شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ

با این عنوانِ طولانی، تصورم یک آدم بود در هیبت مادربزرگِ قصه‌گو یا پیرمردهای شاهنامه‌خوانِ توی قهوه‌خانه‌ها، چنان خوب یادمان بدهد فنِّ روایت را که از ذوق قصه‌خوانی برای بچه‌ها کار دستِ خودمان بدهیم. ولی اصل ماجرا مقاله‌ی یک آقایی بود خارجی در باب روایت خلاّق و فلان. وقتی سخنران در یک جلسه‌ی تکرار ناپذیرِ دو ساعتی از تفکر واگرا و همگرا بگوید و این‌که در نریتینگ طبق گفته‌ی آقای ایکس باید این‌جور بود، بعد خودش که بخواهد مثال بزند به شنل قرمزی بگوید کلاه قرمزی و خوب هم تعریف نکند کی کجا کی را خورد، باید فرار کرد یا کار دیگری هم هست؟ بله هست، خواندن دو سه داستان از کتاب سپینود تا رویا خودش اذن رفتن بدهد. خلاصه که سخت‌تر از این تئوری‌هاست قصه گفتن، آن‌هم  برای کودکانِ الان با این ذهنِ پیشرفته‌شان. یعنی قبل از این‌که بفهمی جای شنل گفتی کلاه می‌پرسند که “آخرش کلاه قرمزی با شنل قرمزی عروسی می‌کنن، نه؟”

حتی با این  فرض که “نظریه‌ی روایت و خوانش خلاق در ادبیات کودک” مفهومی فراتر از قصه‌خوانی برای بچه‌هاست، باز جلسه‌ی خوبی نبود.


Comments



شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۰ ق.ظ

تو را نمی­‌دانم ولی من برای فرار از جریان زندگی عصرها را پیِ هنر و فرهنگ‌بازی می‌روم. بعد خیال می‌کنم که همان چند ساعت پرسه زنی توی تئاتر و سینما و جلسه شعر و داستان حواسم را پرت می‌کند از همه اتفاقاتی که خارج از اختیار من می‌افتند. بله زندگی یا همان مره‌گی روزبه‌روز پهن‌تر می‌شود و آسمان و زمین و تن و جانت را در اختیارش می‌گیرد و حتی یک روز می‌رسد که پایت را بلند کردی به قصد گذاشتن در زاویه سی درجه به طول ِ قدم چهل سانت، ولی او پایت را می گذارد در زاویه نود و  با طول قدم یک متر، که هم راه عوض شود هم جر بخوری بابت آن قدم مثلاً دلخواه. بله زندگی این روزها بدشکل، چندش آور و گستاخانه پهن شده روی من و حاشیه‌هایم و من هرروز هم که رنگ لاکم را عوض کنم از پسش برنمی‌آیم و هر قصه اش را که برای کسی تعریف کنم باز برای نفر بعد قصه‌ی تازه دارم… این‌قَدَر پهن.

از رد گم‌کنی‌ها این‌که امشب رفتیم تئاتر، “خنکای ختم خاطره” به کارگردانی “نیما دهقان”. تعریف و تبلیغ از این بهتر به نظرم نمی‌رسد که مقاومت من را شکست، خنده و گریه اش مساوی بود و هیچ خسته‌کننده و معناگرا و فلان نبود. غیر از اسم نمایش و پنج دقیقه‌ی قبل از پنج دقیقه آخر همه‌چیزش را دوست داشتم. خلاصه این که تماشاخانه ایرانشهر ساعت هفت؛ گرای یک قدمِ دلخواه  است وسط این همه اجبار.

پ.ن. دیالوگ: سهم من سرب شد از زندگی، که سهم شما بشه سرزندگی.


