اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ

فرض کنید بیرون از یک خانه ایستاده‌اید٬ روبه‌روی پنجره یکی از اتاق‌ها پراست از گلدان‌های گل سفید و بنفش٬ دور تا دور خانه درخت. همه‌جا سبز٬ همه‌جا شکوفه… این عکسی‌ست که من می‌خواهم زیرش سال نو را تبریک بگویم به همه شما با کلی آرزوی خوب.  منتها بنا به دلایل بسیار فنی نمی‌توانم عکس آپلود کنم.

مطمئناً تا چند ساعت دیگر هیچ‌کس قرار نیست متحول شود و هیچ‌چیزتغییری نخواهد کرد. سال نو یک بهانه است برای دور ریختن هرچیز که آزارمان می‌دهد و صدور بیانیه‌های بلندبالای تهوع‌آور درباره لزوم استفاده بهتر از فرصت‌ها. حسش نیست قضاوت کنم سال رفته را٬ ترجیح می‌دهم روز به روز ممیزی داخلی داشته‌باشم. علی‌ای‌حال* به سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت امیدوارم. توصیه می‌کنم شما هم امیدوار باشید بلکه خودش را باور کند. برای همه‌مان شادی منطقی و جا افتاده‌ای رقم بزند که از پسش شک نباشد٬ ترس از دست دادن نباشد٬ غم را هم  نرم نرم اضافه کند که  گوله نشود در دلمان**.

سال نو همگی مبارک.

*چه‌قدر وقت نوشتن زشت می‌شود این کلمه**کاش سال جدید همین‌قدر هوشمند عمل کند.


۱۲ Comments



اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۱۳ ق.ظ

یک عدد من توی پارک ساعی فاصله فواره تا در را قدم می‌زند٬ ترسیده. یک منِ دیگر روی صندلی پشت به خیابان پارک ملت جا مانده٬ مطمئن. یکی طبقه دوم اداره مالیات روی صندلی نشسته منتظر٬ شکلات می‌دهد دستت که ضعف نکنی٬ عاشق. یک منِ بزرگ بالای قبر نشسته خاک می‌پاشد روی سفیدی کفن٬ تسلیم. یک من سه سال است می‌خواهد برگردد خانه٬ تنش به تن تو گره خورده نمی تواند٬ عاصی. یک من توی مزون نگران است پس‌دوزی که می‌کند رد دوخت روی پارچه نماند٬ توی چین دامن‌ها گیر افتاده٬ ساکت. یک من این‌جا دلش برای خودش٬ برای همه من‌ها تنگ شده جرأت نمی‌کند بنویسد٬ خیال برگشتن هم ندارد. آرام؟

*(چنان)سعدی


۱ Comment



اسفند ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۱۰ ب.ظ

از تحمل همه آدم‌های خنگی که حرف‌های گنده‌تر از دهانشان می‌زنند به‌اضافه همه آدم‌های باهوشی که حرف‌های احمقانه می‌زنند خسته‌ام. کلاً ترجیح می‌دهم یک مدتی از هر محیط علمی٬ پژوهشی٬ روشنفکری٬ ادبی و… فقط پله‌هایش را بشویم.





اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۴:۰۵ ب.ظ

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی

بنشیند وسرگشته چو پرگارنباشد

ای دوست

برآور دری از خلق به رویم

تا هیچ‌کسم

واقف اسرار نباشد

می‌ خواهم و معشوق و زمینی و زمانی

کو باشد و

من باشم و

اغیار نباشد.

سعدی





اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۴ ق.ظ

خب.
از روی عکس معلومه پارچه رو تا می‌زنیم. مهمه که الگوی جلو و پشت رو چه‌طور قرار بدیم تا پارچه حیف نشه٬ قد مانتو هم از قد این الگو بلندتره. من باشم یه نیم‌ساعتی الگوها رو بالا پایین می‌کنم بعد می‌برم.

می‌بینید الگوی آماده چه خوبه واسه خیاطی تنبلی؟ مثلاً نوشته سایز ۳۶ دور سینه۸۸ دور باسن ۹۶.  فقط کافیه دورش خط بکشید و ببرید. الگوی جلوی مانتو با فاصله ازدولای باز پارچه‌ست. این یعنی جا برای سه‌جاف و دکمه.

