
دی ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۲۴ ب.ظ
قلب خاکِ خوبی دارد، هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری.
نادر ابراهیمی، آتش بدون دود

دی ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۲۳ ب.ظ
لطفاْ کمی صبر کنید.


دی ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۲ ب.ظ
تکیه زده به چارچوب در، تمام چارچوبها یی که من امروز ازشان گذشتم، دست به سینه، برای من دو نقطه دی می خندد!خدا را می گویم…می گویم عزیز دل، مهربان، عاشق، خداجان!حرف حسابت چیست؟؟دردت چیست که سه هفته مرا دور می چرخانی؟؟ بگو شاید بدون این برنامه ها هم فهمیدم…
هوم؟؟نمی فهمم؟؟خودم هم می دانم…هر کار دوست داری بکن، دور دورِ توست…
بگذریم! اصل حرفم این نبود،می خواستم تعریف کنم امروز که اشرف السادات آمد خانۀ ما چقدر حضورش آرامم کرد… من بغض کرده رسیدم خانه…هی با خودم فکر می کنم چطور یک نفر آدم معمولی بی هیچ حرف و حدیث پیچیده ای، بی آنکه حرفهای مرا بفهمد…بی هیچی!! مرا آرام می کند،چطور صبر همه چیز را عوض می کند…منِ بی قرار را …باز یادم رفت اصل حرف را،برایم تعریف می کرد از روزی که نرفتم، مزون چه خبرها بوده…
:فلانی را که یادت هست مادرش مریض شد ۱۰ روز مانده به عروسی…
-آنروز که برای پرو آمد مادرش مشهد بود!
:چند روز بعدش…خدا رو شکر به خیر گذشت…ولی دخترک خیلی شرایط روحی اش بد بود…
-لباس عروس که نمی خواست؟
:نه لباس پاتختی و…لباس عروس فلانی را پوشید…
-اوه فلانی؟خیلی لاغر بود که!
:گشاد کردم برایش…
چقدر لذت بخش است این مکالمات مان که هیچ کس نمی فهمد کی و کجا…هی ذوق می کنم که یادم می آید…
-لباس عروس فلانی دامنش را یادم نمیاد!
:همونکه پفی بود، لوزی گل زدیم…
-هااااان پارچه اش توی ذهنم نقش می بندد…
بعد می گوید سه تا لباس نامزدی داریم، او هم چند روزی ست کار نمی کند…اصل حرف این بود شاید، دردهای او!همانها که نمی تواندبه کسی بگوید،همان قصه های ریحانه و یک صدمش برای من…دلم ریش می شود، بدون اینکه تعریف کند می دانم …اینها را نگفته خواندم…وگرنه اشرف السادات خانۀ ما چه کار می کرد؟؟هان راستی!کاش ریحانه هم می آمد، با اینکه کم پیش می آید موافق باشیم ولی دوست دارم کنارم بنشیند،یک کاری انجام بدهد من هم کار خودم را، فقط باشد!یک ساعت بگذرد حتی یک کلمه هم بینمان ردوبدل نشود…انگار مسابقه است هرکس زودتر حرف نزد،یا همچین چیزی…
اصل حرفم این ها نبود ها!حاشیه رفتم! می خواستم بگویم کار سخت شده امسال…پیش نمی رود، کسی نیست، خیلی ها را دلت می خواهد نیایند اصلاً، از حرفها و کارها و بیکاریها زودتر می رنجم…
اوه خدایا حالم خوش نیست، اصل اصل حرفم چه بود؟؟
یک چیز دیگر هم یادم آمد!! ولی اینهم اصل نیست! امروز از صبح برای هر کس خواستم تعریف کنم چه گذشت به ما(من)… اس ام اس می زد چه روزی داشته!!شاکر شدیم آخر سر، وضعمان از آن مسافر در راه ماندۀ قطار که تا زانو خیس شده دنبال جاده می گشته که بدتر نبود؟ با اینکه پشت تلفن قهقهه می زدم ولی الهی بمیرم برای امروزش!
پ.ن.۱.به خواب احتیاج دارم!ا
پ.ن.۲.این پست احتمال پاک شدنش می رود،اگر نظرتان را دوست دارید اینجا نگذارید!

