
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ @ ۴:۱۵ ب.ظ
مردان پخته و اندرزهایشان هیچ اثری بر من ندارند. کلام حکیمانه چنان از لبهایشان فرو میریزد که برگ از درخت. شاید این ریزش باشکوه باشد، اما دیگر شیرهی حیاتی در رگ وپیشان جاری نیست. حقیقت جوانمرگ میشود. آنچه سالخوره “آموختهاست” عملاً چیزهایی است که به بادِ نسیان سپرده شده. متانت طنزآمیزِ آنانی که مدعیاند ایام توهمات را به پشتِ سر گذاشتهاند و از دامهایی میپرهیزند که سرِ راه قلبهای بیتجربه گذاشتهشده همیشه مرا به یاد لبخندِ گربهی چشایر میاندازد که با تمام یال و کوپال ناپدید شدهاست.
رومن گاری- میعاد در سپیدهدم

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۹:۴۹ ب.ظ
حدس میزدم شروع دوباره سخت باشد ولی نه اینطور که خودم نفهمم موضوع آموزش چیست. عکسها یک کت با یقه آرشال را نشان میدهد. (نشان میدهد؟) پارچه ساتن به عنوان آستر استفاده شده و پارچه رویی دانتر است. این کت انگار که سه کت باشد. دانتر، ساتن و لایی. برای خوشفرم بودن کت و راحتی دوخت مجبورید پشت ساتن را لایی بچسبانید( غیر از یقه). بعد دامنش لایی لازم ندارد چون ساده است، فقط به اندازه یک حاشیه از پارچه دانتر پایین دامن دوخته یا با زامبیکس چسباندهمیشود. یقه آرشال هم یک یقه نکبتیست مثل همان یقه انگلیسی.
عکسها به ترتیب:
سه لایه: تور دانتر، ساتن، لایی
چسباندن لایی با اتو؛ اتو را روی پارچه نکشید.
دوخت درزهای جلوی کت؛ دو زائده بالا یقه کت است که بعداً یقه میشود.
دوخت یقه؛ وصل کردن دوسر زائده به وسط یقه پشت کت.
عکس کلی با دامن را اگر خیلی دلتان خواست ایمیل میزنم.
پ.ن.۱. یهچیزی از عصر مونده تو گلوم نمیذاره همهچیزهایی که میدونم رو یادم بیارم. دلم میخواد داد بزنم “تو روحت” دلیل هم دارم براش. پ.ن.۲. من نمیدونم اسم پارچه دانتهست یا دانتر، زامبیکس درسته یا زامفیکس. شاید یکوقتی از یک پارچه فروش یا خراز پرسیدم، نوشتم.

مرداد ۲۲م, ۱۳۸۸ @ ۲:۱۶ ب.ظ
پس از مدتها سرگردانی بین نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکستهای کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی دانند سرِ پرشور خود را کجا به زمین بگذارند.
رومن گاری- میعاد در سپیده دم

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۸ @ ۴:۳۱ ب.ظ
آدم گاهی وقتها دچار حرف بیجا میشود در ابعاد وسیع. یکدفعه میبیند پر از حرفهاییست که گوش که هیچ، جایی هم برای نوشتنشان نیست. بعد دلش نمیخواهد اینجور وقتها وبلاگش را آلوده کند به خشم، به غصه، به درد. بهتر است دوربینش را بردارد برود مزون از ژورنالها و مدل لباسها عکس بگیرد، یا اگر زخمش آرام گرفت یک پست آموزش خیاطی بگذارد که یعنی چارهای نیست، باید زندگی کرد، لباس عروس دوخت حتی روی لباس با سنگهای اطریشی طرح زد. یکوقتی هم دیدی نشست تمام کتابهای نخواندهاش را خواند، نوتهای قشنگش را گذاشت توی وبلاگ یا گودر.
من سیلی خوردم. میخواهم آب سرد بخورم و سکوت کنم. یک هفته، یک یا چند ماه نوشتههایم مخاطب برندارد. بنویسم مدل لباس برای عروس خانمهای خوشگل، کتودامن برای مادرزنهای فلان و. از این دست جلفبازیها. حتی تصمیم دارم خیلی دقیق فرق سردوز زدن حریر با پارچههای دیگر را شرح دهم.
سیلی خوردهی اشک توی چشمی که منم هرجملهاش را صدبار میخواند که زهرش را بگیرد، همین بهتر که یکدفعه پستش را تمام کند.

مرداد ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۷ ب.ظ
آیا کسی هست که هنوز این نکته را نادیده بگیرد که نجابت در راه بسیار دشوار کمال همواره با اشکالات فراوان روبهرو میشود؟
هنوز کوری

مرداد ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۰۶ ب.ظ
مریم بیا دوباره با هم خسرو و شیرین بخوانیم
پاسخ دادن خسرو شیرین را
پاسخ دادن شیرین خسرو را
نوبت به نوبت
من دلم گرفته
احساس میکنم عشق دیگر وجود ندارد
با قصه و افسانه دلم را خوش کن
این شعر نیست
حرفهاییست که دلشان نخواسته آخرشان نقطه و ویرگول بیاید
آدمی نوشته که حوصلهی علامت ندارد
منتظرم
زهرا
Comments Off

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۱۶ ب.ظ
… و من دوست دارم از این دل کندنهای نفسگیر به جایی برسم.
کاش برسم.
Comments Off

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۲۱ ب.ظ
چه دوری اینبار ساخته به هردویمان. دنبالش را هم نمیگیریم ببینیم کجا، کی خطا رفته یا حتی سکوت کرده. من خوشحالم بابت این بلوغ دوستیمان اگر واقعاً بلوغ باشد و یکروزی نشکنیم، جیغ نکشیم… خواستم بگویم من دارم “کوری” را میخوانم. فوقالعاده است ولی خواندنش در این شرایط از خواب بعدازظهر بچهگی هم عذابآورتر است. روزهای مهمانی که بزرگترها مینشستند به حرف و خاطره بعد بچهها را مجبور میکردند چشمهایشان را روی هم فشار دهند. من زود یاد گرفتم پلکهایم را بیحرکت نگه دارم تا حرفهایشان را بشنوم. حالا هم بیدارم، همانقدر زورکی و نچسب “کوری” میخوانم. تو هم کتاب بخوان، گوشت تیزتر میشود.

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۶ ق.ظ
بی هیچ تردید این زن پول میگیرد و تن میفروشد، نکتهای که شاید اجازه میدهد بدون در نظر گرفتن جوانب دیگر او را جزو روسپیان بدانیم. اما چون این نکته نیز حقیقت دارد که تنها با مردی میرود که از او خوشش بیاید و او را بخواهد، نمیتوان این امکان را نادیده گرفت که چنین تفاوت اساسی باید محض احتیاط او را رویهمرفته از این قوم مستثنی کند. او هم مانند هر آدم عادی کسب و کاری دارد. و باز مانند هر آدم عادی از هر وقت آزاد استفاده میکند تا لذت ببرد و نیازهای فردی و عمومی خود را برآورد. اگر نخواهیم او را کمتر از آنچه هست وصف کنیم، در نهایت میگوییم به معنایی وسیع، آنطور که دلش میخواهد زندگی میکند و بهعلاوه هرچه میتواند از زندگیش لذت میبرد.
ژوزه ساراماکو- کوری

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۲ ق.ظ
وقتی میتوانی ببینی، نگاه کن
وقتی میتوانی نگاه کنی، رعایت کن.
ژوزه ساراماکو- کوری