۳ Comments



شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۲ ق.ظ

جلسه‌ی نسبت میان عقل و عشق از منظر سعدی خوب بود. من بودم، رویا بود و حدود چهل‌نفر دیگر. طبق بررسی‌ ما تعداد آدم‌های چهل سال به بالا چشمگیر بود و خب این گرایش کهن به کهن از نظر جامعه‌شناسی ادبیات قابل تحقیق است. هیچ‌کس غیر از رویا وسط جلسه بیرون نرفت، هیچ‌کس به معنای واقعی چُرت نزد. همه کاغذ و قلم داشتند، چند لحظه خیره گوش می‌دادند یک‌دفعه سرشان را می‌انداختند پایین و تندتند چیزی می‌نوشتند. من به زحمت چند جمله‌ی بی‌ربط نوشتم. آقای بلخاری به زبانِ فارسیِ سخت حرف می‌زد. برای من مثل نوت‌برداری listening بود. مثلاً می‌گفت “آن‌را که عقل ندادند زبان مخاطبت بین عام و خاص ندادند” حالا من تا بخواهم فکر کنم مخاطبت را درست شنیدم یا نه و اصلاً این جمله یعنی چه حرف تمام شده‌بود. آقای بلخاری می‌خواست بگوید زبانِ مشترکِ آدم‌ها عقل است و “هرجا تفاهمی حاصل شد پای عقل در میان است، یقین بدانید” و خدا به عقل گفت “کریم‌تر از تو خلق نکردم و بِکَ فلان و فلان” این قسمتش جالب بود چون خدا مسؤلیت همه‌چیز را انداخته گردن عقل و گفته بِکَ فلان( عربی). فکر می‌کنید توی اینترنت بتوان مکالمه‌ی بین خدا با عقل را بعد از خلقتش پیدا کرد؟ بخش آخر را دوست‌تر داشتم. ولی نمی‌توانم بنویسم‌ش. یک چیزی بود مثل این‌که ما پاک بودیم و پاکی باعث شده‌بود همه‌چیز را ببنیم و بدانیم، وقتی قرار شد به دنیا بیاییم، در رحِم کثافت ماده ما را آلوده‌کرد، بنابراین از یاد بردیم. فلذا انسانِ این دنیا یاد نمی‌گیرد بلکه فقط به یاد می‌آورد. این را آقای بلخاری از آدمِ دیگری نقل قول کرد، افلاطون یا ارسطو یادم نیست. بعد هم بدانید عقل الکی نیست، انواع و اقسام و مراتب دارد و باید فهمید کدام عقل نسبت‌ش با عشق از منظر سعدی چی؟ جلسه بعد عشق را تعریف می‌کنند و جلسه آخر نسبت.  من در کل راضی‌ام در جزء نه چندان.

پ.ن.از گودر که روی مطالب  خوابگرد کلیک کنی می‌نویسد “مطلبی پیدا نشد”. این لینک از برنامه با سرچ توی گوگل پیدا شد.





شهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۲ ق.ظ

من نمی‌توانم توضیح دهم تا چه حد از ایرادهایی که از من می‌گیری، هرقدر به‌جا و منطقی، افسرده و خسته می‌شوم. نمی‌توانم بگویم که غم دارم و این حرف‌های تو و انتقادهای بقیه غم‌‌م را نه، توانم را کم می‌کند. حتی نمی‌توانم قانعت کنم که زنم، آدمم و از تمام بی‌تفاوتی‌ها و سردی‌های تو سرد می‌شوم. من فقط انتظار دارم از آدمی که به خیالش تمام من را شناخته، یک‌بار بارم را بگیرد. بگوید فکر نکن، حرف نزن، راحت باش من امشب برای تو بیدارم. می‌دانی؟ الان که توی ذهنم گشتم هیچ خاطره‌ی همراهی از تو یادم نیامد. بعد دلم ‌خواست جای این‌همه امرونهی و تذکروتلنگر یک‌بار دستت روی شانه‌ام باشد بگویی من هستم. مشکل این‌جاست که تو با همه‌ی این‌ها غریبه‌ای. شاید از تمام این حرف‌های من سؤال‌ت این باشد که “زن بودنت مگر تفاوتی در اصل قضیه ایجاد می‌کند؟” دقیقاً با همین لحن، همین‌قدر بی‌ربط. بعد من باید با همه‌ی دلشکستگی‌ام برای استفاده از “زن” در این متن دلیل بتراشم.

همه‌اش همین است؛ خودم را این‌طور زیرِ بار دوست ندارم، کاری اگر نمی‌کنی حرف هم نزن، دردم بیشتر می‌شود.


Comments Off



شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۹ ق.ظ

گاهی اوقات سر برمی‌دارم و از روی همدردی به برادرم، اقیانوس، می‌نگرم. ظاهراً بی‌کرانه می‌نماید، اما می‌دانم او هم در همه‌جا با مرزهایش روبه‌رو است و همه‌ی خشم و خروش‌اش نیز از همین روست.

رومن گاری- میعاد درسپیده‌دم





شهریور ۱۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۲۰ ب.ظ

جواب کامنت‌ها در نهایت مهربانی و لطافت،

به نپتون؛ نه نخ نایلون دست خودته خردخرد می‌ذاری لای پارچه. یه‌خرده چین هم طبیعیه با اتو درست می‌شه. مدل جدید می‌ذارم شما برو هر رنگی خواستی بدوز، مدلم همین‌طور، هرچی دوست داری انتخاب کن، رنگ پوست حالا شاید مهم باشه ولی سن و وضعیت تأهل فکر نمی‌کنم، یعنی من دسته‌بندی مدلهام فقط دوست دارم و دوست ندارم‌اه.

به گلناز؛ اگر با الگو می‌خوای شروع کنی که برو کلاس، اگر دستپاچه‌ای سریع یه‌چیزی بدوزی برو کتاب‌های خیاطی بدون الگو بخر. این‌که کجای آرشیوم کلیک کنی خیلی سؤال باحالی بود. متأسفانه نتونستم آرشیوم رو با دسته‌بندی منتقل کنم، برو این‌جا ببین چیز به درد بخوری پیدا می‌کنی یا نه.

