خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ @ ۷:۵۵ ب.ظ

 

ناخمن از لبخند زدن آدل هم لذت می‌برد، لبخندهایی که معمولا با اخم همراه بود، انگار که شادی شکل خوشایندی از افسردگی باشد.

                                                                   ناخمن-لئونارد مایکلز

 


Comments



خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۰۷ ق.ظ

 

با چهره‌ای نگران و درهم می‌پرسد «این بود؟؟» سرم را تکان می‌دهم که آره٬ بعد همان‌طور که توی چشم‌هایش دنبال تأیید می‌گردم٬ می‌پرسم«چیه؟چشه؟» اخم‌هایش باز نمی‌شود٬ حرف می‌زند و معنی تمام حرف‌هایش یعنی خوب نیست. شانه‌ام را بالا می‌اندازم می‌گویم «همینه دیگه! تازه این نرمالشونه بقیه رو ببینی چی می‌گی!» جواب نمی‌دهد٬ من هم طوری لبخند می‌زنم انگار نظرش مهم نیست.

***

توی راه حرف‌هایم را جمع و جور می‌کنم٬ یک طوری از سر سادگی می‌گویم «ما با هم خیلی فرق داریم٬ می‌دونستی؟ یعنی اصلاً هم تفاهم نداریم…» می‌ایستد و من را که چند قدم جلوتر رفتم نگاه می‌کند٬ «خوب که چی؟؟» تا می‌آیم جوابی دست و پا کنم می‌گوید «هان؟که چی؟ یعنی حالا طلاق می‌خوای؟؟» خنده‌ام می‌گیرد٬ اول لبخند و بعد انگار همه چیز را فهمیده باشم قهقهه می‌‌زنم! 

***

فرق یعنی فاصله٬ طی شدنی‌ست.

نشد هم نشد٬ خورشید و زمین سر جایشان بمانند بهتر است…

 

 


Comments



خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۰۹ ب.ظ

 

با تو که حرف می‌زنم دلم برای همه‌چیز و همه‌کس تنگ می‌شود٬ برای همه خوبی‌های بی‌دلیل٬ مهربانی‌های فراموش شده و همه آن‌چه به زبان نمی‌آید… گذاشته‌ام لذت با تو بودن خوب به تنم بنشیند٬ شیرینی‌اش را مزمزه کنم٬ بعد… به اندازه تمام روزهایی که نیستی وقت هست برای از تو نوشتن.

 





خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۲:۰۶ ق.ظ

 

فعالیت امروزم فوق‌العاده بود٬ باید بنویسم تا الگوی روزهای بعدم باشد. صبح با سرعت هرچه تمام‌تر خودم را به مزون رساندم تا تلافی این روزها ولگردی را درآورم. چند سری ریشه‌گیری و بعد نشستم به درآوردن گلهای پارچه. از قضا برق رفت و آه از نهاد همه برآمد. چرخ‌کاری و اتوکاری تعطیل شد و از آن‌جا که روز قبل اکثر برش‌ها زده شده و امروز روز پرو رسانی بود همگی روی صندلی لم دادیم و بحث کردیم که چه ساعتی برق می‌رفت بهتر بود. دوساعت پرسه زدیم و حدود ساعت یک٬ از قضا برق آمد. بلافاصله شروع به کار کردیم تا ۲. نیم ساعت ناهار خوردیم و برگشتیم سر کار و از قضا همان ساعت دوباره برق رفت٬ این‌بار جیغ کشیدیم! من نشستم به کوک زدن کمر دامن‌ها و ریحانه به فنر کشی ژپون٬ مثل همیشه بی حرف! ریحانه با چشمش روی میز را می‌گردد و من می‌گویم چیه؟ او فقط می‌گوید بشکاف و من از روی میز برایش می‌برم…  از گرما کلافه شده‌ایم و از این‌که همه کارها نصفه نصفه رها شده‌اند! بعد از دوساعت برق از راه می‌رسد و ما این‌بار دستپاچه و با حرص می‌پریم سر چرخ ها و اتو…

درخانه:

همه لباس‌هایی که این‌ دوروز جلوی در کمد تلنبار شده‌اند را مرتب می‌کنم٬ نیم ساعت روی تخت دراز می‌کشم٬ شوایک می‌خوانم٬ کامپیوتر را روشن می‌کنم٬ صفحه‌ها را باز می‌کنم تا به نخوانده های این چند روز برسم. تصمیم می‌گیرم اول این قسمت دکتر قریب را تماشا کنم و بعد در همان مرحله تصمیم‌گیری از قضا برق می‌رود…

