
آبان ۱۳م, ۱۳۸۷ @ ۱:۲۹ ب.ظ
من یک فایل word داشتم٬ اسمش ۱بود. هر چیز که میخواستم اینجا بنویسم اول آنجا چپ و راستش میکردم پست که میشد پاکش میکردم. با این حال فایل پر میشد٬ یک چیزهایی میماند توی فایل٬ توی دلم٬ که پست نمیشد. ظرفیت فایل ۱ یک صفحه بود چون من حال نداشتم اسکرول را بالا و پایین ببرم. وقتی نگفتهها از مرز یک صفحه میگذشت من فایل بعدی را میساختم. ۴٬۳٬۲٬۱… خوب؟
حالا این دهمین فایل است. امروز همه فایلها را مرور کردم بلکه یکی را خالی کنم٬ اما نشد. برای همین یک قانون جدید وضع کردم٬ من فایل ۱۱ را نمیسازم. خوب؟
من اصلا عاشق اینطور دلکندنم که چنگ بزنم قلبم را با همه رگ و پیاش از جا بکنم و حواسم هم نباشد چقدر خون از دست میدهم و هی درد بکشم و هیچکس نفهمد٬ نبیند که قلبم هنوز میزند و خون میچکد از دستم.
فایل ۱۱ را نمیسازم. حداقل حالا حالاها نمیسازم. اینجا دیگر عمرش تمام شده. دلیلی هم نمیبینم فلسفه پیچیدهای پشتش باشد٬ اینجا عمرش تمام شده… من خدای این وبلاگم و قصد دارم نفسش را ببرم. بعید میدانم خدا هم برای حذف اینهمه آدم دلیل منطقی داشتهباشد. همه آزادند هر طور دوست دارند مرگ را تفسیر کنند… برای من راحتتر است که بگویم باید میمرد٬ لازم بود قبل از دوسالگی بمیرد.