
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۳:۱۴ ب.ظ
اصلاً حوصله نوشتن و ادبیات خرج کردن ندارم٬ با یک آموزش کش تنبانی چطورید؟
پ.ن.ما امکانات گوسفند چرانی را توی همین وبلاگ تعبیه کردیم٬ لازم نیست بزنیم به صحرا!

اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۱۲ ق.ظ
تصور اینکه یک روز یک نفر این عشقهای خرد و ریز مرا سامان دهد به وحشتم میاندازد٬ نه اینکه من نخواهم٬ او نمیتواند…

اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۲:۳۷ ب.ظ
- مثلاً من مامانم٬ تو هم بابا٬ خوب؟ بعد مثلاً ما خیلی همدیگرو دوست داریم خیلی هم پولداریم هر ماه میریم خارج٬ خوب؟ بعد مثلاً دو تا پسرم داریم که خارج درس میخونن٬ دختر هم نداشتهباشیم خوب؟
: چرا؟؟ عروسک که داریم…
- نه دیگه! دخترمون گناه داره دنیا بیاد٬ تو بهشت بمونه بعداً میریم میگیریمش٬ خوب؟
پ.ن.مادرانه(۴)

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۲:۴۰ ق.ظ
خیلی عاشقم امشب
حیف آن چشمهای مشتاق من
حیف آن تو که نیستی…

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ
تعلیق یعنی آویزان ماندن خواننده تا انتهای داستان؟؟ پس رحم و مروتتان کجا رفته؟ انسانیت چه میشود؟

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱:۲۴ ق.ظ

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۹:۱۷ ب.ظ
این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی…
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد… بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم… همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون…جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد… نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید…
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد…

اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۵۰ ق.ظ
: خوندی داستان جدیدش رو؟
- نوچ.
: بخون قشنگه.
- عمراْ!
: پس هی سرما بخور!

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۰۹ ق.ظ
۱. یک راهحل پسندیده برای زودتر خوابیدن پیدا کردم٬ ابتدا یک مقاله انگلیسی تخصصی پیدا کنید و با کمک دیکشنری( ترجیحاً لانگمن) تمام لغات آنرا پیدا کنید٬ سپس جملات مثال دیکشنری را حفظ نموده و با خود تکرار کنید٬ اگر تلفط لغتی را نمیدانید به سیدی رجوع و تلفظ آن کلمه و جملههای مثالش را به خاطر بسپارید٬ چنانچه در حین جستجو به کلمات زیبا و کاربردی جدیدی برخوردید آنکلمه و جملات مربوطش را نیز دنبال کنید… شرط لازم این است که مقاله کار درسی شما نباشد٬ تکلیف کلاس هم نباشد٬ فقط آنرا پیدا کرده باشید…بعد از این مراحل اگر دیوانه نشدید حتماً میخوابید.
۲. دچار یک نوع سرماخوردگی خاص شدم که ویروسش شبها فعال میشود٬ حدود ساعت ۱۰ تا ۳. خانم روانشناس معتقدند سرماخوردگی ویروسی نیست و یک بیماری عاطفیست٬ پس باید بگویم من از ساعت ۱۰ شب تا ۳ صبح به طور عاطفی سرما خوردهام!
۳. کتابهای نمایشگاه روی تخت٬ از هر کدام یک داستان٬ وسطشان یک ورق یا مداد٬ نصف شب از صدای افتادنشان از خواب بپری٬ یا از تیزی نوک یک مداد توی کمرت…روزهای خوب و خوشیست٬ یادم باشد.
۴.دفعه اول که “نزدیکی” را خواندم به نظرم جالب نیامد! فکر میکنم آن زمان عاشق بودم و از خواندن چنین اعترافاتی احساس عدم امنیت کردم… این جمله را ببینید: « ما خودمان میدانیم چه دوست داریم و گاهی اوقات خطاها و کجرویهایمان آشکار کننده خواستههای ماست.» فوقالعاده نیست؟ یا اینیکی: « آخر من مگر دیوانهام که به چنین چیزهایی حسادت کنم؟ به هر نوع بیهودگی و عیاشی!» به هر نوع! به نظرم ورژن مردانه دفترچه ممنوع است٬ پوستکندهتر…
۵. یک وقتی باید از بعضی کامنتگذارها تشکر کرد٬ نه؟ مثل همین آقای پاپتی که پستهای ما را حفظ میکنند٬ بعد وقتی یکجایی مینویسیم مانتو دوختیم بلافاصله کامنت میگذارند هی هی مگه نگفتی مانتو دوختن صرف نمیکنه؟؟؟ بعد من فکر میکنم چقدر ضایع! یعنی اینم گفتم؟ به هر حال خوشحالیم از زحمت حضور و دقت بالای شما.
۶. مشکل از ماست که فرصتی برای بد بودن به آدمها نمیدهیم٬ فرصتی برای آن روی شیطانی… خدا ساختهایم و به هیچ قیمتی هم باور نمیکنیم خدای ما اشتباه کند… اینکه بپذیریم هر آدمی در درونش شیطانی دارد بیش از همه باعث آرامش خودمان خواهد بود… پس تو ای خیاطباشی کچل! به شیطان درون انسانها هم احترام بگذار!

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷ @ ۸:۱۲ ب.ظ
بچههایم دائم صندوق اسباببازیهایشان را میگردند٬ یکی از آنها را به طرفی میاندازند٬ یکی را بیرون میکشند و آنهایی را نگه میدارند که برایشان جالب است. من همین حالت را در مقابل کتاب٬ موسیقی٬ عکسها و روزنامهها دارم. آیا ما همین کار را با مردم هم میتوانیم بکنیم؟
نزدیکی- حنیف قریشی