷ سال توی آرایشگاه می نشستی تا یک چیزهایی ازت کم شود، یک چیزهایی به تو اضافه شود…

حالا نه، توی یک سالن ۱۰ نفر همزمان نشسته اند، فویل به سر،یک نفرصورتت را بند می اندازد، یکی دیگر دستت را نقش می زند…سه چهار نفر مثل پروانه دور وبرت می چرخند…

حالا حساب پول و هزینه اش به کنار!خواستم بگویم انگار آرایشگر قدیمی ات را عوض کرده باشی، چند وقتی است،

 چند نفر،

مثل پروانه …

 

 

 

 

پ.ن.۱. اوضاع خوبه!اسمشو نبرداره به آخر می رسه!

پ.ن.۲. یه نفر با اسم قلی کامنت می ذاره فلان چیز رو یاد بده، بعد با اسم گلی میل می زنه که چرا جوابمو نمی دی؟بعد که جواب می دم با اسم جلی تشکر می کنه!!فکر نمی کنید مغز من دراین شرایط اینهمه نام رو ساپورت نمی کنه؟؟من دیگه فوقش بتونم از هر کی یه اسم به ذهن بسپارم، بی زحمت تکلیف هویت خودتون رو مشخص کنید!!

پ.ن.۳.فرق مولر و گلداوین؟؟باید تحقیق کنم!اگه یکی بلده جواب بده،این جا، شاید هم این خانم بتونن کمک کنن!

پ.ن.۴.این تشبیه فرآیندها در دو موضوع کاملاً متفاوت یه اسم خیلی خوبی داشت که یادم نمیاد، قیاس یه چیزی؟؟بگین تا بذارم عنوان.

بعداً نوشت: ممنون ئه سرین عزیز، نوک زبونم بود;)