
مهر ۲۸م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۹ ب.ظ
پنج دقیقه مانده به آخرِ امروز، به پایان روز تولدت. به حال تو که فرقی نمیکند، برای دلِ خودم میگویم؛ تولدت مبارک.

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۷:۵۷ ب.ظ
سوره نبأ را همهی کلاس زودتر حفظ کردند. من از آیه شش و هفت هی میافتادم روی دور. نمیدانم به خاطر کوتاهی آیههایش بود یا ریتمیک بودنش. مسئله این بود که بقیه به خاطر این دو عامل زودتر حفظ شدند و من با همین دو دلیل گیر کردهبودم. همهی دخترهای بیروسری از من جلوتر بودند و من فکر میکردم چرا خدا با اینکه روسری سرم کردم به من جایزه نمیدهد که شاگردِ اول باشم. از همانروزها به همهچیز شک کردم. از وقتی خدا جایزههایش را موکول کرد به بهشت، و من با روسری هم سورهی نبأ را حفظ نشدم.

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۶ ق.ظ
قصه قصهی عشق و دوستی نیست، آدم گاهی میخواهد خودش را محک بزند توی بیتفاوت بودن، توی عادی جلوهکردن، میخواهد ببیند چندروزه فراموش میکند. حالا اگر این محکزدن عشق به نظر برسد، اگر یکی را خیالزده کند که بعد از رفتن هنوز امید بازگشتش هست، باید از خیرِ هرچه محک گذشت. باید روی آورد به قانون از دل برود هر آنکه از دیده برفت، باید از دیده برفت.

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۴:۲۶ ب.ظ
که دیر مست شود هر که می خورد به دوام