دی ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۰۶ ق.ظ
مجدداً نامبرینگ (این نامبرینگ معادل آشفته نویسی ست).
۱. ما اینطرف سفره کله پاچه می زنیم،آنها آنطرف سفره کره عسل میل می کنند…من در این فکرم که یا ما توی بیمارستان عوض شدیم، یا اینها!! وگرنه یک چیزشان می شود…
۲. فوارۀ هوش بشری را که شنیده اید؟ دچارفوارۀ فکر شده ام!! فکرهایم نه اینجا می گنجد ،نه آنجا، نه در دفتر،نه توی سر بقیه،نه حتی توی سر خودم… همینطور فواره می زند.
۳. به نظر شما امشب سردتر نیست؟؟این جمله رو ۱۰ شبه تکرار می کنم!!
۴. جسمم که خسته است،مغزم منهدم!روحم ولی آرام است،آرااااااام!!عین خیالش نیست!! من اینهمه در تب و تابم او روی مبل لم داده لبخند می زند!
۵. زنان چرمنگ از زندگی لذت نبر!!من حتماً از این دسته نخواهم بود…آمین!
۶. باید زبانم را غلاف کنم این روزها…هی خشمم را قورت بدهم، سرم را بیندازم پایین تا اخمم پیدا نشود…خیلی سخت است، خیلی!!!لازم نیست جوابشان را بدهم،مهم نیست که طلبکارند،مهم نیست که معنای نذری و خدمت و… را نمی فهمند!من می فهمم، من تکلیفم روشن است، پس باید سکوت کنم…چقدر سخت است خدایا،کمی به من صبر بده…صبر!
۷. خوب…اینترنت و وبلاگم نمی آید،خیاطی را که به کل تعطیل کرده ام!عذاب وجدان دارم(از بابت خیاطی). نگران نیستم،شاید بعد از دفاع هم به حالت اول برنگردم…همه چیز در حال حاضر معلق است…تصمیم خاصی ندارم!!حتی دلم نمی خواهد بعد از دفاع صبحها تا ۱۰ بخوابم…احساس می کنم هیچ چیز عوض نمی شود… هیچ چیز متحول نمی شود…
۸. محبت بعضی آدمها زود به دلت می نشیند، سر می چرخانی جا خوش کرده اند توی دلت…خوش باوری ست اگر فکر کنی من قدرت آن را ندارم آن محبت را دست به سر کنم!! من ریشه دار تر از این حرفها را کندم و بیرون انداختم، حالا تو، او ،همه ……….. پسر من به اندازۀ هزار سال عاشقی کرده ام…مهرورزی رسم و آیین دارد،…همه چیز را نمی توان به حساب بچه گی و کودکی و شیرینی گذاشت…هنوز نمی فهمم…منگم که چرا و چی…بگذریم (با ذال)…این آخرین بار بود که نوشتم…بقیۀ حسابمان با خدا.
۹. اسپیس
۱۰. ریا نشود، من کامنتهای پست پایین رو یه کم جواب دادم.

دی ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۱:۴۶ ب.ظ
شستن کاسه های با گل برجسته و کنگره دار سخت تر است، مخصوصاً وقتی داخلش ماست بریزی، توی جا ظرفی که گذاشتی تازه می بینی رگه های ماست به دیواره اش مانده…
من آن کاسه ام،
تو ماستِ من!!

دی ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۰ ب.ظ
بعضی وقتها لازمه بچه ت رو بندازی تو رودخونه…
بعداً.ن.ممنون فرشته جان:
ما گرفتیم آنچه را انداختی ….
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایهاش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان میدهیم
…
پروین اعتصامی

