خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۹ ق.ظ

خوبی خدا؟ بهشت برقرار است؟ آن شیر و عسل‌ها که وعده دادی جاری‌ست هنوز؟ می‌شود من که آمدم جای شیرعسل اینترنت پرسرعت باشد و اس‌ام‌اس؟ شاید باور نکنی ولی این‌جا زندگی خیلی سخت‌تر شده، خواهش می‌کنم خودت همه‌کاره‌ی بهشت باقی بمان. نماینده و ولی و وکیل‌وصی‌ات همین‌جا باشند، یک‌وقت  توی بهشت راه نیفتند دنبال ما که یادمان بدهند جهنمی هست. جهنم… من که می‌دانم آن تنور و آتش‌بازی که گفتی با اولین سالگرد تأسیس زمین تعطیل می‌شود، همه عفو می‌خورند… بگذریم، خدا جان، مهربان‌تر باش با ما، با من.


۱۳ Comments



خرداد ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۸:۱۴ ب.ظ

رویکرد تاریخی در فرهنگ ما، مستقل از “ساختار اساسی” جامعه که عبارت از چگونگی نظم سیستم سیاسی و قضایی است، موضوع عدالت را به عنوان یک رفتار انتخابی برای حاکمان تلقی می‌کرده‌است. در حالی‌که در نظریه عدالت رالزی، عدالت جزء اصلی یک نظام اجتماعی است که می‌توان آن‌را تقوای نظام اجتماعی نیز نامید. در این چارچوب همان‌طور که صداقت، درستکاری و امانت، تقوای فردی‌اند، عدالت نیز تقوای جامعه است و حفظ حقوق فردی و آزادی‌های اساسی در آن جنبه کانونی دارد و برابری در آزادی‌ها و فرصت‌ها، ابزار اصلی نیل به عدالت است. ایجاد امتیازات ویژه، انحصارات و رانت‌ها به بروز نابرابری منجر می‌شود و لذا نافی عدالت است. تجلی یک جامعه عادلانه در این است که مردم از حکومت در وحشت نباشند، از جامعه و تاریخ خود بیزار نباشند و به زندگی دیگر جوامع رشک و حسد نبرند.

اقتصاد و عدالت اجتماعی- مسعود نیلی و…


۱۰ Comments



خرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۳ ب.ظ

وای بر من

گر تو آن گم کرده‌ام باشی

که این‌سو

پیرمردی

با سپیدی‌های مو

و هزاران بار مردن،

رنج بردن،

با خمی در قامت از این راه دشوار

که این‌سو

دست‌ها خشکیده،

دل مرده،

به ظاهر خنده‌ای بر لب

و گاهی حرف‌های پیچ در پیچ

و هم هیچ

و گه گاهی

دو خط شعری

که گویای همه‌چیز است و

خود ناچیز.

وای بر من

گر تو آن گم‌کرده‌ام باشی

که بس دور است بین ما

که آن‌سو

نازنینی

غنچه‌ای شاداب و

صدها آرزو بر دل

دلی گهواره‌ی عشقی

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن سخت بیزار است.

وای بر من

گر تو آن گم‌کرده‌ام باشی

که بس دور است بین ما

وعاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است.





خرداد ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۸:۱۶ ب.ظ

خدا جان، می‌دونی که ما فردا انتخابات‌مون‌ه؟ خودت در جریانی چه دهنی ازمون سرویس شد این یکی دو هفته؟ می‌بینی که اضطراب و استرس داره از چشم‌هامون می‌زنه بیرون؟ بعد الان بارون فرستادی، مرسی، دستت درد نکنه، ولی چرا با رعد و برق؟ تو با کی دعواته اون بالا ؟ تو که تک و تنهایی، نامزد و رقیبم نداری، ما هم که همه عجز و ناله‌های عشقی‌مون خشکیده نمی‌تونی بگی سرت شلوغه و اعصاب نداری… خب این هفته برنامه بارونت رو نرم‌تر اجرا کن عزیز دلم، هفته دیگه رعد و برق بزن، فحشم بده . الان بیا همه آروم باشیم.





