
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۳:۵۵ ب.ظ
فکر کن! دیگه شماره استاد راهنما نمی افته رو گوشی م!!!من دیگه از این زندگی چی می خوام؟؟؟نه واقعاً!! از من خوشبخت تر هم کسی هست؟؟
پ.ن.۱. فیس مربوطه [پارتی]

بهمن ۳۰م, ۱۳۸۶ @ ۶:۵۱ ق.ظ
برنامه ام این است،
- شمارۀ همۀ آدمهای تاریک را از گوشی ام پاک کنم، همچنین اس ام اس ها را.
- مقاله ام را بنویسم.
- رزومه ام را کامل کنم.
- قالب وبلاگ را عوض کنم.
- نیشم را ببندم.
- سخنرانی نکنم.
- هرگز روی سرچ میل جیمیل کلیک نکنم.
- سعی کنم در طول یا عرض این ماه آدمهای زیادی را ببینم فرصت نیست!
- قضاوت نکنم.
- از اینکه بقیه از من بیزار یا دلگیر شوند نترسم، قانونش این است.
- جملات یادگاری یا قصار نگویم.
- از همۀ استعدادم استفاده کنم تا حرفهایم پر از محبت و آرامش باشد، خالی از کنایه و زخم…

بهمن ۲۹م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۰۴ ب.ظ
دیروز خانم دکتر بعد از چند بار طفره رفتن بالاخره با یک آه جانسوز اعتراف کرد برادرش صلاحیتش تأیید شده، این وسط تکلیف ما روشن نشد که بخندیم یا فحش بدهیم! دعا دعا می کردم پرو لباسش تمام شود و برود، از بس که حال و هوای مزون با دین و سیاست ناسازگار است!
کاش می شد این انتخابات را هم بردارند، من اصلاً حوصله ندارم! یکروزه سیاسی شدنِ آدمها حالم را به هم می زند، اتفاقاً همه هم برای افاضاتشان منبع موثق دارند! منابعی در حد رانندگان تاکسی یا صف شیر ونان…

بهمن ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۸:۵۶ ب.ظ
…مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می برد؟ هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص.
یک مهمانی یک رقص، مجموعه داستان نوشته آیزاک باشویس سینگر

بهمن ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۰۱ ق.ظ
تو عاشق شدی
هزار هزارتا دروغ گفتی
من باور کردم
هزار هزار بار عاشق شدم
تو فارغ شدی
حقیقت را آوار کردی بر سر من
حق به جانب بالای سرم ایستادی که،
بلند شو!ما باید عاقل باشیم!
من بلند شدم…
عقلم پاره سنگ برداشته بود
عشقم مرده بود…

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۴ ق.ظ
…و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.
نادر ابراهیمی،آتش بدون دود

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۰:۵۹ ب.ظ
لازم نیست همه آدمها رو توی صف خوب و بد بچپونی! آدمها یه سری شون اینجوری ان، یه سری شون اونجوری! اینکه کجا می رن هم، بهشت یا جهنم، اصلاً به تو مربوط نیست!اصلاً!!

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۷ ب.ظ
ما هنوز پست ولنتاینمان نیامده، از اول صبح درد یک دقیقه ای داریم ولی خوب … پای یک سری بحثهای تخصصی در میان است که اینجا جایش نیست…!! گفتند سزارین کنیم تا ۱۴ ، ۱۵ نشده ولی ما خودمان اصرار داریم به زایمان طبیعی!! اگر تا ۵ دقیقه دیگر آمد که هیچ وگرنه باید بماند تا سال بعد…

بهمن ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۷ ب.ظ

بعد از غیبت چندین ماهه امروز شرفیاب شدیم مزون، همان ساعت اول اشرف السادات اسپوزا ۲۰۰۸ را جلویم گذاشتند و امر کردند این را ببین و بعد شروع کن به کار! چرا که لازم است در زیبایی این مدلها غرق باشی و کار کنی، سمت راستی یک کتابچۀ گلچین است، با طرحهای فوق العاده زیبا!!هیچ راهی برای توصیفش ندارم جز اینکه گاه به گاه از صفحاتش عکس بگیرم، رنگ و طرح پارچه ها، بک گراند صفحات، شعرهای ایتالیایی و انگلیسی زیبای کنار مدلها…این ژورنال بین تمام ژورنالهایی که داریم منحصر به فرد است و هیچ بعید نیست به خاطر این مدلها نه یکبار بلکه پنج شش بار عروس شویم!
پ.ن.۱.همچنان در برابر بازی کتابهای نیمه تمام مقاومت می کنم، فرشاد و رؤیای عزیز از دعوتتان ممنون.پ.ن.۲.نظرات در مورد پستهای پایین، بالا،چپ و راست را با شرمندگی تمام پاک می کنم.پ.ن.۳. من دوباره خیاط شدم! دلم برای بوی پارچه های نو تنگ شده بود، برای آن فضای صمیمی که … این را باید در یک پست مفصل بنویسم!در حد یک تز!;)پ.ن.۴. با بیماری وبلاگ سیفون بدبختی( به قول کیوان) مبارزه می کنیم، یعنی که خوب و خوشیم! پ.ن.۵. جمله آخر(متن) را جدی نگیرید، هنوز غرقم…

بهمن ۲۲م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۳۷ ب.ظ
سه چهار سالی تا نوبت سوادمان برسد سؤال نپرسیدۀ ذهنمان خاصیت این برگ بود و اینکه چه ضرری به آمریکا می زند و اصولاً برگ چه درختی بهتر است؟؟ زیاد طول نکشید تا الفبا به دادمان رسید وفهمیدیم جریان مرگ و برگ چیست! حالا بیش از بیست سال است که سؤال پرسیده نپرسیدۀ ذهنمان این است که، چه نفعی به من می رسد وقتی چشمانم را ببندم و نعره بکشم “مرگ بر آمریکا”؟ حالا با برگ یا بی برگ!