اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶ @ ۵:۰۲ ب.ظ

 

اسبهای خسته را هرگز به تاختن وادار مکن٬ چرا که آنها فقط به سوی مرگ خواهند تاخت.

                                                                                         آتش بدون دود- نادر ابراهیمی


Comments



اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ

بعضی‌ وقتها که اعتماد‌به‌نفسم زیاد می‌شه٬ عکست رو می‌ذارم جلوم٬ ده دقیقه تو چشمات نگاه می‌کنم…

اینجوری دست از بلند‌پروازی‌ برمی‌دارم!


Comments



اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۱۴ ق.ظ

 

مجنونم و دلزده از لیلی‌ها

خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها

آهنگ چاووشی یا عنوان این پست رؤیا ٬ نباید ورد زبان من باشد ولی هست! از همه کس و همه چیز شاکی‌ام این‌روزها! به جمله دوم نرسیده داد می‌زنم٬ بحث می‌کنم٬ دلیل و برهان ردیف می‌کنم…

 

یک‌روزهایی بالاخره با نقاط کور زندگی‌ات روبرو می‌شوی٬ همان نق زدنهای مدامِ بقیه که خیال می‌کردی در کلاس شخصیتی تو جایی ندارد٬ همانها افتاده به جانت و هیچ هم مایل نیستی بقیه بفهمند تو الان با همین لبخند گشاد روی صورتت٬ در لجن اعتقادات و سنت‌های مسخره دست و پا می‌زنی… یک روزهایی دست می‌کشی از اینکه مدام تکرار کنی من فرق می‌کنم٬ من روشنفکرم٬ اطرافیانم مرا درک می‌کنند… می‌پذیری که این مسیر خوش و خرم تو هم مثل همه مسیرها چاه دارد٬ دیوار دارد٬ اصلاً شاید تا آخرش همینطور دیوار باشد!

 





اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ

 

نخ تمام چرخها سفید شده٬ تورها خرد خرد به لباست می‌چسبند٬ دست و صورتت از اکلیل برق می‌زند…اینها همه یعنی لباس عروس می‌دوزیم! شور و شادی را زیر پوستم حس می‌کنم٬ دوست دارم تمام مراحل را دقیق نگاه کنم٬ گاهی دلم‌ می‌خواهد از اینهمه حس جاری فیلم بگیرم٬ برای خودم هم باور کردنی نیست٬ سخت‌ترین هنرها و اینهمه شیرینی…

پرو اول لباس با دوخت درشت چرخ می‌شود که راحت شکافته شود٬ برای پارچه‌های کارشده که منجق ملیله‌ها سوزن چرخ را می‌‌شکنند٬ بهتر است با دست درزها را بدوزیم… برای پرو دوم درزها معمولی چرخ می‌شوند٬ همه اندازه‌ها قطعی‌ست٬ تغییرات جزئی ولی اعصاب خرد کن هستند٬ از این مرحله به بعد احساس می‌کنی لباس هیچ‌وقت کارش تمام نمی‌شود٬ اتوکشی اساسی٬ شکافتن کوکها و دوخت‌های اضافی٬ دکمه٬ جادکمه٬ پس دوزی زیپ‌ها٬ آستین٬ پایین لباس٬ حاشیه دوزی٬ دوخت گل روی بند و دامن و…

یکی از مشتریان زنگ زده که توی کیسه پارچه‌هایم‌٬ یک چیزی هست! یک چیزی مثل انبر که دو سر دارد(مشتری جراح است)٬ لازم دارید؟ اشرف‌السادات توضیح می‌دهد که اسمش بشکاف است و مهم هم نیست…

به یک مانتو  تور دانته مشکی با آستر رنگی فکر می‌کنم…

 

 

 





اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶ @ ۹:۴۰ ب.ظ

 

« امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب می‌توانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد.»*

 

ما لنگه‌های در را باز کردیم٬ پرده‌ها را کنار زدیم٬‌پنجره‌ها همه باز…خودمان هم چهازانو زدیم وسط چارچوب٬ دریغ از یک اپسیلون چیز خوب!

 

 

 

 *“خوبی خدا” نوشته “ماری جوری کمپر”

 

 





اسفند ۲۵م, ۱۳۸۶ @ ۹:۰۹ ب.ظ

 

اینطور که پیش میره دانش آموزان باید امسال رو تکرار کنن!

