
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۵۱ ب.ظ
این مدل برای یک نفر که میخواست لباسش نسبتاً پوشیده باشد٬ بسته به پارچه کارشده هر چه پرگلتر باشد آستینها پوشیدهترند. دو تا بند برای سرشانه هم بد نیست٬ عروس با خیال راحت میرقصد… آستین کلوش برای عروس شاید دست و پا گیر باشد٬ آستین سه ربع یا راسته پیشنهاد بهتری ست…

همین مدل را برای خانمی که گفته بود بالاتنه چاقی دارد نیز پیشنهاد میکنم(با آستین کوتاه)٬ اگر سرشانه و بازوهایتان چاق است بهتر است با پوشیدن دکلته چربیهای خود را به نمایش نگذارید٬ البته هیچ عروسی تا آنجا که من دیدهام دوست ندارد لباسش تا این حد پوشیده باشد ولی از نظر من مهم بدن شماست٬ هر مدلی برای همه به یک اندازه زیبا نیست٬ پس متناسب با اندامتان لباس انتخاب کنید!
پ.ن.این مدل بالاتنه میلمتریست٬ اگر چند میلیمتر گشاد باشد دائم از شانه میافتد٬ دوخت ظریف کش به بالای آستین یا بند میتواند خیال همه را راحت کند که آستین پایین نمیآید.

فروردین ۳۱م, ۱۳۸۷ @ ۴:۲۰ ب.ظ
من چرا اینقدر نمیادم بنویسم؟؟ چرا بعد از ۵ دقیقه پای اینترنت نشستن یک دفعه از جا میپرم و همه چیز را خوانده و نخوانده میگذارم به امان خدا؟ چرا آیتمهای گودرم صفر بشو نیست؟؟ چرا با هر سوال خیاطی ذهنم خالی میشود؟ من چرا اینهمه نوشتههایم را توی بقچه گره زدم؟ من منتظر چی هستم؟
انگار یک چیزی در ناخودآگاهم آرامشم را در دنیای مجازی بر هم زده٬ حرفی٬ حدیثی٬ ترسی… یک جای کار میخ دارد و من نمیادم بنویسم…

فروردین ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۹:۱۹ ب.ظ
با تمسخر با خود گفت گلهای رز. همهاش مذخرف است عزیزم. چون واقعاً همهاش خوردن بود و نوشیدن و …٬ روزهای بد و خوب٬ زندگی به گلهای رز مربوط نمیشد٬ ولی از این گذشته بگذار بهت بگم که کاری دمپستر اصلاً میل نداشت سرنوشتش را با هیچ زنی در کنتیش تاون عوض کند! اما حیف از گلهای رز که از دست رفتند.
خانم دالاوی- ویرجینیا ولف

فروردین ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۳۹ ب.ظ
الهی یاد لطف تو سوز پریشانی دلم را آرام میبخشد٬
و یاد خطاها و گناهان دیدهام را گریان میسازد٬
ای خدا از خطاهایم…
نه اینطور نه
ای خدا من را ببخش٬ واقعاً ببخش!
از جانب خود مرا نشاط و آرامش عطا کن.
حواست باشد که نشاط و آرامشی که میدهی مرغوب باشد٬ از همانها که خودت داری٬ نه از این جنسهای زمینی…
میدانی خدای مهربان من٬ امشب بعد از مدتها هوس کردم روی زمین کنار بقیع بنشینم و تا طلوع خورشید آسمان را نگاه کنم٬ دلم ناگهان تنگ شد برای کربلا و نجف٬ بی هیچ فکر قبلی! دلم برای تو هم تنگ شده٬ کجایی اینروزهای دلتنگی من؟ خیلی حرف دارم…خیلی… من که تو را ناراحت نکردم؟ حرف بدی نزدهام؟ فقط مدتی نبودی٬ بودی ولی ننوشتم از تو…حالا بیپرده مینویسم دوستت دارم٬ مهم نیست این پست فرق داشته باشد٬ اصلاً مهم نیست همه بخوانند که من چقدر دلتنگ شدم برای یک لحظه با تو بودن… امشب دلم خواسته بنویسم از تو٬ بگویمت که بیا با هم باشیم٬ من یکطرفه با آنکه آگاهم به بیوفایی خودم از تو خواهش میکنم مرا ببخشی و برگردی کنارم…
پ.ن.۳ خط اول+ خط۶ از مناجات منظومه حضرت علی.

فروردین ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۵۴ ب.ظ
همین را دوختیم، البته تور و ژپون زیرش را هم در نظر بگیرید یک لباس عروس درست درمان میشود بسیار مناسب برای عروس خانمهای کمی تا حدودی تپل.

