شهریور ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۹ ب.ظ

اعتقاد از اولش هم دست آدم نیست. یک جای دیگر است. وگرنه که هر روز هزار بار می‌افتاد٬ از عرق دستمان خیس و مچاله می‌شد٬ آن‌وقت از دست دادنش این‌همه زحمت نداشت. برای همین می‌گویم که اعتقاد دست آدم نیست.

یکم:

 اعتقاد این‌طوری از دست می‌رود که اولش فکر می‌کنی یک چیزی علت یک چیز دیگر است. اولش یعنی یک مدت زیادی قبل از دست رفتن اعتقاد.فکر یعنی همان اعتقاد. بعد یک روز معمولی آن چیز دیگر که معلول آن چیز علت است را می‌بینی. با خودت می‌گویی خوب علتش همان چیز است که بوده و من به آن اعتقاد داشتم. چند روز به طور غیر مستقیم دنبال آن چیز علت می‌گردی و در حالی‌که به روی خودت نمی‌آوری می‌بینی که نیست. با خودت می‌گویی یعنی واقعاً نیست؟؟ نه حتماً هست٬ خودش هم نباشد علت علتش هست. این باور نشدن شاید تا چند سال هم طول بکشد بلکه یک چیزی شبیه آن چیز علت پیدا کنی. اعتقاد این‌طور عمر ادم را تلف می‌کند. بالاخره قبول می‌کنی که نیست٬ با خودت می‌گویی احمق جان! نیست! و بعد قبول می‌کنی که آن چیز معلول بدون آن چیز علت هست و علت انگار که از اول هم نبوده … قبول که کردی اعتقادت به آن چیز علت و آن چیز معلول و آن رابطه از دست می‌رود.

دوم:

باشد برای یک شب دیگر. حتی یادآوری همه مدل‌های از دست دادن اعتقاد هم رنج‌آور است. در واقع اعتقاد بابای آدم را درمی‌آورد.

 


Comments



شهریور ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۹ ب.ظ

همیشه سیگارش را که روشن می‌کند می‌رود کنار پنجره تا دودش به من نخورد. همان موقع من شروع می‌کنم به حرف زدن. تند‌تند یک ماجرای جذاب تعریف می کنم و نگاهش می کنم تا‌ نظر بدهد٬ مثلاً بگوید: «اگه بتونی که زندگیت رو نجات دادی٬ ولی عرضه‌ش رو نداری.» یا بگوید:« اون دیگه کدوم خریه؟» یا مثل این‌دفعه چشم‌هایش را تنگ کند٬ دود را فوت کند توی صورتم و بگوید: «ریدی!»

دوبار هم بگوید.

 


Comments



شهریور ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۰۸ ق.ظ

گفت بچه هم که بودی نمی‌ذاشتی کسی بغلت کنه٬ همین‌طور جدی بودی. بقیه هم گفتن اوهوم راست می‌گه.

 





شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۳ ق.ظ

مثلاً یه روز هوس می‌کنی یه عکس آپلود کنی٬ بعد ازامتحان کردن ۲۶۸ تا پسورد مختلف وارد اکانت پرشن‌گیگت می‌شی٬ می‌بینی چه جالب عکس‌های تمپلیت وبلاگ هم اینجان! توی یک لحظه ملکوتی احساس می‌کنی باید عکس‌های داخل پرشن‌گیگت رو مرتب کنی… از قضا از فردای اون‌روز دیگه قالب وبلاگ لود نمی‌شه. یک هفته به پرشن‌گیگ بد و بیراه می‌گی که داونه٬ هفته بعد سر می‌زنی به سایتشون می‌بینی نه داون نیست٬ هفته دوم رو به بلاگفا پیله می‌کنی که خرابه٬ باز می‌بینی نه٬ همه وبلاگ‌ها مثل آدم بالا می‌آن٬ هفته سوم برای چند نفر توضیح می‌دی٬ همه اذعان می‌کنن که این پدیده نادر و عجیبه و کاری از دستشون بر نمی‌آد. چند نفری پیشنهاد می‌کنن جای آپلود عکس‌ها را عوض کنی که تو به همشون می‌گی:«هرگز! پس چرا عکس کاپ می‌آد؟؟» و بالاخره امروز بعد از یک ماه طی یک اس‌ام‌اس یاد اون لحظه ملکوتی می‌افتی که (خبرت) پرشن‌گیگ رو مرتب کردی. پس برمی‌گردی و با ۲۶۹ تا پسورد امتحانی لاگین کرده و همه عکس‌ها رو به همون بی‌ترتیبی قبل می‌تکونی وسط اکانتت. 

بعد هم به همه می‌گی خوبم ممنون.

مثلاً یه روز دیگه٬ نشستی توی تاکسی صندلی عقب٬یک لحظه توی آینه سمت شاگرد چهره یه خانم رو می‌بینی٬ با خودت حساب می‌کنی بر اساس زاویه تابش و بازتابش اونم تو رو می‌بینه و چون عینک آفتابی زده می‌تونه بدون این‌که تو بفهمی بهت زل بزنه و بهتره که تو بهش زل نزنی و کلی از این حساب‌ها… بعد آخر خط می‌بینی همه مسافرها مردن و اون خانم عینکی بدجور شبیه توئه!

باز به همه می‌گی خوبم.