 

 





اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۱:۴۴ ق.ظ

 

از آفتهای دوری‌ست٬ وقتی کسی را نمی‌بینی٬ حرف نمی‌زنی٬ چشمهایش را نمی‌خوانی… می‌نشینی به خیالبافی و دستکاری خاطرات! وجودش را به گند می‌کشی٬ محبتهایش را لاک می‌گیری٬ کاری می‌کنی که هیچ عزیزم و جانمی یادت نماند… یا برعکس! صفحات نا‌همخوانش را پاره می‌کنی٬ سعی می‌کنی به یاد نیاوری چقدر مثل تو نبود٬ چقدر دوستت نداشت٬ چقدر دوستی نکرد…آدمها اینطور در تنهایی با شخصیت هم بازی می‌کنند٬ رفتارشان هم بر اساس خیالبافی‌شان متغیر است! آنوقت است که تو نمی‌فهمی برای چه مورد بی‌مهری عزیزترینت قرار گرفتی یا چرا ناگهان یک نفر از خیلی دور شیفته‌ات شده‌است! از خطای خیال‌پردازی ودست‌بردن توی خاطرات که چشم‌پوشی کنی٬ نتیجه می‌شود هزار فرصت از دست رفته برای بازگشت٬ هزار بازگشت بی نتیجه بر اثر خیال!

 

 

پ.ن.چاره هم دارد ٬ بماند برای بعد…

 

 





اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶ @ ۱:۳۵ ق.ظ

 

 Designed By: Neda.H

من این بچه کچله‌ام!

 





اسفند ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۳:۲۸ ب.ظ

 

آدمها، یا توی خیابان پشت ترافیک مانده‌اند، یا از در و دیوار خانه‌شان آویزانند، دسته اول اسم آشفتگی‌شان را گذاشتند خرید عید٬ دسته دوم به آویزان ماندنشان می‌گویند خانه‌تکانی!

 روزهای آخره…

 





اسفند ۲۳م, ۱۳۸۶ @ ۱۲:۰۴ ق.ظ

 

یک چیز جالب که در دوره کتابخوانی‌ام کشف کردم٬ احتیاط و نگرانی بیش از حد من هنگام خواندن داستان است٬ مثلاً اگر تاریخی در داستان ذکر شده باشد٬ سن افراد یا عبارتی مانند دو سال بعد٬ خیلی با دقت بر می‌گردم عقب و تمام زمان‌ها را محاسبه می‌کنم٬ حساب سن همه شخصیت‌ها را نگه میدارم و دائم نگرانم نویسنده جایی توی محاسباتش اشتباه نکرده باشد٬ تاریخ‌ها را شمسی می‌کنم٬ از زمان تولد خودم کم می‌کنم٬سن آدم‌های بیرون داستان را در زمان داستان پیدا می‌کنم٬ از همین کارها… گاهی(فقط گاهی) وسط محاسبات فکر می‌کنم که دختر! این کتاب ۲۰ سال پیش چاپ شده یا اصلاً یکسال پیش٬ تو ویراستاری؟ ناشری؟ گیرم که جایی یک تار مو از کسی به اشتباه سفید شده باشد! هر چه بوده گذشته…

این یکی که می‌گویم مضحکتر است٬ وقتی در یک داستان کار به جاهای باریک می‌کشد٬ نگاه‌ها٬ دست‌ها٬ بدن‌ها گره می‌خورند…درست همانجایی که همه با هیجان جریان را دنبال می‌کنند٬ حرکت به حرکت…من اول کارم این است که چند صفحه برگردم عقب٬ جای تمام شخصیت‌ها را دوباره چک کنم٬ سرک بکشم توی اتاقها٬خانه‌ها٬ کوچه‌ها… خط به خط بخوانم تا مطمئن شوم کسی شاهد ماجرا نیست٬ یا مچشان را نمی‌گیرد٬…هی به خودم می‌گویم ول کن! تو چه کاره‌ای؟ شاید نویسنده خواسته یکی وسط ماجرا پیدایش شود! نویسنده حواسش نبوده آدمهای داستان زیر تخت قایم شده‌اند یا نه؟ تو مأموری چند صفحه را دوباره بخوانی و حضور بقیه را گزارش بدهی؟ اما باز دست خودم نیست!

 

کیلو کیلو کتاب می‌خوانم این‌روزها٬ برای حجم بالای مطالعه این رفتارها طبیعی است٬ نه؟