دی ۲۰م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۵۵ ب.ظ
کار پایان نامه رسیده به پس دوزی و جادکمه زدن و دکمه دوختن…همان کارهایی که تمام نمی شود و با صد بار جابه جا کردن خستگی را به جانت می گذارند…
از همه صفحه های پایان نامه مضحک تر صفحه د، مربوط به “تقدیم به” می باشد،این خزعبلات به درد نخور را تقدیم می کنی به همه کسانی که جانشان بالا آمد تا تو این مدرک آبکی را بگیری!نیشم باز است وقتی اینقدر ادبیات خرج دروغهایم می کنم! صفحه ج اگر اشتباه نکنم مربوط به سپاسگذاری است، یعنی باید بنویسی :با تشکر از اساتیدی که در طول این تحقیق همواره هیچ گ*هی نخوردند، یک دنیا بغل برای استاد عزیزو گرانقدر فلان که راهنماییهای صمیمانه اش هیچ دردی از من دوا نکردو تذکرات بی ربطش هیچ وقت راهگشا نبود!و آه یادم نبود! همواره، تا ابد، شاید هم تا دم گور سپاسگذار آن کلاس گذاشتنها و تلفن جواب ندادنهای استاد مشاور عزیز خواهم بود. امیدوارم در تمام مراحل زندگی مثل من زجر کش شوید،بلکه هم بمیرید تا جامعۀ علمی کشور از گزندتان مصون بماند!
آخیــــش!
پ.ن.۱.مندرجات این صفحات نباید از یک صفحه تجاوز کند وگرنه باز جا داشت تشکر کنم، از امور پژوهشی، مسئول آموزش، هماهنگ کنندۀ کلاس و پروژکتورو همه کسانی که به نوعی ما را در این مسیر دق دادند…
پ.ن.۲. اگر اینروزها اینقدر قشنگ نبود، اگر همه جا سفید نبود من الان اینقدر آرام نبودم. خیلی خوش گذشت قدم زدن در برف، آنهم خیابان انقلاب!هیچ جنی جلوی مغازه ها توقف نمی کرد غیر از من!
پ.ن.۳. من خودم هم اگر مجبور نبودم برای دفاعم نمی رفتم!! دعوت چیه!! تازه حالا حالا ها نیست! (شاید یک ماه دیگه!)
پ.ن.۴.مهم:همینجا اعلام میکنم، اگر روزی، ساعتی، لحظه ای، حتی اگر از دهانم پرید که مایلم ادامۀ تحصیل دهم، حتی به روش مجازی غیر حضوری پیام نور آزاد خصوصی غیرانتفاعی!به هر صورتی!!همه گی حکم تیر دارید!حکم تیر در جا!حتی اگر حواسم نبوده باشد و جمله را از جایی بخوانم…یا هر چی!!مستقیم به سرم شلیک کنید، من حوصلۀ کثافت کاریه بیمارستان و زخمی شدن رو ندارم!
پ.ن.۵.اون خط آخر رو جدی نگفتم، اغراق داشت!الان عذاب وجدان میکشتم!

دی ۱۹م, ۱۳۸۶ @ ۲:۱۴ ب.ظ
اون: فردا میای بریم بیرون؟
این: آررررره!! کجا بریم؟ببین ما تیوب نداریم،این زیرپایی های ماشینت …
اون: نــــــــــه!!!! منظورم قدم زدن بود، کافی شاپ و این حرفها…
این: آهان!اونطوری؟
…

دی ۱۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
با اینکه دو هفته است از شرشان خلاص شدم، باز هرشب موقع خواب دستم می رود پشت سرم که آن چنگک صورتی را باز کنم…دروغ چرا، هر بار قلبم از جا کنده می شود…

دی ۱۷م, ۱۳۸۶ @ ۹:۴۴ ب.ظ
قبلترها فکر می کردم آدم اگر یک برادر بزرگتر داشته باشد خیلی خوب است، بعد ها دلم خواهر بزرگ خواست، بعدترش دیدم خواهر یا برادر آدم کوچک تر هم باشند فرقی نمی کند، حالا می بینم خواهر یا برادر نداشتن هم نمی تواند خیلی بد باشد… ولی خوب تنها بودن سخته! هنوز به نظرم تنها بودن صورت خوشی نداره…
اصولاً من از آن دسته آدمهایم که تابستان ها گرمایی اند زمستان ها سرمایی!تابستان که می رسد به خورشید فحش می دهم، زمستان ابرها را نفرین می کنم…هر سال هم فراموش می کنم کدام فصل را بیشتر دوست دا شتم! تا حالا دو ساعت پشت هم یک رنگ را دوست نداشتم!بین شب و روز هم درمانده ام!شبها آرزوی روشنی روز را دارم، روز ها دلم می خواهد هوا تاریک شود!
پ.ن.۲.خوشحال می شم تو این دسته ای که من عضوشم حداقل یک نفر دیگر هم عضو باشد ولی اگر نبود مهم نیست…فقط سخته!