فقط این‌که ساسون‌ها رو علامت بزنید و قد مانتو رو هم حواستون باشه٬ چون این الگوها بالاتنه‌ست. می‌مونه آستین که اونم الگوش هست. لایی چسبوندن و یه یقه مردانه ساده.

مشخصه چه‌قدر زحمت کشیدم واسه نوشتن این پست؟ همین دوخط توضیح به درد نخور کشت منو. بیشتر از آموزش خیاطی فکر کنم تبلیغ کردم واسه الگو آماده٬ نه؟ ولی جدی اگه کسی با این پست هوس کرد مانتو بدوزه بهم بگه٬ خوشحال می‌شم احتمالاً.





اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ @ ۳:۵۱ ب.ظ

قوز بالا قوز می‌شود این‌که من نشستم از یک درگیری ذهنی خرد با تو حرف می‌زنم٬ بعد کنار گوشم توی همین اتاق بغل یک درگیری ذهنی جدید در حال شکل‌گیری‌ست. یعنی حرف‌هایمان را نصفه نیمه بسته‌بندی کردم باید بروم سراغ یک تمیزکاری جدید. این‌طور است که هیچ گرد و غباری توی من نمی‌ماند. از بس که طوفان و سیلاب هست٬ خبر داغ هست این دور و بر. قوز جدید یک بلایی سر قوز قبلی می‌آورد، نیست و نابودش می‌کند.

من؟ هیچ‌کاره‌ام! می‌خندم.





اسفند ۱۹م, ۱۳۸۷ @ ۱۱:۵۱ ب.ظ

من جداً تصمیم داشتم پست آموزش خیاطی بذارم ولی یادم نیست چی‌ها رو  قبلاً گفتم. دارم تو گوگل سرچ می‌کنم” دامن حلزونی” که ببینم به وب خودم می‌رسم آیا. تا الان که نرسیدم. کسی اگر یادش بود بگه که دوباره ننویسم. همین‌طور آستین پاکتی رو. درضمن هیچ توضیحی درباره دوخت دکلته ندارم. تمام چیزی که دیدم یک الگوی آماده‌ست با چهار تکه٬ شش برش. خودم یک الگوی بالاتنه داشتم که اشرف‌السادات با خودکار خط‌خطی‌اش کرد بعد روی خطها رو با قیچی برید. کلاً سیستم این‌طوری‌ست که همه یا چاقند یا لاغر. برای کت و دامن و دکلته و لباس‌های معمولی سه  چهار تا الگوی آماده هست که تا وقتی پودر نشوند با همان‌ها برش می‌زنند… خیلی وقت‌ها هم برش هیچ ربطی به الگو ندارد چون بدن آدمیزاد صدجور…خوب یه چیزهایی واقعاً یاد دادنی نیست.

 





اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۳۰ ب.ظ

آقای هامیل چشم‌های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ می‌کند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.

زندگی در پیش رو- رومن گاری





اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ @ ۶:۴۴ ب.ظ

ببین رویا٬ من زیادی متخیلم. وقتی این‌طور قایم‌باشک بازی می‌کنی خیال می‌کنم زاییدی. وقتی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دی خیال می‌کنم داری به بچه‌ت شیر می‌دی٬ وقتی زنگ می‌زنم با بابات حرف می‌زنم و بعد گوشی قطع می‌شه خیال می‌کنم داشتی بچه رو پوشک می‌کردی بابات که خواسته گوشی رو بذاره بین شونه و گوشت سرت خورده رو آف… ببین رویا حتی اگه زاییدی از نظر من مبارکه. پس آدم باش از تو غارت بیا بیرون٬ من خودم بچه‌ت رو بزرگ می‌کنم. می دونم که خیلی زشته و یه بند عر می‌زنه ولی از پسش برمی‌آم.





اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۴۵ ب.ظ

هر که بی او زندگانی می‌کند

گر نمی‌میرد٬

گرانی می‌کند

من بر آن بودم که ندهم دل به عشق

سرو بالا دلستانی می‌کند

سعدی