به شیلا؛ الگوی آماده کلاً کمه، معمولاً مزون‌دارها سری کاملش( همه سایزها) رو دارن. حدس می‌زنم تو بازار پیدا بشه ولی احتمالاً تک‌تک نمی‌فروشن.

به فائزه؛ چرخکاری تمیز تمرین می‌خواد فقط. دوختن و شکافتن هم که بخش نکبت‌بار و اعصاب‌خردکنِ خیاطیه، گریزی ازش نیست. می‌تونی خودت بدوزی وقتی فهمیدی غلطه بدی نوه‌عمه‌ت بشکافه که دردش کم شه، دفعه بعد دخترخاله‌بابات می‌شکافه و همین‌طور تقسیم کار می‌شه تا کسی اذیت نشه.






شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۲ ب.ظ

دیشب توی خواب آمدم خانه‌ی شما. اول از همه رفتم سراغ کمد لباس‌های مادرت. یک پالتوی آبی و یک بلوز سفید از من جامانده‌بود، خواستم بردارم ولی پشیمان شدم. بعد توی خانه گشت زدم، یادم بود اتاق‌هایتان چرخشی عوض می‌شود. از خودت پرسیدم اتاق‌ت کجاست؟ با دست به یکی اشاره کردی که درش بسته‌بود. مادرت دیرتر آمد. سعی کرد خودش را به غریبه‌گی بزند ولی نتوانست، عصبی بود ولی من خوب بلد بودم بهانه دستش ندهم. رفتم توی آشپزخانه نشستم روبه‌رویش، با حوصله بسته بزرگ شیرینی را که آورده‌بودم باز کردم، شیرینی‌ها را یکی‌یکی تعارف کردم. نخورد، گفت میل ندارد. یکی را خودم خوردم، گفتم زیاد شیرین نیست، آردِ برنج است، معده‌تان را اذیت نمی‌کند. چند لحظه فکر کرد، باز گفت نه، الان میل ندارم.

گفتم زنگ بزنم حال مادرت را بپرسم، بیایم اگر چیزی از من هست توی خانه‌تان پس بگیرم، بعد فکر کردم نه، هرچه مانده بریز دور. من دنبال هیچ خط و خاطره‌ای از تو نیستم. دور شو فقط.

* از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد — وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد


Comments Off



شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۸:۴۹ ب.ظ

یک. وسط حرف زدن‌های همه من فکرِ رفتنم، از همه‌ی خداحافظی‌های بابهانه و بی‌بهانه استقبال می‌کنم. صبر نمی‌کنم برای آدم‌هایی که آرزوهایشان مخدوش است. منتظرِ آدم‌ِ منتظر ماندن عین جهنم است. برای همین شدم آدمِ خداحافظی تو آستین.

دو. روحم به هیچ روحی گره نمی‌خورد، ذهنم با هیچ ذهنی هم‌خوانی ندارد، تنم توی تنِ آدم‌های غریبه نمی‌پیچد، دستم در دست هیچ دوستی نمی‌ماند، سرم به هیچ کاری گرم نمی‌شود. دلم به چیزی در لحظه خوش نیست، اگر هست آرزوست، دور. نشسته‌ام با دقت آینده‌ام را نقاشی می‌کنم، هرروز شاخ وبرگش‌ می‌دهم، هرشب پیچ و تابش را زیاد می‌کنم. این‌طور که یک عکسِ رویایی نقشه‌هایم را عوض می‌کند. نمی‌دانم از کی این‌قدر حریص شدم برای زندگی، این‌قدر بلندپرواز… یا راضی‌نشو. ولی راه برگشتن ندارم. مجبورم زندگی کنم و زندگی برای من معنی آرامش نمی‌دهد.

سه. آدم وقتی سلام می‌کند باید تصمیم‌ش را گرفته‌باشد، مهم نیست چه تصمیمی. بگوید “سلام، بیا بریم سرسره‌بازی.” نه این‌که “سلام، اممم… خوبی؟ چه‌خبر؟ به نظرم… شاید… بلکه… منتها…” من شخصاً ر*دم به این‌طور آشنایی‌های توهم‌زا.

چهار. این پست را ده‌بار بیشتر خوندم و ویرایش کردم، جای بهبود نداره. شعر کامل عنوان اینه:

وجود خسته‌ی من زیر بار جور فلک

جفای یار به سربار برنمی‌گیرد.

برنمی‌گیرد، می‌فهمی؟





شهریور ۴م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۳ ب.ظ

پارچه حریر خیلی نازه برای همین با چرخ ریشه‌گیری سردوز نمی‌زنن. حریر رو باید با چرخ معمولی ژورش زد، یعنی لبه‌ش رو دوبار تا زد و با از اینا: /\/\/\ دوخت. بعضی مدل لباس‌ها هست که دامن حریر پیچ‌پیچ می‌خوره، دیدید؟ اونا رو نخ نایلون گذاشتن بعد پارچه رو تا زدن و دوختن. الان یه مدل لباس هم می‌ذارم واسه بیشتر خیاطی شدنِ پست ولی ربطی به این چیزایی که گفتم نداره.