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ @ ۲:۲۶ ب.ظ
گزارش روز یکشنبه نوزده مهر، همایش گفتوگو با حافظ، من حالم خوب است و تصمیم دارم تا آخرین لحظه مقاومت کنم. بنابراین جایی مینشینم که فرار سخت باشد.
سخنران اول آقای دارانی، موضوع: نامههای دیوانی
آقای داریانی ترکیباتی را از اشعار حافظ پیدا کردهاند که در نامههای دیوانی آن زمان مرسوم بودهاست، مثل ارباب حاجت، حسبةلله، خاطر عاطر، حدیث آرزومندی و… نمیدانم از این حرفها میخواهند به کجا برسند. شعر خواندن و معنا کردنشان من را یاد آندسته از معلمهای ادبیات میاندازد که منتظر بازنشستگیاند. تعریف و تمجیدش از حافظ ( فکر کنم نشود جوانب احترام را تا آخر گزارش رعایت کنم) اینطور است: “البته حافظ شاعر بزرگ و پرآوازهای بوده و هست ولی این شعر عربی را فلان جا ببینید؟ درست عین آنرا حافظ دارد با چند کلمه پس و پیش، یا در غزل مولوی داشتیم که صحت تو صحت جان جهان است ای قمر و حافظ هم گفته سلامت همه آفاق در سلامت توست” و یکعالم مثالهایی از این دست. واقعاً به این آدم چه باید گفت؟ آدمی که وقتش را گذاشته ثابت کند فلان غزل حافظ معنای عرفانی ندارد و در فلان مکان یا فلان زمان برای فلان کس گفتهشده، ترکیباتش کپی از نامهها و اشعار است، غزل زمینی را نباید به غزل آسمانی تفسیر کرد و… واقعاً حالم گرفتهشد. محمدخانی در آخر این بخش میگوید باید دید حافظ با این ترکیبات و مفاهیم بعضاً تکراری چهکرده که حافظ شده. تا حدی خشمم فروکش کرد با این توضیح.
سخنران دوم آقای حمیدیان، موضوع: نوعی ایهام در کل بیت.
یک حرفهایی از دارانی را تأیید کرد، که این غزل که برای شخص خاص سرودهشده را عرفانی تفسیر نکنید( آقا من هر پستی نوشتم با مخاطب یا بیمخاطب هرکس نسبت به حال خودش تفسیر کند، عرفانی هم شد، شد.) اصلاً اینکه حافظ یک شعری گفته برای عمهاش که میشود عرفانی تفسیر کرد هنر است. وگرنه اینهمه سال آدمها برای منظور خاص شعر گفتند و حرف زدند، با کدامشان میشود نیت کرد؟ فال گرفت، گریه کرد، دل داد، هان؟ کمی از حافظ تعریف کرد، البته با له کردن خواجو، گفت ایهام حافظ دلنشین و بهجاست ولی خواجو در ایهام حد را رعایت نکردهاست. شعر خواندنش مثل بابای مهران مدیری در مرد هزار چهره است. در آخر ایهام شعر “شرممان باد ز پشمینهی آلودهی خویش” را روکرد.
سخنران سوم آقای شهرستانی، موضوع: مدارا و مروت در شعر حافظ.
خدایا به من توان بده تا آخر جلسه بمانم. میفرمایند که وجوه شخصیتی حافظ را نمیتوان به عرفان محدود کرد، هنر حافظ این است که مفاهیم اجتماعی، اخلاقی، اجتماعی و… را به بیان تأثیرگذار فلان.
حدود پانزده دقیقه است که دربارهی مروت و مدارا در همهجا حرف میزند، نمیفهمم چرا. الان تازه شروع کرد شعر خواندن، احتمالاً اشعاری از حافظ که به این موضوع مرتبط است. درکِ این ربط از عهدهی من یکی خارج است. شعر خواندن؟ روی دو سخنران قبلی را سفید کرده از بد شعر خواندن. در معرفی آقای محمدخانی سمتهای آقای شهرستانی در چندسال گذشته را لیست کردند، من با آن سمتها موافقترم تا سخنرانی دربارهی حافظ. صدای پچپچ حاضرین بالا گرفته، چندین دانشجو را میبینم که ریسه میروند، فقط به یک گاف احتیاج است تا ازدحام، آنهم با غلط خواندن یکی از همان بیتهای بیربط بهدست میآید.
آقای سروستانی سخنران بعدی را با ارقام و آمار و اسامی طولانی معرفی میکنند، انگار عادت دارند.
سخنران چهارم آقای آغداشلو، موضوع: تصویرگران حافظ.
یکی از کمکاریِ تصویرگران در به تصویر نکشیدن دیوان حافظ میگوید، یکی از نبودن حامی و سفارشدهنده، یکی از تکراری بودن تصویرها میگوید یکی از عظمت غزلیات حافظ که به تصویر کشیدنش سخت است. میگوید بوستان و گلستان از حافظ آسانترند از طرفی نحوهی ارتباط تصویرگران با اشعار حافظ در گذشته خوب نبوده و… هم دلخور است هم دلش میخواهد تبرئه کند. الان متوجه شدم لیوان سخنرانها را عوض نمیکنند و آغداشلو با لیوان دهنیِ حمیدیان آب خورد. میگوید من شرح سودی و پنج جلد کتاب مرحوم هروی را خواندم ولی هیچکس به من نگفت چرا حافظ اینقدر خوب است؟ همهشان کلمه ترکیب معنی کردهبودند ولی باز خودش توجیه میکند. اوه اوه، مخلص کلام عالی بود، یعنی خوب جمع کرد و من از شدت خوب بودن نتوانستم بنویسم.
سخنران پنجم آقای عظیمی، موضوع: موسیقی اشعار حافظ.
لبتاپ جناب عظیمی شبیه لبتاپ خودم است. جریان مهندسیست، نرمافزاری تهیه کردند که موسیقی شعر را نمودار میکند. مثلاً این شعر “من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ” –> اَ اِ اَ آ، اَ اِ اَ آ و الی آخر. یعنی نرمافزار ویژگیهای صوتی پنهان در شعر را نشان میدهد. در آخر آهنگ اشعار حافظ با خواجو را مقایسه میکند و قبلش هم یادآوری میکند اینقدر نباید این همعصرهای حافظ را با حافظ مقایسه کنیم، اینکه حافظ غول بوده توی شعر و حتی توی انتخاب هجاها دقت کرده تقصیر سلمان و خواجو نیست. خوشم آمد.
سخنران ششم آقای دینانی، موضوع عشق و عقل از نظر حافظ.
موضوع را از آقای محمدخانی میپرسد، ورقی توی دستش نیست ولی خوب حرف میزند. آدم مجبور میشود گوش کند. میگوید نیچه دربارهی حافظ میگوید “حافظ تو اینقدر از میگفتی؟ چی میخوای ازش؟ تو خودت همان می هستی که عالم و آدم را مست کردی…” گفت آقای آغداشلو پرسیدند در حافظ چه هست که نمیشود گفت؟ یکی همین موسیقی، یکی آن تصویر، همهی اینها یکطرف، وای از عالم معنای حافظ. و این شعر حافظ که خودش را شرح میدهد: عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش—تا ندانی که به چندین هنر آراستهام.
هرچند سه سخنرانِ آخر خوب بودند ولی در کل گفتوگو با حافظ نبود، دلم همایش بهتری میخواست.

مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ @ ۶:۱۲ ب.ظ
من مرتب اشک میریختم و گریه میکردم ولی بههرحال باید جایی جلوی خودم را میگرفتم. یکی از خصلتهایم این بود که وقتی خیلی جدی “جلسهی آرزو” بهپا میکردم، همیشه میکوشیدم تا آرزوهای محال و غیرممکن نکنم. امکان داشت که به جای هشت تا مدادشمعی آرزو کنم که شانزده تا مدادشمعی داشتهباشم، اما حتی زمانی هم که بچه بودم آرزو نمیکردم که هزار تا مدادشمعی داشتهباشم، چون خوب میدانستم که هزارتا مدادشمعی جورواجور و مختلف، اصلاً وجود ندارد. از این رو در همان روز چهل و نهم، آرزو نکردم که لین زنده بشود، چون میدانستم که او رفتهاست.
سینتیا کادوهاتا- خانهی خودمان

مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۳۹ ب.ظ
آدمهایی که به تنهاییشان پیبردهاند با آنها که حواسشان نیست فرق دارند، فرقهای به چشم آمدنی، از چشم خواندنی…

مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۸ ق.ظ
من شال سبز به سر، نوبر با لب و دندان نارنجی درحالیکه یک لحظه از پفک خوردن دست نمیکشد و صفدر ، شال سبز به سر، در حالیکه آلاسکای شاتوتی لیس میزند، در راه همایش گفتوگو باحافظ یکدیگر را میبینیم. برای پیدا کردن سه صندلی کنار هم سهبار دور سالن میچرخیم و برمیگردیم بیرون. آقای دوربین آشنای قدیمیِ نوبر است و اصرار دارد برویم داخل سالن تا برایمان صندلی بیاورند. آقای دوربین موفق میشود و ما به سالن اصلی راه پیدا میکنیم.
جلسه اینطور شروع شد که آقای محمدخانی از شهرکتاب و آقای سروستانی، بابت پیشنهاد روز حافظ تشکر کرد، سخنران بعد آقای فیروزان از آقای محمدخانی تشکر و با برهان خلف غیرانتفاعی بودن شهرکتاب را ثابت کرد. آقای سروستانی بعد از چند تشکر سریع به ارائه گزارشی از کارهای مرتبط با حافظ حاوی آمارواطلاعات و اسامی مشغول شدند، ما هرچه خودمان را با فال حافظ گرفتن، شعرخوانی و کتابخوانی سرگرم کردیم بیشتر تاب نیاورده و جلسه را ترک کردیم. غیر از سخنرانیهای خستهکنندهی ابتدایی، کمبود جا هم در فراری دادن ما موثر بود، به طوریکه صفدر هر ده دقیقه یکبار آقای پیرمردی را پیدا میکرد که جایش خوب نیست و بهخاطرش غصه میخورد. این در حالی بود که خودش کف زمین نشستهبود، من روی صندلی مبلی و نوبر روی صندلی تکیِ بیدسته. موقع بیرون رفتن صفدر یکی از همان پیرمردها را نشاند جای من و بالاخره آرام گرفت. الان دودلم ادامهی ماجرا را بنویسم یا نه؟
مینویسم.
نوبر وقتی شنید جلسه تا ساعت هفت طول میکشد شروع کرد به جیغجیغ که “ما حومهایم، من ساعت ده میرسم خونه، خسته میشم…” منتها جلوی سینما زمان و مکان را از یاد بردهبود و هرچه میگفتم “بریم بیپولی” میگفت “ته بریم تردید، بیست دقیقه بیشتره اصلاً هم مهم نیست که دیر شروع میشه” . صفدر زحمت کشید سرش را توی گیشه کرد، نُه تومان تقدیم کرد و سه بلیط خرید و تا من آمدم لب باز کنم که مگه نیمبها نیست؟ خانم گیشه فرمودند که اینجا فقط سهشنبهها نیمبهاست. صفدر گفت “ما نمیخوایم” ولی خانم گیشه ابرو بالا انداخت که پس نمیگیریم. من بحثکنان “چرا اولش نگفتید؟ فکر کردید ما واسه چی الان اومدیم سینما؟” که دیدم صفدر و نوبر روی پلهها دم گرفتند “بلیط تردید، خانمها آقایان بلیط تردید، خیاط هم داریم همین الان براتون اندازه میکنه.” اینطور شد که ما همان جلوی گیشه نشستیم و با تکتک آدمهایی که میخواستند بلیط بخرند بحث میکردیم که تردید از بیپولی قشنگتر است، تردید ببینید، تردید نصف قیمت… ما سه نفر پی بردهبودیم که لذت فروش این بلیطها از تماشای فیلم بیشتر است. در این حین صفدر دوست دوستش را دید و سرشان به حرف زدن گرم شد. خانم گیشه هم بالاخره پذیرفت که خودش بلیطها را برایمان بفروشد تا با همهی مردم توی صف کنفرانس تشکیل ندهیم. ما چهار نفر با خیال راحت روی پلهها نشستیم تا بلیطمان فروختهشود و صفدر برود با پولش کتاب بخرد. دوستِ دوستِ صفدر که آمد فهمیدیم هرسه میشناسیمش و او کسی نبود جز رمضان. بعد از کلی خوشحالی و اِ و اَ جمع پنج نفرهای روی پلههای سینما آزادی تشکیل شد که از هردری حرف میزد و غیبت میکرد. بالاخره خانم گیشه خبر داد که بلیطهای تردید فروش رفت و نه تومان پول را به صفدر پس داد. ما سهنفر بعد از صدبار خداحافظی با آن دو نفر جدا شدیم. از دو چهارراه رد شدیم، من به خاطرههای کثیفِ رستورانی گوش میکردم، نوبر از هستهی خرمای پیدا شده توی ساندویچ کباب ترکی میگفت و صفدر از موی توی سالاد و من تأکید میکردم که فردا هیچکدامتان را نمیبرم همایش. صفدر گفت:”تروخدا ما رو ببر خاله” ، نوبر هم قاهقاه خندید و گفت “نمیآآآآیم”. در آخر من، صفدر و نوبر سرِ عباسآباد خداحافظی کردیم و رفتیم پیِ باقیِ کارهای معقول و معمولِ روزانهمان.

