اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۷ ق.ظ

نمی‌فهمم چرا باید یک نفر داستانی بنویسد که صدوشصت نفر بعد از آن به جان هم بیفتند که منظور از فلانش فلان بود. مشکل من با ملکوت* غیر از ترسناک بودنش این است که حوصله نماد و نشانه ندارم. الان خیلی دلم می‌خواهد که کسی توصیه کند تأویلش را نخوان.

*ملکوت-بهرام صادقی


۳ Comments



اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ

خداحافظی سرباز در اصل خداحافظی برای همیشه است. این قطارهایی که سربازها را در سراسر اروپا به مرخصی می‌برند٬ چه بار عظیم و جنون آمیزی از درد را جابجا می‌کنند. اگر این راهروهای کثیف می‌توانستند  زبان باز کنند٬ اگر این شیشه‌های دردگرفته می‌توانستد فریاد بکشند و نیز این ایستگاه‌های قطار٬ این ایستگاه‌های ترسناک٬ اگر سرانجام همه این‌ها می‌توانستند از دردها و ناامیدی‌هایی که شاهدش بوده‌اند٬ فریاد بکشند! آن‌وقت دیگر جنگی در کار نبود.

میراث- هاینریش بُل


۲ Comments



اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۷ ق.ظ

من غمگینم٬ طوری که هیچ‌وقت نبودم. این اصلاً به‌خاطر دلتنگی و عشق و کوفت و زهرمار نیست. یک سری اتفاقات افتاده که نباید٬ یک سری اتفاقات هم نیفتاده که به نظر من باید. من این باید نبایدها را شخصی و خاص می‌دانم و نه تنها انتظار ندارم کسی این شرایط سگی را درک کند بلکه عصبانی هم می‌شوم اگر کسی بگوید “من هم همین‌طور”. احتمالاً طبیعی نباشد ولی به شدت دوست دارم غمم منحصر به فرد باشد و هیچ‌کس شرایط یا تجربه مشابه من نداشته‌باشد و اگر ناراحتم حداقل خیالم راحت باشد که دردم خز نیست. مخالف این‌ نیستم که هرکس بسته به شرایط دردش منحصربه خودش است ولی  مشخص است که دلتنگی برای عشق گم یا دور یا بی‌معرفت٬ فقط یک سرماخوردگی ساده‌ است وحتی گاهی حساسیت فصلی. این سرماخوردگی برای من نوشتن ندارد ولی برای بچه زحمت و درد دارد.  موقع همدردی یا روانکاوی یا حرف‌های دوستانه و همدلانه باید طرفت را بسنجی٬ که یک وقت برای یک سرطانی از سرماخوردگی‌‌هایت تعریف نکنی٬ یا با چهارتا عطسه یک عشق نوپا را نفرستی شیمی درمانی.





اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۴:۲۰ ب.ظ

۱. از کارهای سخت این است که معلوم کنی فلان کتاب رده سنی نوجوانان است یا جوانان. هرچند از نظر من اگر نوجوانی بال‌بال زد برای کتاب رده سنی بالاتر٬ چشمش کور٬ باید داد دستش تا بخواند. چون به هرحال اگر بخواهد می‌خواند و پدر و مادر بهتر است خودشان را ضایع نکنند.

کتاب دختر ستاره‌ای جلد اول با کمی ارفاق برای ۱۰ سال به بالا ولی جلد دوم را باید تا پانزده سالگی نگه‌داشت٬ چون هیچ‌ربطی هم بین دو جلد نیست مشکلی پیش نمی‌آید. از طرفی خواندنش واجب هم هست برای بچه‌هایی که تا آن سن فقط درس خواندند و احساس خدمت به جامعه دارند. منهای ممیزی‌ای که انجام دادم من دوست داشتم استارگرل را٬ کتاب شیرینی بود. یادم آمد چندبار در زندگی به طمع معمولی بودن دست کشیدم از ستاره درونم. کلاً توصیه می‌شود برای دردهای افسردگی٬ خواب‌آلودگی کودک درون٬ خود متفاوت‌بینی مزمن٬ دختریت شدید و…

۲. هیچ احساس تحقیری عمیق‌تر و٬ رویهمرفته٬ موجه‌تر از احساس تحقیر سازندگان نسبت به توضیح‌دهندگان نیست. شرح و تفسیر٬ نقد و تفریظ کار ذهن‌های درجه دوم است.

