
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۸:۴۱ ب.ظ
ببین من دیگه خیلی سخت شدم واسه این لوسبازیهای دخترونه٬ اینکه هر روز دوستیم رو ثابت کنم یا بگم دوست دارم و این حرفها… خوب من دوستیم این مدلیه٬ همیشه بوده! تو حق انتخاب داری بین من و میلیونها آدمی که مثل من نیستند، ازم نخواه که با روشهای غیرمستقیم و روانشناسانه دردت رو بفهمم٬ خیلی هنر کنم از چشمهات غم و شادیت رو بفهمم٬ بعد وقتی میبینم حالت بده فوقش میتونم بپرسم “چته؟” یا میخوای حرف بزنی بگم “بنال”٬ دیگه نخواه با اینهمه فاصله و کاراکتر کشفت کنم! جون دیگه آدمش نیستم٬ اگرم باشم وقتشو ندارم…
انتظارم این بود که تو هم مثل من بزرگ شده باشی٬ آدم بزرگ نه ها! ولی… چه میدونم حداقل مثل بچهها ونگ نزنی٬ خودت بگی جیش کردم بعد من مثل یه دوست بیام کمکت. به همین راحتی!

مرداد ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۹ ق.ظ

مرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ
آدمها همین که اتفاقات ساده زندگیشان را پیشگویی میکنی از تو فرار میکنند. خنگی خودشان را میگذارند به حساب دخالت تو!

مرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۷ ق.ظ
خانمی که معمولی هم نیست صدای اسپیکر دستگاهش را زیاد کرده و یک سری آهنگ غمگین چرا نیستی و بیا و برگرد و نرو پشت هم پخش میشود. دلم میخواهد بگویم یک چیز شاد بگذارد ولی فکر اینکه باید دهانم را باز کنم و یک جمله بسازم خستهام میکند. آنطرف آقای یکجوری و خانم لپ قرمزی درباره مسائل زناشوئی بحث مفصلی راه انداختهاند، این بحثها آخر سر به این ختم میشود که یکی میگوید تو جای من نیستی که بفهمی و آنیکی دلخور میشود…
هر روز کم حرفتر میشوم، در هیچ بحثی شرکت نمیکنم، فقط احتیاجاتم را در قالب کوتاهترین جملهها داد میزنم. توی مغزم یک فایل اکسل درست شده که هر روز sortش تغییر میکند و بزرگتر میشود. بعضی وقتها فکر میکنم که باید دربارهاش با کسی صحبت کنم ولی بیشتر وقتها فکرم ایناست که حرفی نزنم.
خیاطی هنوز آرامشبخش و شیرین است، منتها نوشتنی ندارد، همانقدر که آرامم کند مصرف میکنم…
با وجود فایلهای ضمیمه مغزم به شدت این وضعیت را دوست دارم، احساس میکنم هنوز ظرفیت دارم…

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۵۹ ق.ظ
گریه کردن اساساً کار بیمنطقیست٬ یعنی اگر موضوعی برای گریه وجود داشته باشد با محاسبات دقیق و جابهجایی چند متغیر میتوان به همان موضوع خندید…
…
بعد من از دیشب تمام منطقم بر باد رفته یا هرچی٬ خیلی وقت بود خودم رو با اینهمه اشک یهجا ندیده بودم.

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۴۱ ق.ظ
امروز دخترک تمام اتوبان کردستان را پیادهروی کرد، در حالیکه گوشی هدفونش مدام میافتاد توی حلقه گوشوارهاش. دخترک همه آهنگهای گوشیاش را با صدای بلند میخواند و هرجا یادش میرفت میگفت لالالا. وقتی به آهنگ برقرار باشی و سبز… قمیشی رسید سعی کرد در ذهنش مخاطبی پیدا کند، کسی که نفسش را به او پیشکش کند، دخترک هیچکس را شایسته ندید و دست آخر آهنگ را به خودش تقدیم کرد. دخترک هنوز از خاطره پیادهروی صبح میخندد و هر لحظه به خودش میگوید گل من تازه بمان.

