
مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۲ ق.ظ
- به نظرت آخرش چی میشه؟
: آخرش همهمون میمیریم٬ بعد اون یارو اسرافیل میآد بوق میزنه٬ دوباره پا میشیم.

مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۱ ق.ظ
: باید رو پای خودت خوش بگذرونی.
- خودم میدونم.
: یعنی این مذخرفی که من گفتم رو خودت میدونستی؟
- آره! هر احمقی میدونه.
: خوب… پس دیگه نمیگم.
پ.ن.بخشی از یک مکالمه با نهایت فاصله.
بعدا ًنوشت.مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف-مزخرف.

مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۱:۴۳ ب.ظ

مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۹ ق.ظ
بعضیها رگهای آدم را باز میکنند٬ دستشان را که میگیری انگار آب میریزد به بندبند وجودت٬ ذهنت خنک میشود. برایشان مهم نیست که بمانند و سبز و شدنت را ببینند…بعضیهای دیگر تا همیشه بالای سر رگ خودشان میایستند٬ مینشینند پای گل دادنت.
بعضیهای آخر عملهاند٬ بیلشان خورده راه آب باز شده٬ خودشان هم نفهمیدند… اگر هم میبینی نشستند پای تو یا وقت سیگار و دودشان رسیده یا قضای حاجت. یعنی باید زود پرتشان کنی بیرون٬ از باغ و بن وجودت.
زودتر.

مهر ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ
رویا صبر کن٬ یکی از همین روزها اینترنت را با همه آدمهایش تنها میگذاریم.
میرویم یکجای خوش آب و هوا٬ توی یک جنگل چادر میزنیم و هرچقدر خواستیم آنجا زندگی میکنیم. زندگی میکنیم٬ بدون اینکه نگران آیتمهای گودر باشیم. آنجا خورشید را لایک میزنیم٬ ستارهها را شر میکنیم٬ روی درختها نوت مینویسیم… یکروز همه چیز را اینجا میگذاریم و برمیگردیم توی جنگل.

مهر ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۱۳ ب.ظ
:امروز جملهسازی داشتیم. تو مثالِ کتاب اول جمله “من و رضا” بود باید از بقیهش جمله میساختیم. محمودی میدونی چی نوشتهبود؟؟ “من و رضا با هم دوست صمیمی هستیم.” موسوی دیگه بدتر! نوشتهبود من ورضا با هم به پارک میرویم.
- تو چی نوشتی؟
: من نوشتم من و رضا در یک مسابقه علمی با هم رقابت کردیم.
- خاک تو سرت! خوب تو هم باهاش میرفتی پارک.
: آخه من بعدش فهمیدم پسره.

مهر ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
«آقای کوگلماس…چای میخواید؟»
«نه٬ من یه ماجرای عاشقانه میخوام. من موسیقی٬ عشق٬ زیبایی٬ طبیعت دست نخورده و یه خلوت میخوام.»
وودی آلن- اپیزود کوگلماس

مهر ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۰۲ ب.ظ
آقای خستهکننده عاشق خانم سیصدوشصت شده٬ خرکی! روزی صد دفعه زنگ میزند به موبایلش. خانم سیصدوشصت غر میزند که دوسال کوچکتر است…
امروز نشسته بود کنار خانم سیصدوشصت و با صدای یواش حرف میزد٬ خانم سیصدوشصت هیچ عکسالعملی نشان نمیداد٬ فقط گاهی وسط حرفهایش میگفت “هیس٬ یک لحظه حرف نزن!” من و خانم باوقار چشمهایمان را دوخته بودیم به مونیتور و میخندیدیم.