خرداد ۲۰م, ۱۳۸۸ @ ۹:۳۹ ب.ظ

: یادته چهارسال پیش خونه‌تون ستاد انتخاباتی بود، منم اومده‌بودم؟

- خونه ما؟؟ اشتباه گرفتی٬ من و تو هشت سال بیشتره همدیگه‌رو ندیدیم.

: هووووم آره تو نبودی. راستی هنوزم تنها از خانه بیرون نمی‌ری؟

- من نبودم که تنها بیرون نمی‌رفت، گلی بود.

: آهان آره! یادته می‌ترسید؟

- نه یادم نیست، ده سال بیشتره ندیدمش، همه خبرهام از توئه.

:خیلی خب! پس کی بریم گردش؟ هربار زنگ می‌زنیم می‌گی حال نداری.

- تو زنگ زدی؟

: نه ولی کیا چندبار بهت زنگ زده. تو گفتی نمی‌آی٬ حوصله نداری.

- دختر! من با کیا از دوسال پیش تا حالا شاید  یک‌بار حرف زده‌باشم، اونم از دانشگاه و پایان‌نامه٬ حرف گردش نبوده هیچ‌وقت.

: نه مطمئنم! چند دفعه جور کردیم تو زدی زیرش… همین کوچه بود خونه‌تون؟ یادش به‌خیر. یادته دستت شکسته‌بود اومدیم عیادتت؟

- آره٬ پام شکسته‌بود ولی.

: نه دستت بود٬ یادمه وقتی اومدی مدرسه نمی‌تونستی حرکتش بدی.

- باور کن من تا حالا دستم نشکسته! چرا این‌طوری شدی تو؟





خرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۷ ق.ظ

راستش من چند وقتیه فهمیدم دلسترهای بهنوش دیگه اون طعم و خاصیت قبلی رو ندارن و احتمال می‌دم از وقتی که مزه‌های جدید( انبه و گلابی!) رو به محصولاتش اضافه کرده این اتفاق افتاده. این رو از رو مزه‌ش می‌فهمم و این‌که دیگه معده‌م رو آروم نمی‌کنه و ترش می‌کنم. لزوماً معنی‌ش این‌ نیست که کیفیتش پایین اومده، ممکنه کیفیتش بالا هم رفته باشه ولی دیگه با ذائقه من نمی‌سازه. خلاصه که این‌طوریه. من یک‌ماهه نوشتن این موضوع به نظر خودم مهم رو به تأخیر انداختم، می‌دونم که الان اصلاً وقت خوبی نیست و واقعاً دارم فکر می‌کنم که یک ربطی بین دلستر و انتخابات پیدا کنم و تو ادامه این پست بنویسم … خب برای این‌که روشنفکر جلوه کنم بگم که من جریان انتخابات رو هم به همین دقت دنبال می‌کنم یاااا این‌که حتی اگر دلسترهای بهنوش از بالاترین استاندارد کیفی برخوردار باشن من مجبورم دلسترم رو عوض کنم، چون ترش می‌کنم.





خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۱۸ ب.ظ

مثل چی نگرانم می‌کنی زویی. بدبینی یا صراحت مرا ببخش. ولی من می‌دانم تو چه‌قدر از هرچیزی می‌خواهی٬ تخم سگ. و من تجربه جهنمی در تئاتر کنار تو نشستن را داشته‌ام. به وضوح می‌توانم ببینم تو از هنرهای نمایشی چیزی می‌خواهی که دیگر باقی نمانده. تو را به خدا٬ مراقب باش.