دفاعیه یک ریاضی‌دان- گادفری هرولد هاردی

مقدمه کتاب خیلی خوب است ضمن این‌که آقای هاردی مثل اثبات یک قضیه از ریاضی دفاع کرده٬ آن‌هم چه دفاعی! در آخر نتیجه می‌گیرد ریاضیات سودمند نیست٬ آن بخش‌های سودمند ریاضیات معمولاً همان‌چیزهایی است که در مدرسه و دانشگاه به صورت عمومی تدریس می‌شوند و با چند مثال نشان داده که این قسمت‌های سودمند و کاربردی از زیبایی بی‌بهره‌اند و تمام زیبایی ریاضی در قضیه‌های خفنش است نه حساب عمومی و…

این یکی را نمی‌دانم با چه نسخه‌ای تجویز کنم٬ اگر روی ریاضی تعصب دارید یا ریاضی‌دان هستید یا معلم هستید دنبال دفاع از ریاضی و علوم پایه و محض می‌گردید جلوی بچه‌های تخس؟ این کتاب را بخوانید٬ کمک می‌کند.

۳. در راستای خیاطی این برنامه الگوکشی رو هم ببینید و یک نسخه ابتدائی‌ از اون رو دانلود کنید و ببینید خیاطی از اون کاغذ الگوهای قهوه‌ای به کجا رسیده. معرف این سایت البته ایشون بودند که خب احتمالاً رسم الگوی دامن از واحدهای درسی‌شون بوده.





اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۳۰ ب.ظ

به نظر من آقای جیمز فین گارنر با کتاب “قصه‌های از نظر سیاسی بی‌ضرر” حتی اگر چند جلسه پیش همین‌ها که این‌جا اس‌ام‌اس و جوک می‌سازند آموزش می‌دید کلی بهتر و بیشتر می‌نوشت. یعنی این پست ادامه‌دار مسعود ملک‌یاری یا یکی نوشته‌‌های طنز حامد حبیبی می‌ارزه به کل کتاب( جابه‌جا که نگفتم؟)

تا این‌جا دختر ستاره‌ای رو دوست داشتم و… سعی می‌کنم هر کدوم رو که خوندم اعلام کنم. سعی می‌کنم!





اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۸ ب.ظ

هنوز نمی‌دانم

اگر ببوسمت

تو می‌روی جهنم

یا من؟

محمدمهدی نجفی-دو جفت چشم پابرهنه





اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۹:۴۰ ب.ظ

این‌همه نوشتید اردیبهشت اومد٬ آه عشق٬ شروع دوباره٬ امید٬ همه اتفاق‌های خوب… خب بیاید از گل‌هایی که تا الان به سرتون زده تعریف کنید بلکه منم ایمان بیارم.





اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۲ ق.ظ

دفعه سوم‌شه این ترم. دقیقاً ساعت دوازده شب با یک گردن کج اومد تو اتاق٬ گفت یه چیزی برام تایپ می‌کنی؟ من باز اون‌قدر خنده‌م گرفت از او گردن و حالت حرف زدن که گفتم باشه. بعد مثل دفعه‌های قبل  رفت تو اتاقش که یکی دیگه از اون گزارش آزمایش‌های جوشکاری بنویسه. ده دقیقه بعد با یه ورق برگشت که کلاً ده بیست تا جمله توش کشتی می‌گرفتن٬ خیلی جدی گفت “اینو سه صفحه‌ش کن” و رفت خوابید جلوی تلویزیون. الان وسط تایپ آزمایش‌ام٬ سر هر خط داد می‌زنم چی نوشتی؟ الکترود تیکسی؟ اون کلی بلند بلند می‌خنده که خاک تو سر احمقت٬ تنگستنی! من از این‌همه روش خنده‌م می‌گیره می‌گم نکبت دیگه فحش نده وقتی دارم بهت لطف می‌کنم. چیزی که  پخش زمین‌م کرد اینه: عنوان رو نوشته جوشکاری TiG. می‌گم این TiG رو همونی بنویسم که تو نوشتی؟ با آی کوچیک؟ می‌گه “نه٬ نمی‌دونم. تو انگلیسی اولین حرف رو بزرگ می‌نوشتیم یا آخری؟ “





اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۴ ب.ظ

دیشب خواب می‌دیدم یه نوشته تو وبلاگ حسین نوروزی می‌خونم با این مفهموم که آدم‌ها وقتی می‌خوان به هم وصل بشن مثل دو تا خط می‌مونن اینطوری ـــــــ—– بعد مسلماً توی یک سطح نیستن٬ یکی باید خودش رو بکشه بالا٬ اون‌یکی کوتاه بیاد. خلاصه این‌که واسه یکی شدن٬ خط‌ها باید از جاشون تکون بخورن٬ وگرنه سخته اون وصل٬ ناجوره. تو خواب این‌ خط‌ها هی بالا پایین رفتن تا آخر چسبیدن به هم٬ اصلاً هم معلوم نشد از کجا٬ یکی شدن رفتن پی کارشون.





اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۰ ب.ظ

مریم بهترین دوست من بود٬ این بهترین که می‌گویم اصلاً نمی‌دانم چیست. با هم بودیم یا شاید هم زیاد با هم دیده شده‌بودیم. من دوستش داشتم٬ دلم تنگ می‌شد برایش٬ دلم می‌خواست هر روز ببینم‌ش و این ربطی به دوستی نداشت. او حرف‌هایی داشت که به من نمی‌گفت من حرف‌هایی داشت که به هیچ‌کس نمی‌گفتم. با هم شعر می‌خواندیم٬ فال می‌گرفتیم٬ خاطره می‌نوشتیم٬ خط میخی٬ نامه…

چیزی که می‌خواهم برایت تعریف کنم برمی‌گردد به سال کنکور. سال کنکور برای من اصلاً سال سختی نبود٬ راستش من حواسم نبود. تمام فکر و ذکرم آدم‌ها بودند. تا اردیبهشت که مدرسه‌ تعطیل شد فکر نمی‌کردم که باید تست زد٬ درس خواند یا کلاس رفت. بعد یک‌روز بیدار شدم و دیدم نباید جایی بروم٬ دوست‌هایم نیستند٬ حافظ نیست٬ معلم‌ها٬ اتوبوس صندلی آبی٬ دفتر خاطرات٬ ساندیس توت فرنگی٬ کیک خامه‌ای… هیچ‌کدام نبودند و من توی خانه ول می‌گشتم. کم‌کم از نگاه و حرف خانواده و فامیل فهمیدم ول گشتن خوب نیست. این شد که یک ساعت گذاشتم روی میز با چند تا کتاب تست. و کنار دستم یک ضبط  بود روی موج رادیو پیام. تست می‌زدم و هرجا که رادیو آهنگ قشنگی پخش می‌کرد ضبط می‌کردم و اگر مجری شعر یا داستان قشنگی می‌خواند می‌نوشتم. بعد  سر فرصت یکی‌یکی کاست‌ها را گوش می‌دادم و اتیکت می‌زدم اسم آهنگ‌ها و گاهاً متن‌ها را. مریم آن‌روزها نبود. چندباری زنگ زدم خانه‌شان که پیدایش نکردم. او هم زنگ نزد و گذشت. من غرق رادیو و شعر و آهنگ بودم که مثلاً نفهمم چقدر مکانیک بلد نیستم و از سطح شیب‌دار و وزنه و فنر می‌ترسم. اوایل دلم می‌خواست حرف بزنم با مریم٬ که شوتی‌ام را با کسی تقسیم کنم٬ یک ماه که گذشت دیگر دلم نخواست. یک‌بار حرف زدیم که من زود خداحافظی کردم و بعدش نشستم به گریه. من و مریم روز کنکور همدیگر را دیدیم٬ یادم نیست از کی دوباره حرف زدیم٬ چه‌طور شروع کردیم و… ولی یادم هست که غم آن دو ماه تنهایی همیشه با من ماند. هر سال وقت خانه‌تکانی یک جعبه پر از کاست که به هر کدامشان یک طومار آویزان است را می‌چپانم ته کمد که یادم نیاید سخت گذشت. هرچه باشد ما یک دوره کوتاه از زندگی هم حذف شدیم. من آن دوره احتیاج داشتم که مریم باشد٬ این نبودن موقت نباید زیاد مهم باشد ولی از نظر من یک چیزهایی را تغییر داد که هیچ‌وقت نتوانستم توضیح دهم. حالا من و مریم دوستیم. هنوز خیلی حرف‌ها را فقط به او می‌گویم٬ هنوز دوستش دارم٬ ولی یادم نمی‌رود که اگر آن‌روزها بود چه همه قصه‌هامان عوض می‌شد. این قصه‌ی نبودن مریم بود. شاید قصه‌ی نبودن تو را هم یک روز نوشتم برای یک آدم دیگر.

پ.ن. این متن رو دیشب نوشتم گذاشتم صبح پست کنم. نصفه‌شب مریم اس‌ام‌اس زده که دچار بحران عاطفی شده. پنج دقیقه نشستم تا یادم بیاد پست کردم یا نه. خنده‌م گرفته‌بود که چه هنوز وصلیم به هم.