توضیح واضحات هم در ادامه مطلب میآوریم:

فروردین ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۸:۲۴ ب.ظ
آتش بدون دود یک رمان هفت جلدی فوقالعاده است که من معتقدم اگر به زبانهای دیگر ترجمه میشد چیزی فراتر از بادبادکباز برای معرفی فرهنگ و اعتقاد این مرز و بوم بود٬ خیلی دلم میخواست زودتر از اینها کتاب را میخواندم و تا قبل از اینکه نادر ابراهیمی راهی آسایشگاه شود از او تشکر میکردم٬ بیشتر دلم میخواست نادر ابراهیمی باز هم فرصت پیدا میکرد بنویسد… و خیلی آرزوهای دیگر… هنوز بخشهایی از کتاب را اینجا مینویسم٬ اگرچه خواندنش تمام شده ولی بعضی قسمتهایش را دوست دارم بلند بخوانم برای همه.
خرید مجموعه داستان کوتاه همیشه احساس مغبون شدن به آدم میدهد٬ همه داستانها خوب نیستند٬ ترجمهها ناامید کنندهاند و خیلی عوامل روی اعصاب دیگر… مجموعه داستان “اینجا همه آدمها اینجوریاند” با شش داستان کوتاه٬ ترجمه مژده دقیقی احساس برنده شدن را به شما میدهد٬ جبران همه داستان کوتاههای پرت… چرا که هم ترجمه خوبی دارد هم تمام داستانهایش خوبند. شدیداً پیشنهاد میشود به کسانی که تازگیها از داستان کوتاه زده شدهاند…
داستانهای هاروکی موراکامی را به شخصه دوست نداشتم٬ شخصیتپردازی و کشش خوبی دارد ولی نمیدانم چرا ته داستان را یکباره رها میکند٬ ول… خوب الان که بیشتر فکر میکنم میبینم اینهم سبکیست برای خودش٬ من که داستانها را اکثراً یک نفس میخواندم٬ آویزان ماندن من دلیل بر بیهنری او نیست…یک حس دیگر هم داشتم٬ اینکه آدمهای داستانش خیلی سطحیاند٬ عمق ندارند٬ عمیق فکر نمیکنند…این در داستان خواب خیلی ملموس بود! داستان سگ آن زن…را بیشتر از بقیه دوست داشتم٬ نسبت به بقیه عمیقتر بود و ته داشت!!
الان خانم دالاوی را میخوانم٬ عاشق نوشتههای ویرجینیا ولف هستم هرقدر هم پیچیده باشد! حرف دارد٬ جای فکر کردن میگذارد برای آدم…
یک کتاب ریاضی دو و ساختمان گسسته هم خواندم امروز٬ مائده خواهش کرده برای امتحانات خرداد این درسها را کمکش کنم٬ البته معادلات دیفرانسیل هم جزو کتابهاست و من هرچه میخوانم انگار بار اول است!
آبروی از دست رفته کاترینا بلوم جا ماند٬ چند صفحه بیشتر نخواندم و هنوز پی نبردم جریان از چه قرار است٬ هر وقت فهمیدم مینویسم.
پ.ن.۱.ارادتمند استاد
پ.ن.۲. مرتبط کتابنوشت

فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۴۹ ق.ظ
همه چیز از سهمیهبندی بنزین شروع شد٬ همان شبی که مردم ریختند توی پمپ بنزینها و تا سه و چهار صبح توی صف بنزین بودند٬ آن شب مجید هم رفت٬ من اصرار کردم که خانه بماند٬ میدانستم چیزی به او نمیرسد ولی نخواستم به رویش بیاورم٬ گفتم میرود صف طول و دراز ماشینها را که میبیند٬ برمیگردد٬ آخر می شناختمش٬ آدمی نبود که توی صف منتظر بماند٬ اصلاً در جمعهای بیشتر از ۳ نفر تاب نمیآورد٬ توی بقالی اگر مشتری منتظر بود راهش را میگرفت میرفت یک مغازه خالی پیدا میکرد٬ برای همین بود که همیشه خرید خانه با من بود٬ یا همین پمپ بنزین اگر بیشتر از ۴ تا ماشین توی صف بود٬ میگفت صبح ماشین را خانه میگذارم برو بنزین بزن٬ باد چرخهایش را هم تنظیم کن! اینطور آدمی بود! ولی آن شب رفت و اتفاقاً تا سحر هم پیدایش نشد! من هم بیدارنماندم٬ صبح که دیدم ماشین را گذاشته فهمیدم کاری از پیش نبرده.
از روزهای بعد که پمپ بنزینها خلوتتر شد آخر شب ماشین را میبرد بنزین بزند٬ میگفت حدود دوازده- یک٬ پمپ بنزینها خلوت است٬ من گاهی مینشستم تا بیاید٬ گاهی خوابم میبرد٬ بعضی شبها میپرسیدم دیر آمدی؟ بعضی شبها جواب میداد صف شلوغ بود٬ بعضی شبها جواب نمیداد… خلاصه وضعیت عادی شد تا اینکه چند هفته پیش یک ماشین سمند دوگانهسوز خریدیم٬ ظاهرش که چنگی به دل نمیزند ولی مجید میگوید هزینههای رفت و آمدمان نصف میشود٬ یکبار هم با قلم و کاغذ برایم توضیح داد که چقدر میتوانیم صرفهجویی کنیم. من حرفهایش را بیچون و چرا قبول میکنم٬ درست است که اجتماعی نیست ولی از هزینههای زندگی سر در میآورد. چند هفتهست که عصرها بعد از اداره میرود بنزین میزند٬ دو سه ساعتی معطلی دارد٬ شبها هم آخر وقت میرود توی صف گاز! میگوید مخزن گاز و باک بنزین هردو باید پر باشند٬ یکوقت دستگاه گازرسانی ماشین ایراد پیدا کرد مجبور نشویم کنار خیابان پیت تکان بدهیم٬ من این حرفهایش را قبول دارم٬ از مکانیکی و ماشین سردر میآورد…خواهرم همیشه میپرسد شما چقدر سهمیه دارید؟ اینهمه که بنزین دارید چرا خانه ما نمیآیی؟ من جوابش را نمیدهم! از بچگی کمی حسود بود٬ به اینکه ما اینقدر سرمان توی حساب و کتاب است حسودی میکند٬ حتی شوهر خواهرم هم هر بار مرا میبیند سرش را تکان میدهد! یکبار میگفت شبها با مجید برو پمپ بنزین!! او هم به اجتماعی شدن مجید حسودی میکند…
خوب که فکر میکنم میبینم سهمیهبندی بنزین برای ما خیلی هم بد نشد٬ رفتار مجید همیشه من را آزار میداد٬ درست است که دیر به دیر به گردش میرویم و دائم باید صرفهجویی کنیم ولی از اینکه مجید را اینطور میبینم احساس غرور میکنم! همین امروز عصر که برای بنزین زدن رفت خیلی احساس دلتنگی کردم٬ دلم خواست با بچهها میرفتیم خانه خواهرم! باور نمیکنید ولی مجید انگار به همه احساسات من آگاه باشد سوئیچ را جا گذاشته بود…

فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۳:۲۹ ب.ظ
ساناز دامن عروس را پوشیده برای پرو٬ راه میرود دور سالن تا ما عیبهای دامن را بگیریم٬ نخهای اضافی را قیچی کنیم یا جاهایی که تور کنار میرود را کوک بزنیم… طاها گردنش را کج کرده و با حسرت به ساناز نگاه میکند٬ میگوید: «مامااان؟ پس تو کی عروس میشی؟؟؟»
در هیاهوی خندهها طاها هنوز مات تصویر مادرش و من مات آرزوی ترش و شیرین یک کودک ۴ ساله٬ در این فکرم که شاید این جداییها و وصلهای دوباره٬ آرزوی برآورده شده یک طاها باشد که فقط دلش میخواسته مادرش عروس شود…

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۹:۵۴ ب.ظ
سلام
برای پاکتی کردن آستین مانتو٬ کت یا پاچه شلوار توضیحی ندارم٬ همه مراحل رو عکس گرفتم و در ادامه مطالب گذاشتم.

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۲ ب.ظ
دوستی دارم که هر بار تلفن میزند٬ هربار! بعد از سلام میپرسد :«چته؟؟» و این سوال را با چنان تعجبی میپرسد که من یک لحظه شک میکنم به حال خودم! حقیقت این است که من همیشه حالم خوب است٬ حتی خیلی وقتها که زنگ میزند در اوج شادی و خندهام! فکر میکنم حالت حرف زدنم یا صدایم انتقال دهنده ذوقم نیست یا آن دوست من پیش زمینه فکریاش ایراد دارد…حالا همین حس را دارم٬ نمیفهمم زمینه فکری شما این است که من ناراحت باشم و افسرده و یا کلمات من عاجزند از انتقال زندگی شیرین اینطرف مانیتور… دوست دارم اینطور بنویسم و میان سطرهایم بشکن و بارو نباشد٬ این سبک نوشتن من است٬ دوست دارم نظراتتان را بخوانم٬ نیاز هم دارم به حرفهای شیرینتان٬ ولی اینکه بعد از هر سلام بپرسید: «چته؟؟؟» و من موظف شوم به اصلاح برداشتها و قضاوتهای شما٬ آزار دهنده است و من قرار ندارم خودم را آزار دهم…