
تیر ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۲ ق.ظ
چت،
ناقصترین٬ ناقصترین و ناقصترین راه ارتباطی بین من و توست٬ وقتی چشمهایت پیدا نیست و صدای مهیب خندههایت به گوش من نمیرسد.
طور دیگری باش لطفاً.

تیر ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۳ ب.ظ
چقدر دوست داشتم نوشتن اینجا را، تا وقتی تو اینطور مخفیانه کشوهای میزم را بیرون نریخته بودی٬ تا وقتی بیاجازه وارد حریم من نشده بودی٬ دلم میخواست هر روز بیایم اینجا و تمام عقل و احساسم را با بهترین رشته کلمات بنویسم. پرسیدم هنوز اگر برگهای روی میزم پیدا کنی نمیخوانی؟ گفتی نه! دروغ گفتی… و من برای اثبات قدرت خودم و انعطاف این نوشتهها مجبورم٬ فقط مجبورم اینجا بنویسم…
پ.ن.حیف!

تیر ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۴ ب.ظ
بچه که بودم٬ یادم نیست چه سن و سالی٬ شیر حمام را تا آخر باز میکردم٬ در چاه را میگذاشتم و با دست سوراخهایش را میپوشاندم! حتی بعد از یک ساعت هم آب از مچ پایم بالاتر نمیرفت٬ صدای داد و فریاد مادر بود یا کوچکی دستهایم… به آرزویم نرسیدم٬ هیچوقت نتوانستم حمام را از آب پر کنم و داخلش شنا کنم…
حالا که دستهایم به قدر کافی بزرگ شدند و هیچکس صدایم نمیزند٬ از آن آرزوی کودکی خبری نیست٬ نه از آن و نه از آرزوهای بعد از آن… آرزوها پابهپای آدم رشد میکنند٬ مهم نیست که همیشه دیر محقق میشوند٬ مهم است که رشدشان متوقف نشود.

تیر ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۱:۰۰ ق.ظ
بعد وقتی اون میگه بوس باید ناغافل باشه٬ من میخوام بگم ولی این بوس که غافل بود٬ چهطوریه که غافل میشه همون ناغافل؟ هوم؟
بعداً نوشت.من بیشتر نگران ادبیات فارسی بودم.

تیر ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۳۸ ب.ظ
اینجوری که خسته و کلافه از راه میرسی٬ هیچ خوردنی خوشمزهای پیدا نمیکنی٬ تازه یادت میآد که دوباره باید بری بیرون٬ یه تخم مرغ از یخچال درمیآری٬ به حساب پخته بودن میکوبی رو اُپن…
بعد میشینی فکر میکنی که چقدر آدمها رو به حساب پخته بودن میکوبی رو اُپن و مثل همین تخم مرغه گ*ه میزنن به زندگیت!

