فروردین ۳۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۰۹ ب.ظ

علی دستش را انداخته گردنم “دختر من فکر کردم کمه! این‌که از پنجاه هم بیشتره…” اصلاً هم به روی خودش نمی‌آورد قرار بوده بی‌خبر باشد. از حالت حرف زدنش خنده‌ام می‌گیرد٬ بعد توی چارچوب می‌ایستد ادایم را در می‌آورد موقع چای آوردن. همه می‌خندند٬ خودم هم. توی دلم همین را می‌خواهم٬ که یک نفر با جسارت کل قضیه را مسخره کند. دیشب که رضا خواست بگوید … لیلا گفت “نگو رضا٬ خاله گفته هیچی نگیم٬ الان جلوی ما می‌خنده بعدش می‌ره درباره‌ش فکر می‌کنه” گفتم “لیلا جان این رو نباید جلوی من می‌گفتی که! خاله به شما گفته‌بود.”



پ.ن. ای راحت اندرون مجروحم— جمعیت خاطر پریشانم


Comments Off



فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸ @ ۷:۲۸ ب.ظ

۱.     ببین! بیا حرف بزنیم. من خسته‌ام بس که منظورت را حدس زدم و شک‌… من آخر از این شک و تردید می‌میرم.

۲.     دیشب که نشسته‌بودم روی مبل اضافه آمده از خانه‌تکانی امسال٬ دلم خواست مهمانی امروز را نروم ( و نرفتم) بس که عصبانی بودم از روش کادو خریدن کارمندگونه دوستان. جاروی شارژی؟ آخر هیچ‌کس برای دوستش جاروی شارژی کادو می‌خرد؟

۳.     درباره آدم‌های پرمدعایی حرف می‌زنم که خودشان را همین خودِ الان می‌بینند٬ مثلاً بگویی یادت هست دو سال پیش درباره فلان موضوع چه می‌گفتی می‌گویند: «من؟ من همیشه بر این باور بودم… .» این بعضی‌ها بعضی‌هایشان وضعیت امیدوار کننده‌تری دارند. حداقل نظرات کلی‌شان را به یاد می‌آورند. مثلاً می‌دانند دو سال پیش این مدل آدم‌ها را دوست داشتند.  Else: آرشیو موضوعی‌شان مثبت و منفی را هم نگه نمی‌دارد. همه‌چیز را با جایش فراموش کرده‌اند. این آدم‌های آرشیو ندارِ پرمدعا گاهاً کتک لازم می‌شوند.

۴.     ببین! شک دارم که حرف زدن حالم را بهتر کند٬ همین سکوت و ابهام بهتر است. می‌ترسم حرفی بزنی که یادم نرود.

۵.     آن‌هایی که همیشه حرف تو را با فونت‌ درشت و بی‌روح روی یک صفحه طوسی با نور سبز می‌بینند و این‌قدر اسکرول می‌کنند که اول و آخر جمله‌ات گم می‌شود٬ کی می‌فهمند آن ناز و کرشمه حرف‌هایی را که روی صفحه سفید با قلم نازک نوشته می‌شود. انگار برای کسی که کامپیوتر ندیده هی دو نقطه ستاره بزنی٬ دلش می‌ریزد؟؟  به نظر من این یازده دو صفر دارها هیچ‌کدام حرف آدم را با اس‌ام‌اس نمی‌فهمند. با یازده دوصفری‌ها فقط باید حرف زد.

۶.     شرح دادن برای من سخت شده این‌روزها. دوست داشتم تو شروع می‌کردی به دوباره چیدن همه‌چیز. نرم‌نرم سر حرف را باز می‌کردی٬ درباره همه‌چیزهایی که توی چشمم نوشته شده…شاید راحت می‌شدم از این سردرگمی. حالا که ساکتی مجبورم فرار کنم. مجبورم٬ نه راحت.


۴ Comments



فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۹:۱۵ ب.ظ

شب ساعت دو از اتاق بیرون می‌آد٬ اون‌قدر بازی کرده که مدام به در و دیوار می‌خوره تا برسه به تلویزیون. تلویزیون رو که روشن کرد می‌ره تو آشپزخونه سراغ یخچال و اگر کاهو یا هویج پیدا نکرد چندتا خیار درمی‌آره و خرت‌خرت می‌خوره با ماکزیمم صدا. صبح که می‌بینم جلوی صفحه برفک تلویزیون خوابش برده عاشقش می‌شم. ظهر که زنگ می‌زنه و با صدای غرغر می‌پرسه کجایی عاشقش می‌شم. عصر که زنگ می‌زنه ناهار چی داریم می خوام بیام خونه٬ اون‌وقتی که می‌آد و با قاشق از تو قابلمه روی گاز غذا می‌خوره٬ شب که از تو اتاقش اس‌ام‌اس می‌زنه سی‌دی ویندوزت رو بیار٬ خودتم بیا. اون موقعی که بهش می‌گم درایو سی رو باید فرمت کنیم با مشت می‌کوبه تو پیشونیش… همه این وقت‌ها عاشقش می‌شم. حتی وقت‌هایی که جوراب‌های تو هم رفته و  لباس‌های کثیفش رو از سطح خونه جمع می‌کنم و نق می‌زنم٬ تو دلم دارم می‌خندم…





فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۳:۲۶ ب.ظ

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را

که مدتی ببریدند و باز پیوستند





فروردین ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۵ ب.ظ

: من هر کاری می‌کنم که خوب بشه٬ من از اونام که زود عادت می‌کنن٬ حتی می‌تونم روش زندگی‌م رو عوض کنم٬ فقط بگین چی‌کار کردم که اشتباه بوده٬ سریع عوضش می‌کنم. من می‌تونم…

- می‌دونم ولی دست خودت که نیست٬ مادرزادیه.

: یعنی از اول بوده؟ خوب نمی‌شه؟

- اوهوم٬ شاید. درد هم داری؟

: خیلـــــی…





فروردین ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۸:۱۵ ق.ظ

خدا جان! شما درگیر کدوم ماجرای عاشقانه‌ای؟ تکلیف ما رو با این بقچه لباس‌های زمستونی روشن کن، ببریم زیرزمین یا باشه هنوز؟





فروردین ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۲:۳۸ ب.ظ

«وقتی یک نفر می‌نویسد “همین” و بعدش هم یک نقطه می‌گذارد یعنی باز هم هست.»





نقل قول ویرایش شده از ایشون رونوشت ویژه به کتایون.





فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۷:۴۷ ق.ظ

من برای خودم می‌گویم. که هیچ‌وقت به کسی که دوست نداری بمیرد نگو بمیر٬ نگو مرده‌شور ببردت٬ نگو لاغرمردنی. چون ممکن است آن کسی که دوست نداری بمیرد٬ بمیرد و … بعد منطقی در کار نیست٬ خیلی وقت‌ها می‌نشینی به شمردن آن بمیرها و لاغر مردنی‌های بی‌غرض و حساب می‌کنی اگر نمی‌گفتم اگر کمتر می‌گفتم اگر بقیه یادشان باشد…فکر نکن که می‌توانی خودت را راضی کنی به تقدیر٬ هیچ حرفی آرامت نمی‌کند. هیچ حرفی.





فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۸ ب.ظ

حسن تو دایم بدین قرار نماند

مست تو جاوید در خمار نماند

ای گل خندانِ نوشکفته نگهدار

خاطر بلبل که نوبهار نماند

عاقبت از ما غبار ماند زنهار

تا ز تو بر خاطری غبار نماند

سعدی





فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۱:۵۱ ق.ظ

هی ‌خواندی «به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ».

سپردی و حالا انکار؟