مهر ۱۶م, ۱۳۸۸ @ ۲:۲۷ ب.ظ
من قیافهم شبیهِ مدلسازیاه؟ چشمهام کسی رو یاد ساختار میندازه؟ حرف زدنم خیلی الگو و مدل داره؟ چرا هرجا میرم همه یادشون میافته باید به کارهایی که تا الان میکردن مدل بدن؟ چرا کسی نمیگه بابا ما داریم یه گهی میخوریم تو هم بیا قاطیمون، نفر بعدی بشه مسئول مدلسازی. چرا هرجا میرم یکی داره یهکاری رو برای اولینبار در کشور انجام میده؟ چرا یکی منو تو یه پروژه کثافتکاری بر اساس ساختار تخمی استخدام نمیکنه؟ چیکار کنم ملت با دیدن من علمشون نگیره. بابا منم آدمم، منم دلم میخواد یهکاری انجام بدم که یک میلیون بار انجام شده، دلم میخواد از رو یه چیزی تقلید کنم، فکر نکنم، خلاقیت به خرج ندم، کپی پیست کنم، چرا تا به من میرسه تحقیق و پژوهش جدی میشه؟ منم یکیام عین بقیه، دنبال عشق و حال، دنبال دودرهبازی، پول، خرکاری بیساختار…

مهر ۱۲م, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۴۷ ق.ظ
این اواخر کلاهخودهای فولادی به ما داده بودند تا جمجمههایمان صدمه نبیند. انگلیسیها و آمریکاییها طبعاً کلاهخودها را به سر میگذاشتند، اما فرانسویها بدون استثناء آنرا برای حفاظتِ قسمتی از تنِشان به کار میبردند که بینهایت گرانبهاترش میدانستند. فوراً کلاهخودِ فولادیم را از همانجا که گذاشتهبودم یرداشتم و مطمئن شدم که آن عضو ضروری و لازم صحیح و سالم است. آسودگیِ خاطرم چنان عظیم بود که وخامتِ وضع ما اصلاً رویم تأثیر نگذاشت. میتوانم بگویم در عمرم همیشه نسبت به آنچه مهم هست و مهم نیست غریزهی مطمئن و سالمی داشتهام.
رومن گاری- میعاد در سپیدهدم