
تیر ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۸ ق.ظ
۱. فیسبوک که آزاد شد اول از همه لینک اینجا را برمیدارم بسکه هی حرفهایم را به خاطر آدمهای من را اینطور ندیده، خوردم. بعد احتمالاً با خیال راحت بپردازم به مدل لباس، کش شلوار و تو.
۲. دوم اینکه من این مدل جدید گودر را دوست ندارم و اصلاً حال نمیکنم که فرندز شرد آیتمز شده فالورز. لایکش را هم دوست ندارم. دلم میخواست بالای سر هر پست فکر کنم، تصمیم بگیرم بین شِرکردن و نکردن( شِر).
۳. گاوی که منم میتواند همینجا، در همین لحظه یک قصه بسازد از رابطه بیرمقی که داریم. میتواند ثابت کند که تو این روزها از ناز و عشوه نداشتهی من هم سوءاستفاده کردی. این گاو کلمه به کلمه حرفهای تو را حفظ است و توی ذهنش چنان داستانی ساخته که هرکسی را فراری میدهد. عوض شاخبهشاخ شدن یک مشت علف بریز جلویش بلکه فراموش کند.
۴. دوست داشتم همه کارهایت با قصد و غرض بود. از قصد دیر میآمدی که من دلم شور بیفتد. زنگ نمیزدی که دلتنگ شوم، حرف نمیزدی که شک کنم، اخم میکردی که بترسم. نه اینطور که توی ترافیک بمانی، گوشیات گم شود، حرفی نداشتهباشی و اخمت از تیزی آفتاب باشد. دوست داشتم دلیل همهچیز حتی آن ترافیک من باشم. بعد یک روزی که زبانم باز شد به شکایت لبخند بزنی که “حواسم بود، خواستم عاشقتر بشی”. نپرسی “کِی؟ کجا؟ اشتباه میکنی! عمدی در کار نبوده…” من دوست دارم عمدی در کار باشد.
۵. * سپر پیشت بیندازم…

تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۸:۱۱ ب.ظ
: تو سه روز گذشته صفر ساعت کار کردم.
- صفر ساعت که خیلی سخته، چهجوری تونستی؟
: خیلی آسون، مثلاً دیروز ساعت ۱۲ بیدار شدم
تا ۱:۳۰ صبحانه،
۲ تا ۴ یادم نمیآد چیکار کردم،
۵ رفتم ورزش،
۷ برگشتم،
تا ۹ شام و اینا،
۹:۳۰ با ملت رفتم بیرون تفریح،
۱ اومدم خونه یهچیز خوردم، اینترنت، ۳ هم خوابیدم.
- چته خب؟ عاشق شدی؟
: عاشق شدهبودم که برنامهم این شکلی نبود.
۱۱ بیدار میشدم،
تا ۱ همینطوری غلت میزدم،
صبحانه،
تا ۳ اینترنت،
تا ۵ ناهار،
تا ۷ اینترنت،
تا ۹ فکر،
تا ۱۲ اینترنت،
تا ۳ فکر…
- الاغ: ))