فرانی و زویی- سلینجر





خرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۶ ق.ظ

من خیلی سخت‌گیر شدم. هیچ دلیلی برای دل شکستن راضی‌ام نمی‌کند . دل شکستن هم نه٬ هر چیزی که آب سرد بریزد روی احساسات گرم و دوستانه آدم‌ها. و معتقدم آدم اگر دل کسی را شکست حق ندارد آن‌ را با افتخار برای دیگران تعریف کند تا وجدان خودش راضی شود. (حالا این را می‌نویسم نه که خودم پاک باشم٬ می‌نویسم که من بعد آزار بقیه برایم سخت‌تر شود.)

آدم باید حساسیت‌های خودش را بشناسد و اگر نمی‌تواند حساسیتش را کم کند حداقل آدم‌ها را از آن موضوعات حساس دور نگه دارد. من که می‌دانم اگر کسی صدایم بزند “کچل” ناراحت می‌شوم یا باید کچلی‌ام را پنهان کنم یا ناراحتی‌ام را معالجه. این درست نیست که کچل باشم٬ ژل تقویتی هم بزنم که سرم برق بیفتد٬ بعد هر کسی که گفت “چه‌طوری کچل؟” را فحش خاشاک بدهم. آن آدم‌ها چه تقصیری دارند بابت درگیری من با کچلی‌ام؟ چه‌کار کنند که اول از همه برق کله من چشمشان را زده؟ اصلاً چرا وقتی من خودم درگیرم انتظار دارم بقیه همه معقول و منطقی برخورد کنند؟ انتظار زیادی نیست؟ که آدم‌ها آن‌قدر خوددار و باشعور باشند که برق کله‌ام را که دیدند به روی خودشان نیاورند؟ چه کسی تعیین می‌کند رفتار آن‌ها طبیعی نیست؟

من از کچلی‌ام‌ متنفرم٬ از این‌که آدمی یادم بیاورد کچلم متنفرم٬ کلاه‌گیس هست٬ کلاه هست٬ دیگر صاف‌صاف با کله کچلِ براق توی خیابان راه نمی‌روم که مچ آدم‌های معمولیِ از همه‌جا بی‌خبر را بگیرم و محکومشان کنم به بی‌فرهنگی و بی‌شعوری. من مرض‌های بی‌نام و نشانِ روشنفکری خودم را با سرزنش آدم‌های معمولی پنهان نمی‌کنم.





خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۴ ب.ظ

دارم فکر می‌کنم اگر میرحسین رئیس جمهور بشه احتمالاً ما اولین مردمی هستیم که رئیس جمهورمون رو به اسم کوچیک صدا می‌زنیم. بعد چه خوش‌ به حال‌مون می‌شه٬ از لحاظ صمیمیت و دوستی.





خرداد ۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ

صبح برای خودم می‌نوشتم که دیگر مثل دوسال پیش حوصله کشف آدم‌های جدید را ندارم. به ندرت پیش می‌آید توی چشم‌های کسی خیره شوم٬ بخواهم غمش را از نگاهش بخوانم یا مثلاً بپرسم “هی فلانی! گرفته‌ای٬ خوبی؟ زندگی کجا سخت گرفته؟” نوشتم… صبر کن اصلش را پیدا کنم٬ این‌جاست: “من هم دیگر حوصله رمزگشایی ندارم٬ دوسال از آن‌ روزهایی که دلم می‌خواست بشناسم‌ت و دوستت داشته‌باشم گذشته و حالا برگشتن‌ت٬ بودن‌ت٬ محبتت٬ هیــــچ‌چیزت! هیجان ندارد. دیگر اصراری ندارم به دوستی با آدم‌های سخت و دور…” بعد مریم طبق معمول یک اس‌ام‌اس مرتبط ‌فرستاد. برایش نوشتم من بدتر از تو. دلم خواست نتیجه بگیرم این نوع بی‌حوصله‌گی‌ها شایع است و لابد اقتضای سن. دوست ندارم کارم به جایی برسد که بگویم آدم همان چند نفر دوستش را خوب نگه دارد هنر کرده یا ظرفیت هر کس روزی تمام می‌شود. دلم می‌خواهد این‌ها که می‌گویم فقط حرف مفت باشد.