 

 





خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ

 

جسی از مرگ پاپ ژان بیست و سوم ناراحت بود٬ واقعاً هم ناراحت بود و دلش می‌خواست سرش را روی شانه کسی بگذارد و گریه کند٬ لینی به موقع به دادش رسید و آرامش کرد. باید این کتاب را بخوانی تا بفهمی که عاشقت نیستم! این‌که راحت اجازه می‌دهم روی تنم بالا و پایین بروی از عشق نیست. تو به طور اتفاقی٬ هر بار٬ وقتی می‌رسی که پاپ مرده‌است. می‌خواهم بدانی عاشقت نشدم و این‌که هر صبح تلفن می‌زنم و حالت را می‌پرسم کاملاً عادی‌ست٬ حتی وقتی می‌پرسم حمام رفتی یا نه٬ خیال برت ندارد که عاشقت شده‌ام٬ من فقط کمی وسواس دارم و به این سادگی‌ها عاشق نمی‌شوم.

 

 





خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ

خدایا

جون مادرت ممنون. خوب؟ جون مادرت!

 

 

 





خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۰۸ ب.ظ

 

من چه‌جور توضیح بدم امروز رو؟

نه ولش کن به خودش می‌گم!





خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۲ ق.ظ

 

و هلند چه دهنی از ایتالیا و فرانسه صاف می‌کند…

 

 





خرداد ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۸:۱۶ ب.ظ

 

اما حالا دیگر وضع به قرار آغاز جنگ نبود که همه سربازها در همه ایستگاه‌ها تا خرخره بخورند و بنوشند٬ دخترانی که حلقه‌های گل به گردن و لباس‌های سفید ابلهانه به تن دارند و قیافه‌شان از آن‌هم ابلهانه‌تر است و دسته‌گل‌های مضحکی به دست گرفته‌اند٬ به آن‌ها خوشامد بگویند٬ و بانویی که شوهرش حالا دیگر میهن‌پرست وحشتناکی است و بسیار جمهوری‌خواه است٬ با سخن‌رانی مضحک‌تری مقدمشان را گرامی بدارد.

                                                                                              شوایک- یاروسلاو هاشک

 

 

 





خرداد ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۹:۵۶ ق.ظ

 

چند شب پیش متین زنگ زد. من در جواب همه احوالپرسی‌ها و تعارفاتش فقط گفتم بله. گفت سی‌دی خوان کامپیوترش خراب شده٬ هر چه درش را می‌بندد باز می‌شود. پرسیدم: «ریست؟» گفت هم ریست کردم هم خاموش. پرسیدم: «وقتی می‌بندی باز می‌شه؟» گفت بله. گفتم: «خوب نبند!»

و بعد خداحافظی کردیم.

 

دیشب سمیه زنگ زده بود و من برای اولین بار نشناختمش! سمیه که با هر آهنگی حرف بزند آشناست دیشب آن‌قدر افسرده بود که من همان لحظه اول از داشتن دوستی با چنین صدای غمگینی وحشت کردم!

محل کارش را عوض کرده بود و راضی نبود و وظیفه من بود که با مقایسه منطقی راضی‌اش کنم٬ تا حدی موفق شدم٬ کمی خندید ولی نه از آن خنده‌های بی‌صدا که سرخ می‌شد از شدت خنده و تا چند دقیقه نمی‌توانست حرف بزند…

 

تلفن بعدی ۷ صبح امروز بود٬ که بیدار شو نویسنده‌ها الان همه بیدارند! می‌خواستم بگویم من را مثل یک خیاط بیدار کردی٬ نویسنده‌ها دیروقت می‌خوابند٬ دیر بیدار می‌شوند… ولی ترجیح دادم حرف نزنم و راحت بخندم به این‌همه صداقت. حرف‌هایش که تمام ‌شد می‌پرسد کاری نداری؟ و خودش جواب می‌دهد تو از اول هم کاری نداشتی٬ خواب بودی! و من باز ‌خندیدم… با تو خندیدنم هم فرق دارد…

 

حالا من بیدارم و این‌جا خاطرات تلفنی می‌نویسم…