تیر ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۱ ق.ظ
روزهایی بود که موبایل نبود، یا حداقل هنوز به دست ما نرسیدهبود. روزهایی بود که شماره تلفن خانه را میدادی به آدمها و بعد دل توی دلت نبود که امروز چندبار آقای اکبری و احمدی را خواستند و مادر گفت اشتباه گرفتید. روزهایی بود که هیچکس خیال نداشت از خانه برود بیرون، تمام مدت مکالمه دلشوره داشتی که بابا تلفن اتاق خواب را بیهوا برندارد، با مریم و مینا که حرف میزنی کسی چشم در چشمت نشود، با صدا و لبخندت رسوا نشوی، یکوقت مادرت نگوید مریم چه صدایش دورگه شده، سرما خورده؟ قبض تلفن چهقدر آمده؟ کسی وسوسه نشود این ماه پرینت تلفن را بگیرد… روزهایی گذشت که در هر سفری چشمت به دنبال مخابرات و تلفن از راه دور بود. بعد همانروزها این تلفنهای سکهای و کارتی به اندازه چاه آب در بیابان ارزش داشتند، آنقدر که هنوز وقتی سهتا تلفن کارتی پشت سر هم میبینی با دیوار تلقی دورشان حس میکنی باید به کسی زنگ بزنی. روزهای سختی بود برای گفتن و شنیدن یک دوستت دارم. مفت و مجانی حرام نمیکردی حرفها را. حالا دیگر کسی آن دلهرهها را نمیفهمد. همینکه میخواهی تعریف کنی چشمهایشان گرد میشود که “وا!! چه ترسو بودین شماها”. گاهی فکر میکنم بابت آن سختیها اجر و قربی داریم؟ خدا تا اینجاها هم حواسش هست؟ مثلاً حساب آزاده که دوستش از توی کوچه سوت میزد “بیا پایین” و تابلوی نقاشی که میرفت پشت پنجره یعنی “الان نمیتونم” از حساب شانزده هفده سالههای موبایل بهدست، وقتی شب و نصفهشب به گوش هم لالایی میخوانند، جدا نیست؟ هست؟ بعد کسی فکر میکند قدیمها حتی قبلتر از ما عاشق بودن چه مشقتی داشت و حالا چه دمدست و بیسوزوگداز…
پ.ن. ویرایش نشده، ادامه هم دارد. غلط پیدا کردید زنگ بزنید، زود.

تیر ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۰ ب.ظ
هنوز امید داری بفهمند؟ دست دست میکنی که یاد بگیرند؟ برو دختر، برو! اینهمه خودت رو راضی نکن به نشانههای تصادفی، به محبتهای چند منظوره، به سردی گرمیهای از سر پرخوری. اینقدر راضی نشو به کم، به دور، به دیر. یک روز که قرمهسبزیات جا افتاد، لیموهایش را که فشار دادی، شعله گاز را کم کن و برو. مزهچش هم نکردی، نکردی.

تیر ۸م, ۱۳۸۸ @ ۷:۴۶ ب.ظ
این قرن زمان آن نیست که بتوان به راستی زنان را پرستید.
لیدی اِل- رومن گاری

تیر ۷م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۹ ب.ظ
… و چون پیرنگ داستانهایی را پی میگرفت که در شهرهای دوردست با نامهای جدی و مطنطن همچون پراگ یا بارسلونا میگذشت به ذهنش خطور میکرد که شهری مانند ایبارا برای عشقهای بزرگ ساخته نشدهاست.
پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند- لوئیس سپولودا

تیر ۵م, ۱۳۸۸ @ ۸:۵۰ ب.ظ
من آدمیام که فکر میکنم اِلی هیچکار اشتباهی( یا حتی مهمی) نکرد و نامزدش نباید اینهمه ناراحتبازی درمیآورد. من آدمیام که اگر بیشتر از این ننویسم توی وبلاگ پسورد ورود را یادم میرود و هیچ اتفاق خاصتری نمیافتد. من آدمیام که دست همه اتفاقهای خاص، همه احساسهای جدید، همه روابط احتمالی، همه جملهها و کلمهها را زودتر خواندهام. من آدمیام که کم تعجب میکنم، کوتاه تعجب میکنم در حد چند ثانیه، چند دقیقه. من آدمیام که هربار گفتم من آدمِ اینطوریام به ساعت نکشیده عوض شدم، هربار گفتم من اهل فلان نیستم به هفته نکشیده اهلش شدم، هربار هربار از تعریفِ خودم پشیمان شدم. من آدم هیچ طورم، آدم هرطور راحتم، آدم بیتعریف بی ویژگی که شاید هرچیزی را امتحان کند و باکش نباشد، که هنوز نفهمیده چه حرفی، چه کاری آزارش میدهد. آدمی که اگر برگردد دوباره این نوشته را بخواند میفهمد هنوز در شوک است، دروغ گفته یا حتی عاشق شده .