مثلاً روز سوم٬ چشمات به پنجره مونده و همزمان داری ساندویچ گاز می‌زنی٬ تمام مقنعه و مانتوت پر از خرده نونه و سر هر لقمه هم یه تیکه از غذات می‌ریزه زمین. بعد یه جا ساندویچ رو به جای دهنت می‌بری طرف لپت٬ تصمیم می گیری از دستمال استفاده کنی چون ممکنه یادت بره و سس روی لپت بمونه.  خوب اولش یه دستمال توی دستت بوده ولی الان فقط یه نصفه دستمال خورده شده چسبیده به نون ساندویچت.

 





شهریور ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۶ ب.ظ

برای روزهایی که کنارت می‌نشستم و یک بند سوال می‌پرسیدم دلم تنگ شده٬ برای تو که بی‌خیال و آرام همه را جواب می‌دادی. برای آن سوال‌های بی‌ربط که در جوابشان می‌گفتی «چشمت کور» و من آن‌قدر می‌خندیدم که دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم. برای آن ‘آن‌قدر خندیدن‌ها’ دلم تنگ شده…

 





شهریور ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۵۲ ق.ظ

یک بار دبیرستان دو روز تمام با مریم حرف نزدم٬ چون بدون این‌که به من خبر بدهد غایب شده بود! حتی نمی‌دانست چرا قهرم تا دلیل بیاورد، بعد برایم توضیح داد که خیلی مریض بوده و هیچ فرصت نداشته زنگ بزند.من قانع نشدم اما! گفتم من یک زنگ تمام به در کلاس نگاه کردم ٬ زنگ تفریح خجالت کشیدم که نمی‌دانم تو کجایی…همین‌ها را گفتم و فکر می کنم مریم قبول کرد که حق با من است. گیرم ظاهری.

عصر یاد آن‌روزها افتادم٬ یاد همه دوست داشتن‌های وحشیانه‌ام٬ بعید می‌دانم کسی میان بداخلاقی‌ها و سردی‌های من حدسش به دوست داشتن برسد. یعنی خیال کند من با این دیوانه‌بازی‌ها منظورم دوست داشتن بود.

 ولی بود.

حالا هم دلم می‌خواهد همان باشم٬ مرز میان عشق و تنفرم یک مو باشد٬ و روزی هزار بار از روی آن مو بیفتم. دوست ندارم این دوست‌داشتن‌های فازی را. که هی متنفر نشوم٬ که مدام صبر کنم تا دیگران توضیح بدهند٬ دلم را له کنند و مهربان بمانم٬ بعد یادم برود و ببخشم.

مریم تو می‌دانی من کجا بی‌رحمی‌هایم را جا گذاشتم؟

 





شهریور ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۴ ق.ظ

inja roya: به قول سارا بیرون از دنیای ابلهانه‌ی غیر آدمیزادی ما٬ یه دنیا دختر هستن عینهو گرگ! تو می‌گی بهش نمی‌آد، ولی کثافتا ظاهر خیلی توپی دارن. تازه پای پسر اگه در میون باشه که هیچ…

 





شهریور ۲۱م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۴ ق.ظ

چند متر مانده به سر خیابان٬ یک ماشین برایم ترمز می‌‌زند٬ کمی هم دنده عقب می‌آید تا برسم. با خودم می‌گویم چه روز خوبی! راننده‌اش یک جوان تمیز و مرتب است که موهایش را شانه زده و مثل خطی‌های دیگر دمپایی پایش نیست٬ ماشین فوق‌العاده تمیز است و آهنگ ملایمی پخش می‌شود٬ در طول خیابان چند مسافر دیگر هم سوار می‌شوند… راننده انگار که دانشجو باشد یا کارمند هیچ شباهتی به خطی‌های این طرف ندارد. راننده خیلی شبیه توست وقتی می‌رفتی سر کار. یک لحظه به ذهنم می‌رسد که نکند تو هم روزهایی که پول نداشتی تا محل کارت مسافر می‌زدی؟ هیچ بعید نیست. بعد یکدفعه دلم می‌گیرد. دیر شده.





شهریور ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۸ ق.ظ

خیلی کار داریم، خانم باوقار مدام با مجموعه آفیس سرجنگ دارد، به اکسل می‌گوید: «آخه چرا دو برابر می‌کنی عددهام رو؟ مگه من چی‌کارت کردم؟» بعد سرش را کج می‌کند انگار که منتظر است اکسل جوابش را بدهد. خانم لپ قرمز امروز بغض دارد٬ صدایش می‌لرزد موقع حرف زدن٬ من می‌ترسم چیزی بپرسم و گریه کند بعد همه بگویند تو گریه‌ش انداختی؟ آقای خسته‌کننده تازه فهمیده از کار عقب است٬ رو می‌کند به خانم سیصد و شصت که کم کن صدای آهنگ رو! خانم سیصد و شصت تقریباً هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. آقای خسته‌کننده مثل دیوانه‌سازهای هری پاتر می‌ماند برای من٬ حرف که می‌زند تنم سرد می‌شود٬ می‌پژمرم.

ظهر که می‌شود خانم لپ قرمز بغضش می‌ترکد٬ خانم سیصد و شصت می‌رود آرامش کند٬ من و خانم باوقار بلد نیستیم٬ به هم نگاه می‌کنیم و چشم‌هایمان پر از اشک می شود. خانم سیصد و شصت برمی‌گردد٬ خودش را پرت می‌کند رو صندلی٬ به خانم باوقار می‌گوید: «ببین فال امروز رو بخون.»





شهریور ۱۷م, ۱۳۸۷ @ ۹:۳۶ ب.ظ

خوشم آمده از این آیه٬ هی به بهانه‌اش می‌خواهم یاد تو باشم. همه چیزش هم به تو می‌خورد٬ علیکش بیشتر.