دی ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۶ ق.ظ

: برم٬ نه؟

- نه! یه مدت به خودت فرصت بده.

: باور که نمی‌کنه٬ الان که ازم بدش می‌آد برم؟ بعداً ممکنه اذیت بشه…

- الان برو بخواب تا نزدمت!


۵ Comments



دی ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۸:۲۳ ب.ظ

آن‌روزهای آخر٬ همان روزهایی که هیچ امیدی نبود و با هم حساب می‌کردیم احتمال به هم رسیدنمان را٬ ۱٪٬ ۰.۱٪٬… یک‌بار پرسیدی: «من با تو صادق بودم زهرا؟» من گفتم: «خب٬ دروغ که زیاد گفتی…» تو نگذاشتی حرف من تمام شود، گفتی :«اما تو همیشه با من صادق بودی.» همیشه‌اش را هم بولد گفتی. ما آن‌روزها دل خوشی از هم نداشتیم٬ غم داشتیم٬ شکسته بودیم٬ توی هر جمله‌مان هزار نیش و کنایه بود از نتوانستن‌ها٬ نخواستن‌ها… من انتظار این‌همه انصاف را از تو نداشتم ولی تو باز حواست بود بانویی که از سرناچاری ترکش می‌کنی زخم که خورده نمک نپاشی به زخمش٬ از آسمان عشق که سقوط کرده با سر نیفتد٬ خوار نشود پیش خودش٬ عزیز بماند.

خواستم یک بار دیگر تشکر کنم از آن‌همه بزرگواری‌ات. چون این‌روزها آن بانوی صادقت بدجور به لجن کشیده شده…


۱۴ Comments



دی ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۹:۱۵ ب.ظ

هی می‌رینن به زندگی‌‌مون٬ هی ما می‌گیم: ” مهم نیست، عوضش داستانش خوب می‌شه.” یه مشت غم و غصه و دل‌تنگی رو دستت مونده  بعد خودت رو دلداری می‌دی که:” نه خـــــب اینا نباشه که نمی‌شه نوشت! لازمه واسه نویسنده شدن درد بکشیم.”





دی ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۸ ب.ظ

من یک چیز مزخرفی توی خودم کشف کردم٬ این‌که حرفی برای گفتن ندارم.

هیچ‌وقت هم نداشتم.





دی ۲۱م, ۱۳۸۷ @ ۲:۴۶ ق.ظ

:کافی‌شاپ؟؟ دوران نامزدی هر روز با دوچرخه می‌اومد خونه ما٬ خیس عرق می‌نشست جلوی تلویزیون شربت می‌خورد. حرف هم می‌زدیم. یک دفعه ماشین باباش رو آورد که با هم بریم بیرون. مامان دید مریمِ اونا تو ماشین‌اه گفت مریمِ ما هم خیلی وقت‌اه گردش نرفته. چهار نفری رفتیم چلو کبابی. حرف هم نزدیم.





دی ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۸:۳۶ ب.ظ

: تفاهم؟؟ من خودم پونزده سالم بود رفتم خونه بابابزرگت٬ دو هفته نگذشته بود به بی‌بی‌ گفتم بی‌بی من نمی‌تونم زندگی کنم با این مرد٬ به خدا قسم نمی‌تونم. بی‌بی گفت ننه گه خوردی که نمی‌تونی٬ باید بتونی. دندونی‌اه که کندیم.






دی ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۷ ق.ظ

می‌دونی دردم چیه؟ این‌که وقتی دیدی از پله‌ها افتادم مهربون شدی.





دی ۱۷م, ۱۳۸۷ @ ۸:۵۱ ق.ظ

یک نفر رو دوست داری٬ می‌دونی هم که از تو خوشش نمی‌آد. نشستی هی بی‌تفاوتی‌هاش رو به دلت می‌ذاری٬ هی حرف‌هاش رو قورت می‌دی. می‌گی شاید خودش یه چیزی بگه که من برم. می‌گه یا نمی‌گه ولی تو از جات تکون نمی‌خوری. اون‌قدر آرومی که هیچ‌کس حدس نزنه عاشق شدی. این یک مدل عاشق شدن دخترونه‌ست با رنگ نارنجی غروب. عاقبت نداره ولی خاطره‌ش خیلی شیرین‌اه. بعدها به خودت می‌گی: هی دختر! تو عاشق بودی٬ یادت هست؟






دی ۱۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۴۹ ب.ظ

آن سال تو هنوز نمرده بودی ولی نبودی٬ همین روزها زنگ زدی که برم؟ لب مرزم. کی می‌تونست بگه نه؟ بعد مهمان‌ها که آمدند پرسیدند کجا رفته؟ ما گفتیم خوب عراق٬ کربلا٬نجف… هیچ‌کدام باور نمی‌کردند. تا توی آشپزخانه هم می‌آمدند بلکه آن‌جا نشسته‌باشی مواظب٬ که هرکسی سالاد درست نکند. ولی نبودی. آخر ‌شب زنگ زدی با بابابزرگ و چند نفر دیگر احوالپرسی کردی٬ بابابزرگ گریه کرد. فردا صبحش و ظهرش و شبش و یک روز بعد از آن هم زنگ نزدی. ما خوابمان نمی‌برد٬ مادر نشسته بود پای تلفن٬ من هم شبکه خبر نگاه می‌کردم و آن نوار باریکی که اسم‌ کشته‌ها را می‌نوشت.

برگشتی. ما دوباره مهمانی گرفتیم و تو هی سر سفره از همه می‌پرسیدی تو هم گریه کردی؟ تو هم؟ بعد قاه‌قاه می‌خندیدی. من دلم می‌خواهد خاطره آن‌روز را برای همه تعریف کنم و بگویم شادترین روز زندگی‌ام بود. ولی هیچ‌کس باور نمی‌کند٬ چون تو سال بعدش نبودی٬ واقعاً نبودی.





دی ۱۳م, ۱۳۸۷ @ ۷:۳۲ ب.ظ

از در اتاق تو نیومده می‌پرسه: « تو تا حالا از دست اینا خودکشی نکردی؟» اشاره می‌کنم به هال٬ منظورت بیرونی‌هاست؟ آره! یا همین اتاق خودت٬ همین میز و کمد و کتاب‌ها… یکی یکی با سرش اشاره می‌کنه٬ دیوونه نمیشی؟ می‌گم نه دیگه با همین‌ها زندگی می‌کنم.  اون‌وقت به خیالت حق انتخاب هم داری؟  دونقطه دوتا پرانتز باز می‌خندم…عصبی‌اه٬ هی سر تا پام رو برانداز می‌کنه. اینا چیه پوشیدی حالا؟ لباس‌های بچه‌گی‌ته؟ خنده‌م جمع نمی‌شه٬ می‌گم خوب دستهام درازه٬ قدم رفته تو دستم٬ فقط زمستونا این‌جوری به نظر می‌آم. بعد هردومون مساوی دوتا پرانتز باز می‌خندیم.