بهمن ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱:۱۱ ق.ظ

من اگر دوست داشتن ندیده بودم اسم این روابط پیچیده یک معادله صد مجهول را می‌گذاشتم دوست داشتن. در بدترین حالت٬ توی این سال‌ها حداقل یک نفر بوده که مرا دوست بدارد و من فهمیدم یک نفر که دوستت دارد توی چشم‌هایش یک پرده اشک هست و وقتی ناراحت باشی صدایش می‌لرزد و وقتی می‌خندی صدایش یک‌جور دیگر می‌لرزد. در بدترین حالت یک نفر بوده که برای دیدن خنده من ساعت‌ها قصه گفته و جوک تعریف کرده و وقتی من گفتم “اوه بس کن!” گفته که خندیدنم را دوست دارد… و من نه که جمله‌ها٬ آن دوست داشتن بی‌مجهول را هر جای دیگر ببینم می‌شناسم. برای همین است که من دیگر به خودم زحمت نمی‌دهم دوست داشتن بقیه را کشف کنم٬ که حساب کنم این حالت چشم به‌علاوه آن لبخند مرموز ضربدر این جمله مبهم یعنی که “دوستت دارم.” من یک‌طور لوس و دخترانه‌ای دوست داشته‌شدم و الان مدل‌های فضایی دوست داشتن را نمی‌فهمم و اگر دلتنگی در جمله‌ای مستتر شود ترجیح می‌دهم نشنیده‌اش بگیرم و خودم را مخاطب هیچ شعر و عکس و ترانه‌ای حساب نکنم…
نه که حالا نشسته باشم عزادار دوست داشته شدن‌های ناب و حسرت بخورم بابت نبودنشان و یا این‌که جمله به جمله مقایسه کنم عشقولانه‌های مردم را… حرفم این است که فرق هست بین دیده و ندیده. نمی‌شود خودت را بزنی به نفهمی٬ عشق اگر دیده باشی لازم به حساب و کتاب نیست. از دور می‌شناسی‌اش٬ بی کلمه… وقتی دوست داشته‌شدی دیگر تن نمی‌دهی به چیزی که استنتاج بخواهد. گیرم شاگرد قصاب محله٬ نجیب و سربه‌راه وخوش‌تیپ یک هفته عاشقت شده باشد یا اصلاً همان پسر که لوازم آرایش می‌فروشد٬ در بدترین حالت تو یک آدم عشق چشیده‌ای.

پ.ن. ویرایش نشده.


۷ Comments



بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۱ ب.ظ

اگر برگردی شاید چند روز و چند شب گوشه اتاق کز کنم و بعضی وقت‌ها هم گریه کنم٬ ولی بیشتر دلم می‌خواهد یک روزی برسد که بگویم گور پدرت و هیچ برنگردم به خودم بگویم “واقعاً؟”


۶ Comments



بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ @ ۴:۰۸ ب.ظ

می‌پرسم “فردا هم می‌ری سر کار؟” می‌گه “آره.تازه نمی‌دونی باید از هشت صبح برم تا هشت شب!” کلی هم غر می‌زنه که خوابش می‌گیره. بعد فرداش می‌نویسه که “رفتم طبقه پایین کارتون دیدم و چیپس سرکه نمکی خوردم.” روز بعدش می‌بینم ساعت یک ظهر آن‌لاینه٬ احوالپرسی می‌کنیم می‌گه “خوب من دارم می‌رم سرکار” همون روز ساعت سه زنگ می‌زنه که “زهرا من حوصله‌م سر رفته.” می‌پرسم “مگه کی رسیدی؟” می‌گه “دو!” روز بعدترش اس‌ام‌اس می‌زنه می‌گه “ایکس و ایگرگ سلام می‌رسونن.” می‌پرسم “ایکس و ایگرگ کی‌ان؟ “با دعوا می‌گه “یعنی چی؟ نمی‌شناسیشون؟” من می‌گم “آخه بشر تو مگه سر کار نیستی؟ اینا سرکار تو چی‌کار می‌کنن که سلام می‌رسونن؟ “می‌گه “خب اومده بودن این‌جا حرف می‌زدیم.”…دو روز بعدترش می‌نویسه عصر رفتم سینما وقت پرکنی. امشب که حرف می‌زنیم می‌دونم می‌گه فردا صبح زود باید بره سرکار٬  فردا صبح تا یازده خوابه. ساعت سه هم زنگ می‌زنه می‌گه تو واقعاً چه جوری این‌همه کار می‌کنی؟؟





بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۳۶ ب.ظ

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم

تا خصم نداند که تو را می‌نگرستم

روزی به درآیم من از این پرده ناموس

هرجا که بتی چون تو ببینم بپرستم

المنة لله٬

که دلم صید غمی شد

کز خوردن غم‌های پراکنده برستم.