تیر ۲۱م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۴۲ ب.ظ
عاشقی نیست، مثل این میماند که در پس دهها کوه و تپه خشک و قهوهای دریاچهای سبزآبی پیدا شود و تمام ناامیدی و خسته شدمها را دود کند…
حالا که نیستی مینویسم که چقدر دوستی با تو مثل دیدن آن دریاچه است٬ که حرفهایت تمام نمیتوانمهای بیاساس را محو میکند٬ جهان بزرگ میشود و زندگی اصلاً تعریفش تغییر میکند …
روی یک صندلی نشستهایم٬ پسرک فال فروش اصرار میکند فال بخریم تا خوشبخت شویم٬ تو میگویی میخرم ولی ما خوشبختیم٬ من مطمئن نیستم! شاخصهای خوشبختی را مرور میکنم تا خوشبختیام را حساب کنم٬ یک فال بیرون میکشم تمام ذهنم را زیر و رو میکنم برای یک نیت ولی آخرش بینیت میکشم. پسرک دوباره میگوید خوشبخت باشید و تو باز تکرار میکنی ما خوشبختیم. بعد ذهن من آرام میگیرد٬ ما بی هیچ حسابی خوشبختیم! تو پاکت را باز میکنی٬ شعرش را برای خودت تندتند میخوانی بعد تفسیرش را با خنده. من هرچه سعی میکنم شعر را ببینم نمیتوانم٬ تو برگه شعر را مچاله میکنی و میاندازی پشت سرت. حرفهایمان را از سر میگیریم٬ درباره واقعیتها٬ شرایط٬ میتوانمها… تصمیم میگیریم و هنوز یک رشته ذهن من را به کاغذ روی زمین وصل کردهاست٬ دائم اصرار میکنم که کاغذ را بردارم و تو بیخیال به بحث ادامه میدهی٬ من میترسم شعرم را نخوانم! وقتی شعر را با تمام خرده کاغذهای دست من توی سطل میریزی… باور نمیکنی ولی یک مجموعه باور یک رشته اعتقاد دور ریخته میشود٬ وقتی میپرسم کدام شعر بود؟؟ و تو میگویی یکی از شعرهای حافظ که توی دیوانش هست! میخندم ولی هزار تابع و متغیر توی مغزم جابهجا میشوند٬ فالم را ندیدم٬ نخواندم٬ بزرگترین تصمیمهای زندگیام را گرفتم و چقدر آرامم…
من از همان روز توی چشمان تو نشستهام تا دیدن تو را یاد بگیرم٬ که من با همه ادعایم در برابر وسعت دید تو کم آوردهام! هنوز باورم نمیشود که یک نفر ساعتها حرف بزند و در میان حرفهایش یک الکترون هم پیدا نشود. حرفهایش باعث شود با ولع زندگی کنم٬ خستگی٬ تنهایی٬ دلشکستگی و همه این واژههای قشنگ را صورت دیگری از خوشبختی بداند…
فقط چند روز دیگر قدمهای سنگین و بیاجازه مرا تحمل کن دریاچه سبزآبی من.

تیر ۱۷م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ
اینجای خانه که نشستهام عطر تو میآید٬ زیاد.

تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ
چند سال و چند ماه و چند روز دیگر برمیگردی٬ خوشحال نیستی؟

تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۶ ق.ظ
پشت در ماندهام! پاکت بستنی را که باز میکنم دختر همسایه از راه میرسد٬ با چشمانی اشکآلود و لبخندی گشاد! من کنار یک درخت ایستادهام و کاکائوی سر بستنی را خرد خرد میجوم٬ دختر همسایه روبروی در خانه ایستاده و با پایش روی زمین شکل میکشد٬میدانم٬ دوستش چیزی تعریف میکند و او نمیتواند بگوید رسیدهام خانه٬ اینطور انتظار میکشد. گوشش را عوض میکند و با دستش دور زنگ مربع و دایره میکشد٬ بعد یکدفعه قهقهه میزند خم میشود به جلو٬ دور میشود از خانه… کلاه بستنیام را خوردم و سرش را لیس میزنم. دختر همسایه تلوتلوخوران برمیگردد طرف در٬ هنوز ریز میخندد و دست میکشد روی پیشانیاش. حالا سرش را بالا گرفته و آرام جلوی در قدم میزند. میدانم دوستش در حال خیالبافیست و دختر همسایه در حال … سر بستنی را گاز میزنم ! میپیچد توی کوچه٬ میتوانم صورتش را تصور کنم٬ خوشبختترین دختر دنیا! چشم و بینی بستنی را خوردهام که باز پیدایش میشود٬ از جلوی خانه رد میشود٬ خلسه… سرخوش جلوی در میایستد٬ دستش را روی زنگ نگه داشته٬ سربهزیر٬ غمگین لبخند میزند و زنگ را فشار میدهد. خداحافظ.
-بله؟
سلام.
[صدای به هم خوردن در]
[نمای خارجی؛ کوچه٬ من٬ چوب بستنی له شده و این درخت بینوا که تمام پوستهاش کنده شد]
[داخلی؛ دختر همسایه لیلی کنان]

تیر ۱۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۸ ق.ظ
حرفهایم را میخورم٬ انگار که پدر و مادرم وبلاگم را بخوانند…