مرداد ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۸:۳۳ ق.ظ
خانم لپ قرمزی: میخوام یه وبلاگ بزنم.
رو به خانم سیصد و شصت : وبلاگ بود دیگه؟
خانم سیصد و شصت با سر تأیید میکند.
خانم ابرو در حالیکه ابروهایش را بالا برده: اوووه حوصله داریا٬ خیلی سخته!!
من همینطور که سرم توی مانیتور است: سخت نیست٬ وقت میخواد که تو به اندازه کافی داری.
خانم سیصد و شصت ریز میخندد.
خانم لپ قرمزی: من هروقت این دخترهایی که سایز سینهشون کوچیکه لباس به تنشون واینمیسته رو میبینم خدا رو شکر میکنم که مثل اونا نیستم.
من: خدا رو دقیقاً با چه جملهای شکر میکنی؟ اینقدر این دیتیل…
خانم لپقرمزی: هوم؟
من: منظورم اینه که شکرگذاریت یهکم سک.سی ه…
خانم سیصد و شصت ریسه میره.
پ.ن.بلاگفا خره! پستم رو خورد دوباره نوشتم!

مرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۵۵ ب.ظ
الف. اساماس میزنم چطوری؟ همان لجظه جواب میدهد نده! یاد گرفتم زیاد خودم را بابت جوابهای هچل هفتش آزار ندهم٬ بالاخره بعد از یک روز در یک لحظه به ذهنم میرسد که منظورش اساماس بوده…
بیم. تمام کفشها و لباسها رو که مسخره کردیم میگه بریم پاساژ بغلی٬ همش زنونهست کلّش رو میخندیم! نظرش اینه که خیاطی یعنی گرد کردن پارچهها٬ اینطوری که پارچه رو تا میکنیم بعد دوسرش رو میدوزیم به هم٬ با اینحال امیدوارم توضیحاتم رو درباره مدل سندبادی فهمیده باشه…
جیم. باید ناراحت باشم٬ یا یکطور باکلاسی افسرده! هی تنها برم کافی شاپ و تنها قهوه تلخ بخورم و به در و دیوار خیره بمونم٬ ولی حدس میزنم اگر قهوهام تلخ باشه جیغ بزنم. یا وسط خیرهبازیهام تلفن بزنن که پاشو بیا مستندسازی یا تحویل گزارش یا کوفت و درد! بعدش هم احتمالاً یادم میآد که چقدر آدم هستن که باید ببینمشون… رسمش اینه که ناراحت باشم٬ دلیلشم هست فقط وقت ندارم.
دیم. زنگ زدم به زهره که اگر شرکت است بروم ببینمش٬ از هیاهوی پشت تلفن می فهمم شرکت نیست٬ مسیر همیشگی را پیش میگیرم و به حرفهایش گوش میدهم٬ به توصیهام عمل کرده و روز بلهبرون به جای کت و شلوار پیراهن نقرهای پوشیده٬ از کادوها و مهمانی میگوید و توصیه میکند من هم برای خودم یک آلبوم بلهبرون بخرم چون چیز خوبیست! حوصله ندارم بپرسم چی؟؟یا یعنی چی؟ سریع میگویم میخرم. پشت ویترین کتابفروشی ایستادهام٬ کتابی که توی دو شهر کتاب پیدا نکردم کج شده گوشه شیشه٬ میپرم تو و با دست اشاره میکنم به کتاب. زهره توی آزمایشگاه است و تمام مراحل را با جزئیات توضیح میدهد. فروشنده همان کتاب پشت ویترین را میدهد دستم٬ ورق میزنم و در همان حال به زهره میگویم که نگران نباشد. سه هزار و سیصد را که میدهم حواسم از زهره پرت میشود٬ شاید به صرفه باشد مسیرم را عوض کنم…زهره از دخترهای توی آزمایشگاه میگوید که جیششان نمیآید٬ می گوید کلاس را هم دودر کرده٬ از فروشنده تشکر میکنم که اشاره هایم را خوب فهمیده. زهره تشکر میکند که زنگ زدم٬ آدرس خرید یک چیزهایی را هم میپرسد که من همه را میگویم “نمیدونم”٬ الان هیچکدامش را یادم نمیآید که دوباره فکر کنم! میگوید آینه شمعدان عقدم را از کجا بخرم بهتر است! خوشحال است٬ برای همین یادش نیست با من حرف میزند…

مرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۰۲ ب.ظ
گوویندا آنچه را که سدهرتها میگفت و میکرد دوست میداشت و بالاتر از همه٬ هوش و ذکاوت٬ افکار گرم و سوزان٬ ارده قوی و استعداد عالی او را میپرستید.
هرمان هسه- سیذارتا

مرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱:۲۹ ق.ظ
باید خرکیف باشی که ننویسی٬ حالت سومی ندارد.