سعدی





بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۲:۱۸ ب.ظ

ژپون یک چیزی زیر دامن عروس است٬ پارچه دامن عروس تور٬ ساتن٬ کتان٬ حریر٬ هرچه باشد یک دامن طبقه طبقه این شکلی زیرش هست که پف می‌کند.

jep1

معمولاً لبه پایین و طبقه دوم فنرکشی می‌شوند. بعد یک چیز جالبی توی این فنر هست که وقتی می‌خواهی بازش کنی باید پرتش کنی روی زمین و هیچ‌کس هم نباشد که فنر برود توی چشم و چالش. خوب البته این‌قدرها هم خطرناک نیست ولی اگر بدهند دست من که سیمش را باز کنم به اندازه یک عملیات خنثی‌سازی بمب هیجان خرجش می‌کنم.

همین.
پ.ن. یک ارتباطی بین عنوان پست‌های اخیرم هست که هرکسی کشف کنه ازش خوشم می‌آد. بعدنوشت: توضیح تکمیلی کامنت.





بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۰۴ ب.ظ

اگر دوست ندارم نگاهت کنم٬ اگر دوست ندارم حرف بزنم٬ دلیلش از آسمان نیامده.





بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۲۳ ب.ظ

هی خدا! این‌جا را که می‌خوانی خیال برت ندارد که من افسرده‌ام٬ درد دارم یا ناراحتم! نه به قرآن. این‌ها همش ادا اطوار است. من خیلی خوبم٬ خوشم٬ می‌خندم٬ برای همه دردهایم دوا دارم٬ تو هستی٬ هزار هزار فرشته مأمور هستند٬ این روزنامه فروش سر خیابان هست که وقتی می‌خندد غم به دلم نمی‌ماند٬ خطی‌های مترو هستند که آهنگ شش و هشت می‌گذارند٬ پیرزن همسایه که همیشه می‌گوید مواظب ابرو و دندانم باشم٬ او هم هست… من چه دلگیر باشم از روزگار؟ راضی‌ام از تو٬ از خودم٬ از لحظه لحظه عمرم. چیزی هست آن‌قدر با ارزش که من برایش غصه بخورم؟ بعد درباره‌اش بنویسم این‌جا… محال است. محال است من دیگر پایم را توی آشپزخانه بگذارم که ظرف شستنم را بنویسم و دردِ آمدن و رفتن آدم‌ها را. اگر نوشتم تو بخند. خودم هم می‌خندم. یک چیزی باید بنویسم پر از شادی٬ از یک‌جای ناب… چه معنی دارد این‌همه تلخ‌نویسی وقتی پر از آرامشم؟





بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۴ ق.ظ

باران می‌آید

شاید

نم‌نم باران نرمت کند٬

برگردی.





بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۴۶ ب.ظ

در تاریک- روشن همه‌چیز زیباتر جلوه می‌کرد٬ همه خیابان‌ها و میدان‌ها و مردمانی که در آن‌ها گذر می‌کردند٬ و حتی خودم این حس را داشتم که زیباترم٬ جوان و زیبا٬ و دوست داشتم که در گذر از جلوی ویترین مغازه‌ها برگردم و خودم را در شیشه نگاه کنم٬ و حتی وقتی به پیشانی و کنار دهانم دست می‌کشیدم چین و چروک‌ها را احساس نمی‌کردم. بله در تاریک- روشن لحظه‌هایی در زندگی روزمره فرا می‌رسد که به آن زیبا می‌گویند.
تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال





بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۵ ق.ظ

تو آن نه‌ای٬ که دل از صحبت تو برگیرند
وگر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
وگر به خشم برانی٬ طریق رفتن نیست
کجا روند
که یار از تو خوبتر گیرند
به تیغ گر بزنی بی دریغ و برگردی
چو روی باز کنی
دوستی ز سر گیرند

سعدی